نمیشود، هر کار میکنم نمیشود. میروم روی علامت پوشهی زرد رنگ. کلیک، صفحه باز میشود. نگاه میکنم، مثل غریبهها، مثل آدمی تازه وارد به کلماتم خیره میشوم. انگار مال من نیستند. آدمها، شهناز، ضیایی، هما، اطلسی. . . بیگانهاییم با هم. انگار هزار سوزن از یخ فرو میکنند توی قلبم. این تشبیه را از بهمن فرسی یاد گرفتهام.
میگفت شاید باور نکنی یا بگویی خصلت بورژوایی دارم، اما گاهی چیزهایی ساده مثل گودالی که در آسفالت زیر پل سید خندان درست شده و هر روز ماشینها و آدمها میافتند تویش، مرا به فکر میبرد. اصلن چیزی بیشتر از فکر، اندوهگینم میکند.
پشت تلفن اینها را میگفت و من خیال میکردم حالا دارد کف دستش را میمالد به پس کلهاش. مثل وقتی که از سردردها و تبهایش میگوید. چشمانش را تنگ میکند و حالتی به صدایش میدهد که آدم را میترساند. نه از چیزی وحشتناک که از پدیدهای ناشناخته، حیرتی که با ترس همراه است. میگفت همه چیز یک جوری انگولک شده تا از حالت طبیعیاش هر چه که بود و ما عادت کرده بودیم به آن، خارج شود.
و من به آزمایشگاهی فکر میکردم که در آن دیوانهترین محققان دارند ژن انسانی را دستکاری میکنند تا موجودی عجیب و غریب از آن بسازند. موجودی با سری متورم که زیر پوستش آبی زرد رنگ جریان دارد و چشمهای برآمدهاش، دریده در چشمخانه میگردد.
بعد گفت میدانی ماجرای زهرا امیر ابراهیمی را؟
گفتم نه. نمیدانستم. تعجب کرد. گفت که میلیونها آدم میدانند. گفت که هفتاد میلیون آدم مثل پادشاهان رومی نشستهاند و دارند به این گلادیاتور رو به احتضار نگاه میکنند و لذت میبرند. و این لذت البته جنسش با آن کیف حیوانی که از دیدن نعش و خون نصیب شاهان میشد فرق دارد. این یک جور دیگر است. انگار مردی با آن آلت مردانگیاش به جسد زنی تجاوز کند. تجاوز به آدم مرده. تجاوز به جسمی که جسم نیست و به شیءوارگی رسیده. اما لذتش به همین است. به این که به زور وارد حریمی بشوی. حالا حریم در و دیوارش شکسته هم باشد مهم نیست، نفس تهاجم است که کیفور میکند. آنجاست که خوشی فوران میکند و میپاشد توی صورت جسد و متجاوز همینطور که میخندد و شلوارش را بالا میکشد، میگوید حقش است. جسد یعنی نجاست. به مرده که دست بزنی غسل دارد. مرده را باید اول ترتیبش را داد و بعد انداخت توی گور.
و من به آدمهایی فکر میکنم که هر شب مقابل تلویزیونهایشان دراز میکشیدند و دستهایشان جایی بین پایشان میگشت. تصویر زشتی است، اما دور از ذهن نیست. خوب مالی بوده و البته حالا که لختش را هم حراج کردهاند. چهار هزار و پانصد تومان ارزشش را دارد. کارمان که تمام شد دست بسته تا گلو توی خاک فرو میکنیمش، حالا آماده است. خونینش کنید. سرش را متلاشی کنید. حقش است کثافت حرامزاده. تا او باشد که توی چهار دیواری خودش لخت نگردد.