در قسمت اول این مقاله اشاره کردم به قدرت فرسی در پرداخت فضا و شخصیت ایرانی. دوستی (البته اگر افتخار دوستی بدهند به ما) لطف کردند و در ایمیلی پرسیده بودند:
اين قضيۀ ايراني بودن فضا و شخصيتهاي فرسي كه نهايت قدرت و خلاقيت او را نشان ميدهد، واقعاً باور شماست يا صرفاً يك عكسالعملِ شتابزده است در قبالِ ـ در قبالِ چي؟
ايراني بودن در روح و شخصيتِ آدمهايش وجود دارد يعني چي؟ يكبار به معني اين جمله فكر كرده ايد؟
راستش من درست نفهمیدم ایشان از کدام عکسالعمل شتابزده و کدام جریان که قرار است در «قبالش» واکنشی نشان بدهم، حرف زدهاند. من بارها گفتهام منتقد نیستم و اینها که مینویسم نقد نیست، کما این که بالای هیچ کدام از این مطالب ننوشتهام نقد و این عمدی است و در کمال «هوشیاری» و البته باور هم دارم که این دلیل نمیشود که اینجا را بکنم منبری برای حرفهای «کیلویی». اما سخت معتقدم حتا نقد و چه برسد به این یادداشت که مروری است تنها، تا حدود زیادی بر پایهی سلایق شخصی استوار است. در مورد فرسی هم باید بگویم ایرانی ساختن فضا و شخصیتها جوری که خواننده حس کند این بیچارگی فقط ممکن است گریبان یک ایرانی را بگیرد و هیچ جای دنیا هیچ آدمی چون در سیستمی مثل ایران نیست، دچار چنین مضحکهای نمیشود، به عقیدهی من خلاقیت میخواهد. اگرنه ایرانی ساختن یک داستان نه فقط به توصیف حوض و گل و بته و نقش و نگار قالی است و نه فقط با بازی زبانی و واژه سازی ممکن میشود. به طور مثال داستان «پات» در این مجموعه، یک رابطهی کاملن ایرانی را نشان میدهد، در غیر این صورت اگر این آدمها در آمریکا بودند یا منش آمریکایی داشتند، میشد یکی از دیگری به خاطر تجاوز به فضای خصوصیاش به پلیس شکایت کند. میخواهم بگویم قضیه به همین سادگی و پیچیدگی است. پیچیده از این رو که نویسندهای آن قدر کشوهای ذهنی مردمش را بشناسد که دست بگذارد روی ریزترین آنها و ساده از آن جهت که خوانندهای مثل من آن را بخواند و خودش را بشناسد و لذت ببرد از این همذاتی.
البته این دوست امضا محفوظ به نکاتی دیگر هم اشاره کردهاند که بعضیهاشان جدن قضیهی حرف حساب بیجواب است، اما من تا آنجا که زورم برسد توضیح میدهم و توجیه! میکنم بعضیشان را. مثلن جایی پرسیدهاند:
بيان دردهاي اجتماعي در قالب سمبوليك و اسطورهاي چي يعني؟ اين تعبيرها از كجاست؟
ملكوت كجاش بيان دردهاي اجتماعي در قالبِ سمبوليك است؟
سمبوليك يعني چي؟
يعني چي داستان اسطورهاي؟
راستش با کمال افتخار باید عرض کنم بنده یک مرضی دارم که همانندش را یکی از شخصیتهای رمان ،همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» داشت و آن هم نسیان است. نسیان در مواجه با کلمات، طوری که من میخواهم چیزی بگویم و بعد آن چیز را از خاطر میبرم و هیچ اطمینان ندارم این که گفتم همان باشد که در ذهن داشتم. اما در این مورد خاص تا آنجا که یادم میآید میخواستم بگویم از دههی چهل و پنجاه (البته اگر از فضای انقلابی سالهای پایانی پنجاه فاکتور بگیریم) نویسندگان از دستهبندی آدمها به خوب و بد و ظالم و مظلوم و ساواکی و زندانی سیاسی دست کشیدند و ترجیح دادند حرفهایشان را بیشتر در قالب ایما و اشاره و سمبل و نشانه بگویند. حالا این هم به خاطر ماجرای بیست و هشت مرداد بود که عدهای را سرخورده کرد از سیاست و هم به دلیل تیغ سانسور بود که نویسنده را وادار میکرد حرفش را در لایههای زیرین داستان بگوید و مستقیم نرود سر اصل مطلب. این شد که در ادبیات ما که البته بسیار تحت تاثیر ادبیات غرب هم بود و خب آدمی مثل جویس همان وقتها اسطوره و نماد و نشانه را در حد اعلایش به کار گرفته بود، جریانی شکل گرفت از نویسندگانی که حرفشان را در قالب نشانههای اسطورهای، دینی و یا نمادهای سنتی میگفتند. البته در مقالهی ادبیات داستانی ایران حسن میرعابدینی خیلی دقیق به این نکته اشاره شده که بنده در آخر مرورم حتمن به عنوان یکی از منابع یاداشتم از این مقاله نام میبرم.
اما در مورد مثالی که زدهام باید بگویم حرف استاد امضا محفوظ تا حدود زیادی درست است و من که خودم «ملکوت» را نخواندهام نباید چنین مثالی بیاورم. پس به جای نام بردن از این کتاب، کتابی دیگر را شاهد میآورم و آن هم «شب هول» شهدادی است که اصلن بنایش همین اسطورههای دینی است.
دوست نادیده و البته نه ناشناخته باز درجایی گفتهاند:
فرسي از مهمترين داستان نويسهاي دهۀ چهل است؟ به اعتبار كدام كارش؟
واقعاً ديالوگهاي فرسي مثل پتك است؟
چندتا ديالوگ از «شب يك، شب دو» ، يا همين «زير دندان سگ» بياورم؟
باید عرض کنم بله به اعتقاد من اینطور است. بهمن فرسی یکی از مهمترین نویسندههای دههی چهل است. کدام اعتبار؟ من یاد جملهای افتادم، کسی میگفت اصلن لازم نیست وجود خدا را اثبات کنی، تو ثابت کن خدا وجود ندارد. حالا حکایت ماست. شما ثابت کنید فرسی یکی از مهمترینها نیست.
اما دیالوگها. گفتگو در آثار فرسی نقش پیش برندهی داستان را دارد. یعنی چیزی جدا افتاده نیست که بشود به راحتی کوتاهش کرد یا جاییش را زد. گفتگو در پرداخت فضا و مکان نقش دارد. این معنایش این نیست که قلم دیگر نویسندگان از این موهبت برخوردار نیست، فقط میخواهم به یکی از خصوصیات دیالوگهای فرسی اشاره کنم. دیالوگها در داستانهای فرسی خواننده را به تعقیب قصه وا میدارد و خود در نهادشان ماجرایی دارند. در داستان «سنگ رنگی» گفتگویی که بین مرد و زن تنفروش رد و بدل میشود نه تنهاماجرای قصه را شکل میدهد که چیزی از گذشتهی زن و مرد هم در خود دارد:
مرد با صدایی که فقط زن بشنود گفت:
- اگه این صورتکو ور داری خوشگلتر میشی.
- کدوم صورتک؟
- همین صورتک آرتیستی! اگه ورش داری شکل خودت میشی.
- مگه حالا شکل کیام؟
- شکل لولو
زن ذوق زده پرسید:
- جینا؟
- نه. . . لولو، خود لولو، لولو خورخوره
طنزی که در میان چنین دیالوگی با آن پس زمینهی موقعیت تلخ جریان دارد، چنان مضحکهای را که آدمها در آن دست و پا میزنند پر رنگ میکند که گریزی از فضای داستان نیست.
و خیال کنم نکتهی آخری که جناب دوست طرح کردند این باشد:
چون اسم مجموعه روي هيچكدام از داستانها نيست پس داستانها به هم پيوسته است؟
اين تلقي و تئوريها از كجا آمده؟
بله شما درست میگویید و احتمالن من باید میگفتم «انگار» یعنی باید از این عبارت «انگار» استفاده میکردم. انگار همهی آدمهای این داستانهای کوتاه و از هم جدا یک خویشاوندی با هم دارند. و البته این تئوری نیست، تنها یک حس است. احساس من نسبت به آدمهایی که زیر دندان سگ گیر افتادهاند.