"نه، من خانه اي ندارم. سقفي نمانده است.
ديوار و سقف خانه ي من همين هاست كه مي نويسم.
درهمين طرز ِ نوشتن از راست به چپ است.
در انحناي ِ نون است كه مي نشينم.
سِپَر ِ من از همه ي ِ بلايا، سركش ِ ك يا گ است."
(آينه هاي ِ دردار)
حسین پسر دوم یک خانوادهی کارگری است که بعد از بازنشستگی پدر، همراه خانواده از آبادان به شهر آبا و اجدادیشان اصفهان مهاجرت میکند. ادامهی داستان شرح برخورد راوی با قوم و خویشانش است. طی این سالها او مشغول اتمام تحصیلات، رفتن به دانشگاه و موازی با آن کار در یک دفتر اسناد رسمی است. داستان در قالب یادداشتهای شخصی حسین شکل میگیرد و در طی این یادداشتها ما با معمای عموی راوی و ماجرای دلدادگیاش به رقاصهای به نام کوکب درگیر میشویم. حسین میخواهد بداند عمویش چرا ناگهان ناپدید شده و کوکبش چرا گذاشته و رفته. برای پیدا کردن جواب مسئله او کتابها و یاداشتهای به جا مانده از عمویش را می خواند و از هر فرصتی برای دانستن اتفاقات گذشته استفاده میکند. او مینویسد از آنچه در گذشته و حالش میگذشته و میگذرد، از قوم و خویشش میگوید و داستانی ساخته میشود پر از آدمهایی که شاید هریک به تنهایی ماجرای خاصی نداشته باشند، ولی کنار هم کنش و واکنشی داستانی ایجاد میکنند. حین این کند و کاو حسین با شوهر دخترخالهاش اتابکی آشنا میشود. او که پیش از این کمونیست بوده، حالا تبدیل به یک درویش تمام عیار شده که از میان سبیلهای پرپشتش یاهو میگوید! حسین دربرخورد با اتابکی بیشتر تشویق میشود تا در علوم ماوراء مطالعه کند و کمکم دچار وسوسهی یافتن اسم اعظم میشود. از خودگویی دائمی راوی میفهمیم که او نگران هرنوع تغییر و دگرگونی در دنیاست. حتا از درک کروی بودن زمین و چرخشش به دور خورشید میترسد. نقطهی مقابل او برادر بزرگش است که دنبال تحول و تغییر جهان است، که در پایان هم جانش را بر سر عقیدهاش میدهد. حسین اما سنبل انسانی است که در تهاجم پیشرفت ناگهانی علم و صنعت قرار گرفته، انسان جامعهی عقب نگه داشته شده، چون خودش تولید کننده نیست، خیلی ناگهانی در تندباد تولیدات روز به روز و دستاوردهای علم و صنعت قرار میگیرد. انسانهایی که هنوز از لحاظ فکری آمادگی استفاده از تولیدات دانش امروز را ندارند، در چنین روزگاری به دنبال پناهگاهی خلوت میگردند، گوشهای امن تا در انزوایشان فرو روند و با وافعیت دگرگون شده مواجه نشوند. برای حسین هم اتاق کوچکش میشود مرکز عالم و دستنویسها و دعاهای رفع شر و اوراد رسیدن به حاجات و آمال راهی است برای گریز از حقیقت در حال وقوع. او سعی دارد با کشف آن چه از «گذشتهها» مانده و فرار از «حال» برای خودش دایرهای فکری ایجاد کند تا در آن محبوس و ایمن باشد. اما از آنجا که واقعیت بیرحم است و فرار از آن غیر ممکن، حسین نمیتواند دربست به مراقبه و تمرکز درونی دائمی بپردازد. زندگی هر لحظه یک جور خودش را نشان میدهد. گاه در حرکات رقصگونهی «ملیح»، که نشاندهی حسین است و گاه در نگاه اغواگر «بانو». پس حسین نه درویش میماند و نه فیلسوف میشود و نه میتواند با خیال خوش از دنیا لذت ببرد. چیزی بینابین است که به زمین و زمان چنگ میزند تا به اسم اعظم برسد و بتواند همه چیز را تحت تسلط خودش بگیرد.
جن نامه تمام شد. علیرغم این که نمیخواستم تمامش کنم. به عشقبازی میمانست. تا مدتها هیچ جرات نمیکردم کتاب را باز کنم. گلشیری برایم یک جور دیگریست. خاطراتی را در خود دارد که مال من نیست، یادآور صحنههایی است که در واقع شاهدش نبودهام. کوچه پس کوچههای اصفهان و سایههای لرزان آدمها که زیر نور مهتاب میافتند کف کوچه و خیابانها. صداهایی که پچپچ میکنند و میخندند و آه میکشند، اتفاقاتی که شاید هیچ نیوفتاده باشند. شاید خوابشان را دیدهام. مثل آن شب که خواب گلشیری را دیدم که به سمت راه پلهها اشاره میکرد و میگفت از آن طرف است. داشت راه را نشانم میداد. گیر افتاده بودم توی راهروهای یک ساختمان قدیمی و نیمه تاریک. و او با یک نفر دیگر نشسته بود روی جایی مثل تخت. از آن تختها که رویش فرش پهن میکنند و گوشهی حیاط میگذارند. مرا که دید بیآنکه بپرسد چه میکنم با نگاهش اشارهای کرد و راه را نشانم داد. شدهام مثل کسانی که یک آقای سبز پوش را خواب میبینند و آقا میگویدشان باید آش بپزند و بدهند هفت خانه آنطرفتر یا سفرهی ابوالفضل بیاندازند. چه میدانم. جن نامه را خواندم، اگرچه آنی نبود که خیال میکردم. شازده احتجاب چیز دیگری بود. کریستین و کید هم آنقدر حالم را دگرگون کرد که جرات نمیکنم باز بخوانمش. اما این یکی، جن نامه، به فیلمهای مستند میمانست. فیلمهایی که دربارهی فرهنگ مردم میسازند یا دربارهی معماری ابنیهی تاریخی و بعد برای این که چندان کسالت بار نشود یک داستان هم همراهش میکنند. بعضی صحنههای جن نامه مرا یاد چنین چیزی میانداخت. به خصوص صحنههای حضور هفتگی مادر که بی هیچ بهانهی منطقی میآمد و خانهی راوی را جارو میکرد و بعد از کار چای میریخت و بعد راوی این جمله را میگفت: خب تعریف کن مادر. . . و مادر شروع میکرد از رسم و رسوم و آیین خواستگاری و شب زفاف و مراسم کفن و دفن و . . . و آخرش میگفت ای وای دیرم شد وباز این صحنه بیوقفهای تکرار میشد. اگرچه حضور مادر به عنوان راوی جزء به جزء گذشته و بیان نگرش یک زن به عنوان نمایندهی زنان هم عصر خودش، به خودی خود کاری زیبا است، اما خیال میکنم این حضور با بهانهای تکراری و غیبت ناگهانی مادر به محض این که اطلاعات را طی جلساتی به ما میدهد، چندان به دل کار ننشسته و همچنان در حد دستآویزی برای دادن بعضی اطلاعات به خواننده مانده.
چیزهای دیگری هم بود که برای من مانند پرسشی بیپاسخ ماند. کاش کسی از میان انگشت شمار آدمهایی که اینجا را میخوانند، بود که به من بگوید چرا راوی جن نامه، کسی که داستان درواقع دستنوشتههای اوست، از مرگ یگانه برادرش که به خاطر او حتا کارش به زندان و شکنجه هم میکشد، خیلی راحت، به یک جملهی خبری که حسن را هم بالاخره کشتند. اکتفا میکند و حتا ته دلش راضی است که حالا بهانهای یافته تا لباس سیاه بپوشد. خیال نکنم گلشیری کسی باشد که همینطور سرسری بگذرد از چیزی، حتمن دلیلی پشت این بیتوجهی بوده، شاید میخواسته اینطور شخصیت راوی را بسازد و بگوید چطور همه چیز و همه کس را وسیلهای میداند برای رسیدن به آن هدف عجیب و غریبش که احضار روح عمو و زنعمویش و به دست آوردن اسم اعظم است. اگر چنین است چرا این خودخواهی و منفعت طلبی فقط در همین اتفاق نمود پیدا میکند و چرا در دیگر وجوه داستان خودش را نشان نمیدهد؟ مثلن همین آدم حاضر است به خاطر برادرش زندان برود و شکنجه شود یا میرود فلان روستای دور افتاده تا شاید سراغی و نشانی از برادرش پیدا کند.
دیگر این که چرا در بخشی که به توصیف محیط روستایی که برادر راوی در آنجا معلم است میپردازد و میرسد به شخصیت معلمی که هم جنس گراست و پسر بچهها را مورد تعرض قرار میدهد، آنقدر پیش میرود که خواننده را خسته میکند؟ در حالی که گفتن یک یا حداکثر دو جمله کافی بود تا بفهمیم اوضاع از چه قرار است.
چرا کسی که در شازده احتجاب با چنان مهارتی در یک جمله، موجز و فشرده حتا جلادی را که فقط در ذهن و خاطرهی شازده لحظهای میآید و محو می شود، تصویر کرده که ذهن خواننده خود، شخصیت و ظاهر جلاد را میسازد و این همه توصیف و تحلیل شخصیتها فقط در دویست صفحه اتفاق میافتد، در جن نامه با آن حجمش، شخصیت علی برادر کوچک راوی و خواهرها را رها شده می گذارد؟ و بود و نبودشان چه تاثیری داشت در کل ماجرا؟
آیا جن نامه مجموعهی واگویههای ذهنی و یاد داشتهای شخصی است؟ اگر بله و این داستان تنها مجموعهای از دست نوشتههای حسین مکارم است، با توجه به شخصیت راوی که نویسندهای حرفهای نیست وتنها مینویسد تا یادش بماند، دیگر نقطه گذاریها و استفاده از علامات سجاوندی که بسیار تخصصی به آن توجه شده و تنها از یک نویسنده چنین کاری برمیآید ونه آدمی مثل راوی معنا ندارد و این که احتمالن نوشتههایی چنین شخصی ویرایشش میبایست جور دیگری باشد و این کمی سئوال برانگیز است.
چرا راوی که همه چیزش را تعریف میکند، حداقل همهی آن چه که زندگیاش را جهت میدهد برای خواننده بازگو میکند، چیزی در مورد دانشگاه رفتنش نمیگوید؟ در حالی که این اتفاق نه در گذشته که در زمان حال داستان همان وقت که وقایع جریان داشتند، افتاده. اما ما فقط در یکی دو جملهی خبری میفهمیم راوی دانشگاه میرود و هیچ تصویر و تصوری از دانشگاه و دانشجویان و اتفاقات آنجا نداریم.
باز این که چرا در مجلس پنجم آن قدر ریتم داستان تند است که بعضی از شخصیتهای داستان جا میمانند از وقایع؟ مثلن مادر و برادر و خواهرهای راوی ناگهان بی دلیل ناپدید میشوند. دیگر از دیدارهای هفتگی مادر خبری نیست. انگار نویسنده به دلخواه هر وقت اراده کرده حضور آدمهایش را کم رنگ و پر رنگ نموده است.
اما با این همه، نکتهی قابل تامل در تمام آثار گلشیری نگاه واقعگرانهی او به ادبیات است. گلشیری با این که ادبیات مدرن را خوب میشناخته اما درگیر فرم بازی یا اطوارهای نوگرایانه نبوده، بلکه با توجه به ریشههای ادبیات کلاسیک در ایران، صنعتی ایجاد کرد که نتیجهی آن آثاری بوده که در حین بیان داستان با روشی بدیع، بی توجه به تاریخ و فرهنگ و اساطیر بومی هم نبودند. «جن نامه» شاهد خوبی بر این مدعاست. در این رمان اعتقادات و باورهای ایرانی و تاثیر آن بر آدمها بستر اصلی حرکت داستان است. راوی اصفهان کهن را پیش چشم ما زنده میکند و آنقدر از «گذشته» میگوید تا خواننده به ترس او از «حال» که همه چیزیش دیگرگون است، پی ببرد. یعنی حرف اصلی داستان که همان تقابل سنت با مدرنیته است در لایههای زیرین داستان گفته میشود و خواننده در «جن نامه» با نوعی روایت ذهنی برخورد میکند که در لابهلای آن با اشخاص و فضاها آشنا میشود. اما این روایت چنان با ذهن راوی آغشته است و راوی چنان متوهم و خیالپرداز است که در واقعیترین لحظات داستان هم تمایز مرز خیال و واقعیت دشوار است. به خصوص که ما در اوایل داستان میفهمیم حسین که راوی تمام ماجراهاست صرع دارد و گاه در حالت نیمه هوشیار چیزهایی میبیند و میشنود که زاییدهی توهمش است، و این خود بیشتر به ایجاد فضایی موهوم دامن میزند. یعنی گلشیری بدون استفاده از لحنی شاعرانه خود فضایی خیالانگیز را درون متن میسازد.
به این ترتیب گلشیری در «جن نامه» در حد یک مورخ و گزارشگر تاریخ عمل نمی کند. بلکه او با نگاه یک جامعه شناس به گذشتهی آدمها مینگرد و داستانی میسازد که بسترش تاریخ است و شخصیت اصلیاش «زمان».
«حسین مکارم» راوی تاریخش است اما حوادث را نه از روی تقویم و روز به روز، که بر اساس اولویتی که تاثیر حوادث بر آدمها دارند بیان میکند.
میشود گفت همین تاریخ و فرهنگ که حسین در آن رشد میکند دلیل نوع نگرش او به دنیاست. او که نگاهی قطعی و دگم به جهان دارد و با هر نوع دگرگونی مخالف است، تا آنجا که میخواهد حتا زمین از چرخش باز ایستد و همه چیز جهان را به دو قطب بد و خوب تقسیم میکند، نگاهش به انسان هم همین است. انسان برای او یعنی زن و مرد و البته دردنیای او این دو جنس مدام در تقابل و ضدیت یکدیگرند. زن در نگاه حسین یا مادر است و خانهدار یا شاغل و متمرد. زن خانهدار اطاعت بی قید شرط دارد از مردش که صاحب جان و مال اوست. اگر هم در نبود شوهرش نانآور باشد به خاطر نقش دست دوم ازلی و ابدیاش چندان به چشم نمیآید. و گروه دوم که نمایندهشان ملیح معروف به سلیطه خانم است. همان لکاتهی معروف ادبیات فارسی است که راوی را بین خواست طبیعی تن و پرهیز درویشانه سرگردان میکند.
اما از این همه که بگذریم مسئلهای غیر قابل انکار میماند که گلشیری با جن نامه نشان داد یک نویسنده باید بسیار مطلع و بسیار با سواد باشد. از روی جلد این رمان گرفته که عریضهی صاحبالزمان است با خط عربی تا مراحلی که راوی طی داستان برای رسیدن به علوم خفیه از سرمیگذراند، جن نامه یک سند دربارهی اعتقادات و باورهای گروهی از مردم است. این رمان بدون شک نتیجهی کاری تحقیقی است که سالیانی زیاد صرف آن شده و هیچ بعید نمیدانم گلشیری تا نوشتن این کتاب خودش یکپا جنگیر شده بوده و روح چند نفری را هم احضار کرده باشد. متن نسخ خطی که گلشیری جا به جا در داستان میآورد و توضیح عملیاتی که راوی برای به دست آوردن اسم اعظم انجام میدهد نشانهی اشراف کامل گلشیری به زمان، محیط وآدمهایی است که دارد قصهشان را تعریف میکند. اگر «با من به جهنم بیا» را خوانده باشید میبینید که عرفان و صوفیگری در این رمان با این که تمام ماجرای داستان بر همین اساس پیریزی شده، چطور جدا و مجزاست. مثل قورمه سبزی که آب و سبزیاش جدا از هم افتاده باشند. آدم خیال میکند نویسنده چیزی مثل عرفان را چون مد روز است دستاویزی قرار داده برای داستانش. اما در جن نامه قضیه چیز دیگری است. آنقدر آن نگرش و روش فکری خاص درویش مسلکانه و بازیهای عرفانی گره خورده با ماجراهای روایت و جا افتاده در داستان که غیر از این ممکن نمیبود. گلشیری راوی مردمی است که اوقاتشان با دعا ونذر و نیاز و دخیل بستن می گذرد و گره کارشان با انداختن فلان سفره و پختن نذری گشوده میشود. و همین کنش و واکنش مردم با نمادهای علم و صنعت و جامعهی در حال پیشرفتی که در آن به ناچار زندگی میکنند، اوضاعی طنزآمیز ایجاد کرده که در تمام داستان اثر این مضحکهی تلخ را میشود دید. اوج این کنایات هنگام گفتگوی حسین با روح عمویش است که اشارهی زیبا و ظریف به جنبهی هجو آمیز عرفان بازی دارد. این که میگویم «عرفان بازی» تاکیدم بر این نکته است که عرفان با جادو و جنبل متفاوت است. گلشیری نیز احتمالن بر همین باور بود چرا که نگرش حسین مکارم عارفانه نیست و اوبه اعتراف خود یک جنگیر و دعا نویس است و شخصیت داستانیاش هیچ با عرفا مطابقت ندارد. پس احتمالن اشارهی گلشیری به نوعی عرفان آمیخته به خرافات و آلوده به توهمات بوده.
منابع:
داستان نویسان اصفهان – احمد میرعلایی – نامهی فرهنگ و هنر
به یاد گلشیری - مهدی یزدانی خرم
هويت زنانه، دربازخواني نخستين و آخرين رمان هوشنگ گلشيري: "شازده احتجاب" و "جننامه "
بتول عزيزپور
تقریر یکم – بهنود
جن نامهی گلشیری – عبدی کلانتری – فصل نامهی سنگ