تبليغاتX
كتاب در خانه - نگاهی به آثار زویا پیرزاد/ قسمت سوم

سومین مجموعه‌ از داستان‌های کوتاه زویا پیرزاد «یک روز مانده به عید پاک» نام دارد که در سال 1378 در مراسم جایزه‌ی کتاب سال مورد تشویق قرار گرفت. این مجموعه از سه داستان به هم پیوسته تشکیل شده. در این داستان‌ها ما با فضایی جدید مواجه‌ایم. فضایی متفاوت با داستان‌های قبل از خود. در داستان‌های «یک روز مانده به عید پاک» نه تنها دیگر از نگاه جنسیتی نویسنده بر تمام احوالات بشری خبری نیست، بلکه با آدم هایی با دغدغه‌های جدید طرفیم. کسانی که کمتر درگیر سرنوشت و تقدیرند و خودشان برای زندگیشان تصمیم می‌گیرند. آدم‌هایی که در اقلیت اجتماع هستند و کنجکاوی خواننده را حسابی تحریک می‌کنند. شاید کمتر داستان نویس ایرانی به زندگی و روابط اجتماعی وخانوادگی اقلیت‌های دینی پرداخته باشد و پیرزاد از این بابت موفق بوده. منظر نویسنده اولین برگ برنده‌ی اوست. بعد از آن نوع پرداخت است که کارش را سوا می‌کند از کارهای پیشینش. در مجموعه‌ی اول، شخصیت‌های پیرزاد آدم‌هایی بی‌رگ و ریشه، بدون گذشته، هویت و نام بودند. در مجموعه‌ی دوم ما شاهد تلاش نویسنده برای بعد دادن به شخصیت‌هایش هستیم. در داستان «طعم گس خرمالو» پیرزاد به موضوع تکراری برخورد سنت و مدرنیته می‌پردازد، آن هم در قالبی مکرر که آدم را یاد ورژن ناقصی از «طوبا و معنای شب» پارسی‌پور می‌اندازد. ماجرا از زمانی در گذشته شروع می‌شود و تا حال ادامه می‌یابد. اما در مجموعه‌ی سوم ما در آغاز با داستانی رو به روییم که راوی آن دارد از گذشته‌اش می‌گوید. یعنی زمان اصلی داستان زمان حال است و ما در یادآوری کودکی راوی با او همراه می‌شویم. «هسته‌های آلبالو» می‌تواند طرح اولیه‌ی رمان«چراغ‌ها. . . » باشد که بعدها توسط همین نویسنده نوشته شد. پیرزاد جز یکی دو مورد تقریبن در پرداخت شخصیت‌هایش موفق بوده، به خصوص شخصیت آقای مدیر که بسیار غافلگیر کننده در اواخر داستان برجسته می‌شود، خیلی خوب پرداخت شده. اما ایراد اصلی این کار شخصیت خود راوی است که نویسنده گاه در میان ماجراهای گوناگونی که خلق کرده، او را فراموش می‌کند. مثلن در قسمتی از داستان، راوی در مورد پدرش می‌گوید: . . . اگر پدر می‌فهمید به اتاق سرایدار مدرسه رفته‌ام، جنجال راه می‌انداخت و من و مادرم مجبور می‌شدیم به یک سخنرانی طولانی و تکراری درباره‌ی اختلاف طبقاتی و دینی و قومی گوش کنیم. این جملات باید نمایانگر درک کودکانه‌ی راوی از پدیده‌ها، اشیا و آدم‌ها باشد. کودکی هشت، نه ساله. در حالی که این لحن و چنین برداشتی در ذهنی کودکانه نمی‌گنجد و این برداشت و تشخیص مربوط به بزرگ‌سالی راوی است. در جایی دیگر راوی از دوازده سالگی‌اش می‌گوید و این که مادر بزرگ قصه‌ی کلاه قرمزی را قبل از خواب برایش می‌گفته و او هربار از تجسم بلعیدن مادربزرگ توسط گرگ گریه‌اش می‌گرفته. این که مادر بزرگی برای پسری دوازده ساله هر چه قدر هم طبع بکر و لطیفی داشته باشد، داستان کلاه قرمزی بگوید با عقل جور در نمی‌آید. شاید این ایرادات به نظر بنی اسرائیلی بیاید، اما چیزی که نکته‌ی قابل توجه این است که نشانه‌ها و صحنه‌هایی که نویسنده از یک شخصیت برای خواننده توصیف می‌کند، باید به ملموس و باور پذیر شدن شخصیت کمک کند، پس باید توجه داشت که وقایع چنان چیده شود که با منطق داستان جور در بیاید در غیر این صورت نباید انتظار داشت که خواننده با داستان همراه و همدل شود. البته هرچه پیرزاد در شخصیت پردازی دچار ضعف گاه و بی‌گاه است در تصویر سازی موفق بوده. شاید از این جهت است که داستان‌های پیرزاد بسیار مناسبند برای فیلنامه شدن. تصاویری که نویسنده‌ی «هسته‌های آلبالو» از قبرستان و کافه‌ی خانم گریگوریان می‌دهد، انصافن دلنشین و به یاد ماندنی هستند. «گوش ماهی‌ها» داستان دوم این مجموعه، داستانی شسته رفته است. فضاها و دیالوگ بین آدم‌ها بار معنایی و عاطفی عمیقی دارند. خانه‌ها و خیابان‌هایی که توصیف می‌شوند دنیایی را پیش چشم می‌کشند که زندگی با تمام تلخ و شیرینش در آن جریان دارد. ولی در این داستان هم پیرزاد گاه جای ایجاد تصویری داستانی به توضیح در مورد روابط آدم‌ها میپردازد. مثلن: . . . حالا سال‌ها بود جدا از پسر عمه و پسر دایی بودن، دوست‌های خوبی بودیم. این «دوست خوب بودن» یا اصولن کیفیت هر ارتباطی به راحتی در دیالوگ‌ها، فضاسازی و حتا حرکات آدم‌های داستان قابل نمایش است و گفتن این که «دوستان خوبی هستیم» دیگر چندان دلنشین نیست. پیرزاد وقتی در شناساندن آدم‌هایش به خواننده عجله می‌کند، نتیجه این می‌شود که ما با داستانی مواجه شویم که وجود بعضی آدم هایش اضافی است و شخصیت‌های اصلی هم چنان که باید تاثیری عمیق بر خواننده ندارند. البته ناگفته نماند که زویا پیرزاد ذهنی داستان باف دارد، ولی اگر این ذهن را در چهارچوبی منطقی هدایت نکند داستان‌هایش مجموعه‌ای از حوادث نامربوط و پراکنده می‌شوند. مثلن در «بنفشه‌های سفید» ما ناگهان با ماجرای زندگی باغبانی به نام هوشنگ مواجه می‌شویم. کسی که پدرش مرده، مادر و چهار خواهرش در دهات اطراف خرم‌آباد زندگی می‌کنند. برای یکی از خواهرها خواستگار آمده، هوشنگ عاشق دختر همسایه است. دختر همسایه عاشق زندگی در تهران. دادن این اطلاعات که خود به تنهایی دستمایه‌ی داستانی است، برای خواننده‌ای که ذهنش درگیر روابط خانواده‌ای مسیحی است، چه فایده‌ای دارد؟ و اصولن این‌ دانسته‌ها نماد چه قشری از اجتماع یا چه نوع شخصیتی است. آیا این شکل توضیحات بیشتر شبیه همان اطلاعاتی نیست که زنان و مردان کوچه و بازار با شهوت دادن خبرهای جدید به در و همسایه، به یکدیگر منتقل می‌کنند؟ و آیا کار نویسنده این است؟ شاید این نگرش کوچه و بازاری که ته کارهای پیرزاد است باعث می‌شود، آدم‌هایش کمی لوس از آب در بیایند، آن قدر که خواننده به خاطر غربت دختر مسیحی که با مردی مسلمان ازدواج کرده و به مهاجرتی اجباری تن داده، غمگین نشود. البته نویسنده‌ی «یک روز مانده به عید پاک» معمولن شخصیت‌های فرعی را بهتر از آب درآورده. مثل دانیک که ماجرای زندگی‌اش خواننده را مشتاق به خواندن سه داستان این مجموعه می‌کند. به هرحال می‌شود گفت «پیرزاد» نه دغدغه‌ی تکنیک دارد، نه به دنبال شیوه‌ای نو برای بیان داستان‌هایش است. او راوی شخصیت‌هایی ساده و معمولی است، آدم‌هایی با آرزوهای نه چندان دور و دراز و انصافن این قشر از اجتماع را خوب می‌شناسد. شاید به همین جهت دیالوگ‌های داستان‌های پیرزاد جان‌دار و حقیقی به نظر می‌آیند. اما آن‌جا که نویسنده بیش از حد به قدرتش در دیالوگ نویسی متکی است از شخصیت پردازی غافل می‌شود وآدم‌ها تبدیل می‌شوند به موجوداتی حراف که اگر دهانشان را ببندند به سختی می‌شود در موردشان نظری داد. البته جسارت خانم پیرزاد برای بیان موضوعاتی معمولی در زمانه‌ای که درد فلسفی مد روز است، قابل تحسین است. خوبی کارهای پیرزاد در این است که هیچ نمادی از روشنفکری در کارهایش دیده نمی‌شود و شاید به همین دلیل می‌شود به سادگی با آن ارتباط گرفت، چرا که هیچ پیچیدگی در رفتار آدم‌هایش نیست. اما این نویسنده اگر بلغزد از نویسنده‌ی «چراغ‌ها. .. » تبدیل می‌شود به یک بازاری نویس. شاید بد هم نباشد، به هرحال خوبی‌اش این جاست که ایشان آگاهانه قدم برمی‌دارد و اگر کتاب بعدی‌ا‌ش چیزی در حد آخرین رمان‌شان باشد، می‌شود گفت انتخابش را کرده. شاید هم پیرزاد مثل تام‌ کروز است. می‌گویند این ستاره‌ی سینما بابت هر چند فیلم هنری، در یکی دو تا فیلم بازاری هم بازی می‌کند. خب آدم است دیگر، مگر تام کروز شکم ندارد؟

+ پنجشنبه چهارم اسفند 1384 0:25 قبل از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |