دستي به موهاي بلوطياش كشيد و از آيينه نگاهي به مخاطبش انداخت و گفت :
ـ ميگه خيلي دوسم داره، ميگه تا حالا هيچوقت زني رو به اندازهي من دوست نداشته، ميگه منو همينجوري كه هستم ميخواد ، ميگه… اويي …
در آيينه دقيق شد و چند خال مويي را كه زير ابروهایش در آمده بود كند و ادامه داد :
ـ ميگه منو نه براي يه روز و دو روز كه براي هميشه ميخواد، تا آخر عمرش. ميگه نميخواد بهم دست بزنه تا وقتي كه خودم اجازشو بدم. ميگه ميخواد بهم ثابت كنه با تمام مردايي كه تا به حال ديدم و دوروبرم بودن فرق داره. ميگه …
زن برگشت و در حالي كه به لبهي ميز توالتش تکیه داده بود به چشمهاي شيشهايي آدم آهني خيره شد و گفت :
ـ راستي نظرت در مورد پيشنهاد ازدواجش چيه؟
آدم آهني حركتي منقطع به بدن فلزيش داد و در حالي كه دست راستش را بالا ميبرد، سرش را با مكث به سمت چپ چرخاند و با صداي الكترونيكياش جواب داد :
ـ نمي… دانم، من… براي… شوخي… برنامه… ريزي… نشده…ام!