نويسندهي آثاري چون:
در بستر مرگم ، حريم، مرثيه براي راهبه، روشنايي ماه اوت، آبشالم ، آبشالم!، تسخير ناپذير، سه گانه ، دهكده، شهر، عمارت، موسي، ناخوانده در غبار.
دوستي ميگفت براي درك فصل اول «خشم و هياهو» بايد يك عقبماندهي ذهني باشي!
اين جمله چندان هم طنز نيست، چرا كه آثار « فالكنر» آثاري سخت خوان هستند و اين نه به خاطر نوع سوژهاي كه نويسنده روايت ميكند كه به جهت ساختار و سبك بيان آن سوژه است. رمانهاي « فالكنر» حتا خوانندگان حرفهاي را نيز دچار سرگرداني ميكند. به طور مثال اغلب كساني كه از فصل اول «خشم و هياهو» كه راوي آن يك عقب ماندهي ذهني است، جان سالم به در بردهاند! و كتاب را تا آخر خواندهاند، براي فهم درست روابط بين آدمهاي داستان، برگشتي به آغاز داستان داشتهاند تا خط داستان را بهتر درك كنند. در واقع شما از خواندن «خشم و هياهو» قبل از آن كه دچار لذت شويد، هيجان زده از خود خواهيد پرسيد در چند صفحهي قبل چه اتفاقي افتاده بود و يا اين «كوينتين» همان «كوينتين» است؟!
البته عدهاي از منتقدين اعتقاد دارند از مقايسهي بيوگرافي « فالكنر» با آثارش ميتوان به اين نكته پي برد كه يكي از منابع نوشتاري او، در وافع گذشتهي خودش بوده. « ويليام فالكنر» هم مانند اغلب شخصيتهاي داستانهايش، متولد يكي از ايالات جنوب آمريكا بوده. او هم مانند شخصيتهاي «خشم و هياهو» در ابتدا در خانوادهاي سرشناس زندگي ميكرده كه رفته رفته دچار فقر و تنگدستي شدهاند. با اين حساب ميتوان گفت فالكنر نه تنها داستانسراي قابلي بوده، بلكه تصويرگري قهار از لايههاي عميق و بسيار واقعي زندگي نيز هست و لابد از اين جهت است كه وقت خواندن «خشم و هياهو» اين ذهنيت در خواننده زنده ميشود كه خانوادهي «كامپسونها» نمونه اي كوچك شده از انسانهاي جهان معاصر است، جهان آشوب زدهي رو به انحطاط.
از ديگر خاصيتهاي آثار او نگاه بيطرفانه به پديدههاي هستي، اعم از طبيعت، انسانها و نژادهاي گوناگون است با بياني نسبي و عاري از قطعيت. ما اين ويژگي را به شكلي ملموس در «خشم و هياهو» ميبينيم. «ف الكنر» با انتخاب زاويهي ديد اول شخص و فاصله گرفتن از منظر داناي كل در واقع اين فرصت را به خواننده ميدهد كه خودش وقايع را تحليل و تفسير كند. خواننده با اطلاعات محدود و پراكندهاي كه نويسنده به او ميدهد، مدام در يك حركت رفت و برگشتي بين فصلها و راويان مختلف داستان، در تكاپوي يافتن خط داستان و ايما و اشاراتي است كه هر كدام بيان كنندهي قسمتي از وقايع هستند. اين حركت در فصل اول «خشم و هياهو» كه راوي يك عقب ماندهي ذهني است در اوج خودش است. نگاهي كاملا غريزي به اشياء و آدمها. نگاهي تصويري كه همه چيز را توصيف ميكند. اين شيوه، شايد بهترين نوع بيان از زبان يك عقب ماندهي ذهني باشد. ذهني كه هنوز كودك مانده، ذهني كاملا انتزاعي و توصيفي است. همانطور كه هنگام گفتگو با كودكان شاهد هستيم كه يك حركت كوچك چه طور مو به مو توصيف ميشود، «بن» هم تمام اتفاقات را جاي بيان كردن توصيف ميكند:
«به كتابخانه رفتيم. لاستر چراغ را روشن كرد. پنجرهها سياه شدند، و جاي بلند تاريك روي ديوار آمد و رفتم و به آن دست زدم. مثل در بود اما در نبود.»
ميشود گفت زيبايي «خشم و هياهو» در اين است كه راويان اول شخص متعدد دارد كه هر كدام وقايع را از زاويه ديد خود بيان ميكنند. يعني ما با وجوه گوناگوني از حقيقت روبهروييم و اين به معني فرصتي دوباره دادن به خواننده براي بازي كشف و شهود است. در فصل پاياني هم كه راوي سوم شخص ميشود ما با يك راوي همه چيز دان مواجه نيستيم. راوي فصل سوم با لحني گزارشي و بيطرف اتفاقات را بيان ميكند و اين لحن سرد در كنار شخصيت پردازي مستحكم نويسنده و باورپذيري كه در خواننده ايجاد شده، چنان فضاي تلخي را ميسازد كه آدم آن « نفرين ابدي » را كه خانوادهي « كامپسونها » دچارش هستند عميقا حس ميكند. خانوادهاي كه در دوران گذار از زندگي سنتي به سمت ماشينيزم به سر ميبرد و تنشي كه از اين تغيير دچارش شده. بايد گفت «فالكنر» با خلق چهرهي «جيسن» كه فردي بيعاطفه و كاسبكار است، اشارهي مستقيم به جامعهي بورژوايي و خشونت حاكم بر اين اجتماع دارد.
مسئلهي چرخش زاويه ديد در «خشم و هياهو» قابليت بررسي بيشتري را دارد كه من تا حد توانم به آن ميپردازم. در شيوهي نگارش كلاسيك، راوي داناي كل مشرف به تمام اتفاقات گذشته و آينده و تمام خواستههاي دروني و بيروني شخصيتهاي داستان است. بنابراين در اين شيوه راوي مقتدر، با قطعيت ماجرايي را تعريف ميكند و فرصت تحليل و تفكر را از خواننده ميگيرد. خواننده تنها يك شنوندهي منفعل است كه دست بر زانو گوش به داناي كل دارد. در اين شيوهي روايتي بستر زمان، بستري از پيش تعيين شده است. اتفاقات معمولن با فعل ماضي بازگو ميشوند. و در واقع داستان مغلوب زمان است. اتفاقات از آن جهت به وقوع ميپيوندند كه در يك قالب خشك از پيش تعيين شده، نوبت حضورشان رسيده و اين يك نوع روايت خطي و قطعي را ميسازد. به طور مثال در اين جمله:
«او به خانه رفت.»
فعل «رفت» نشانگر گذشتهاي تمام شده و اتفاقي قطعي است. در اين جمله نه تنها زمان كه مكان هم در دامنهي اين قطعيت قرار ميگيرد. اين نوع نگرش در ادبيات امروز جايي ندارد. در ادبيات مدرن فعل چنان به كار نميرود كه راوي بخواهد توسط آن ذهنيت و تخيل خواننده را مصادره كند. در شيوهي داستان نويسي جديد رابطهي بين افعال و زمان به هم ميريزد و ديگر از يقينهاي از پيش تعيين شده خبري نيست تا آنجا كه «زبان و زمان» در حركتي دوسويه داستان را به شكلي سيال پيش ميبرند.
در «خشم و هياهو» نيز ما شاهد همين بر هم ريختگي زماني هستيم. راويان متعدد هر يك حقيقت خود را بيان ميكنند و اين جابهجايي مداوم حالت قطعيت را از داستان ميگيرد. در اين رمان خواننده نه با چهار ديواري محدود كه با دنيايي باز سر و كار دارد كه اتفاقات خودشان را بر آن تحميل نميكنند. وقتي نويسنده از راويان مختلف در برشهاي زماني متفاوت استفاده ميكند، اين امكان را ميآفريند كه بتواند با به كار بردن افعالي در زمان حال ساده، گذشه را نشان دهد. و اين باعث ميشود «زمان» بر «زبان» چيره نشود. خصوصيت ديگر اين نوع نگارش و تغيير زاويه ديد از منظري به منظري ديگر، در واقع سلب قدرت از «داناي كل» و توزيع آن در لا به لاي روايت است. «فالكنر» با اين شيوه بستري مناسب ايجاد كرده تا داستان خودش، خودش را تعريف كند. در غير اين صورت يعني در حالتي كه راوي «داناي كل» داستان را مانند اتفاقي از پيش افتاده بيان ميكند، داستان تبديل به پديدهاي مرده و محكوم به فنا ميشود كه روي خطي مستقيم با آغاز و پاياني قطعي قرار گرفته.
اگرچه بسياري معتقدند «فالكنر» آدمي سنتي بوده كه مقابل مدرنيزم ايستادگي كرده، اما بايد گفت در نگاهي دقيق «فالكنر» خود از پيشروان مدرنيته بوده و آثارش گواه همين ادعاست.
از نشانههاي مدرن بودن آثار «فالكنر» استفاده از شيوهي «جريان سيال ذهن» است. البته در ابتدا لازم به يادآوري است كه اين روش با مونولوگ (خودگويي) متفاوت است. از اين جهت كه در «جريان سيال ذهن» ما با اثري مواجه هستيم كه نتيجهي برخوردي روانكاوانه و رجوع به خاطرات گذشتهي قهرمانهاي داستان در قالبي به هم ريخته، پازل مانند و بدون نظم و منطق زماني واقعي است. مثلا اتفاقي كه در يك روز افتاده، ممكن است در شيوهي بيان «سيال ذهن» فصلي از كتاب را در بر گيرد، كه نمونهي بارز آن رمان مذكور است. از ديگر خصوصيات «جريان سيال ذهن» اين است كه ما نه با يك راوي منحصر كه با چندين راوي كه هر كدام روايت ذهني خودشان را دارند مواجه هستيم. در شيوهي مونولوگ اگرچه در نحوهي بيان ما باز با خط روايتي آشفته و نامنسجم طرفيم، اما در سراسر داستان تنها درگير ذهنيت يك نفر هستيم كه طبيعتا همان راوي ماجراست. يعني در مونولوگ فقط اول شخص به روايت ميپردازد و خواننده دچار تناقض نميشود. اما چنان كه گفته شد، تعدد راوي در «جريان سيال ذهن» باعث ميشود گاهي يك ماجرا از چند منظر كاملا متفاوت بيان شود.
عدهاي معتقدند «فالكنر» موفقترين نويسندهي مدرن در استفاده از شيوهي «جريان سيال ذهن» بوده است. با مطالعهي «خشم و هياهو» اين شك به يقين نزديك ميشود. اين رمان به پازلي شبيه است كه هر قطعه ذهنيات راوي خود را بيان ميكند. «بن» پيچيدهترين شخصيت اين داستان است، كه روايتش سرشار از توصيف و تصوير است. او در آن واحد با جرئي نگري چندين موضوع را نقل ميكند كه درك زمان و مكان هر كدام از اتفاقات براي خواننده بسيار بغرنج و دشوار ميشود. در عوض «جيسن» شخصيت سادهتري دارد. ظاهرا او برخلاف «بن» در يك لحظه نميتواند به يكي، دو چيز بيشتر فكر كند. در فصل مربوط به كوينتين از آن جا كه او درگير فلسفهي زمان و دليل هستي است، ما با فضايي اسرارآميز و نثري شاعرانه مواجهايم. يعني هر فصل از داستان با توجه به شخصيت آن بخش، خصوصيات منحصر به خودش را دارد. گويي فاكنر مدام سبك نگارشش را بنا به منطق و دليل داستان تغيير ميدهد و نتيجه اين است كه نه تنها زمان كه متن داستان هم دچار بحران و آشفتگي ميشود. كه البته اين گسيختگي با حركت فعالانه خواننده و درگيري ذهن و تخيل او به سامان ميرسد.
نكتهي ديگري كه در «خشم و هياهو» درخور توجه است، نزديكي ماجراي اين رمان به «تراژدي» است. «ارسطو» معتقد بود تراژدي حاصل يك سري واكنشهاي بيروني است، چيزي مثل تقديري از پيش تعيين شده، كه منحصر به خواص است، مثل عشاق، جنگاوران، نخبگان و خدايان. اما «فالكنر» نشان داد كه تراژدي ميتواند در اجتماع آدمهاي معمولي هم اتفاق بيوفتد. او با اشاره به «نفرين ابدي» ما را بيشتر به تعريف «ارسطو» از تراژدي نزديك ميكند. در سراسر داستان ما شاهد ديدگاهي «تقديرگرا» هستيم. «مادر» مدام ميگويد كه «بن» نتيجهي گناهي است كه او و شوهرش مرتكب شدهاند. دختر حرامزادهي «كدي»، راه مادرش را ادامه ميدهد، «كوينتين» تسليم سرنوشت ميشود و خودش را خلاص ميكند، «پدر» معتقد است «بدبختي خسته نميشود» و همهي هستي در جبري محكوم به فنا غوطهور است.
از طرفي نويسنده با شخصيت پردازي بي بديلش آن قدر خواننده را درگير خلق و خو و رفتار آدمهاي داستانش ميكند كه با هر ضربهاي كه به آنها وارد ميشود، خواننده اين درد را با جان و دل حس ميكند و اين رنج بشري آغاز تراژدي است. شيوهي خاص شخصيتپردازي در «خشم و هياهو» به اين ترتيب است كه نويسنده ابتدا بخشي از واقعه را از گفتگوهاي ذهني راوي بيرون ميكشد، بعد با تغيير راوي و زاويهي ديد، مكث و فاصلهاي بين راوي اول و خواننده ايجاد ميكند و به اين ترتيب ما اين فرصت را مييابيم كه وقايع و شخصيتها را از بيرون تحليل كنيم. البته ابزار نويسنده به هر حال همان تكنيك «جريان سيال ذهن» است كه با روايت ذهنيات شخصيتها ما را در قدم اول به باور قهرمان داستان، ميرساند.
عامل «زمان» كه دستمايهي اصلي «خشم و هياهو» است، توسط منتقدين آثار «فالكنر» بسيار مورد بررسي قرار گرفته، برگسون، راسل و سارتر از جمله كساني هستند كه به اين مقوله پرداختهاند. البته بازگويي آن مباحث از حوصلهي اين بحث خارج است، اما بد نيست خيلي فشرده اشاره كنيم به طرز تلقي آدمهاي داستان از «زمان». «مادر» اصولا در گذشته سير ميكند و در درك زمان حال مشكل دارد. يعني به نوعي از زمان حال و اتفاقات ناشي از نو شدن اجتماع وحشت دارد و به سبب همين ترس و عدم توانايي در درك عصر حاضر، خودش را در اتاقش محبوس ميكند. در چهار ديواري در بسته تا شاهد گذشت «زمان» نباشد. «بن» اصولا درك درستي از «زمان» ندارد. براي او زمان نه يك پديدهي منطقي و منظم كه چيزي كاملا انتزاعي و غريزي است. اين نگرش بن را ميتوان در فصل اول به خوبي ديد. «بن» در روايتي كه از اتفاقات اطرافش دارد مدام از زمان حال به گذشته و از گذشته به حال ميپرد و اين پرشها آنقدر ناگهاني و متواتر است كه خواننده را تا حد زيادي گيج ميكند. «كوينتين» «زمان» را عامل بدبختي ميداند. گذشت زمان و نتيجهاي كه در «حال» براي او داشته، باعث ميشود «زمان» از نظر او نيرويي منفي براي ايجاد جبري خورد كننده، باشد. از اين جهت است كه او تصميم به خودكشي ميگيرد تا با مرگش در واقع «زمان» را متوقف كند، چرا كه ميداند توقف براي «زمان» به منزلهي نابودي آن است. «جيسن» آن نگاه عميق و موشكافانهي برادرش را ندارد، «زمان» براي او پديدهاي مادي است براي كاسبي كردن. با اين همه او هميشه از «زمان» عقب است. از اخبار بازار بورس دير خبردار ميشود، وقتي ميخواهد مچ خواهرزادهاش را بگيرد، به موقع نميرسد. او پي در پي از زمان ضربه ميخورد. «پدر» نيز «زمان» را مجموعهي از تيرهبختيهاي انسان ميداند. بدبختي كه هيچ وقت تمام نميشود و تا فكر كني تمام شده يعني زمان بدبختي تازه.
تنها «ديلسي» كنيز سياه پوست خانواده برخوردي طبيعي با زمان دارد. او با تمام كشمكشهايي كه دچارش است، به زمان ميرسد. در فصل مربوط به «جيسن» ميبينيم كه «ديلسي» چطور در هياهويي كه «جيسن» راه انداخته به امور خانه ميرسد، به حال خانم رسيدگي ميكند و به موقع هم در كليسا حاضر ميشود. «ديلسي» نه عقبتر و نه جلوتر كه همگام با زمان پيش ميرود.
وقتي در سال 1924 اولين مجموعهي شعر «فالكنر» با بد اقبالي از سوي خوانندگان مواجه شد، حال شاعر جوان بسيار گرفت. اما آشنايي او با نويسندهي شهير معاصرش يعني «شروود آندرسن» او را از ياس و سرخوردگي خلاص كرد و راهي را پيش پاي او گشود كه به جايزهي نوبل ادبي ختم ميشد. «فالكنر» كه سخت شيفتهي «آندرسن» بود، سه هفته خودش را در خانه محبوس كرد و تنها وقتي از خانه بيرون آمد كه رمان «مزد سرباز» را نوشته بود. زندگي «فالكنر» نويسنده از همين جا آغاز شد.
منابع:
ـ مفاهيم زمان در خشم و هياهو؛ ترجمة صالح حسيني (خشم و هياهو)
ـ زمان در نظر فاكنر؛ ترجمة ابوالحسن نجفي (خشم و هياهوـ ترجمة صالح حسيني)
ـ سارترـ زمان از نظر فاكنرـ ترجمة ابوالحسن نجفي (خشم هياهو)
ـ مقالهی افول داناي كل ـ حسين رسولزاده
_ هیاهو بر سر هیچ _ نقدی بر خشم و هیاهو نوشتهی محمد رضاسرشار