تبليغاتX
كتاب در خانه -

 

من خسته‌ام. انگار قیر داغ روی‌ام ریخته‌اند و بعد با غلتک از روی‌ام گذشته‌اند. انگار نه. . . همین است. مرا له کرده‌اند، از روی‌ام گذشته‌اند و چیزی در گلوی‌ام ماسیده. با خودم حرف می‌زنم. توی خیابان راه می‌روم و با خودم حرف می‌زنم. در کتاب‌فروشی سرم را می‌گذارم روی میز، به زمین نگاه می‌کنم و با خودم حرف می‌زنم. بعد نگاه‌ام تار می‌شود. من غمگینم. اندوهی سنگین آزارم می‌دهد و از آن بدتر خشم است که نمی‌شود خالی‌اش کنم و بُِهت، بُهت، بُهت، که تمامی ندارد. من تکلیف‌ام را امشب با خودم روشن کردم؛ امشب که تولد علی‌رضا بود و عمو محمد می‌رقصید و مهشید فیلم می‌گرفت. ما غمگین بودیم. عمیقا اندوهگین بودیم و عمو محمد باز می‌رقصید. من تکلیف‌ام را امشب دانستم. من به خنده پناه می‌برم. نه به شادی. . . شادی این روزها برای‌ام معنا ندارد. اما می‌خندم. به این مضحکه می‌خندم و می‌نویسم. همه‌ی این روزها را می‌نویسم. آشفته، ترس‌خورده، اندوهگین. . . می‌نویسم. همیشه همین بوده. فقط کلمات برای‌ام مانده‌اند. می‌نویسم.

 

+ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 4:21 بعد از ظهر _ |