تبليغاتX
كتاب در خانه - عدد عدد عدد عدد عدد

 

شانه‌هام سنگین شده و دست‌هام کش می‌آید. دست‌هام کش می‌آید. شانه‌هام سنگین شده. دست‌هام، دست‌هام انگار که له شده‌اند. من باید قوی باشم. تهوع دارم. تهوع دارد خفه‌ام می‌کند. کسی نیست. تنها هستم. تنها نیستم. همه دست‌هامان کش آمده و شانه‌هامان سنگین است. خنده میر حسین به گریه‌ام می‌اندازد. دوست دارم بروم توی خیابان قدم بزنم و تف کنم به زمین. پدرم می‌گوید این مردم صبح زنده باد مصدق گفتند و غروب‌اش زنده باد شاه. باد می‌آید. بیرون باد می‌آید و گربه‌ها با جیغ و داد در حال جفت‌گیری‌اند. ساعت از چهار گذشته. گنجشک‌ها دارند می‌خوانند. صدای‌شان شبیه جیک و جیک نیست. انگار قطره‌های آبی باشد که از شیری چکه می‌کند روی سطحی سرد. سه ساعت دیگر باید سر کار باشم. با لبخند بایستم مقابل نگاه طعنه‌آلود هواداران دولت دروغ. مهم نیست. مهم نیست. خسته‌ام و دوست دارم بخوابم. می‌ترسم و می‌خواهم بخوابم. کاش فردا ملیکا باشد. دوست دارم سرم را بگذارم روی زانوی‌اش و گریه کنم. در این شهر تنها هستم. نمی‌خواهم دیگر عکس میر حسین را ببینم. حسرت روح‌ام را سوراخ سوراخ می‌کند و به گریه‌ام می‌اندازد. آن‌قدر تلخم که از دیدن آن دلقک هم خنده‌ام نمی‌گیرد. از دیدن آدمی که آن‌قدر خودشیفته است که شناسنامه‌اش را مثل چیزی مقدس می‌بوسد. حالا خسته‌ام. اما باز خودم را جمع می‌کنم. خودم را توی خودم جمع می‌کنم.

 

+ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 4:38 قبل از ظهر _ |