يا
خلاقيت را بيش از اين به تعويق نياندازيم
باور میكنی، عزیزم، حالا دیگر معتقد شدهاند كه این دل من، گوشتپارهای است شلجمی كه كارش مثل یك تلمبه است.
هوشنگ گلشیری - جننامه
اول: ماجراي سانسور و مميزي و ورشكستگي ناشران و نااميدي نويسندگان را ديگر همه ميدانيم. چه آنها كه مينويسند و چه آنها كه خود دستي در ايجاد اين مضحكه دارند. شايد در هيچ دورهاي از تاريخ ادبيات ايران، اين همه فشار بر اهالي قلم نبوده و در عين حال اين همه خودمان از خودمان ضربه نخورديم. از گوشه و كنار نام آشناياني را ميشنويم كه مينشينند توي اتاق دربسته و زير كلماتمان خط قرمز ميكشند.
ـ ا؟ فلاني هم هست؟ او كه جايي نوشته سانسور اخ است و سانسورچي الهي كه بلا بگيرد!
چيزهايي ميشنويم كه دود از كلمهمان بلند ميكند. در قسمت نظرخواهي سايتها و وبلاگها آدمهاي ناشناس، نامهايي آشنا را رديف ميكنند و هشدار ميدهند: مافياي ادبي
آدم فكري ميشود كه اين ادبيات ايران مگر كي آب و ناني داشته براي اهلش كه حالا اين همه پيچيده شده و آدمهاي نقابدار پشت صحنهاش را ميگردانند. ميخواهي بيخيال همهي اينها شوي. سرت را مياندازي پايين تا بنويسي با اين ايده كه كار خوب خوانده ميشود. اما تازه آغاز بازيست. دور باطل "چه بنويسيم و چهگونه بنويسيم". خلاقيت دخلش آمده. ناشران با ارشاد قهر ميكنند. بعد با هم شام ميخورند و ديده بوسي و اين حرفها. بعدتر براي هم نامه مينويسند و از يكي نياز و از يكي ناز، يك جور رابطهي قهر و آشتي عاشقانه شكل ميگيرد بينشان. اين ميان سر بي كلاه مال نويسندهي شوربخت است. اين داستان ادامه دارد. چند سالي است كه در بر همين پاشنه ميچرخد و كاري نكردهايم. روشن است كه زورمان نميرسد. بايد واقعنگر بود و اگر همين روزها راه حلي پيدا نكنيم خلاقيت، اين طفل عقب افتاده، جان ميدهد روي دستمان.
دوم: از موسيقي چيز زيادي نميدانم. چند سال پيش سهتاري خريدم و با هزار مشقت "مرغ سحر" را ياد گرفتم. از آن روزها فقط سازي مانده كه حالا زينت بالاي كتابخانهام است و شعري كه مدام زمزمه ميكنم:
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم، داده بر باد
از موسيقي رپ و تاريخ شكلگيرياش در ايران هيچ نميدانم. فقط يادم هست كي و كجا اولين زمزمههاي رپ را شنيدم. بچههاي داخل ايران بودند، و سر و صدايي گنگ از لاي در و پنجرهها ميزد بيرون. خيلي قبل از آن، دوران دبيرستان زماني كه سيدي و ديويدي و امپيتري نبود و ما با نوار كاست جواني ميكرديم و از ديدن كليپهاي اندي و كوروس داغ ميشديم، گاهي نوار كاستهايي بين بچهها رد و بدل ميشد. پسري با صدايي ناآشنا، ترانهاي آشنا را توي خانهاش زمزمه ميكرد و در پس زمينه، گيتاري يا ارگي مينواخت. يادم هست آن وقتها رضا گلزار پسر بچهي دوازده، سيزده سالهي ريقويي بود كه در نزديكي دبيرستان ما خانه داشت و دخترها براي برادرش سر و دست ميدادند!
سوم: مدتي است در وبلاگستان بحثي در گرفته در باب تنانگي و خواستههاي تن. جالب اينجاست كه پاي ثابت اين بحثها زنان هستند. اين كه ميگويم "جالب" چون همه ميدانيم كه زنها پيش از اين چهقدر توسري خورده بودند و هيچ جرات نميكردند حتي در تنهاييشان فكر كنند از تن خود و ديگري چه ميخواهند. بحث راه افتاده و موافقين و مخالفيني هم دارد. بعضيها جا نماز آب ميكشند، بعضيها توي نوشتههاشان لنگشان را هوا كردهاند، بعضيها چوب حراج ميزنند به تن و احساسشان، بعضيها همه را دعوت به سكوت ميكنند، بعضيها دارند خودشان را شخم ميزنند تا ببينند چه بر آنها رفته بوده تا به حال. اين بحث اگر به هيچ جا نرسد، در دراز مدت يك نتيجهي خوب دارد: آدمها ميفهمند حرف زدن از سكس چيز بدي نيست. و ميشود اميدوار بود كه در سالهاي آينده آمار طلاق پايين بيايد. دارم فكر ميكنم چنين بحثي آيا ممكن است اين همه گسترده و فراگير در مورد موضوع ديگري آغاز شود؟
چهارم: يلدا بازي را كه يادتان هست؟ بعد خيال كنم بازي كتابهاي نيمه خوانده بود؟ و بعدش را ديگر نميدانم. حالا من ميخواهم يك بازي راه بياندازم. ميتوانيد شركت نكنيد. من كنفت ميشوم و اين چندان مهم نيست. اما يك اتفاقي دارد اينجا ميافتد كه خيلي مهم است. شايد بشود چند روزي دست از دشمنيها برداشت و چيزهايي را به خاطر چيزي مهم كه در حال نابودي است فراموش كرد. دارم نهايت سعيام را ميكنم تا شما را تحت تاثير قرار بدهم، پس جان هر كس كه دوست داريد تاثير بگيريد! ادبيات در اغماست. اهالي قلم دستشان به نوشتن نميرود. نگذاريم اتفاقي كه براي آدمهايي مثل "شميم بهار" افتاد باز تكرار شود. نگذاريم نويسندگان ما در سكوت قهرآميز خود فرو روند. فقط اگر لحظهاي دست از خودبيني برداريم ميفهميم ما چهقدر نياز داريم به نويسندگاني كه مينوشتند و حالا ساكت ماندهاند، چون كارشان مخاطب ندارد. چون داستانهايشان بر هيچ بستري نميرود تا كودكي را بخواباند. ايران بدون كتاب دارد جنبهاي حقيقي به خود ميگيرد. تا مدتي شايد كابوس باشد اما كمكم مثل تمام گند و كثافتي كه دچارش هستيم و برايمان عادي شده، اين يكي هم لب طاقچهي عادت از يادمان ميرود. مدام گفتن از سانسور هيچ دردي را دوا نميكند. بايد حتما كاري كرد. اين بازي برخلاف بازيهاي ديگر يك گفتوگوي ساده نيست. بايد از اين بحث نتيجه گرفت و عمل كرد. اگر در دنياي واقعي جايي برايمان نمانده، آيا نميشود به اينترنت به عنوان يك امكان نگاه كرد؟ جايي براي نشر جدي و نقد و بحث و گفت و شنود ادبي؟ مثل يك سايت يا يك وبلاگ كه گسترده عمل كند و رسميت داشته باشد و خوانده شود و از طرف خود ما حمايت شود. شايد بگوييد اين اتفاق دارد همين حالا ميافتد، اما بايد ديد كساني كه رمان يا داستان كوتاهشان را در اينترنت منتشر كردهاند، چه قدر مخاطب دارند؟ چند بار كتاب نويسندهاي يا تك داستاني از او بدون اين كه وارد زد و بندي شود، مورد نقد جدي قرار گرفته؟ سايت "جغد" يزدانبد را يادتان هست؟ چرا تعطيل شد؟ چند نفر از ما اينجا را ديدهايم؟ و چهقدر سايت و وبلاگ ادبي است كه در ميان حلقه و حلقهبازيها گم شده؟ و تا وقتي اين جا هم خوانندهي جدي در كار نباشد، كدام نويسنده حاضر است بيم دزدي از كارش را به جان بخرد و آن را در اينترنت منتشر كند؟ مطلب از اين قرار است بياييد بنشينيم و فكر كنيم ببينيم راه حلي هست؟ مثلا ميشود از اينترنت به عنوان وسيلهاي براي انتشار ادبيات استفاده كرد؟ ميانبري مقابل سانسور؟
پنجم: من اين دوستان را به بازي دعوت ميكنم و اميدوارم آنها نيز كسان ديگري را به بازي بخوانند:
دوست عزیز:
اینجا چه خبر است؟ چرا اینقدر هول میزنید؟ کجای دنیا چشمهی خلاقیت آدمها با سد بستن و بند زدن و مجوز ندادن خشک شده؟ خلق هنری کجا حمایتی داشته تا امروز که از این پس اگر نداشته باشد، بخشکد و از شاخه بیافتد؟ آنچه ما امروز به عنوان ادبیات خلاق، هشتاد سال داستاننویسی و عناوینی نظیر این مینامیم، آیا چیزی جز هشتاد سال نوشتن گوشهی آرام اتاق بوده بیاینکه نویسنده نگاهی به جریانهای لَه یا علیه نوشتارش داشته باشد؟ نامهای بزرگ ذهنتان را مروری کنید. کدامشان پول گرفتهاند یا تایید و دستور و مهر و کاغذ که بنشین و بنویس و اینگونه بنویس؟ بیشک گاهی حمایتها سرعت عمل و کیفیت اثر را افزایش داده، اما آیا نگرانی از جریان کوتاه و زودگذر اخیر تا به این حد، همانقدر سادهانگارانه نیست که آقایان پنداشتند صرف جایزه و اعتبار و حمایت از کوتولهها، ادبیات پایداری را تنومند خواهد کرد؟ جز این بود که یکی دو اثر قابل توجه ادبیات جنگ را همانها شکل دادند که نام "چپی" را یدک میکشیدند؟ زندگی نامهی امام خمینی را چه کسی نوشت؟ جریان شکل گیری جنبش منجر به انقلاب را چه کسانی به درخشانترین شکل ارائه کردند؟ جز این است که عمر حداکثر چهار سال صدارت سیاستگذاران فرهنگی، کمتر از نصف زمان نوشته شدن یک رمان استخواندار است؟ آیا چنین نیست که نوشتن در این جامعه، حتا اگر چیزی به نام ممیزی هم نباشد، امری شخصی است و فرهنگ خوانش اجتماعمان، لزوم وجود شغلی به نام نویسندهگی را رد میکند؟ جز ایناست که نوشتن در سرزمینی که در حال گذار از بدویترین اشکال مدرنیته زه زده، فقط دغدغهای شخصی است و اسب پیشکشی است به ساحت همهگانی که قدر نمیشناسند و آموختهاند تقصیر هر چیزی را گردن هر کسی بیاندازند الا خودشان؟ جز ایناست که نوشتن در اقتصادی ویران، امنیتی فراموش شده، جامعهای بیمار و تاریخی به تاراج رفته، جوشش مهار ناشدنی اندیشهی آدمهایی است که بی چشمداشتی مینویسند؟
تو بگو مجوز نمیدهند، تو بگو خلاقیت به تعویق افتاده، تو بگو جمع شویم، نامه بنویسیم و امضا بزنیم و تهدید کنیم، تو بگو التماس کنیم و عجز و لابه کنیم و به سازمانها و نهادها چنگ بیاندازیم. من میگویم دمتان گرم، تنتان درست، دلتان خوش. روی من هم حساب کنید.
اما بگذار حضرات بدانند و خوب میدانند: داریم مینویسیم. دارند مینویسند و از همین جریان هم مینویسند. ما داریم مینویسیم. ما برای نوشتههای روی کاغذهایمان از کسی اجازه نمیگیریم. ما مینویسم و کشوها را پر میکنیم. ما قدَرتر از اینی هستیم که فکر میکنند با یکسال مجوز ندادن زمینمان بزنند. فقط بیچاره مردم که حالا نمیخوانند. بیچاره مردم که بعدها هم اگر بخوانند رنج اینروزها را و ستمی که بر سرشان به دست توانمند بلاهتشان رفته، درک نخواهند کرد. بدانند ما مینویسیم و اتفاقن از همین جریان و موج کوتاه زود گذر هم کمی خواهیم نوشت. کم میگویم چون چنین است. چون چنینند. چند سال بعد بنشینند گوشهی خلوتشان، و بخوانند از خودشان و از تاریخی که کوشیدند پنهانش کنند و تحریفش کنند. هیچوقت، هیچ قلمی به دست هیچ قدرتی زمین نخورده است. جز این بود، خدایی که به استنادش چنین مضحکهای برپا کردهاند، راهی جز قلم برای باقی ماندن در میان توده انتخاب میکرد. آنچه پوشیده میدارند را در پوشش نوشتار، چند سال دیگر خواهند خواند. ما سرشاریم و کار میکنیم و صدای قلم از هر قدرتی بالاتر است و چنین است. ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ.
خانمها و آقایان! اینجا وبلاگستان است!
حدود 1400 جلد کتاب پی دی اف فارسی در حیطه ادبیات و فلسفه جدی جمع آوری کرده ام
ما را همان راههاي كشف شده نيز بس است!
راه نمایشگاه کتاب از مغازه عباس آقا می گذرد
خوب چارهاش خرید یک پرینتر است! یک منگنه هم میگذاری کنار دستت تند تند داستان و کتاب چاپ میکنی!
این خنده دار نیست یا کتاب را برای خوانده نشدن بنویسید.
چگونه میتوان از تیغ ممیزی گذشت
بگذارید اول چیزی بنویسیم که بشود آن را خواند
خالد هم بالاخره نوشت:در باب یک داستان سهبار سانسورشده!