آقاي سردوزامي عزيز خودتان ميدانيد كه من چهقدر به شما ارادت دارم و البته من هم ميدانم كه از اين بابت منتي بر شما نيست. اينها را هم كه اينجا مينويسم شايد نتيجهي بلند بلند فكر كردنم باشد يا شايد هم مثلا ميخواهم شما را دعوت كنم به فكر كردن. خب واقعيت اين است كه نوشتن براي شما از جهاتي سخت است، يك جهتش اين است كه زياد بعيد نيست شما يك حرفي بزنيد كه آدم لوسي مثل من نه تنها پشيمان شود از عسلي كه خورده، بلكه ناگهان بزند زير گريه و از خودش بپرسد كه مثلا مگر من چه گفتم كه آقاي سردوزامي اينطور ضايع كرد مرا؟ با اين همه دوست دارم برايتان بنويسم و اين را هم بگذاريد به حساب همان ايميلهاي گاه و بيگاهم كه زياد هم ردي از منطق يا هوشياري توياش نيست. اما اين بار با اين كه سخت سرما خوردهام و فكر ميكنم تب هم داشته باشم، سعي ميكنم با تمركز بنويسم.
حالا اين همه مقدمهي طولاني براي اين است كه از شما بپرسم ما ايرانيهاي داخل ايران كه درواقع توي مملكت خودمان هم غريبيم و يا زورمان نرسيده و يا به قول شما تخمش را نداشتيم كه ريشه كن كنيم خودمان را، چه گناهي كردهايم كه چوب همه سر نجستيم؟
اجازه بدهيد به شما بگويم "عمو"، نه اين كه برادر پدرم باشيد، اين "عمو" يك چيز ديگري در خودش دارد كه شايد فقط خودم بفهمم.
عمو اكبر بسيار عزيز چرا مينويسيد ايرانيها براي داشتن همان حداقلي كه شما توي دانمارك صاحبش هستيد به جاكشي افتادهاند؟ من دلم ميگيرد از اين حرف شما؛ وقتي ميبينم دوستم به قول خودش حتي يك ماه از يك دهه را نميتواند براي خودش باشد تا با خيال آسوده بنويسد و بخواند. و شما كه بدون جاكشي آنجا صاحب آپارتمان هستيد با اين حرفتان انگار براي اينوريها داريد دهن كجي ميكنيد. البته قبول دارم كه آدمي كه تمام هم و غمش ميشود يك لقمه نان عملا دارد جا كشي ميكند اما آيا بابت اين جاكشي به شما هم بايد جواب پس بدهد؟
عمو اكبر نازنين كدام يك از نويسندگان ما كه از ايران رفتند تا با خيال آسوده بنويسند گلي به سر اين ادبيات مادر مرده زدند؟ رضا قاسمي هم كه شاهكاري مثل "همنوايي. . . " را نوشت، هيچ معلوم نيست اگر توي ايران بود باز چنين اثري خلق نميكرد؟ يا كدام يكي از نويسندگان ايراني توانست دور ازاين فرهنگ گند و گه و خاك قحبه پرور، ادبياتمان را جهاني كند؟
عمو اكبر تلويزيون ايران يك سريالي ميدهد كه بر اساس زندگي "دكتر قريب" پايه گذار طب اطفال در ايران، ساخته شده. خدا ميداند كه زندگي اين بندهي خدا را چهطور و تا كجا دستكاري كردهاند تا با الگوي خودشان جور دربيايد، با اين همه ديالوگي داشت كه به دنيايي ميارزيد. دكتر قريب ميگفت: ايراني جماعت ميگويد كار مال خره، و افتخارش هم همين است.
من وقتي به خودم نگاه ميكنم كه تقريبا بدون جاكشي زندگيام ميگذرد، وقتي به بزرگان ادبياتم نگاه ميكنم كه تحقيقا بي جاكشي آن طرف مرز سيگار ميكشند و قهوه ميخورند و مينويسند و هنگامي كه در يك حركت رفت و برگشتي باز به آدمهايي برخورد ميكنم كه توي همين ايران مادر فلان نماد كامل مثال "با سيلي صورت سرخ نگهداشتن" هستند، جاي همهي ايرانيهاي شريف خجالت ميكشم.
روزگار عجيب و غريبي است. فحش و ناسزا هم ديگر معناي قابل پيشبيني و قطعي سابقش را ندارد. ديگر جاكش يا جنده گفتن و نسبت دادنش به ديگران ميتواند طيف وسيعي از معاني و كنايات را در بر بگيرد، بگذريم از اين كه در دنياي نسبي امروز اينها هم مايهي شرمساري نيست انگار. خلاصه اين كه خواستم بگويم يك نگاهي كه به رشدي و كوندرا و بكت بياندازيم و ببينيم مهاجرت چه دستاوردي براي ادبيات كشورشان داشته، شايد به اين نتيجه برسيم كه ما ايرانيها اصولا جاكشيم حالا چه توي عليآباد كتول و چه هرجاي ديگر. . .