تصويري از كودكي دارم. شايد پنج، شش ساله بودم. نمايش عروسكي حسني و لوبياي سحرآميز كار بهروز قريبپور را ميديدم. براي اولين بار در ايران بود كه نمايشي عروسكي با آن شيوه و آن عروسكهاي غول پيكر اجرا ميشد. تاثيري عميق در ذهن خردسالم گذاشت. و اين تصوير. . . تصوير زن غول با موهاي ژوليده كه انگار تنش بوي چربي قورمه ميداد، با آن هيكل خيلي بزرگ كه تمام درگاهي قصر عظيمش را پر كرده بود، از ذهنم پاك نميشود. زن غول، سنگين و با طمانينه در را باز كرد. حسني ريز جثه با كلهي بيضي و گردني باريك ايستاده بود پشت در و نگاهش به آن بالاها بود. . . گفت كه آمده دنبال خانم حنا. . . زن غول نميدانست خانم حنا كيست. . . زن غول خيال ميكرد اين پسرك با اين قدش آمده تا او را گول بزند . . . حسني با صميميت گفت كه او فقط دنبال گاوش ميگردد. . . زن غول اما دستها را به كمر زد و صدايش را نازك كرد و سر سنگينش را چند بار روي گردن كلفتش تكان داد و به تمسخر گفت:
خيال كردي هر كي مياد در اين خونهرو ميزنه ميگه "من اومدم شمارو گول بزنم"؟
و من با آن عقل كوچكم فهميدم كه بايد ترسيد از كساني كه در خانهها را ميزنند و نميدانم چرا صميميت حسني را ناديده گرفتم.
اين روزها ديگر نميدانم كي "حسني" است و كي "غول" و كي آن عروسكگردان بزرگ.