تبليغاتX
كتاب در خانه - ويرانه‌سري

كبريت را كه بگذارم لب شومينه خشك مي‌ماند. خشك كه باشد به اشاره‌اي روشن مي شود. دود سيگار شكل‌هاي غريبي مي‌سازد. مثل مينياتورهاي چيني است.ديشب و پريشب يك شاهكار خواندم.  نويسنده‌‌ و دوستان نويسنده‌ي اين اثر بي‌سابقه در اوضاع خوبي به سر مي‌برند. فكر كردم فقط كسي كه ادبيات مملكتش در اوضاع خوبي به سر مي‌برد مي‌تواند چنين داستان‌هاي غافلگير كننده‌اي بنويسد.

خواندن شاهكار، باعث شد چند روزي از خواندن كتاب پيش پا افتاده‌ي ايشي زاكي ساگامي‌هارا عقب بيافتم.

دوست داشتم يك آكواريوم بزرگ داشتم. خيلي بزرگ، يكي از آن‌ها كه توي آمريكا هست. بعد همه‌ي نويسنده‌ها‌ي خودي را، كه در يك دگرديسي معكوس دارند تبديل به آبزي مي‌شوند، بيندازم توش. از نهنگش گرفته تا ماهي آزادش. فكر مي‌كنم، نهنگ توي آكواريوم جا مي‌شود؟

حقيقتش اين است كه من چيزي ديگر را دوست دارم. يك چيزي كه جرات گفتنش را ندارم.

كسي آن داستان "وودي آلن" را خوانده؟ همان كه جايي بود كه مردها، زنان دلخواهشان را سفارش مي‌دادند. زناني كه نه براي همآغوشي كه براي بحث‌هاي فلسفي با مردها دم‌خور مي‌شدند.

فكر مي‌كنم ايده‌هاي جديد به درد اشتغال‌زايي مي‌خورد.

دارم توي ذهنم دنبال معادل مي‌گردم. اگر هوشنگ گلشيري نهنگ باشد و يوسف عليخاني ماهي آزاد، ماهي دودي چه كسي مي‌شود؟ و دلقك ماهي كي؟ و ماهي كپور و ماهي سفيد؟ براي هر كدام مي‌شود يك معادل پيدا كرد. من عجالتا زويا پيرزاد را به عنوان پري دريايي معرفي مي‌كنم.

چند روزي است يك راه جديد پيدا كرده‌ام. يك كوچه‌ي پر پيچ و خم، پر از خانه‌هاي قديمي كه ديوارشان از نم زرد شده. توي اين خانه‌ها يكي هست كه هميشه از پنجره‌اش صداي ساز مي‌آيد، انگار كسي تمرين سنتور مي‌كند، توي آن خانه. خانه در بلندي قرار دارد. يعني چند پله مي‌خورد تا در ورودي. از زير پله‌ جويي روان است و دركنار‌ه‌هايش شبدرهاي نرم و نازك روييده. خانه‌اي بزرگي است و حسنش اين است كه كلي پنجره رو به كوچه دارد. كوچه‌اي كه مثل محله‌هاي قديمي ايتالياست.

من تا به حال ايتاليا نرفته‌ام.

من فقط تهران و انزلي و رشت و ساري و قائم‌شهر را ديده‌ام. اين آخري را خيلي ديده‌ام.

حالا يادم آمد كه بابلسر و ورسك را هم ديده‌ام و شايد چند جاي ديگر كه يادم نيست.

حالا يادم آمد، اما حوصله‌ي نوشتنش نيست.

تارهاي عنكبوت زير آفتاب مي‌درخشند.

اگر مي‌شد بوته‌ي موز خانه‌ام را با مداد رنگي مي‌كشيدم. آن سبز زلال و لكه‌هاي سايه و آفتاب روي برگ‌هاي پهنش، جان مي‌دهد براي هاشورهاي مدادي.

از صداي سهيل نفيسي خوشم مي‌آيد وقتي مي‌خواند:

"رقصم گرفته بود. . . مثل درختكي در باد. . . آن جا كسي نبود. . . غير از من و خيال و تنهايي"

بايد راه جنگل‌هاي اين اطراف را ياد بگيرم.

دوست دارم لب يك دره‌ي سبز بنشينم، پاها آويخته و سيگار بكشم و به صداي نفيسي گوش كنم.

+ شنبه هفدهم آذر 1386 8:59 قبل از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |