آرش بچهي سختي بود. هنوز هم هست. وقتي پدرش فوت كرد، چهار ساله بود. گردنش باريك بود و چشمهايش درشتتر به نظر ميرسيد. نشستيم روي پلهي انباري خانهي آقاجان، گفتم كه تمام شده. يعني گفتم مثل وسيلهاي كه باتري خالي كرده باشد و از كار بيافتد، آدم هم اينطور ميشود و زمانش براي هر كسي فرق دارد. اين روش حرف زدن در مورد مرگ را قبلا خيلي اتفاقي توي يك كتاب روانشناسي كودك خوانده بودم و خب كي فكرش را ميكرد آن قدر زود به كارم بيايد. چيزي نگفت. فقط دستهاش را توي هم گره كرد و سر بزرگش را انداخت پايين، يا شايد اصلا اينطور نبود. شايد من چنين تصويري براي خودم ساختم تا همه چيز را بپيچانم. آدم گاهي خودش را گول ميزند تا به خودش و اطرافش معنايي خاص بدهد.
من گاهي هم از آن طرف بام ميافتم. مثلا سعي در عادي سازي ميكنم. يك جور تواضع دروغين كه خودم را هم گيج ميكند؛ آن قدر كه ديگر نميدانم چهقدر از وجودم راست است و چهقدرش الكي است. كار از وقتي عيب پيدا ميكند كه در مورد ديگران هم همين رفتار را دارم. در مورد نزديكانم، فرزندانم. آن قدر توي رفتارم ادا درآوردهام كه حتي اين لحظه هم اطمينان ندارم، به همان تواضع ساختگي هم اعتماد ندارم. در مورد آرش هم اغلب همينطور بوده. وقتي در يك سال و نيمهگي تمام نقشهي جغرافيايي را خود به خود ياد گرفته بود و از بر داشت، من سعي كردم خودم را بزنم به آن راه و بگويم خيلي طبيعي است كه بچهي يك ساله و نيمه بداند "مالاگاسي" دقيقا جنوب شرقي (اگر درست گفته باشم) آفريقاست. چند ماه بعدش آرش داشت تلاش ميكرد نام انواع دايناسور را ياد بگيرد. من همان روزها فهميدم كه "تريسراتوپوس" همان است كه شبيه كرگدنهاي امروزي است. وقتي رفت دبستان، پدرش نبود تا از لحظاتي كه با دو پسرش ميگذراند، لذت ببرد. اين جمله خيلي كليشهاي و چيزي در حد فيلمهاي هندي به نظر ميرسد، ولي خب واقعيت است؛ يعني آن نبودن و آن افسوس كه هميشه گريبان مرا گرفته. اگرچه ميدانم همان فقدان مرا رساند اينجا كه حالا هستم و ميدانم اگر بود من حالا داشتم احتمالا با النگوهاي دور مچم بازي ميكردم. شش تا بود. حالا كه فكرش را ميكنم، براي خودم هم قابل باور نيست. با اين همه بودنش براي بچهها خيلي بهتر بود.
ادعاي بزرگي است اما خب در مقياسي كوچك اگر در نظر بگيرم؛ ميشود گفت، وقتي زندگي آرش را از اول تا حالا كه چهارده سالش است، مرور ميكنم، ميبينم من بي تعارف با يك آدم تيزهوش طرفم. اگرچه اين هوش برايش اندوه ميآورد معمولا، اما خب لحظات شادي هم هست، مثل امروز. هنوز باورم نميشود، اگر آن تعارف احمقانه كه خودم با خودم دارم را ميشد كنار بگذارم، حتما بيش از اينها خوشحال بودم. مقالهي رياضي آرش بين تمام مراكز راهنمايي تيزهوشان كشور مقام پنجم را گرفت.
اين را اينجا مينويسم، اگرچه خوب ميدانم به سبك بعضيهاست كه هيچ وقت از نوشتههايشان خوشم نميآمده، اما خب ميخواهم لحظات خوبم هم اين جا ثبت شود؛ اگر نه همهاش ميشود آه و ناله.