هست شب
يك شب دمكرده و خاک
رنگ رخ باخته است
خب انگار نفس گيري من خيلي طول كشيد، يعني چيزي كه قرار بود پنجشنبه بنويسم، با اين همه فاصله دارم ادامهاش ميدهم. مهم نيست، هست؟ والا چه عرض كنم. ميداني؟ گاهي كه اين كامنتهاي خودم و تو را ميبينم ناگهان ترس برم ميدارد. مثلا وقتي ميفهمم نگاه گروهي از زنان ايران و جهان به دست و قلم من است تا از بند ظلمي كه عالم بر آنها روا داشته، رهايشان كنم؛ يا اين كه وقتي ميفهمم همين بحثهاي من و تو باعث شده تا ادبيات ما جهاني نشود (ادبياتي كه كامران و هومن خيلي سعي دارند جهانياش كنند)، بسيار احساس شرمندگي و تا حدودي هم احساس گناه و مقدار متنابهي هم حس از خود بيزاري به من دست ميدهد. با اين همه مايل نيستم بحثي را كه آغاز شده، نيمه كاره رها كنم. پس: دنبالهي كار خويش گيرم
بله داشتم از "مرد اثيري" ميگفتم. اين "مرد اثيري" خيلي چيز خوبي است. يعني شخصيتي است كه هر چه هم توي سرش بزني باز دوست داشتني است.
"يدالله" را توي "همنوايي. . . " به ياد بياور. او مدام ميگويد بيمار رواني است. خود را آدمي (ببينم متضاد دوستداشتني چه ميشود؟) نا. . . غير جذاب معرفي ميكند. اما باز ميبينيم هر زني به اونزديك ميشود، دلبستهاش ميشود. "رعنا" دوستش دارد و با اصرار ميخواهد خودش را به او بچسباند (البته تا وقتي سر و كلهي "سيد" پيدا نشده)، م.الف.ر خيلي زود عاشقش ميشود، اينگريد، دختري كه خيال كنم ويلون مينواخت، با ديدن "يدالله" هوش و حواس برايش نميماند. اين مرد هرچه هم بگويد من اينطورم و آنطور، باز من خواننده ميبينم يك چيزي توي وجود اين آدم هست، يك مغناطيسي كه او را جذاب و دلنشين ميكند. "مندو" هم با آن صوت داوودي كه معرف حضور هست. راوي "وردي كه . . . " هم از اين امر مستثناء نيست. "سين" و "شين" مثل پروانه دورش ميچرخند و تر و خشكش ميكنند. خب حالا ببين در برابر بازار گرم اين "مرد اثيري" ما چه زني داريم؟ از "همنوايي. . . " شروع ميكنيم:
"رعنا" زني است كه دست به دست ميشود. "همنوايي . . . " را بدون "رعنا" در نظر بگير. كجاي داستان آسيب ميديد؟ در "چاه بابل" بودن فيليسيا لازم است چون كاراكتر پيشبرندهي داستان است. اما "رعنا" چه؟ البته زنهاي ديگري هم در "همنوايي. . . " هستند. م.الف.ر، خاتون، ماتيلد، زن راوي، بنديكت. اما كدام يك از اينها تصويري موثر در داستان دارند؟ در واقع اصليترين زن اين رمان همان "رعنا"ست كه ميشود به يك بغلخواب سيار تشبيهاش كرد و بعد م.الف.ر كه بيمقدمه عاشق راوي ميشود و تا پايان داستان هم معلوم نميشود دليل نافرجامي اين عشق چيست. و بعد همسر راوي كه ميميرد و دخترش كه گم ميشود و راوي با خونسردي آن را گزارش ميكند. با همان بياعتنايي كه در "وردي كه . . . " مرد وقتي معشوق جوانش براي سقط جنين از خانه بيرون ميرود، خواب ميماند.
"يدالله" در "همنوايي. . . " بعد از آن نطق موثر در مورد تشابه زن ايراني با ارابه، نگاه ريشخند آميز و عاقل اندر سفيهانهاي نسبت به زن دارد. نگاهي سنتي كه توي همين چهارديواري خودمان مدام ميپيچيد به دست و پايمان. نگاه همان كساني كه به "بيوه" ميگويند "ميوه" و زير لب ميخندند، همانها كه به دختر مجرد سن بالا ميگويند "ترشيده"، همانها كه از زن سه چيز ميخواهند: زيبا باشد، آشپز خوبي باشد، مادر نمونهاي باشد. و مدام همين تصاوير را ميسازند برايمان.
در "چاه بابل" فيليسيا را داريم. زن اثيري. چشمها مثل دو الماس بيطاقت، بدن مثل مرمری تراشیده، فرشته ای در غالب انسان و نمادی از ناهيد كه هاروت و ماروت را آنطور مچل خودش ميكند. اين همه را كه ساختي حالا مردي هست كه اين فرشتهي دست نايافتني را پله پله فتح ميكند. اول لبها، بعد سينهها و بعدتر مثلث برمودا. و بعد هم بايباي و مرد پناه ميبرد به دامان "نايي". به دامان امن مادر. البته "فليسيا" شايد فعالترين زن رمانهاي "قاسمي" باشد؛ چرا كه او تنها كسي است كه به هر قيمتي ميخواهد زندگي كند. اما اگر زاويهي ديدمان را بچرخانيم و از نگاه "مندو" به اين زن نگاه كنيم، او هرزهاي بيش نيست كه براي طي كردن پلههاي ترقي هر بار در آغوش مردي ميافتد.
"وردي كه . . . " هم كه تكليف زنانش مشخص است. بيش از اين خيلي گفتند و نوشتند و خيال نكنم ديگر لزومي باشد به طرح و تحليل "سين" و "شين".
ميداني سپينود عزيز، وقتي سه رمان "رضا قاسمي" را بازخواني ميكردم، به اين نتيجه رسيدم كه نويسندهي ايراني (مرد و زنش توفيري ندارد) شايد در تكنيك به نگاهي مدرن دست يافته باشد اما بينشش همان نگاه آدمهاي سنتي است.
و در آخر اين كه:
شايد بشود گفت: "ضد زن" بودن بد است، همانقدر كه "ضد مرد" بودن. چرا كه ما در واقع با اين بينش نيمي از جمعيت بشر را حذف كردهايم. اما با اين همه من اين را به تنهايي بد نميدانم. نويسنده كه قرار نيست پيغمبر باشد. نويسنده نتيجهي تجربيات شخصي خودش را داستان ميكند و به من و تو ميفروشد. پس باز ميگويم من اين همه را به عنوان يك ويژگي در نظر ميگيرم، اما ديگر از من نخواه تا سر تكان بدهم و بگويم خب بله درست است زنها جدا همينهايي هستند كه توي داستانهايمان تصوير ميشوند.
ديگر اين كه "به قول دوستي" بايد ديد مردي ضد زن تربيت شده با كلا ضد زن است. خب در مورد اول ميشود گفت، او طبق الگوي تربيتياش دارد پيش ميرود و غير اين را بلد نيست. اما در مورد دوم. . . راستي غير از تربيت چه چيزي ممكن است مردي را "ضد زن" كند؟ تجربياتش؟ و آيا اين چيزي جداي تربيت است؟ نميدانم.
خب خيال كنم حرفهاي من تمام شد. شايد ديگر چيزي در چنته نداشته باشم.
قربانت و مخلصيم