خب سپينود عزيز انگار توپ را انداختهاي طرف من. حقيقت اين است كه هيچوقت پينگپونگ باز خوبي نبودهام. يادم هست فاميلي داشتيم كه توي خيابان باغچهبيدي زندگي ميكرد. در خانهشان ميز پينگپونگي داشتند، جمعهها ميرفتيم آنجا. "پ" با "سين" پينگپونگ ميزد. من هم با گردن كج پشتم را ميدادم به ديوار سيماني كه از ْآفتاب تابستان داغ بود و زل ميزدم به كريهاي اين دو نفر. "سين" دختر آن خانواده بود. هميشه وقت سرو زدن چشمانش را ريز ميكرد و راكت را يك طوري ميگرفت، ميگفت چينيها يا ژاپنيها اينجوري ميگيرند. حالا چيني يا ژاپني چه فرقي دارد. حتا مرد و زنش هم فرقي ندارد. يعني اين "سين" كه ميگويم يك آدم عجيبي بود و هنوز هم هست. وقتي ميديديش خيال ميكردي پسري باشد، حالا هم كه ببينيش مثل مردي چهل و چند ساله است كه چاق باشد و موهاي اطراف گوشش سفيد شده باشد. اما خب او زن است. يعني از اولش هم زن زاييده شد، اما انگار زياد راضي نبوده از اين بابت؛ يا اين كه شايد خانوادهاش بعد از سه تا دختري كه به دنيا آمد، انتظار نوزادي را ميكشيدند كه وسط پايش چيزي آويزان باشد، و چون آنطور نشد، اينطور شد، كه اين بندهي خدا از روز اول تولد، لباس پسرانه بپوشد و نام پسرانه بگيرد و شيوهي مردانه داشته باشد. اوه، شيوهي مردانه! راستي فرقش چيست؟ ببين سپينود عزيز همي گويم و گفتهام بارها، من تفاوتي بين اين دو نميبينم. يعني زن و مرد اگر در شرايط مساوي رشد كنند، تفاوتي با هم ندارند. من نميتوانم قبول كنم كه آدمي چون زن هست، دروغگو باشد يا حسادت كند. قبلن در اين مورد همين جا با هم حرف زدهايم، اما چيزي كه مايلم حالا در موردش بحث كنيم، آن چيزي است كه دامنهاش ميرسد به ادبيات و دقيقن همان چيزي كه تو اشاره كردهاي، "نگاه ضد زن" بعضي از نويسندگان. خب از چه كسي شروع كنيم؟ خيال كنم بهتر باشد از كسي بگوييم كه اين روزها زياد در موردش ميگويند و ميشنويم. اگرچه بعضي از نامها درعدهاي از آدمها آلرژي ايجاد ميكند. مثلن اگر بگويي "هوشنگ گلشيري" تن خيليها كهير ميزند، يا اين كه "فروغ فرخزاد" حالا بيش از آن كه آدم را ياد زني بياندازد كه فرياد ميكشد: "گنه كردم، گناهي پر ز لذت. . . " آدم را ياد نيمرخي با مژگان برگشته و نگاه خمار در پس زمينهي شمع و گل و پروانه مياندازد. خب اين هم سهم ماست. چيزي كه از گذشته مانده را لگدمال ميكنيم و تمناي آنچه خود داريم را هم ز بيگانه. يادت هست در مورد "بهرام صادقي" چه ميگفتي؟ خلاصه حالا هم تا بگوييم "رضا قاسمي" ميشويم مرغ و گوسفند و قدقد و بعبع و اين حرفها، اما خب همانطور كه گفتي خيالي نيست. فكر كنم بايد ياد بگيريم هر چيزي را بشنويم. نه اين كه مثلن ما خيلي بزرگوار تشريف داشته باشيمها، نه. موضوع اينجاست كه ما معنقديم به آزادي عقيده و اين اعتقاد بايد كه يك جايي به مرحلهي ظهور برسد. براي همين است كه هر روز بيشتر از قبل به اين نتيجه ميرسم كه نقد، حداقل در شكل رايجش در كشور ما، كاري بيفايده است. كسي چيزي ميگويد، چيزي مينويسد. من ميتوانم تحليلش كنم، تفسيرش كنم و سئوالاتي مطرح كنم و پي پاسخش باشم ، اما نميشود قانوني مدون در نظر گرفت، چرا كه به قول "مگريت" رحمهالله عليه: "اين يك چپق نيست". از كجا معلوم چيزي كه برداشت من بوده هدف واقعي گويندهاش باشد. اما با اين همه من آزادم عقيدهام را بيان كنم. شيوهي من البته محترمانه خواهد بود. يعني تلاشم اين است، اگر يك وقتي چيزي گفتم اميدوارم سوءتفاهم نشود و بگذاري به پاي آن لحن گاه و بيگاه من كه ناخودآگاه نيشدار و آزار دهنده ميشود. پس موضوع بحث اين باشد:
"چرا (اصلا) رضا قاسمي يك نويسندهي ضد زن محسوب ميشود؟"
يا
"گربهها روي شيرواني داغ چهچه ميزنند"
موافقي؟
پيوست: گاهي چيزهايي به ذهنم ميآيد كه هيچ نميدانم گفتنش چه عواقبي دارد. حالا هم اين ميانه ياد چيزي افتادهام كه خيلي دوست دارم بگويم. آن هم مربوط است به آقاي سردوزامي. من عددي نيستم، يعني تعارف كه نداريم، هيچ خيال نميكنم حس و حال من نسبت به دوراني از تاريخ ادبيات ايران و آدمهاي آن دوره، براي كسي چندان اهميتي داشته باشد، اما اين را به قول آقاي سردوزامي محض اين كه يادم نرود ميگويم: من به ايشان (اكبرسردوزامي) بسيار ارادت دارم. چرايش را نميدانم. شايد به خاطر محبت و صداقتي باشد كه از اين فاصلهي دور در ميان نوشتههايشان پيدا كردهام يا حتا شايد يك جور حس كور باشد نسبت به كسي كه همنشين گلشيري بوده. هر چه باشد، حسم براي خودم محترم است و در عين حال براي من هم سئوال است كه چرا كسي مثل سردوزامي كه داستان را به آن خوبي ميشناسد، آن علم و بينشش را خرج اين رمان آنلاين اخير نميكند. "پرسش" مال من است و البته هيچ كسي مسئول پاسخ آن نيست.