"ميم" دارد به آريا زبان ياد ميدهد. "ميم" زياد ميخندد. خيال كنم "ميم" خيلي تنها باشد. تنش گوشتالود است و قد كوتاهي دارد. خط چشم هم ميكشد. دلم برايش ميسوزد. پشت خندههايش چيزي پنهان مانده. يك حسي از خود كوچك بيني در برابر اطرافيان و اين باعث ميشود كه باز هي بخندد و بخندد و گيج بزند و آدم را هم گيج كند. ياد خودم ميافتم وقتي زياد ميخندم يا وقتي زياد راه ميروم. ياد خودم ميافتم كه پا در هرجايي ميگذارم، طوفان ميشود. "ميم" هم از وقتي آمده جو خانه به هم ريخته. صدايش مثل رنگي ناسازگار ميپاشد به در و ديوار و ميماسد و همه جا را بد شكل ميكند. زمان ميخواهد تا آرام بگيرد. بايد بتواند به خودش اعتماد كند. همان چيزي كه من هم كم دارم. به اين جور آدمها بايد محبت كرد و يك طوري حاليشان كرد كه براي خودشان چيزي هستند. من نميدانم كه حالش را دارم يا نه. من معمولن خودخواهتر از اين حرفها هستم.
امروز رفتم تا اسم آرش را براي كلاس . . . بنويسم. كلاسشان توي يك زير زمين خيلي خنك است. زير زمين مال يك خانهي بزرگ است. خانه توي يك كوچهي پهن بنبست است. اسم دبيرشان "الف" است. "الف" سر طاسي دارد و چانهاش خيلي دراز است. وقتي ميخندد شبيه اسب ميشود. نگاهش مهربان و باهوش است. جوري نگاه ميكند كه انگار همه چيزي را ميداند. فقط وقتي فهميد من كه هستم، توي نگاهش حيرت بود. گفت كه با مهندس هم اتاق بوديم. گفت يادشون تو قلب ماست. اما قبل از همهي اينها خيلي نگاه كرد و خيلي سكوت كرد و خيلي هم تعجب. و من مانده بودم حيران و خيال ميكردم نتوانستهام درست تفهيم كنم كي هستم وآرش چه نسبتي با من دارد و من چه نسبتي با پدر آرش دارم. من توضيح ميدادم و او نگاه ميكرد. آن قدر نگاه كرد كه بچههاي پشت سريم خندهشان گرفت.
گفتم يه دفتر فانتزي دو خط ميخوام. دوست داشتم قشنگترين دفتر دو خط را براي آريا بخرم. دوست دارم خاطرهي خوشي از كلاس زبانش داشته باشد. دفترهاي دو خط زياد قشنگ نبودند. يكي را انتخاب كردم كه روش عكس كارتوني كابويي خوش بر و رو بود. بعد آقاي "ال" از پشت كتابها سر و كلهاش پيدا شد. آقاي "ال" را كه ميبينم خيالم راحت ميشود. او كه نباشد، شاگردهايش توي دست و پاي هم ميلولند و هيچ كاري درست پيش نميرود. آقاي "ال" خيلي آرام انگار بخواهد در مورد چيزي هم مهم و هم غير قانوني حرف بزند گفت كه توي انبار بالا مقداري كتاب هست. از آن كتابهايي كه "به دلايلي" اجازهي چاپ مجدد پيدا نكردهاند. و اين "به دلايلي" را يك طوري گفت، جوري كه من بي اختيار ياد مردي افتادم كه توي محلهمان است و هميشه لباسش را روي شلوارش مياندازد و حالت لبهاش طوريست كه انگار بخواهد پس ماندههاي استفراغي را توي دهانش نگه دارد. بعد من رفتم بالا. كتابها خيلي بودند. همه جور هم تويشان بود. بالا بوي خاك ميداد و بويي ديگر كه مرا ياد اتاق "هانتا" ميانداخت. قفسهها را گشتم. از بالا تا پايين و بعد دو زانو نشستم و باز گشتم و روي زانوهايم راه رفتم. بعد چند بار تلفن كردم. اول به "سين"، مشغول داستانش بود و صدايش يك طوري شده بود. گفت اكبر رادي معركه است، يا شايد هم گفت شاهرخ مسكوب، يادم نيست. اسامي يادم نميماند. بعد يك آقاي چهل و چند سالهي بدون ريش و سبيل با موهاي جو گندمي آمد بالا. دنبال كتابهاي موسيقي ميگشت. من كتابهايم را چيده بودم روي هم. كتابهاي مرا زير و رو كرد و من بهش چشم غره رفتم. بعد باز تلفن كردم. ". . . " اين روزها صدايش يك طوري است. بدجوري ميخندد. نخندد بهتر است، اينطوري خيالم راحتتر است. گفتم دورههاي مجلهي "سخن" خوبه؟ گفت من دارم. و من ياد كارتونهاي پر از كتاب افتادم. بعد صدايم را طوري كردم كه آقاي بدون ريش و سبيل بشنود. گفتم "اسرار درهي جني" هم هست.، اما فقط يك دونه مونده. بعد ". . . " باز چيزي گفت و صدايش دور شد، حواسش به كسي ديگر بود. قطع كه كردم آقاي بدون ريش و سبيل "اسرار دره جني" را با اصرار داد به من.
اينطور نوشتن را دوست دارم. برايم خوب است. نميگويم چرا، حوصله ندارم.