وقتي تهران بودم فهميدم كه يك نخ سيگار و يك فنجان قهوه، با آن زلفهاي بر باد رفته، در من چه غوغايي به پا ميكند. دوست داشتم آن لحظات تمام نميشد و من همينطور روي آن مبل چرمي كرم رنگ، صاف مينشستم و به تو نگاه ميكردم. دوست داشتم زندگي من فقط همين بود كه آنجا بنشينم و حرف بزنم. ولي خب زندگي سختتر از اين حرفهاست و سختتر از آن، "نوشتن" است. "سين" عزيز نميدانم و راستش بيشتر از "نادانستن" حس ديگري در من بيدار شده. با آن حرفها كه دربارهي متون كهن و گلشيري و آن چيزهاي ديگر گفتيم و شنيديم، حالا ديگر خيلي برايم سخت است و بسيار خجلم كه چهطور خودم را نويسنده تصور ميكردم. اين روزها به سفارش تو مشغول خواندن "لذت متن" هستم. و عجب تكان دهنده بود اين پرسش كه "آيا آن چه با لذت نوشته شده، حتمن با لذت هم خوانده ميشود؟" ميداني؟ من ديگر غلط بكنم به كسي بگويم نويسندهام. اصلن داستان تواضع و درويش بازي و خاك صحنه و اين بازيها نيست. يك واقعيت است كه اين روزها، لحظه به لحظه دارم در خودم و در بيرونم كشف ميكنم. راستش، ديگر نه خودم را نويسنده ميبينم و نه خيليهاي ديگر را كه حتا چندتايي كتاب منتشر شده هم دارند. حالا نويسندگي براي من چيزي نيست كه تنها با غريزه و جنونم سر و كار داشته باشد. نويسندگي كاري تحقيقاتي است، جدي و پيوسته و غير از اين لاس زدن با كلمات است و من اين جا صادقانه و در كمال هشياري اعتراف ميكنم من تا به حالا فقط با كلمات بازي ميكردم و از اين به بعد هم خيال كنم همين باشد، چون جدن نميدانم تاب و تحمل آن تلاش نفسگير را كه حريفي مانند "داستان" ميطلبد، دارم يا نه. عشق به نوشتن و قصه پردازي هنوز در من جريان دارد و حتا شايد بيشتر از گذشته، اما حال كسي را دارم كه آنقدر عاشق است كه خودش را لايق معشوقش نميداند.