تبليغاتX
كتاب در خانه - داستان/ روياي منطقي
سخت است! سخت عبارت پيش پا افتاده‌اي است. دشوار، بغرنج و پيچيده است كه اين جا نشسته باشي و زير نگاه سنگين آدم‌ها بخواهي چيزي بنويسي. نگاه خيره‌ي مردمي كه چشمشان اگر پشت سرت نشسته باشند، پس گردنت را مي‌سوزاند و اگر رو به روي‌ات باشند، پيشاني‌ات را سوراخ مي‌كند. با اين همه هر روز مي‌آيم و مي‌نشينم اين جا پشت ميز شماره‌ي دوازده، در كافه‌اي‌كه با پنجره‌اي سرتاسري مشرف است به خيابان اصلي. همان پنجره كه از قابش پرده‌هاي قدي زرد با حاشيه‌‌ي آبي، آويزان است. ميز شماره‌ي دوازده با روميزي‌ آبي و تصاوير ليموهاي زرد درخشان. اولين‌بار همين جا بود كه ديديش، ايستاده بود كنار ميزت، فقط شلوار تيره و كمربندش را مي‌ديدي، از گوشه‌ي چشم. سرت را پايين گرفته بودي و نگاهت مانده بود روي كتاب باز مقابلت. جرعه‌اي از قهوه گره خورد توي گلويت و با سر و صدا پايين رفت. مي‌شد حرارت نگاهش را روي خودت حس كني، نگاهش از آن بالا، مثل نگاه مردي بود كه كودكي‌ها در خيالت مي‌ديدي. مرد بلند قدي كه سرش توي ابرها گم بود و شلوار راه راهش، پاهايش را درازتر مي‌نمود، و تو انگار كه بترسي از اين مرد . . . اما يك چيزي وادارت مي‌كرد تا دنبال آن وهم بگردي و رد هذيان‌هايت را بگيري تا امروز. مادر پتو را مي‌كشيد روي صورتت تا در تاريكي زير لحاف خوابت ببرد و تو صداي مرد را مي‌شنيدي كه مي‌خنديد و چيزهاي نامفهوم مي‌گفت، صدايي از جايي خيلي دور. لحاف را كه كنار مي‌زدي، مرد ديگر رفته بود. آن وقت نگاهت را مي‌دوختي به سقف. بعد لكه‌هاي رنگي ستاره‌اي مي‌آمدند و هي دور و نزديك مي‌شدند. . . بيرون باران مي‌بارد. آسمان يك دست خاكستري است و مي‌شود از پنجره‌ي بزرگ سر تا سري مردم را ديد كه با چترهاي هماهنگ با رنگ آسمان با عجله در رفت و آمدند يا ماشين‌ها كه در فضاي خاكستري مثل لاك‌پشت‌هاي پير عظيم‌الجثه در هم مي‌خزند . از اين جا معلوم نيست اما اگر از پشت ميزم بلند شوم و بروم و صورتم را بچسبانم به خنكي شيشه‌ي رو به رو، مي‌شود تصوير معكوس همه‌ي اين رنگ‌ها و غروب بي‌رمق خورشيد ابر گرفته را در چاله‌هاي پر آب سطح خيابان ديد. خيال مي‌كردي حالا همه‌ي اهالي كافه دست كشيده‌اند و دارند تو را مي‌پايند، براي همين سرت را بالا نگرفتي و نديدي كه يقه‌ي كتش را بالا داده و موهاي جلوي پيشاني‌اش از خيسي چسبيده كف سرش. فقط وقتي نشست، تو خيال كردي در خود، آن عطر خنكي را دارد، كه آدم‌ها از بيرون با خودشان حمل مي‌كنند تا گرماي توي كافه. بوي نمناكي كه مي‌پيچد توي تار و پود لباس‌هايشان يا حتا آغشته مي‌شود با تمام نسوج بدنشان و خنكي را كه حس كردي، انگار تمام فضا بوي نم و باران و ملحفه‌هاي خنك و ديوارهاي آبي‌ رنگ سرد مي‌دهد و صدايي از دور، صداي دو رگه‌ي زني كه پسرش را نفرين مي‌كند و خودت را مي‌بيني كه روي تخت آقاجان دراز كشيده‌اي وهمين‌طور كه به بلوك‌هاي سيماني پشت خانه نگاه مي‌كني، گوش سپرده‌اي به صداي زن و گفتگوي دخترهاي همسايه و صداي خنده‌هاي ريزشان كه توي هوا سبك مي‌چرخد و مي‌چرخد و دور مي‌شود تا برود برسد به لحظه‌اي كه تو دمر خوابيده‌اي و با چشمان نيمه باز خودت را فشار مي‌دهي روي خنكاي تشك مرطوب. آرزو داشتم اين‌ كافه جور ديگري بود. مثلن اين قدر بزرگ نبود، بزرگي اين‌جا آدم را به وحشت مي‌اندازد. ديوارهاي دور از هم احساس امنيت را از انسان مي‌گيرد. خيلي هم پر رفت و آمد و شلوغ است. پر است از مردان جواني كه شلوارهاي تنگ فاستوني مي‌پوشند و همراهشان زناني با گونه‌هاي سرخاب ماليده است كه وقت سفارش دادن خوراكي‌ها اول به قيمتشان توجه مي‌كنند، يا كارگراني كه دم ظهر يا وقت غروب مي‌آيند و خم مي‌شوند روي ميزها و نان‌هاي خامه‌اي بزرگ مي‌خورند و در حالي كه هنوز دارند با زبان‌شان دور و بر دهانشان را پاك مي‌كنند، بلند مي‌شوند و دست در جيب مي‌روند جانب ميز صاحب كافه. نشسته بود مقابلت. و تو سرت را پايين گرفته بودي و گوشه‌ي صفحه‌ي كتابت را تا مي‌كردي و باز نگاهت مانده بود روي عبارتي از كتاب، «صندلي حصيري» و كلمه مقابل چشمان گشاد شده‌ات، تار و روشن مي‌شد. و تو خيال مي‌كردي نشسته‌اي كنار استخر، پاها در آب و مردي با بالاتنه‌ي لخت و عينك سياه دراز كشيده روي صندلي راحتي و بعد‌تر مي‌ديدي كه اين همه، مثل تصويري مي‌ماند كه كسي با مدادهاي رنگي آبي و قرمز و نارنجي با هاشورهاي ريز توي يك كاغذ سفيد كشيده باشد، و تو خودت نيستي و تصويري هستي لاي يك كتاب كه كلمات در حاشيه‌ات نشسته‌اند و تو پاهايت راكه از استخر در بياوري، مي‌نشيني توي فرو رفتگي حرف «نون» يا مي‌خوابي زير سايه‌ي سركش «كاف». بعد صداي موسيقي بود و كسي چيزي مي‌خواند، يك ترانه‌ي قديمي از زبان مردي كه معشوقش را وقتي پيدا كرده كه ديگر هركدام راهي جداگانه پيش رو دارند. و نگاهت را كه برداشتي از كتاب، او سر انگشتانش را مثل نابينايي كه مي‌خواهد چيزي بخواند، مي‌كشيد روي ميز. انگشتانش پهن بود و مي‌شد رد جويدگي را سر ناخن‌هايش ببيني. بعد دستش آرام رفت بالا، و تو خيال كردي حالاست كه دستش بيايد بنشيند روي شانه‌هايت، مثل پرنده‌اي جلد.كبريت كشيد و گفت: «آرزو داشتم اين كافه طور ديگري بود. مثلن ديوارهايش جاي اين گچ بري‌هاي پيچيده، آجر نماي قهوه‌اي بود و جاي اين يخچال سرتاسري، پيشخواني بود كه رويش ليوان‌هاي باريك و بلند يا كاسه‌هاي رنگي سراميكي چيده باشند. راستي نظرتان در مورد اين موسيقي چيست؟» هم‌نوايي آكاردئون و ويولون، هميشه مرا ياد شبي سرد و برفي مي‌اندازد. كت كوتاه يشمي پوشيده بودم كه‌ سر آستين‌ها و دور يقه‌اش خز داشت با يك جفت دستكش چرمي، و شانه به شانه‌ي مردي راه مي‌رفتم و از تماس سينه‌هايم با بازوي لاغرش نفسم مي‌رفت. دير بود و او اصرار داشت تا فرودگاه همراهش بروم. آخرين بار گفت: «كاش اين همه دلپذير نبودي.» و من پرسيدم: «حالا كه هستم در اصل ماجرا چه تفاوتي مي‌كند؟» از پيچ كوچه كه مي‌گذشتم هنوز صداي خواننده‌ي دوره گرد مي‌آمد. نامت را كه پرسيد، گونه‌هايت داغ شد، مثل وقتي كه علي خم شده بود روي ورقه‌ي امتحاني‌ات و تو آن بالا كه نشسته بودي، مي‌توانستي از بازي يقه‌اش تنش را ببيني، موهاي سينه‌اش كه سياه و مجعد بود و خطي كه از برجستگي خفيف سينه‌ها مي‌رفت تا گودي شكم لاغرش، گر گرفته بودي آن روز و گونه‌هايت گرم شده بود مثل وقتي كه مادر خوابانده بود توي گوشت و تو صورتت را برگردانده بودي يا صورتت همين‌طور خود به خود چرخيده بود يك طرف ديگر، برادرت را ديده بودي كه موهايش را از ته تراشيده و سرش كوچك شده و مادر كه دستش را پايين آورده بود، برادرت گفته بود: «چرا مي‌زنيش؟» و مادراشكش را پاك كرده بود و تو فقط نگاه مي‌كردي، انگار كه داري به كسي ديگر نگاه مي‌كني. انگار خارج از خودت نشسته باشي روي سكويي بلند و از ارتفاع خودت را ببيني كه چه‌طور دور و ريز و ريزتر مي‌شوي تا ناپديد شوي، تا از خاطر ببري خودت را. بعد پكي ديگر به سيگارش زد و چهره‌اش گم شد پشت مه دود و تو شنيدي كه مي‌گويد: «صورتت «بيا» دارد.» و تو پرسيدي: «يعني چه؟» و او گفت: «يعني آدم را نمي‌رماند از خودش.» و تو لحظه‌اي ديدي موهاي خاكستري مرد را و چند خط عميق روي چهره‌اش را و تصوير مرد، تصوير خودش نبود كه باز رفته بود لاي كتاب و شده بود طراحي سياه قلم كه تمام صفحه را پوشانده بود و هيچ كلمه‌اي در حاشيه‌اش نوشته نشده بود. پايم را مدام تكان مي‌دهم، ميز مي‌لرزد. در دفترم يادداشت مي‌كنم: «كلافگي». كلافه كه مي‌گويم ياد كلاف كاموا مي‌افتم و ميله‌هاي بافتني با دانه‌هاي بافته شده‌ي سبز و نارنجي، كه توي دستم عرق مي‌كند و پشت و رو مي‌شود. و باز خيال مي‌كنم كه نشسته‌ام اين جا و دارم با كلمات رشته‌اي بلند مي‌بافم تا چندين دور بچرخد دور گردنم، نه مثل طناب دار، كه مثل شالي پهن و رنگارنگ با حالتي گرم و مطبوع. پيشخدمت خم شد تا ليوان‌هاي خالي روي ميز را جمع كند. دو فنجان قهوه سفارش داد، بعد صندلي‌اش را عقب كشيد و سرش را كمي خم كرد، چانه‌اش را داده بود پايين و غبغبش چند چين خورده بود، بيني عقابي داشت و مثل پرندگان نگاهش مورب بود. نگاه خاكستري مورب، از پله‌هاي نگاهش كه پايين مي‌رفتي مي‌رسيدي به اتاقي با ديوارهاي تيره و اتاق از كنارت مي‌گذشت و تو مردم را ديده بودي كه صورتشان را به پنجره‌هاي اتاق خاكستري چسبانده بودند و دهان و بيني‌شان پخت شده بود و تو بالا سر علي نشسته بودي. بعد مرد پرسيده بود: «عادت هميشگي‌تان است؟» و رد نگاهش مي‌رسيد تا پاهاي تو. و تو حواست بود كه ادامه‌ي دامنت تا كجا بالا رفته؟ فنجان قهوه را توي دستم مي‌چرخانم، اثري مثل هلال ماه تهش افتاده و ردي ضخيم از رنگ قهوه‌اي داخلش ماسيده. دقت كني، هر چيزي ممكن است ببيني، صخره‌اي بلند كه عقابي بالايش بال گشوده ياآبشاري كه از اوج به پايين سر ريز كرده. بيرون باران بند آمده بود و خيابان خلوت بود. خورشيد جانش در مي‌رفت. ميزهاي اطراف خالي بود.ته كافه چند مرد دور هم نشسته بودند و بلند بلند حرف مي‌زدند. حالا تو داشتي نگاهش مي‌كردي. ثانيه‌اي نگاهت كرد و بعد انگار ياد چيزي بيوفتد، چشم چرخاند. كتاب را كه جلوي رويت باز مانده بود، كشيد طرف خودش. شبيه مردي بود كه شب‌هامي‌ديديش. شب‌ها وقتي بچه‌ها مي‌خوابيدند، سرت را مي‌كردي زير پتو تا در تاريكي مطلق گم شوي و خيالت را رها مي‌كردي تا برود هر جا دلش مي‌كشد و خيالت كم‌كم به شكل مردي در مي‌آمد. مردي با چشمان خاكستري و موهاي آشفته و مرد مي‌آمد و مثل جريان سيال هوا همه جا پخش مي‌شد و رقص كنان مي‌رسيد تا دور و بر گوشت، گونه‌هايت را مي‌سوزاند و دهانت را شيرين مي‌كرد، بعد مي‌سريد تا شانه‌هايت و خيال دست مي‌كشيد روي تنت و جاي زخم‌هايت را مي‌بوسيد و تو با صداي بوسه‌هايش به خواب مي‌رفتي. «چه مي‌خوانيد؟» و روي جلد كتاب را نگاه كرد. كاغذ‌هايم را جا به جا مي‌كنم. كافه خلوت شده، خيابان هم. ماشين‌ها تك تك با نورهاي ستاره‌اي از مقابل كافه مي‌گذرند. هنوز چيز دندانگيري ننوشته‌ام. بي آن كه دستم را زير چانه‌ام بگيرم، سرم را پايين گرفته‌ام و گوشه‌ي كاغذم را خط‌خطي مي‌كنم. شكل‌هاي بيهوده مي‌كشم و كلمات نامفهوم مي‌نويسم تا از اين بي‌شكلي‌ها شايد طرحي به دست آورم. او حرف مي‌زد و كلماتش توي فضا معلق مي‌رفتند تا به تو برسند و كلمات در فضا آن قدر مي‌چرخيدند و مي چرخيدند و مي‌چرخيدند تا هيات حقيقي‌شان را از دست مي‌دادند و مي‌شدند خطوطي در هم و خطوط در هم مي‌تنيدند تا بشوند گره‌اي كور، مثل گره‌اي كه پيچيده بود توي حلقت كه هر چه سرفه مي‌كردي بيرون نمي‌آمد و خيال كردي دست بكني توي گلويت گره مي‌آيد بيرون و باز مي‌شود روي قالي تا گل‌هاي قالي بزرگ و برجسته شوند و تو انگشت بگرداني روي خطوط قرمز و پيرمرد بگويد: « اگر اين دفعه به حرفت گوش نكرد تو دست روش بلند نكن، من خودم آدمش مي‌كنم.» و تو دو زانو نشسته باشي و خودت را برنده فرض كني و يادت برود ديس برنج را كه آوردي، علي چطور نگاهت كرد و دندان‌هايش قفل شد روي هم و از خاطر ببري كه هلت داد تا پشتت بچسبد به سردي بدن يخچال و صورتت كه برگشت، سامان را ديدي كه گردنش چه قدر باريك است و حلقه‌ي يقه‌اش چطور آويزان شده تا تخته‌ي سينه‌اش. و تو ببيني كه نشسته‌اي توي همان كافه رو به روي مرد و مرد مي‌پرسدت: «تنهايي دختر؟» و دختر را طوري مي‌گويد كه انگار واقعن دختري باشي با نگاهي معصوم يا موهاي وحشي به هم ريخته و از خاطر ببري كه زني هستي با موهايي كه ملوك آرايشگر از بيخ بريده بودش و گفته بود كه چه جوان شده‌اي حالا و آن يكي زن مشتري دست كشيده بود پشتت و تو سردت شده بود و گفته بود كه برادرزاده‌اش دنبال زن مي‌گردد و تو صداي ملوك را كه داشت گره پيش بند سفيد را باز مي‌كرد از پشت سرت شنيده بودي كه گفته بود خوب كسي را انتخاب كردي و زن مشتري جواب داده بود : «برادرزاده‌ام يه صفرشو مي‌خواد.» صاحب كافه چراغ زنبوري بزرگ را گذاشته دم در ورودي و نئون‌هاي رنگي را روشن كرده، در چهار تاق باز است، هوا خنك است و نسيم از بالاي تپه‌ها و جنگل‌هاي اطراف مي‌گذرد و مي‌آيد تا برسد به شهر، ميان خانه‌ها و مغازه‌ها و كافه‌ها. حالا مي‌شود خنكي و رطوبت را بوييد، همين طور عطر هيمه‌هاي سوخته كه جريان هوا با خودش از خانه‌هاي دهات اطراف مي‌آورد. هيچ معلوم نبود چرا اين را گفتي به او، شايد مي‌خواستي خودت را نشانش دهي، يك جور معرفي بود شايد، چيزي غير از گفتن نامت و اين كه چند سالت است و با كه زندگي مي‌كني، انگار بخواهي خودت را با عجله، در وقتي كوتاه بشناساني به مرد. گفتي ماليخوليايي هستي و مدام با خودت فكر مي‌كني هفت سال پيش كه علي نشسته بود روي مبل مخمل سبز رنگ و آگهي خريد ماشين را توي روزنامه با صداي بلند مي‌خواند، هيچ ذهنت اين قدر هذيان باف نبود و اصلن نمي‌داني اين همه خيالات غريب از كجاي مغزت تراوش مي‌كند و كي و از كجاي خط ممتد زمان ديوانه شدي.بعد مكثي كردي و سرت را بالا گرفتي، نگاهت مي‌كرد، نرم و مستقيم، با چشماني كه انگار از بيدار خوابي قرمز شده بود و تو خيال كردي شب‌هايش را چه مي‌كند؟ و خواستي سرش را بگيري توي سينه‌ات. چند پسر بچه با كيف و كتاب وارد مي‌شوند، بستني سفارش مي‌دهند و با صداي بلند درباره‌ي معلم تاريخ‌شان حرف مي‌زنند. حالا خنكي حالم را به هم مي‌زند. تاريكي بنفش رنگ خيابان با نورهاي بي‌رمق مغازه‌ها تزيين مي‌شود. مي‌شد رگ‌هاي قرمز را ببيني كه توي سفيدي چشمانش دويده بود، مثل خط جاده كه راه مي‌افتد سطح زمين واز زير وبالاي كوه‌ها مي‌گذرد و شاخه شاخه مي‌شود كه از صدها راه برسد تا مقصد.گفتي شايد همان وقت كه زانو زدي و لباس سامان را پوشاندي تا با هم جاده‌هاي تاريك را طي كنيد و بياييد تا اين‌جا، دچارآن وهم هميشگي‌ شدي. نيمه شب بود. پشت پنجره ايستاده بودي به انتظار، خيال كردي حالا مي‌آيد، كليد را در قفل مي‌چرخاند و بعد صداي پا توي راه رو مي‌پيچد، در را باز مي‌كني، لباس خواب سفيد تورت را پوشيده‌اي، همان كه دنباله‌هاي بلندش مي‌كشد تا زمين و روي سينه‌اش طرحي دارد از پروانه‌اي رنگي كه ميان تور و پولك نشسته، خيال كردي حالا مي‌چسبي به آغوشش و يادت آمد كه تنش از سردي بيرون سرد است و بوي پيچ و مهره مي‌دهد و لابد دست مي‌كشد روي خطوط اندامت و تو مي‌پيچي به او و دستش مي‌آيد بالا تا روي سينه‌هايت تا دستش پس برود و يادش بيايد كه خسته است و تو خيال كني دنباله‌ي اين لباس تور چه قدر زيادي بلند است و اين پروانه‌ي رنگي آن جا روي سينه‌ات بيخودي خوابش برده. كليد در قفل نچرخيده بود، صداي زنگ پاره كرده بود سكوت نيمه شب را، بعد صداي پاها پيچيده بود توي راه رو، چند نفر بودند كه از پله‌ها بالا مي‌آمدند، كتت را انداخته بودي روي شانه‌ات و رفته بودي دم در، آذر بود و مالك، بايد مي‌رفتي، نفهميدي چرا، فقط گفتند بايد بروي همراهشان و گفته بودند علي خودش مي‌آيد، بعد جاده‌ها بودند كه همين طور پهن مي‌شدند پيش پايت، توي تاريكي و نور ماشين مي‌پاشيد روي آسفالت، بعد آذر افتاد، ديدي كه چطور پشت در از حال رفت، مثل پارافين آب شد و فرو رفت توي زمين و بعد خودت بودي، تلفن را گذاشتند جلويت، با يك تكه كاغذ كه چند رقم رويش نوشته بود. كاغذ‌هايم را بلند مي‌كنم تا گارسون روي ميزم را دستمال بكشد، فنجان قهوه وارونه شده و لكه‌ي قهوه‌اي شكل زني را نشان مي‌دهد كه در خود پيچيده. توي پياده روي مقابل چند نفر دنبال هم مي‌دوند. چيزي نگفت، نوك سبيلش را نجويد، جا به جا نشد، حتا سيگاري هم روشن نكرد، فقط نگاه كرد تا تو بگويي چطور نشستي روي دو زانو و شماره گرفتي و كسي چيزي گفت و تو شنيدي كه گفتند حالش وخيم است و بعد باز آذر بود و مالك كه شانه‌هايش را مي‌ماليد و مادر علي كه چادرش را مي‌كشيد توي صورتش و مردها كه ديگ‌هاي بزرگ را مي‌آوردند و صلوات مي‌فرستادند و تو چيزي نگفتي، مثل آذر جيغ نكشيدي و فقط ابروهايت در هم رفت، اخم نكردي، انگار داشتي فكر مي‌كردي به چيزي. بعد مچاله شدي زير لحاف سرد و سنگين و پسرك را بغل كردي و مانده بودي چه بگويي به او، بعد ديدي علي ديگر علي نيست تا بخندد يا فرياد بكشد يا مست كند و در مستي بگويد كه تو فرشته‌اي يا تحريك شود و بترساند تو را يا رويت بخوابد تا نفست ببرد . . . بلكه يك چيز ديگري است، يك جسمي است كه خشك شده و نرميش را از دست داده و نگاهش كج، ماسيده روي سقف و دماغش شكسته و قطره‌اي خون دلمه شده روي پيشاني‌اش و تو خيال مي‌كردي كسي كه از ماشين پرت شود بيست متر آن طرف‌تر لابد بيش از اين‌ها مي‌شكند و خورد مي‌شود و همه مي‌گفتند جيغ بكش و خودت را خالي كن، اما تو پر نبودي. صندوقدار دست‌ها در جيب دم در ورودي ايستاده و توي نور رنگي نئون چشمك زن روشن و خاموش مي‌شود. بچه‌ها از كافه رفته‌اند. مرد ميز بغلي كيك سفارش داده و زنش خيره در چشم‌هاي او بي‌آن كه چيزي بگويد، فالوده اش را مي‌خورد. دستت را مي‌گذاري روي كيفت، مي‌گويد: «خوش‌رنگ است.» مي‌گويي: « قرمز شناسنامه‌اي است، دلت را به هم مي‌زند.» مي‌گويد: «قرمز شناسنامه‌اي ديگر چه رنگي است؟» مي‌گويي: «قرمزي كه يك چيزي در خودش دارد تا تو را بترساند.» مثل شناسنامه‌ي علي كه سوراخ شده بود. دادند دستت و تو كشو را قفل كردي. بعد فكر كردي ديگر لباس تور بلند را لازم نداري، ديگر دو زانو نمي‌نشيني تا پيرمرد آدمت كند، ديگر توي راه رو سرت را پايين نمي‌گيري تا كسي زير چشمت را نبيند. . . شايد همان موقع بود كه تمام هذيان‌هاي عالم آمد توي سرت و حالا اين ذهنيات مثل گردش ذرات اتم، دور هسته‌ي خودشان، با سرعت مي‌گردند و به هم مي‌خورند و خودشان را به ديوار جمجمه‌ات مي‌كوبند. بعد باز گفتي كه اهل اين شهر نيستي و از همان تابستان تاريك سرد، پاسوز اين جا شدي و ماندي و حالا مي‌داني كه هر كدام از كوچه‌هاي اين شهر را كه تا ته بروي مي‌رسي به تپه‌اي و بعد از آن دشتي و جنگلي، و او بي آن كه تكاني به خودش بدهد گفته بود بي‌خود نيست كه گاه روباهكان جنگلي راه گم مي‌كنند و سر از جا مرغي خانه‌هاي شهري در مي‌آورند. تكه‌هاي بزرگ ابر به آرامي مثل لكه‌هايي كبود حركت مي‌كنند. هوا سبك وشفاف جريان دارد و صداي قورباغه‌هاي درختي و بوق ماشين‌ها در هم آميخته. حالا كلمات در ذهنم جان مي‌گيرند و مثل گنجشگ‌هاي پر سر و صدا كه صبح‌ها روي بند رخت مي‌نشينند، رديف مي‌شوند روي خطوط عمودي و با هم حرف مي‌زنند. دست كه كشيد توي موهاش، رد انگشتانش ماند لا به لاي آن رشته‌هاي خاكستري، نگاهش را داد به نقطه‌اي دور، بيرون كافه. بعد باز صورتش را چرخاند سمت تو و همين طور كه نگاهش به تو بود سيگاري گيراند. تو نگاهش مي‌كردي، دقيق با چشمان ريز شده تا به خاطرش بسپاري. پكي عميق زد و دود، سنگين و غليظ از فاصله‌ي لب‌هاش بيرون ريخت، دوست داشتي دهانت را بگيري زير دهانش و تمام دود را ببلعي، مي‌خواستي چيزي از آن انبوه خاكستري بي‌شكل را در خودت داشته باشي : «حالا چه كار مي‌كني؟» و تو گفته بوديش ديگر تمام شد، هر شب عمو حميد مي‌آيد و توي رختخواب تازه پهن شده با پسرك كشتي مي‌گيرد. تو هم كنار چهار چوب در مي‌ايستي به انتظار، تا بروي سر بگذاري توي رختخوابي كه بوي سيگار و عرق مردانه مي‌دهد. مادر علي گفته بودت: «هر وقت خواستي شوهر كن.» و آذر توي آشپزخانه يقه‌اش را باز مي‌كند تا سينه‌ي سوخته‌اش را نشانت بدهد. مي‌گفت: «مالك خودش با سيگار سوزانده تا خيالش راحت شود با مرد ديگري نيستم.» روزي خالي، روزي تمام شده بي آن كه در آن خطي نوشته باشم يا كلمه‌اي خوانده باشم. روزي كوچك. حالا بي‌حوصلگي تار تنيده گوشه‌ي ذهنم. بيرون هوا تاريك شده و از ته كافه صداي سرفه مي‌آيد، پايان روز. هوا كه تاريك مي‌شود انگار فاصله ي ديوارها هم بيشتر مي‌شود. حالا چه قدر گذشته بود؟ چند ساعت بود كه اين جا نشسته بودي رو به رويش؟ ديگر خطوط تيره‌ي صورتش برايت آشنا مي‌زد، يقه‌ي پيراهنش و چهار‌خانه‌هاي شلوارش. و صدايش كه مثل سطحي ناصاف بود، مثل حسي كه از لمس زبري به تو دست مي‌دهد. مثل وقتي كه صورتت بخراشد با تيزي ريش چند روزه. با افسوس نگاهت مي‌كرد، شبيه نگاه مسافري از پشت شيشه‌هاي قطار. كتاب را بستي. هوا تاريك شده بود، هذيان تمام شد. گفته بوديش چيزي نگويد از آن چه شنيده. صبح كه بيدار شدي شايد حست چيزي غير از حالا باشد. فردا حتمن آرام شده‌اي. اين تاثير شب است يا جاذبه‌ي ماه كه اين وقت‌ها آدم دل نازك مي‌شود و مي‌خواهد گريه كند. گفته بوديش كه عاشق نشده‌اي، عاشق هيچ مردي نيستي و خوب مي‌تواني از پس خودت بر بيايي و خيلي خونسرد مي‌تواني تمام فاصله‌ها را ناديده بگيري. فردا كه آسمان روشن شد و شب خاصيتش را از دست داد، بايد به غذاي پسرك فكر كني، پاي مشق‌هايش را امضا بزني، لباس‌ها را بشويي و اين همه باعث مي‌شود از ياد ببري امشبت را. وقتي بلند مي‌شوم مي‌بينمش. لحظه‌اي بين حركت و سكون. زماني كه با فشاري به بالا‌تنه‌ام، صندلي را عقب مي‌دهم و دست مي‌كشم پشتم تا لباسم را مرتب كنم. همان ثانيه است كه مي‌بينمش، از گوشه‌ي چشم، دارد روزنامه مي‌خواند. پيراهن كرم تنش است و پا كه روي پا انداخته مي‌شود چهارخانه‌هاي شلوارش را ديد، از پشت روزنامه هم اين‌قدر پيداست.
+ یکشنبه ششم آذر 1384 11:29 بعد از ظهر _ |