تبليغاتX
كتاب در خانه - اتاق موثر
 

براي محسن حاتمي

 

نشسته بودم توي اتاق بزرگ خانه‌ي آقاجان. من بودم و او. حالا آن‌قدر آن روز دور است به نظرم كه حتا از گفتن اين عبارت "او" هم ناتوانم. ديگر آن قدر او و خاطراتش دور است كه انگار از اول نبوده. حالا او فقط يك عكس است. عكسي كه هيچ شبيه خودش نيست. خودي كه آنوقت‌ها بود. آقاي مهندس بلند بالا، با عينك پنسي، از آن عينك‌ها كه تازه مد شده بود. از آن عينك‌ها كه قابش نيمه بود و به چهره حالتي ملايم مي‌داد. سبيلش را هم زده بود. مردهاي آن سال پيش‌روترين مردها در زدن موي پشت لبشان بودند. بعدها كه كتي مرا توي قبرستان ديد، گفت: اِ. . . اونم سبيلشو زده بود؟ منم به حميد اصرار كردم سبيلاشو بزنه. حميد هميشه به اصرارهاي كتي گوش مي‌كرد. به اصرار كتي از تهران اسباب كشي كردند و رفتند توي خانه‌ي دويست و پنجاه متري پدر كتي در بابل، شش ماه بعد به اصرار كتي برگشتند تهران. به اصرار كتي كمربند چرمي با سگگ بزرگ مي‌بست و بفهمي، نفهمي پشت موهايش را بلند كرده بود. آخرين پافشاري كتي هم انگار سر ماجراي سبيل حميد بود كه خب، نتيجه داده بود. حميد كتايون را كتي صدا مي‌كرد. "او" اما اين‌طور نبود. مرا صدا نمي‌كرد. مرا نمي‌ديد. خودش را به نديدن مي‌زد. مي‌گفت من دوست ندارم مثل مردهاي لوس توي جمع قربون صدقت برم. من ساكت نمي‌شدم. مي‌جنگيدم. مرا مي‌زد. من هم مي‌زدمش. بي شوخي مي‌زديم هم‌ديگر را تا حرف‌هايمان را حالي هم كنيم. چند سال طول كشيد تا منظور یک دیگر را بفهميم؟ آخرين بار گفتم دستت را روي من بلند كني از اين‌جا مي‌روم. مي‌خواستم بروم جايي كه خودم هم نمي‌دانستم كجاست. فقط مي‌دانستم خانه‌ي پدرم نيست. آن‌جا جاي مناسبي نبود. من مي‌خواستم بروم جايي كه آن "چيز" گم شده‌ام را پيدا كنم. باور كرد. ديگر دستش را بلند نكرد مگر براي اين كه سرش را بخاراند يا يكي از همين كارهاي شخصي كه آدم به خاطرش مجبور است دستش را تا حدي بالا ببرد. تا آن روز كه در آن اتاق زد توي گوشم. اتاق خودمان. خانه‌مان در تهران. من نشسته بودم لب تخت و بچه‌ها خوابيده بودند. نه صبح بود. گفته بود چهار صبح بيدارش كنم تا برود. چهار صبح هوا تاريك بود. مي‌خواست با آن چشم‌هاي خون‌آلود تا همدان براند. بيدارش نكردم. مي‌ترسيدم تصادف كند. راست مي‌گويند آدم از هرچيزي كه بترسد سرش مي‌آيد. خب ديگر تعليقي در كار نيست. آدمي‌زاد است ديگر. حالا گيريم رتبه‌ي سي و پنج كنكور سراسري هم باشي، عضو تيم ملي واليبال جوانان هم باشي، هوشت هم از توي مغزت فوران كند، كت چهارخانه با شلوار زيتوني هم بپوشي و منشي‌هاي شركت رسمن و جلوي چشم زن و بچه‌ات بخواهند تو را درسته ببلعند، باز سرعتت كه از حد مطمئنه بالاتر باشد، يك پنچري پرتت مي‌كند بيست متر آن‌طرف‌تر و خب مگر جنس جمجمه‌ي آدم از چيست؟

اما اين عكسش كه اين‌جاست، توي خانه‌ي آقا جان، توي آن اتاق بزرگ كه من و او بوديم. هيچ شبيه خودش نيست. يعني آن خودي كه من مي‌شناختم.

گفتم نيا تهران. باش، توي رزن. ما هم مي‌آييم. گفتم مثل كسي هستي كه مدام لب بام لي‌لي برود. خب يك روز پرت مي‌شود پايين – مثل تو كه پرت شدي. من خودم توي گزارش پزشك قانوني ديدم. بيست متر آن‌طرف‌تر پرت شده بودي- گفتم خودم مي‌آيم با پدرم و آن‌جا مي‌گرديم پي خانه. چيزي نگفت فقط زد توي گوشم. دلم برايش سوخت. شركت بي‌پول بود و حقوق كارگرها عقب افتاده بود. خودم مي‌دانستم. قبل از اين كه "سيف‌الدين" بيايد براي عرض تسليت و بگويد مهندس خيلي وقت‌ها از حقوق خودش مي‌گذشت تا حق و حساب ما را به موقع بدهد. آفرين چه انسان شريفي. دوست داشتم بود و مي‌ديدم تا كي مي‌شود پاي شرافتش بماند.

 مي‌گويند پشت سر آدم مرده نبايد حرف زد. تعارف مي‌كنند. مرده‌ها احساسات مختلفي در آدم ايجاد مي‌كنند. مرده‌ها روي زندگي زنده‌ها تاثير مي‌گذارند. مرده‌ها زنده‌ها را عصباني مي‌كنند با نبودنشان. مرده‌ها خودخواهند و بيرون از گود فرمان لنگش كن مي‌دهند. حالا او هم نشسته آن‌جا - كجا؟- و دارد نگاه مي‌كند. شايد مثل توي عكسش كه خنديده. مثل وقتي كه با هم توي آن اتاق بوديم. اتاق بزرگ خانه‌ي آقاجان. خودش را پيچيده بود توي متقال سفيد. دماغش كج شده بود. از تو شكسته بود. آدمي‌زاد است ديگر و بيست متر شوخي نيست. چشمانش نيمه باز بود. من كه گفتم مرا زير زيركي نگاه مي‌كرد، همه نگران شدند كه نكند آن‌جا توي غسال‌خانه كارشان را درست انجام نداده باشند. سميه نشسته بود لب ايوان خانه‌ي آقاجان و بچه شير مي‌داد. من نگاهش مي‌كردم وتوي اين فكر بودم كه نكند بچه زير اين پستان‌هاي درشت خفه شود. مي‌گفت خوب شد همين‌جا دفنش كرديم. آن جا توي تهران درست نمي‌شورند و بعد دستش را و سر و گردن كوتاهش را تند تند تكان داد و اداي مرده‌شورهاي تهران را درآورد. سميه آن وقت بيست و پنج سالش بود و من فكر مي‌كردم اين مگر چند بار غسال‌خانه‌هاي تهران را ديده.

آن روز صبح يا ظهر –يادم نيست- توي اتاق بزرگ خانه‌ي آقاجان نشسته بودم. دو زانو. خيال مي‌كردم كوچك شده‌ام. قد يك گنجشك. شهرزاد توي مسجد تهران كه مرا ديد گفت چه‌قدر لاغر شده‌اي. بغلم كرده بود و خيال كنم استخوان‌هاي كتفم بدجوري زده بود بيرون. من مي‌خنديدم. توي مسجد با لباس سياه و ابروهاي پر شده، دوستان دوران دبيرستانم را كه ديدم خنده‌ام گرفت و نشد كه خودم را نگه دارم. براي مراسم روز بعد، زهره قرصي به خوردم داد كه نه بتوانم بخندم و نه بشود گريه كنم. نشسته بودم روي صندلي و طلعت زن مهندس طاهري كه از حال رفته بود، سرش افتاده بود روي شانه‌ي من. زهره مي‌گفت طلعت از فرداي خودش مي‌ترسد. مهندس آن وقت توي كما بود. تا شش سال بعدش هم همين‌طور توي كما بود. طلعت ماند توي همان خانه‌ي خيابان ظفر با دو تا پسرهايش. من آمدم اين‌جا. توي اين شهرستان.

حالا هروقت مي‌روم خانه‌ي آقاجان، ياد آن روز مي‌افتم. آن روز كه من دو زانو نشسته بودم و او دراز كشيده بود و من دست مي‌كشيدم به موهايش كه به هم چسبيده بود. مي‌خواستم ببينم موهاي آدم مرده چه طوري مي‌شود. يك چيزهايي هم مي‌گفتم و گريه مي‌كردم. گريه‌ام از اندوه نبود. غافل‌گير شده بودم. مثل اين كه ناگهان از توي تاريكي بپري جلوي پاي بچه‌اي. بچه اول جيغ مي‌كشد و بعد مي‌زند زير گريه. من جيغ نكشيدم. ميترا هي گلاب مي‌پاشيد به صورتم و مي‌گفت جيغ بزن خالي بشي. پر ماندم تا حالا. لازمش دارم. ذره ذره خرجش مي‌كنم.

حالا روي طاقچه‌ي آن اتاق عكس "او"ست و چند تا گلدان و دو تا مجسمه مرد و زن كه آقا جان از لندن آورده با خودش. مرد كلاه بلند دارد و فراك پوشيده و روي انگشت اشاره‌ي دست راستش يك طوطي نشسته و زن موهاي فرفري‌اش را بالاي سرش جمع كرده و لباسي يقه باز پوشيده. توي آن اتاق هم ديگر كسي تنهايي دو زانو نمي‌نشيند تا هزارتا چشم از پشت پنجره بپايش باشند. آن اتاق بزرگ‌ترين اتاق خانه‌ي آقاجان است. اتاق مهماني است و وقتي سفره را پهن مي‌كنيم وهمه‌ي پسرها و دخترها و نوه‌ها و نتيجه‌ها گيپ تا گيپ مي‌نشينند، كسي چيزي يادش نيست. فقط غذا كه تمام مي‌شود. داماد بزرگ آقاجان مي‌گويد فاتحه‌مع‌‌الصلوات و همه همين‌طور كه لب‌شان مي‌جنبد به عكس روي طاقچه نگاه مي‌كنند. 

+ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 9:52 بعد از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |