تبليغاتX
كتاب در خانه - یکی از مغروق های جهان

کمی امیدوار شدم. باز حالی را دارم که پیش‌ترها داشتم. می‌توانم بنشینم این‌جا روی این صندلی و ذهنم را بدهم به کلمات تا خودشان بیایند و خود به خود کاری بکنند. مثل حالا که دارم می نویسم و آن داستان پدرسگ مدام می‌آید توی ذهنم. داستانی که فضایی تلخ و سرد دارد با جملات کوتاه گزارشي و راوی‌اش هم لابد سوم شخص است. اما نه شايد این طور شروع کنم:

لیوان از دستم پرت شد وهزار تکه شد.

چرا این تصویر؟ نمی‌دانم. نه، می‌خواهم آغازش جور دیگری باشد. آغازش وقتی ماجرا را ندانی، وقتی نفهمی حتا قرار است درباره‌ی چه بنویسی، چه طور می‌شود جمله‌ی اولش را در نظر گرفت؟ از کجا می‌شود فهمید آغازش چطور خواهد بود؟

مدام فکر می‌کنم با یک مکالمه شروع  مي‌شود. در یک اتاق:

دست کشید لای پایش و خودش را فشار داد روی تشک. نفسی عمیق که کشید طاق واز شد. . .

نه این نیست.

مهری خم شد و سینی را گرفت جلوی مرد.

 - بفرمایید.

مرد نگاهش جای دیگری بود. مهری با دست دیگرش یقه‌ی لباسش را بالا کشید. . .

نه نه، این هم نیست. یک جای دیگری هستند آدم ها.

روی تنه‌ی درخت نشسته بودیم. من وحسن و محمود. من وسط نشسته بودم و حسن با نوک پایش با برگ‌های زرد مرطوب بازی می‌کرد. محمود انگشتانش را به زور کرده بود توی جیب‌های کوچک شلوار جینش و سیگار بین لب‌هایش بالا و پایین می‌رفت:

- باید از یک جایی شروع کنیم.

لعنتی از کجا؟

چادرش را کشید توی صورتش و خندید. ته دندانش گیره‌ی نقره ای فرو رفته بود توی لثه‌اش.

گور باباش نمی توانم بنویسم. هنوز نمی‌شود نوشت.

+ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 11:4 قبل از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |