بستمش، گذاشتمش كنار. بايد آرام بگيرم. نمينويسم. اصلن نميخواهم نويسنده بشوم. نميخواهم تا آخر مهر داستان سر هم كنم. بايد خودم را رها كنم تا باز بتوانم از لحظاتم لذت ببرم. داستان شده كابوسم. كابوس بيداريهايم و شايد براي همين به خواب پناه ميبرم. اين روزها فقط ميخوانم، بي آن كه در قيد نوشتن باشم. نوشتن در مورد آنچه كه خواندهام و باز مينويسم. براي خودم و براي تو كه عين مني. با من تماس نگير. حتا شنبه هم تماس نگير بگذار ارتباطم با تو فقط از راه نوشتن باشد. نه تلفن، نه چت. . . بايد باز به جايي برسم كه باور كنم تنها نجات دهندهي من كلمات هستند. مثل وقتي كه تو نبودي و من بودم و تنهايي. خواهش ميكنم بگذار در شرايطي سخت قرار بگيرم. خودآزار نيستم فقط ميخواهم مثل گذشته نوشتن برايم بشود پناهگاه و نه راهي براي خودنمايي، پس هيچ تماس نگير. به من فرصت بده تا آن قدر دلتنگت بشوم كه صدايت، لبخندت، خطوط چهرهات، بدنت، همه را در ذهن بياورم و با كلمات توصيف كنم. اين تنها راهيست كه برايم مانده. فقط يك خواهش دارم از تو و آن اين كه حتمن حتمن هر روز فقط يك جمله برايم بنويسي. فقط يك جمله تا خيالم راحت شود كه از يادت نرفتهام. خيلي ميترسم كه فراموشم كني. دوري به خودي خود فراموشي ميآورد و اگر اين سكوت باعث شود از دستت بدهم كارم زار است. نازنينم، باز هم ميگويم، ميخواهم آن قدر بگويم تا تو هم بداني كه چه قدر اين حرفها با تمام آشفتگي كه دچارش هستم برايم مهم است. من تا نتوانم بنويسم، نميتوانم از لحظاتم لذت ببرم. با من تماس نگير فقط روزي يك جمله برايم بنويس و هر وقت كه ديگر ننوشتي يعني از خاطرت رفتهام. . . البته اگر گاهي مرحمت كني و . . . نه ميدانم كه وقتش را نداري. پس همان شبي يك جمله براي من كفايت ميكند و من برايت مينويسم. از تمام لحظاتم. از چيزهايي كه ميخوانم و نوشتههايم را برايت ميفرستم و اين روند ادامه دارد تا وقتي كه من چيز دندانگيري بنويسم. چيز، يعني داستان و هرچه غير از آن سياهكاري است. فقط كاش از يادت نروم.