صدايش يك طوري بود. هما گفته بود. هما گفته بود كه صدايي دارد شنيدني. حرف كه ميزند انگار دارد آواز ميخواند. نميخواستم تمام شود. مثل كسي بودم كه توي جادهاي طولاني و يكنواخت ميراند و نميخواهد كه اين جاده تمام شود. چيزي پرسيد. گفت هما هست؟ هما گفت؟ يا هما خانم يا خانم اطلسي يا اين كه مثل خيليها نام فاميل هما را گفت؟ "كاميار".. نه، گفت هما هست؟ همينطوري گفت. همان اول كه گوشي را برداشتم گفت ميخواهم با هما صحبت كنم. و من گفتم تشريف ندارند. و هنوز متوجه آن جور خاص حرف زدنش نشده بودم. بعد گفت كجا هستند؟ يا كي برميگردند؟ و من فهميدم كه صدايش حرارت دارد. يعني وقتي حرف ميزند انگار ميگويد اينجا را نگاه كن. اين خطهاي زير غبغبم را. و اين چالهي پايين گردن را. انگار بگويد نگاهت را نگهدار روي اولين دكمهي پيراهنم. آخرش گفت كه بگو با ضيايي تماس بگيرد.
خودش بود. هما قبلن حرفش را زده بود.