تبليغاتX
كتاب در خانه - چيزي آزار دهنده

مروري بر "من تا صبح بيدارم" اثر جعفر مدرس صادقي – قسمت چهارم

خست مدرس صادقي در شخصيت‌پردازي

شخصيت‌هاي مدرس صادقي آدمي‌هایي مستاصل هستند. آدم‌هايي گم شده و معلق ميان وهم و واقعيت. آدم‌هاي تنهايي كه به راحتي ناديده گرفته مي‌شوند.

خب واقعيت اين‌جاست كه من اين همه را نه از خواندن داستان‌هاي مدرس صادقي (همان چند داستان كه ابتداي گفتارم اشاره كردم) كه از ميان نقدهاي تحسين‌كنندگان مدرس صادقي فهميدم. نمي‌دانم ايراد از من بوده كه اين از خود بيگانگي و گمگشتگي شخصيت‌هاي مدرس صادقي را نفهميدم يا اين كه نويسنده نتوانسته شخصيت‌هايش را درست بپروراند. حالا اگر فرض را بگذاريم بر شق اول، باز سئوالي براي من بي پاسخ مي‌ماند: اين سرگشتگي براي چيست؟ من خيال مي‌كنم در داستان هر چيزي بايد منطق داشته باشد. اگر "صد سال تنهايي" را يكي از خيال‌پردازانه‌ترين آثار ادبي فرض كنيم، مي‌شود گفت تمام ماجراهاي داستان منطقي است. حتا وقتي باد رمديوس خوشگله را با خود مي‌برد، چنين اتفاقي با منطق داستان كاملن جور در مي‌آيد و ملموس است. اما من نمي‌دانم آدم "من تا صبح" چه مرگش است؟ مدام مي‌گويد مي‌خواهد "پسر خوبي باشد" حالا بگذريم از اين جمله‌ي سطحي كه بيش‌تر مال دهان كودكي چهار، پنج ساله است تا آدمي بالغ و اگر بخواهيم همين‌طوري به واسطه‌ي اين جمله‌ كه مدام هم تكرار مي‌شود قبول كنيم راوي داستان ما در حدي از خامي و كودكي مانده، باز من نمي‌دانم مفهوم "خوب بودن" از نظر آدم داستاني كه مي‌خوانم، چيست؛ نمي‌دانم "خوبي" به عقيده‌ي پدرش هم كه مثل نيروي فشار با باتوم بالاي سرش ايستاده، چه معنايي دارد. براي همين آدم‌هاي داستان اين قدر دور و غير ملموسند. من حتا نمي‌توانم احتمال بدهم كه پديده‌هاي جاري در داستان مانند زيبايي، خوبي، خشم و . . . چه مفهومي مي‌توانند داشته باشند و اين همه برمي‌گردد به عدم توجه نويسنده به پرداخت شخصيت‌ها.

در مقايسه مي‌شود گفت آدم‌هاي كارور هم همين‌قدر درمانده‌اند، اما از آن‌جايي كه تمام اركان داستان مثل زمان، فضا و موقعيت داستاني به موازات هم درست پرداخت شده‌اند و خواننده تصويري درست و روشن از اجتماعي كه او آدم‌هاي قصه‌اش را در آن گنجانده دارد، مي‌شود به چرايي بي‌چارگي آدم‌هايش هم پي برد.

سيد در "من تا صبح" پي چيزي هست وانگار پي هيچ چيز هم نيست. خب اين مي‌شود حرف داستان. يعني مي‌شود گفت اين دور باطل كه آدمي افتاده تويش، محور داستان است. اما اين حرف نويسنده از آن جا كه در قالب داستاني چيده نشده و هيچ تعليق و شكستي تويش به كار نرفته و ضرب‌آهنگي غافل‌گير كننده هم ندارد و اصلن حرف تازه‌اي هم نيست و فضاي داستان هم كه كاملن رئال است و نويسنده بسيار پرهيز دارد از خيال پردازي، اثر را مي‌رساند به حد يك گزارش ساده كه از نيمه ديگر حرفش را گفته و باقي‌اش تكرار همان جملات گذشته است. داستان از نيمه لو رفته چه از نظر چيزي كه مي‌خواسته بگويد (محتوا) و چه از لحاظ قالب نوشتاري‌اش (فرم)، و داستان پس از آن ديگر مي‌افتد توي تكرار. حتا شخصيت‌هايي كه بعد از آن وارد داستان مي‌شوند همان آدم‌هاي اول داستان هستند و از آن جا كه بسيار هم بي‌شكلند تمايلي براي كشف‌ ظاهر و خصوصيات فردي‌شان نيست. دختر اول داستان كه پنج، شش صفحه بعد غيبش مي‌زند، دختر پينگ‌پونگ باز و دوستش، و آن ديگري مريم و سيروس و همايون همه بود و نبودشان در داستان علي‌السويه است. اين آدم‌ها مثل شخصيت‌هاي بوف‌ كور زاييده‌ي ذهن راوي نيستند تا بشود در حد اسم بمانند و سايه‌وار در داستان ويلان باشند؛ اين‌ها آدم‌هايي عيني هستند كه شكل و صورت و صدا و چهره مي‌خواهند. اما در حالت فعلي شايد بشود گفت ارزششان چيزي در حد دكور صحنه است. داستان مي‌شد با وجود راوي و پدرش كه سايه‌ي قدرتش در تمام داستان گسترده، شكل بگيرد و پيش برود. انگار دقيق كه مي‌شوي مي‌بيني اتفاقن عناصر اضافي متعددي در داستان‌هاي مدرس صادقي وجود دارد كه اين خودش اعتقاد نويسنده را به موجز نويسي، نقض مي‌كند.

"من تا صبح" حكايت درماندگي آدمي است كه هم‌چنان كه به دنبال تنهايي‌اش است، (من اتاق خودم را مي‌خواهم . . . من تا صبح بيدارم.) براي ارتباط با ديگران هم تلاشي ناموفق دارد. اما اين حكايت پر افت و خيز روي دور تند بازگو شده و در اين تعجيل خيلي چيزها از قلم افتاده. جايي خواندم كه در نقد فيلم "بماني" مهرجويي كسي نوشته بود. اين فيلم مثل واقعيت عريان، زمخت است. مثل گوشت لخمي كه روي پيش‌خوان قصابي افتاده باشد. (نقل به مضمون) احتمال مي‌دهم كه اثر هنري بايد فرق داشته باشد با يك تكه گوشت لخم با آن بوي خام كه مي‌زند توي دماغ آدم. (البته من در مورد "بماني" مهرجويي نظري ندارم؛ چون اين فيلم را نديده‌ام.)

 

چيزي كه شخصيت‌هاي مدرس صادقي را از آدم‌هاي داستان‌هايي مانند آثار كارور جدا مي‌كند، عدم توضيح فاجعه است. به طور مثال در "من تا صبح" راوي مدام از فاجعه‌اي مي‌گويد. يعني همان‌طور كه دارد نق مي‌زند وهذيان مي‌بافد و خيابان‌ها را طي مي‌كند، دارد به يك فاجعه كه همان تنهايي و سرخوردگي است اشاره مي‌كند. منتها اين مفهوم خيلي سخت از ميان داستان استخراج مي‌شود. يعني محور داستان مشخص و برجسته نيست و گم شده در حاشيه‌ها و شاخ و برگ‌هاي اضافي. از طرفي ما جز حرف‌هاي راوي هيچ واكنش دروني يا رفتاري كه رفته رفته در نتيجه‌ي اين واخوردگي شكل بگيرد نداريم. راوي بي هيچ دليل واضح و مبرهني دستگير مي‌شود، بعد تصميم مي‌گيرد "پسر خوبي شود"، بعد كت و شلوار مي‌پوشد و از دختري كه نمي‌شناسدش خواستگاري مي‌كند. باورش سخت است ولي اين قصه‌ي يكي از آثار نويسنده‌ي پرآوازه‌ي ايراني است.

در داستان "بازو، سيگار، دوچرخه" ما تصاويري خارجي داريم از زني در آش‌پزخانه، مردي كه دارد سيگارش را ترك مي‌كند و پسربچه‌اي كه با چند تا از دوستانش دست به يكي كرده تا دوچرخه‌ي رفيقش را سر به نيست كند. اين نمود بيروني داستان است كه خيلي ساده شكل گرفته. اما كارور با استادي، تنها با آوردن يك صحنه‌ي درگيري بين مرد خانواده و يكي از هم‌سايه‌ها چنان واكنش دروني از فشاري كه روي آدم‌هاي اين جمع است آورده كه پشت خواننده را مي‌لرزاند.  و اين‌جاست كه ارتباط خواننده از سطح به عمق داستان ريشه مي‌دواند.

مدرس صادقي دغدغه‌ي ساده نوشتن دارد و بسيار پرهيز مي‌كند از شعار دادن؛ اين باعث مي‌شود نويسنده با فاصله گرفتن از قصه، داستان را پيش ببرد. او مي‌خواهد بي‌طرف باشد نسبت به آدم‌هاي داستانش اما در اين بين يك جور تناقض بيرون مي‌زند و آن صداي خود نويسنده است كه گه گاه از ميان سطرهاي داستان بيرون مي‌زند. نويسنده در برخوردش با سيروس و همايون به چيزهايي اشاره دارد و چيزهايي را نقد مي‌كند كه با آن روحيه‌ي بي‌طرفانه سازگار نيست. حتا اين توجيه كه چون راوي اول شخص است، مي‌شود احساس او را نسبت به شخصيت‌هاي ديگر داستان وارد كرد، قابل قبول نيست؛ چرا كه راوي نسبت به عناصر ديگر مانند هم‌كلاسي‌ها و حتا پدرش لحني سرد و يك‌نواخت دارد، اما انزجارش از دوست رمان نويسش بسيار پر رنگ به نظر مي‌آيد.

اين تناقض حتا در تكنيك روايي مدرس صادقي هم به چشم مي‌خورد. اين نويسنده بارها در مصاحبه‌هايش اشاره كرده به اين كه سعي در كوتاه و صريح نوشتن دارد و تا آن‌جا توضيح مي‌دهد كه لازم است. از ظاهر نوشته‌ها هم چيزي غير از اين بر نمي‌آيد. ولي مي‌شود گفت جا براي هرس كردن هنوز هم هست. يا شايد مولف آن جا كه بايد توضيح مي‌داده و تصوير مي‌ساخته به موقع عمل نكرده و جايي كه بايد كوتاه مي‌آمده، هم‌چنان پيش رفته. مثلن در "من تا صبح" آيا نفس كت و شلوار پوشيدن كافي نيست تا خواننده متوجه تغيير تحميلي راوي بشود تا آدم داستان هي اين جمله‌ي خام را كه مي‌خواهم پسر خوبي باشم تكرار نكند؟ آشكاري بيش از حد درون‌مايه‌ي داستان و گرفتن فاكتور تخيل از داستان، كار را همان‌طور كه پيش از اين گفتم به حد نوشتاري گزارشي  رسانده. (مثل اين كه من هم زيادي دارم اين جمله را تكرار مي‌كنم.)

ادامه دارد. . .

+ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 5:54 بعد از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |