مروري بر "من تا صبح بيدارم" اثر جعفر مدرس صادقي - قسمت سوم
نوشتم كارور استاد ساده و صريح نويسي بوده. كارور آنطور كه از كارهايش برميآيد از فرم دوري ميكرده اما همين پرهيز از پيچيدگي سبك و سياقي جديد را آفريده. روشي كه در آن او از هر واژهاي كه قرار است به كارش حالتي تمثيلي و نمادين بدهد فاصله ميگيرد و به جايي ميرسد كه در انتخاب كلماتش بسيار توجه و وسواس به خرج ميدهد. كارور دقيقن كلماتي را ميخواهد كه انرژي و حس و حال اتفاقي را كه در داستان جريان دارد به خواننده برساند. كلماتي كه به ريتم داستان سرعت بدهند و بتوانند بين آدمها و اشياء داستان پل بزنند. ساده نويسي كارور به اين معناست كه او كلمات كمتاثير را از متنش حذف ميكرده و هدفش رسيدن به لحن و زباني بوده كه بشود با آن خيلي دقيق در مورد فضاهاي معمولي نوشت. كارور اطلاعات زيادي از مكان يا آدمهاي داستان به ما نميدهد. يعني مثل بعضي نويسندهها خودش را صرفن درگير ساختن تصوير نميكند، اما آن چيزي كه ميسازد دقيقن همان چيزيست كه بايد بگويد. در زبان هم همين رويكرد را دارد. تصاويري ميسازد تا نشانههايي را كه هركدام از ما در ضميرناخودآگاه جمعيمان داريم روشن كند و با برجسته كردن اين تصاوير مشترك ما را به باور ميرساند.
كارور براي بيان فجايع بزرگ انساني از كلمات ساده استفاده ميكند. شايد آن احساس دلهره آوري كه در داستانهاي كارور جاريست به همين خاطر باشد. آدمهاي كارور معمولياند با زبان معمولي و لحن سرد. اما لحن سرد هركسي مال خودش است. لحن مرد كارمند با همسر خانهدارش و با بچهي مدرسه رو فرق دارد، اما در هر صورت گزارشي و بدون جانبداريست. اين لحن با كلمات ساده ساخته شده. قرار است كلمات ساده، اتفاقات بزرگ را تعريف كنند و اين چيزيست كه خواننده خيلي زود درمييابد. در مجموعهي "كليساي جامع" چند داستان مرتبط وجود دارد كه متاسفانه نامشان را به خاطر ندارم. در داستان اول ما فقط چند تصوير ميبينيم از زني كه سفارش كيك تولد پسرش را داده و قنادي كه مدام تماس ميگيرد تا بگويد كيك آماده است. هيچ اتفاقي نميافتد. اما خواننده نگران ميشود، بي آن كه بدانيم قرار است در داستان بعدي اتفاقي بيوفتد. بعد از آن ما شاهد مرگ پسربچه، درست روز تولدش هستيم و خيال كنم در داستان بعد از آن اندوه خانواده را ميبينيم كه باز با همان لحن سرد گزارشي نوشته ميشود. و ما حالا علاوه بر وحشت دچار غم و همذات پنداري و باور فاجعه نيز هستيم. در قدم اول مكان و شخصيت داستانهاي كارور بسيار نزديك به ماست، در قدم بعد اين اتفاق در زبان داستان هم ميافتد. و ما همينطور كه غرق سطح داستان هستيم، ماجرا موذيانه در جريان است و همين است كه خواننده را غافلگير ميكند. ميبينيد كه روند پيچيدهاي است. كارور در فضاي آرام و امن خانه اتفاق را شروع ميكند و آدمهايش را به هچل مياندازد. نويسندهي آمريكايي اين آرامش را به تصوير ميكشد. جزيي پردازي نميكند اما از كلي گويي هم پرهيز دارد. تيپ نميسازد اما آدمهايش با تمام نزديكي به ما از كاراكتر مشخصي برخوردار نيستند. كارور به قدرت بياندازهي اشياي معمولي واقف است و با كلمات ساده اما دقيق آنها را تصوير ميكند. دنياي داستاني كارور اگرچه سرد است اما غريبه نيست. او آمريكا را محله به محله با شيوهي خودش تصوير كرده. من نميدانم اين تصاوير با واقعيت اجتماعي آمريكا چهقدر منطبق است، اما ميتوانم در ذهن آمريكايي با اين خصايص بسازم، ميتوانم فرهنگ و باورهاي آدمهاي چنين محيطي را در ذهن داشته باشم و داستان را بپذيرم.
در "من تا صبح" آدمهاي داستان هيچ شيوه يا تكيه كلام خاصي ندارند تا به زبانشان رنگ و لعاب و تازگي بدهد. هيچ طنين آشنايي هم در لحنشان وجود ندارد. هيچ اصطلاح زنده و تازهاي هم در گفتارشان نيست. چه چيزي در اين لحن ميماند تا خواننده را جذب كند؟ لحن سرد نويسنده يا راوي داستان نبايد ( اين "نبايد" را هم نسبي فرض كنيد) به قطع ارتباط خواننده با داستان منجر شود. اصلن اينها دو گونهي جدا از هم است. داستانهاي زيادي خواندهايم كه راوي لحني سرد و گزارشي دارد و از آدمهايي ميگويد كه هر كدام منش خاص خودشان را در گفتارشان دارند. به نظرم اين تفاوتهاست كه عمق ميبخشد به داستان.
مدرس صادقي در به كار بردن كلمات آنقدر خسيس است كه خواننده گاه مستاصل ميشود از درك داستان:
هر دو تا زدند زير خنده. صداي خندهي آن دختر ديگر بدجوري تيز بود و مثل اين كه داشت كلهام را سوراخ ميكرد. آن دختر ديگر فقط ميخنديد، هيچچي نميگفت، فقط ميخنديد.
دختر گفت: "وقتو تلف نكن، سيد! بازي كن!"
گفتم "من خيلي از شما ممنونم! شما خيلي دختر خوبي هستيد!"
خب اين جا ظاهرن ما با دو تا دختر خندان طرف هستيم كه هر دو با عنوان "دختر ديگر" معرفي ميشوند و ما هيچ تصويري از آنها نداريم. مثلن دختر چاق يا آن يكي كه لباس آبي پوشيده بود يا آن كه كك و مك داشت. هيچ كدام از اين توصيفات بار حسي به كار نميداد و ميشد با همان لحن سرد بيطرفانه كار را ادامه داد. اما نويسنده اصرار دارد از كلمات تكراري استفاده كند تا خواننده حيران بماند كي به كي است.
جعفر مدرس صادقي از زمان و مكان داستان هيچ تصويري نميسازد. ظاهرن داستان مربوط است به قبل از انقلاب. روابط دانشجويي و تصور بكنيد، كافهها، خيابانها، كتابخانهها، چه قابليتي براي فضاسازي داشتند. و بعد اتفاقي كه در زبان ميافتد. زباني كه هيچ ريشهاي در فضا و مكان ندارد و باز رهاست به حال خودش.
كلمات تكراري بيخودي كنار هم رديف ميشوند:
. . . و اجازه بدهد كه دوباره برگردم به خانهي خودم، به اتاق خودم، به اتاقي كه واقعن مال خودم باشد و به خانهاي كه واقعن مال خودم باشد.
اين تكرار نه تنها ريتمي ايجاد نميكند كه بيشتر از سرعت داستان ميكاهد و خواننده را خسته ميكند. (البته من فقط از جانب خودم حرف ميزنم)
ادامه دارد. . .