تبليغاتX
كتاب در خانه - آداب نویسنده گی

مي‌خواستم بيايم و آن‌جا توي نظرخواهي تو چيزي بنويسم. مثلن بگويم كه هيچ زني آن‌طور هنرپيشه و ضعيف به دنيا نمي‌آيد و بعد از نقش‌هايي كه اجتماع براي زن و مرد مي‌تراشد و چه مي‌دانم از اين . . . شعرها ببافم. ناراحتم، غمگين و ترس‌خورده و . ..و بر من نگير اگر چيزي مي‌گويم كه بي‌سر و ته است يا تلخ. مي‌دانم تو هم حالت ديگر تعريفي ندارد. بايد بشود كه گريه كنم. بايد بشود اين‌جا بنويسم. فرياد كه نه، بايد سكوت را رعايت كنيم. همه با هم. ببين آن دخترك با آن لب‌هاي گل‌گلي انگشت اشاره‌ي كوتاه و چاقش را گذاشته نوك بيني سر بالايش و مي‌گويد خفه. البته نه اين‌طوري. به اين وضوح كه نمي‌گويد. مي‌گويد، يك جوري كه آب توي دلت تكان نخورد مي‌گويد لطفن سكوت را رعات كنيد. مي‌گويد حرف نزن "جيگر" خسته مي‌شي. مي‌خندي؟ نه؟ خب حق داري. خنده‌مان نمي‌گيرد ديگر. بدبختي اين‌جاست گريه هم نمي‌شود كرد. اين بغض لعنتي خفقان آور است يا مي‌شود گفت اين خفقان، (اما نه "لعنتي") اين خفقان عزيز كه البته براي همه‌ي ما خيلي مفيد است، (و ما خودمان كه خوب و بدمان را نمي‌دانيم) بغض مي‌آورد سر گلوي آدم. قرار بود درباره‌ي اثر حرف بزنيم و نه مولف. قرار بود درباره‌ي كتابي كه نخوانده‌ايم چيزي نگوييم. خب باشد. پس من چيزي نمي‌گويم. مولف هم كه مرده. اصلن غلط مي‌كند زنده باشد. به خدا نمي‌خواهم چيزي بگويم و دستم بشكند اگر جايي را امضاء كنم يا براي آزادي كسي شمع اينترنتي روشن كنم. خاك بر سرم اگر چنين كاري بكنم وقتي نمي‌توانم بروم بياستم توي مردم و حرفم را بزنم. خاك بر سر من كه اگر هم حرف بزنم مردم حرفم را نمي‌فهمند. خاك بر سر من كه سر شش دانگ باب مسكوني با آب و گاز و تلفن و برق مشا و سند مالكيت قطعي، بدون پاركينگ و انباري به آدم‌هاي مثل خودم چنگ و دندان نشان مي‌دهم. من چنگ نينداختم به خدا. به من گفتند، بيا بنشين حرف بزنيم. گفتند، يعني گفت، يكي‌شان گفت كه تو منطقي هستي بيا حرف بزنيم با هم. مثل گفتگوي تمدن‌ها. گفتم چشم. بعد ديدم اوضاع يك جور ديگري است. آسمان ابري است، همراه با ريزش گاه به گاه برف و باران و تگرگ و سنگ و خنجر و بمب و من كشيدم كنار. گفتم ما نمي‌شود كه حرف بزنيم و كسي گفت پس لطفن سكوت را رعايت كنيد. بعد سرم را انداختم رفتم توي خيابان. سرم را انداختم پايين. مقنعه‌ي سياه سرم بود. يك مقنعه كه وقتي سر مي‌كني مثل وقتي كه نامش را مي بري زير گلويت يك طوري مي‌شود. انگار كسي دست گذاشته درست روي خرخره‌ات، آن‌جا كه وقت قرباني كردن گوسفندان چاقو را مي‌گذارند. سرم پايين بود به خدا. پاچه‌هاي شلوارم را هم ديگر تا نمي‌كنم تا آن دنباله‌ي چرمي چكمه‌ها آشكار نشود. دوست داشتم. . .  يعني خيلي سال بود كه اين چكمه‌هاي بلند را پاي زن‌ها مي‌ديدم و خوشم مي‌آمد. از آن هم‌نشيني قهوه‌اي و آبي شلوار جين خوشم مي‌آمد. حالا اما پاچه‌هاي شلوار را مي‌كشم تا بيايد برسد لب زمين. مقنعه‌ي سياه هم كه سر مي‌كنم، سرم را هم كه مي‌اندازم پايين. اما باز نمي‌شود. گوش‌هايم همين‌طور مي‌شنود و چشم‌ها را، آخ كور شوم كه مي‌بينم. انگار همه‌جاي كله‌ام چشم دارم. مثل مگس. كور شوم وقتي مي‌بينم زن‌ها چه شكلي مقابل ويترين طلافروشي پا به پا مي‌كنند و مردها چطور توي ازدحام آدم‌ها به آدم‌هاي ديگر تنه مي‌زنند و دست مي‌مالند. كور و كر شوم وقتي مي‌روم مهماني، اول بگويم من توي مهماني هم سرم پايين است به خدا. خب زن تنها كه باشي. بايد سرت را بيندازي پايين. اشكالي ندارد. والا چلاق شوم اگر جايي را امضاء كرده باشم تا بخواهم قانوني تصويب شود كه اجازه دهد زن تنها سرش را بالا بگيرد. بابا اين‌ها ديگر جوك شده براي ما خودت كه مي‌داني. من سرم را مي‌اندازم پايين، سكوت را هم حسابي رعايت مي‌كنم و جز در مورد طرز تهيه‌ي ترشي ليته حرف نمي‌زنم. خيلي هم بخواهم هنرمند باشم از شراره روش درست كردن گل‌هاي خميري را مي‌پرسم. خيلي هم بخواهم جلوي فاميل پز بدهم كه زني مستقل هستم از مردهاي فاميل البته با رعايت فاصله‌ي مطمئنه و همين‌طور سر پايين در مورد ليزينگ سئوال مي‌كنم. اما كور شوم كه باز مي‌بينم چطور داريم دخل هم‌ديگر را مي‌آوريم، خواهر دخل برادر را، برادر دخل پدر را همه دارند دخل هم را مي‌آورند و البته به من دخلي ندارد و من به خدا حواسم به همه چيز هست. به خصوص خيلي حواسم هست كه امنيت جايي را به خطر نيدازم. مثلن حواسم بود كه امنيت رابطه‌ي عاشقانه‌ي ... و ... يك وقتي به خطر نيوفتد. اگر خداي نكرده كسي مي‌فهميد كه اين‌ها هنوز كه هنوز است چيزهايي را از هم پنهان مي‌كنند و توي روي مردم معروفند به زوج خوش‌بخت، خب مسئولش من بودم. يا اگر ن يك وقتي خسته مي‌شد از دست ديوانه‌بازي‌هاي ف و مي‌گذاشت و مي‌رفت، تقصير من بود. مي‌بيني من به عنوان فردي مسئول در خانواده حواسم به همه چيز هست. در اجتماع هم همين‌طورم. يعني با اين كه چشم‌هاي مگسي دارم ولي حواسم هست هرچيزي را كه مي‌بينم به زبان نياورم. آرايش هم كه نمي‌كنم به خاطر اين است كه امنيت رواني اجتماع به خطر نيوفتد. خب اگر من آن رژ لب صورتي را كه هر وقت مي‌زنم به لبم انگار فلفل ماليده‌ام به لب و لوچه‌ام و تمام حوالي دهنم را مي‌سوزاند (ممكن است رژ لب فاسد شود؟) بمالم به اين خط كج و كوله‌ي دور دهانم و بيافتم توي خيابان‌ها و اتفاقن همان روز يك زني از دست شوهرش كتك بخورد يا يك مردي خسته و افسرده برود خانه؟ خب من فردا بايد توي يك وجب جا بخوابم. خدا را كه خوش نمي‌آيد. پس ببين من حواسم به امنيت اجتماع هم خيلي هست. تازه تو كه نمي‌داني. يعني من نگفتم به تو. من حواسم به امنيت خيلي جاهاي حساس‌تر هم هست. خوب مي‌دانم اين قلم دست من امانت است و من كه مزدور اين و آن نيستم. من فقط مزدور يك نفر هستم و فقط براي همان يك نفر مي‌نويسم، براي همان خانم ناز و كوچولو كه با انگشت اشاره‌اش به من مي‌فهماند كه سكوت را درست و حسابي رعايت كنم. خب من حواسم به امنيت خاطر اين دخترك هم هست. اصلن تصميم گرفتم اگر بشود، يعني اگر بشود يكي يكي اين چشم‌هاي مگسي را از حدقه دربياورم ديگر ننويسم. اما اين آخري يك چيزي هست كه مي‌خواهم بدانم. يعني به خدا قسم مي‌خورم اين آخرين چيزيست كه مي‌خواهم بدانم. و آن اين كه "اشد مجازات" براي يك نويسنده چي هست؟ حالا دوست‌هاي آن خانم كوچولو نيايند بگويند بيا كوچولو، بيا جيگر، بيا حاليت كنيم اشد مجازات يعني چه. من كه نويسنده نيستم. فقط این راكه ديدم. فهميدم حتمن توي اين كتاب‌ها چيزهايي نوشته كه قبلن خوب بوده، يعني سال 76 يك چيزهايي بوده كه امنيت يك جاهايي را به خطر نمي‌انداخته اما خب امروز لابد مردم ما دل ‌نازك‌تر شده‌اند. حالا من كه كتاب را نخوانده‌ام. يعني من ماست بخورم اگر بروم چيزي را بخوانم كه آسوده‌گي خاطرم را بريزد به هم. اما فقط مي‌خواستم بدانم "اشد مجازات" براي كسي كه مي‌نويسد چيست؟

ببينم، تا حالا شده بغض آن‌قدر خرخره‌ات را بگيرد كه حالت تهوع بگيري؟ براي من شده.

 

+ جمعه سی و یکم فروردین 1386 10:16 قبل از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |