تبليغاتX
كتاب در خانه - بحثي در باب محوريت داستاني يا وقتي آهسته حرف مي زنيم سپينود خواب است

خوابي سپينود؟

چيزي نمي‌گويي، پس خوابي. لابد ديشب تا دير وقت نشسته بودي پاي كامپيوتر و ورد مي‌خواندي؟ ها؟ من نه. ديشب يك صفحه خواندم و بعد ولو شدم جلوي شومينه. بيرون باران مي‌باريد. حالا آفتاب است. ديروز سرد بود. امروز شومينه را خاموش كرديم و در و پنجره‌ها را باز گذاشتيم و احساس‌مان دارد حسابي هوا مي‌خورد. ديشب نمي‌دانم تا ساعت چند داشتم بهرام مرادي را مي‌خواندم. همان كه عكس روي جلدش مرديست كه آن طرف خيابان ايستاده زير درخت. "آن ور خيابان؟" ياد آن مستي افتادم كه دائم از اين طرف خيابان مي‌رفت آن طرف و مي‌پرسيد از عابران كه آن ور خيابان كجاست و مدام حواله‌اش مي‌دادند آن طرف ديگر و لابد همين‌طور كه مي‌پرسيده و مي‌رفته، سكندري هم مي‌خورده و سكسكه هم مي‌كرده. حالا شده حكايت من كه خواب ديده بودم توي راه‌روهاي آپارتماني هستم حیران پشت درهای بسته. فقط  يك در نيمه بازبود يا نه كاملن باز كه مي‌شد از آن‌جا ديد گلشيري با آن رفيق نجيب‌مان نشسته روي تختي كه مثل تخت‌هاي رستوران‌هاي تابستاني فرح‌زاد فرش شده و دارد به من اشاره مي‌كند كه در خروجي آن طرف است. و خيال كنم همان وقت‌ها بود كه ماجراي آن داستان بلند كه هنوز همين‌طور دست به دست مي‌گردد و رفت حتا تا كپنهاك و باز برگشت و حالا جايي در غرب تهران سرگردان است، آغاز شد. آن‌وقت‌ها يونگ مونگ حاليم نبود اما حالا مي‌دانم كه آن خوابم معنايش اين است كه داستان بايد محوريت داشته باشد. شوخي نمي‌كنم آن خواب و آن اشاره‌ي هوشنگ‌خان معنايش اين بود كه بايد چيزي را كه راوي دارد به خاطرش روايت مي‌كند، يعني بهانه‌‌اي كه به واسطه‌ي آن كلمات مي‌نشينند كنار هم تا داستاني، داستان شود، بايد جا به جا هي تكرار شود توي داستان. مثل موتيف. مثل همين ورد رضا قاسمي كه بهانه‌اش رفتن تا پله‌ي سي و نهم است و چند تا داستان ديگر هم  به موازات ماجراي اصلي در حركتند كه البته همه با هم در ارتباطند مثل رودهاي موازي كه به يك دريا مي‌ريزند.

يادت هست سپينود به تو گفته بودم، به آزاده هم و به آن رفيق‌مان هم گفتم، يادم هست كه گوشي تلفن را چسبانده بودم به گوشم راه مي‌رفتم و با نوك انگشت‌هاي‌ پايم همين‌طور كه حرف مي‌زدم گوشه‌ي پتو را بلند كردم و گوشي را نگه داشتم بين گوش و شانه‌ام و بالشت را گذاشتم توي كمد رخت‌خواب‌ها و همين وقت بود انگار كه گفتم من آن ايرادي را كه شما مي‌گوييد، نمي‌بينم. حالا اما ديدم. خب خدارو شكر بعد از چهار، پنج سال گدايي كردن راه و رسم شب جمعه‌ها را ياد گرفتم، حالا گيريم شب جمعه‌ي ما با شب جمعه‌ي آدم حسابي‌ها تومني صنار توفير داشته باشد، مهم نيست. مهم محوريت داستان است كه من فهميدم چيست و گفته بودم كه اگر بفهمم يعني چه و اين ايراد را ببينم در كارم مي‌شود درستش كنم. حالا با خواندن اوراد رضا قاسمي و قدم زن كنارخيابان‌هاي برلن و نشستن زير سايه‌ي درختانش، دارد نرم نرم حاليم مي‌شود ماجرا از چه قرار است. حالا اين‌ها را بگذار كنار اين‌ كه "نشسته باشي لب پنجره و از اول فروردين تا حالا، دو تا كلاغ زاغي را چوب بزني و خيره شوي كه چطور خار و خاشاك را به منقار مي‌گيرند و مي‌روند و مي‌آيند و هي خاشاك از لاي منقارشان سر مي‌خورد و مي‌افتد و يا آن بالا كه رسيدند باد مي‌آيد لانه‌ي نيمه ساخته را با خودش مي‌برد" و يا مسيج، ببخشيد پيام‌هاي كوتاه كه با اين جمله شروع مي‌شود: خوابي؟ و ختم مي‌شود به تلفن‌هاي شبانه و گاه بامدادي و شخم زدن حاشيه‌ي ادبيات و خود ادبيات و اين ور ادبيات و اون ور ادبيات و وسط ادبيات و . . . و بعد هم اضافه كن به همه‌ي اين‌ها يك صداي خش‌دار دهه‌ي چهلي كه خودت هم با تمام دوستي كه با هم داريم يك‌بار خيلي شيطاني گفتي عجب صدايي! و يك چنين صدايي هر روز صبح زير گوشت باشد و بگويد مزخرف نگو و جهان آن‌جورها هم كه تو مي‌گويي ناجور نيست و تازه شب قبل ‌از امروز صبح‌اش هم گفته باشد:  بيا زير اين نامه‌ي حمايت از زنان را امضاء كن و تو گفته باشي من مي‌ترسم و اصلن من چه خيري ديده‌ام از زنانه‌گي‌ام كه حالا بخواهم مدافعش باشم و آن صداي خش‌دار گفته باشد مگر بد گذشت آن شب؟ و تو داغ شوي از اين حرف‌ها . . . خب هر گلابي غير از من هم بود با اين همه خط و ربط بايد مي‌فهميد اين محوريت داستان چيست.

ببينم هنوز خوابي سپينود؟

+ جمعه هفدهم فروردین 1386 1:17 بعد از ظهر _ پونه بريراني- شاهي |