تبليغاتX
كتاب در خانه

 

هشتاد خط خواهم نوشت.

حفره‌ای توی قلب‌ام دارد کم کم بزرگ می‌شود. مثل لکه ا‌ی جوهر که به خورد پارچه‌ی کتانی سفید می‌رود. به خوردش می‌رود و پاک نمی‌شود هیچ‌وقت. دل‌ام برای سپینود تنگ شده. و آن دیگری. دل‌تنگی آن نوع‌اش که مال خودم است، برای خودم است، دارد می‌آید سراغ‌ام. می‌ترسم. می‌ترسم که تاب‌اش را نداشته باشم. این روزها خیلی نیرو از من گرفته. دیروز دانستیم که هنوز تمام نشده. باید خودم را حفظ کنم. نمی‌خواهم لبریز شوم. حالا وقت‌اش نیست. نمی‌خواهم به صدای‌اش فکر کنم. و به تصویرش، آن‌طور که یک وری نشسته بود و نگاه می‌کرد و نامجو می‌خواند و جاده به سرعت از کنار ما می‌گذشت. نمی‌خواهم به شر شر آب فکر کنم روی بدن‌ها. نباید فکر کنم، اگرنه سرگلوی‌ام چیزی گره می‌خورد. حالا وقت‌اش نیست. حالا باید پس بزنم. نمی‌دانم کی نوبت‌اش می‌رسد. نوبت اشک ریختن و هی با سپینود مرور کردن و دنبال چاره گشتن. نمی‌دانم کی وقت‌اش باشد. حالا اما می‌دانم هنگام‌اش نیست. حالا که هنوز از درد بزرگ‌تر خلاص نشده‌ام نباید به آغشتگی‌ام فکر کنم. اما لامذهب هی می‌آید سراغ‌ام. به خصوص صدای‌اش که همیشه بود و حالا این‌طور دریغ شده. بعد فکر می‌کنم که تقصیر داشتم؟ هنوز مطمئن نیستم. نباید فکر کنم. نباید پیش بروم. بیل زدن را که شروع کنم، ته ته‌اش می‌شود اشک وافسردگی. فکر نمی‌کنم. پس می‌زنم. نباید فکرش را بکنم. این‌طوری حتا نباید به دیروز فکر کنم که سپینود را دیدم و حالا این همه برای‌اش دل‌تنگم. یا برای خودم است که بی‌تاب شده‌ام. برای خودم که دیروز دیدم‌اش. دیروز بعد از سی و چندین روز خودم را دیدم که گوشی تلفن به دست ایستاده‌ام مقابل پنجره‌ی بزرگ رو به ویلاهای دریا کنار و نگاه‌ام را سایه‌ای مرطوب تار کرده. خودم را دیدم اگرچه هنوز تصویرم کم‌رنگ بود. هنوز تصویرم کامل نبود اما باز خودم را یافتم در میان اندوه و جنون و فکر و هیجان و سیگار و خنکای شیرین آن خانه‌. من چی هستم؟ سرگردانم میان عقل و دیوانگی. میان اعتماد و سکون و حیرتی دائمی. کاش نقطه‌ای بود تا برای ابد همان‌جا می‌ایستادم. سپینود می‌خواهد برگردد. این را هم فعلا فکرش را نمی‌کنم. این را هم می‌گذارم ته ذهن‌ام، آن‌جا که حتا دست خواب‌ها‌ی‌ام هم به آن نرسد. همین مانده که خواب ببینم سپینود رفته یا مثلا خواب آن صدای خاکستری را ببینم. همین مانده فقط تا با گریه از خوب بپرم و بالشت خیس‌ام را پشت و رو کنم. نه حالا وقت‌اش نیست. حالا ک هدر بیداری‌های‌مان هم کابوس می‌بینیم، حالا نه.

چنان قحط سالی شد اندر دمشق   که یاران فراموش کردند عشق

حالا سال قحطی است. به س فکر نمی‌کنم اما باید یادم باشد. باید حرف بزنم. باید با س حرف بزنم. نمی‌خواهم از آن روح همیشه در هیجان‌اش بترسم. آن روح‌اش که یقه‌ی روح مرا می‌گیرد و می‌چسباند به دیوار، روح احتیاط‌کار مرا، روح عافیت طلب مرا. می‌خواهم توی چشمش نگاه کنم و حواس‌ام هیچ به پریدگی گوشه‌ی شیشه‌ی عینک‌اش نباشد. به من چه. و نگاه‌ام به آن تار و پود باز شده‌ی روپوش سیاه‌اش نباشد. و از یاد ببرم که او توی سربالایی‌های آن محله که سر کوه است دوچرخه سواری می‌کرده. حالا نشسته این‌جا و رطوبت چسبناک جاده را نفس می‌کشد. باید مثل خودش صاف و پوست کنده حرف بزنم. آن‌طور که او می‌گوید. به من می‌گوید اشتباه کرده‌ای و حالا باید تاوان بدهی. راست می‌گوید. من غلط کرده‌ام که فکرش را نکنم. من فکر می‌کنم و گور بابای هر کس و هر موضوعی که بخواهد زندگی را آن‌طور که درون من جاری است از من بگیرد یا مسیرش را عوض کند. و چیزی مثل مد توی چشمان‌ام بالا می‌آید و من حالا می‌دانم که دل‌تنگم. هنوز اما آمادگی ندارم که کاری بکنم. هنوز خسته‌ی روزهای رفته هستم و روزهایی که خواهند رسید. باید بتوانم فکر کنم. اما با س حرف می‌زنم. قبل از این که تابستان تمام شود و او بخواهد که برود. من می‌ترسم و خیال می‌کنم دلیل این ترسم روشن است. باید حرف‌ام را پوست کنده بزنم یا اگر نشد مثلا بنویسم یا نه همان‌ حرف زدن به‌تر است. تا بشود توی چشم‌اش نگاه کنم تا تردید‌ش را اگر هست بخوانم یا ترس‌اش را اگر در دل دارد بدانم و باز حرف بزنم و وادارش کنم که این بار همین‌طور به آب نزند، به آتش نکشد. باید سرم را بالا بگیرم و نگاه‌ام سرگردان نشود و هی حواسم نرود به چشم چپ‌اش که شماره‌اش بالا رفته.

دیروز خوب بود. خوب کردم که رفتم پیش سپینود. و آریا هی می‌گفت چه خوش گذشت. و می‌دیدم که آرش بزرگ شده. آرش را توی آدم‌ها که می‌بینم تازه می‌شناسمش. فرق دارد با آن موجود لنگ درازی که دراز می‌کشد روی مبل و کسی باید آب دست‌اش بدهد. وقتی حرف می‌زند. با سپینود که حرف می‌زد یا با آراز. تازه می‌شناختم‌اش. خوب است که آدم گاهی از لاک خودش بیرون بیاید. بیرون بیاید و برود میان آن‌ها که دوست‌شان دارد. آن‌ها که آدم را یاد خودش می‌اندازند.

کاش دیروز به تلفن‌ام جواب می‌دادی. باور می‌کنی که هنوز می‌توانم صبر کنم. و تقصیر تو هم بود. تقصیر تو هم هست. و تقصیر این زندگی و زمان که همه چیزش جا به جاست و من که بیست سالی دیر کردم. و این که تو خیلی جدی هستی و خیلی تلخی و انگار توی جدیت تو من جایی نداشتم. من این‌طور خیال کردم. و فکر کردم و حالا هم حتا فکر می‌کنم من مال لحظه‌ای بودم فقط. و باورم نمی‌شود تو یک‌بار هم توی تنهایی‌ات به من فکر کرده باشی. حالا حالت به هم بخورد از حرف‌های من. احساس می‌کنم برای من اهمیتی ندارد. مطمئن نیستم اما خیال می‌کنم این‌طور باشد برای‌ام. من توی تنهایی‌ام به تو فکر می‌کنم. تو بگو شعورم قد دخترهای دبیرستانی است. می‌دانم که نیست. می‌دانم که مثل یک زن سی و هفت ساله فکر می‌کنم. حرکت می‌کنم. فقط این‌طور هستم که همه چیزی را که ته ذهنم می‌گذرد برای تو می‌گویم. می‌گفتم. هنوز هم می‌گویم و شاید تا آخر من، مخاطب همه‌ی کلماتم فقط تو باشی. حتا آن‌ها که توی دفتر وزیری‌ام می‌نویسم. آن خط‌ها که تا وقتی زنده‌ام کسی نخواهد دید.  حتا آن‌ها که پای نقاشی‌های‌ام می‌نویسم و می‌چینم توی کتاب‌فروشی میان قفسه‌ها و کتاب‌ها. همه‌اش به خاطر توست. حتا اگر تو نخواهی باشی. حالا، این لحظه خیال می‌کنم حتا حضورت هم مهم نباشد. که تو نبودی و بودی. حالا فکر می‌کنم در نبودنت هم هنوز می‌توانی باشی. حتا اگر نخواهی باشی و آن‌طور تلخ یا افسرده یا عصبانی یا اصلا بی‌تفاوت یا حتا جوری که چندشت شود از من، خودت را دریغ می‌کنی، باز اما هستی. حتا اگر من نخواهم که باشی. چون تو قسمتی از من هستی. حتا اگر من بروم با مرد دیگری تو را توی خودم دارم و من نمی‌دانم این شانس یا بدشانسی کدام‌مان است، که این‌طور شده و تو و نگاه‌ات وآن دنیای عجیب وغریبت چسبیده به من. و تمام این روزها که پیش آمد خیال کردم من جور دیگری هستم و دیروز دیدم که باز برگشته‌ام همان‌جا که بودم و خب تو خیال کن کسی مرا جا گذاشته یا نپذیرفته و من حالا سر خورده و خیط شده برگشته‌ام سمت تو. می‌دانی حالا دوست دارم به آن زن گستاخ درون‌ام فرصت بدهم تا به تو بگوید هیچ عین خیال‌ام نیست که تو چه فکر می‌کنی. حتا برای‌ام مهم نیست که از من حالت به هم بخورد. حتا حالا اهمیت نمی‌دهم که می‌خواهی بگویی دل‌ام خوش است که درست فردای نماز جمعه دارم به دوستی‌های بر باد رفته فکر می‌کنم. برای‌ام مهم نیست. تو می‌توانی نخوانی. نخوان. همان‌طور که گوشی را برنمی‌داری، این صفحه را هم باز نکن. همان‌طور که سراغ آن یکی نمی‌روی. نرو. نخوان. نخواه. من هم دنبال تو نیستم. باور کن. تعارف نمی‌کنم. یا باور نکن و همین‌طور بی‌تفاوت بمان. یا غرق شو تو تلخی خودت. من با زندگی جاری توی تنم نمی‌توانم کاری بکنم. با این کلمات که راه می‌رود توی مغزم نمی‌توانم کاری بکنم. من همین‌طور پیش می‌روم و طلب خودم را از زندگی می‌گیرم و از تو آن چیزی را که قسمتی از وجود من شده می‌گیرم و باز می‌چسبانم به تنم. تو نخواه. تو نباش. من تو را. . . نه این که ":تو" را، خودم را با خودم دارم و تو نمی‌توانی آن چیزها که به من دادی را پس بگیری و من نمی‌توانم خودم را نادیده بگیرم حتا اگر کودتا شود یا مردم را توی خیابان بکشند یا بگیرند یا جنگ شود یا دنیا منفجر شود. من خودم را با خودم دارم. و نگاه‌ام به خودم است. و هرکس غیر از این را بگوید دروغ گفته و کدام یکی از ما ثانیه‌ای خودمان را از یاد برده‌ایم این روزها؟ و اصلا مگر این ترس و افسردگی ما به خاطر چی بود؟ من نگاه‌ام به خودم است و تمام این اندوه و کشتار و نماز جمعه‌ی دیروز و خنده‌ها و ترس‌ها و آواز نامجو و بازی که می‌کردیم و تلفن‌ها و خواستن‌ها و خون‌ها که ریخت کف خیابان و باز خواستن‌ها و نتوانستن‌ها و صدای تو و تصویرت در خیال من که پشت کرده‌ای و صورت‌ات رو به خیابان است و شب است و تو می‌گویی گلشیری و بعد آن دود خاکستری که نرم می‌رقصد توی هوا و آن کلامت که گفتی باش، هرجور که می‌خواهی باش و این‌جور بودن من و نبودن تو و مردن آدم‌ها و تولدشان و این دختر و پسرهایی که می‌آیند کتاب‌فروشی و قرآن می‌خرند و دل‌شان خوش است و اسرائیل که تهدید کرده به ایران حمله می‌کند و ترس‌های همه‌ی ما که هی بزرگ می‌شود و آرزو و امید. . . و هزاران چیز دیگر همه چسبیده‌اند به من و تو خیال کن من بی‌دردم و دل‌ام خوش است. به خدا مهم نیست کی چی فکر می‌کند. من همینم که هستم.

هشتاد و دو خط نوشتم.

 

+ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 7:39 قبل از ظهر _ |

 

ببینید به خدا قسم که قصدم تشویش اذهان عمومی نیست‌ها. اما خب فقط تخیل کنید. فکرش را بکنید این هواپیمای ما که بی خودی غیبش زد از صفحه‌ی رادار....خب فکرش را بکنید توی این هواپیما عوض ایرانی‌های زبان بسته، ۱۶۸ فلسطینی بود و مثلا اسرائیل که در حال جنگ است با فلسطینی‌ها یک موشکی چیزی پرت می‌کرد سمت هواپیما و هواپیما هم بوووممم... بعد خیال می‌کنید صدا و سیمای معظم ما باز هم یک تیغ فیلم خنده‌دار پخش می کرد و مجری‌ها با نیش باز می‌آمدند و شب روز و روز خوش می‌گفتند؟ واقعا می‌گفتند؟ ها؟

ای تف به معرفت هرچی آدم بی‌مرام است.

+ جمعه بیست و ششم تیر 1388 10:8 قبل از ظهر _ |

 

هفتاد خط خواهم نوشت.

 

در جای خوبی زندگی می‌کنم. در جای خوبی زندگی می‌کنم. در جای جالبی زندگی می‌کنم. در جایی که اتفاقات عجیب می‌افتد. تلخ، به خدا آن‌قدر تلخ که آدم خنده‌اش می‌گیرد. به خدا من دیشب خندیدم. وقتی آقای مجیدی نشسته بود میان آن مانیتور بزرگ و زل زده بود به چشم مجری خبر، به خدا من خنده‌ام گرفت. به خدا من از مرگ 168 نفر در چند ثانیه، آن‌قدر خنده‌ام گرفت که نمی‌دانستم با عضلات صورت‌ام که کج و معوج می‌شود باید چه کنم. آقای مجیدی دقیق نمی‌دانست که هواپیما و مسافران‌اش چه جور بیمه‌ای بودند. اما اطمینان داد و گفت اصلا ناراحت نباشید. نه نه دروغ نگویم، گفت اصلا نگرانی شما بیهوده است و همه‌ی سرنشینان بیمه هستند. . . "هستند" یا "بودند"؟ آقای مجیدی انگار حواس‌اش نبود که چند نفری مرده‌اند. چند نفری که جان‌شان اندازه‌ی زن محجبه‌ای که با ضربات چاقوی دشمنی کشته شده بود، ارزش نداشته لابد. بعد گفت من دقیق یادم نیست که ما هیچ وقت بعد از سانحه‌ی هوایی دلیل سانحه را نگفته باشیم. این یعنی مثلا ممکن است نگفته باشیم. یا حالا مثلا گفته باشیم. . . چیز چندان مهمی نیست که لازم باشد حافظه‌ی آقای مجیدی به خاطرش اشغال شود. بعد از همه با نمک‌تر مجری خبر بود که خیلی انسان شریفی است چون همان‌جا از آقای مجیدی قول گرفت تا در "سقوط‌های بعدی" به موقع خبر رسانی کنند و اقدامات لازم را به عمل آورند. به خدا همین را گفت: "سقوط‌های بعدی". خب من خنده‌ام گرفت و اصلا یادم رفت که لباس‌های جودو توی هوا به پرواز درآمدند. آقای مجیدی مرد خوش‌مشربی باید باشد. از آن‌ها که توی مهمانی‌ها حرف‌های با نمک می‌زنند و مغز آدم را از خنده توی دهان می‌آورند. چون دیشب هم با وجود این که ناراحتی از سر و روی‌شان می‌ریخت، هی سعی می‌کرد چیزهایی بگوید تا باعث انبساط خاطر مردم شود. مثلا گفتند ما خبر سقوط را اعلام نکردیم تا در این مدت کمیته‌ای تشکیل دهیم و علت‌یابی کنیم. من این جا از خنده دیگر می‌کوبیدم به سر و صورت‌ام؛ مردم خودشان تلفن کرده بودند به پلیس 110 و آتش‌نشانی و نیروی کمکی خواسته بودند، یعنی این مردم بودند که مسئولین را خبر کرده بودند و بعد ایشان، این آقای مجیدی، با آن نگاه فلان‌اش . . . آخ که چه مرد نازنینی هستند ایشان. ماهی صفت را توی جیب‌شان گذاشته‌اند به خدا. بعد همین جا بود که مجری خبر با آن ریشش که افتادگی صورت‌اش را چند برابر نشان می‌دهد از آقای مجیدی قول گرفت و گفت "سقوط‌های بعدی". بعد حرف اجساد شد. جسد‌های له شده. خرد شده. ناشناس. هر کدام یک طرف افتاده. آقای مجیدی گفت چیزی قابل شناسایی تحویل نمانده. گفت بقایای انسانی را باد پخش و پلا کرده. و به خدا که این همه را خیلی راحت گفت. یعنی آن طنز لعنتی را توی کلام‌اش و از همه بیش‌تر در نگاه‌اش همین‌طور داشت. یعنی نه صدای‌اش لرزشی داشت ونه اصلا یک‌دم حالت نگاه‌اش تغییری کرد. آخرش هم که مجری با لبخند مدل صدا و سیمایی شب خوش گفت. من اطمینان دارم که آن‌ها که توی نوبت سقوط بعدی زنبیل گذاشته‌اند، دیشب با خیال راحت خوابیدند. آسوده خاطر از این که شاید دلیل سقوط هیچ وقت معلوم نشود امادر عوض آقای مجیدی این نوید را دادند تا در دفعات آینده خبر مرگ را به موقع به استحضار ملت شریف برسانند.

 

من در جای خوش آب و هوایی زندگی می‌کنم.

هر خط که می‌نویسم در دل برخود می‌لرزم که نکند افکار عمومی مشوش شود از نوشتن من.

امروز باید هفتاد خط بنویسم. حالا می‌دانم که این یعنی حدود سه صفحه نوشتن. ساعت هفت صبح است ومن نیم ساعتی وقت برای نوشتن دارم. نمی‌دانم این‌قدر کافی‌ است تا بتوانم این ذهن در‌همم را این‌جا پیاده کنم یا نه. دوست دارم درباره‌ی خودم بنویسم تا پیدا شوم و بفهمم خودم را. اما ذهن‌ام آشفته است. اتفاق دیروز ذهن‌ام را به هم ریخته و بیش‌تر از آن شرم‌ام می‌آید که در این اوضاع از روزی که گذراندم بنویسم یا این که مثلا بگویم چی می‌خوانم و این رمان که دست‌ام است چه‌قدر جالب است در عین پیش پا افتادگی.

هرچه که می‌نویسم نگاه‌ام به نوشتن تغییر می‌کند. همیشه فکر می‌کردم راه درست نوشتن، حداقل روز نوشتن، عریان نویسی است. بی‌ترتیب و تربیت. اما حالا نمی‌دانم از آن‌طور بی‌قید نویسی به این فکر رسیده‌ام یا محدودیت‌ها که بیش‌تر شده تصور می‌کنم ماجرا برای‌ام تغییر کرده. یعنی حس می‌کنم جهت نوشتن‌ام عوض شده. حالا مایلم به کلمات‌ام سمت و سو بدهم. چیزی را جایی شروع کنم و جایی تمام‌اش کنم. این‌ کار را هم کم‌کم می‌کنم. شده خط به خط یا زیادش پاراگراف به پاراگراف سعی می‌کنم مرتبط بنویسم. تا برسم به جایی که حتا وقت روز نوشتن یا سیاه‌کاری و اتود زدن هم حواس‌ام باشد که چی دارم می‌گویم.بدانم اصلا چی می‌خواستم بگویم. این‌ها همه وقتی است که نوشتن برای من قرار باشد به داستان‌نویسی ختم شود. یعنی قرار این باشد که من این‌جا این همه که تلاش می‌کنم و هی ریز و ریز و خط به خط بیش‌تر می‌نویسم، برسم به جایی که هم ذهن‌ام نظم گرفته باشد و هم ساعت بیولوژی بدن‌ام عادت کرده باشد به روزی یک ساعت و بعد رفته رفته، روزی چندین ساعت نوشتن. و این آخری یعنی عادت و عادت به نوشتن و غلبه بر خواب و بی‌حالی و بیماری و سر به هوایی و تن پروری، از همه برای‌ام مهم تر است چون مشکل‌ام وقت نوشتن بیش‌تر همین است. برای همین در قدم‌های اول زیاد برای‌ام مهم نبود که چی می‌نویسم و بیش‌تر فقط همین که بند شوم روی صندلی و تایپ کنم برای‌ام کافی بود.

هنوز هم چیزی در روزهای‌ام نیست که قابل نوشتن باشد. نه این که نباشد، هست. زندگی کم‌رنگ شده اما از بین نرفته. هنوز هم دل‌تنگ می‌شوم. دل‌تنگ آن صدا که انگار دریغ‌اش کردم از خودم یا شاید اصلا پی بهانه‌ای بود دیگر تا برود پی کار خودش. حتا دیروز تماسی گرفتم، چند بوق و بعد مشترک مورد نظر تلفن هم‌راه‌اش را خاموش کرد و من دل‌ام گرفت، اما چه‌قدر؟ چند لحظه؟ قبل از این اگر بود از شدت اندوه می‌زدم زیر گریه. اما حالا همه‌ی این‌ها خیلی آرام می‌رودپس ذهن‌ام. بی‌آن که آزارم بدهد یا حتا کابوس بشود شب‌ها بیاید سراغ‌ام. انگار این افکار خودشان هم می‌دانند که فعلا نوبت‌شان نیست. که باید منتظر بمانند تا من بحران را از سر بگذرانم. و تنها دل‌خوشی‌ام این است که این سرگشتی فقط مال من نیست. تا دیروز خیال می‌کردم من دچار تغییر شده‌ام یا مثلا مرضی گرفته‌ام که نمی‌توانم احساسات‌ام را ابراز کنم. مثل کسی هستم که ناتوانی جنسی دارد. بعد با سپینود که حرف زدم، فهمیدم او هم همین است. بی‌حوصله است برای ارتباط گرفتن با دوستان‌اش. توان و تمرکز بحث با کسی را ندارد و فعلا خودش را کنار کشیده از هر ماجرایی یا شاید ذهن‌اش متوجه جاهایی مهم‌تر است. بعد گفت که این طبیعی است. با اوضاعی که پیش آمده طبیعی است که فعلا و معلوم نیست تا کی توی خودمان فرو برویم و بعد باز برگردیم سر دوستی‌ها و حتا کدورت‌ها که از هم‌دیگر در دل داریم. خب واقعیت این است که من این روزها اصلا حال و حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارم. تمام تلاش‌ام این است که این ارتباط خفیفی هم که با کلمات دارم از دست ندهم. برای همین است که می‌نویسم. می‌دانم بد می‌نویسم. تقریبا کم‌تر پیش آمده که این همه از نوشته‌های‌ام بدم بیاید. اما با این همه می‌نویسم و به چیزی جز نفس نوشتن فکر نمی‌کنم. من تا نفس می‌کشم باید زندگی کنم. نمی‌توانم مثل مرگ مغزی‌هارفتار کنم. حرکت و زنده بودن برای من یعنی نشستن این‌جا و تق تق صفحه کلید را درآوردن.

64 صفحه نوشتم. شش خط دیگر اگر بنویسم می‌شود هفتاد خط. فردا کارم دشوارتر می‌شود. تا برسم به صد خط. و بعد آن وقت هر روز صد خط خواهم نوشت. تا برسم به داستان. و کاش برسم.

دو خط مانده. نمی‌دانم چی بنویسم. مثل کسی هستم که توی راه پله‌ای گیر افتاده که فقط باید برود برود برود. نمی‌دانم توی این دو خط به کجا قرار است برسم. شاید به چندمین پاگرد. تا آن‌جا بایستم، مکثی کنم. نفسی بکشم تا فردا باز راه بیفتم.

هفتاد و دو خط نوشتم.

 

+ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 7:34 قبل از ظهر _ |

 

 اول این که آریا هم دانسته که تنها پناه نوشتن است. این شعر را آریا وقتی با او قهر بودم و در واقع برای ماست مالی کاری که کرده بودَ سرود!

 

شصت خط خواهم نوشت.

 

این نوشته خیلی پراکنده و بی‌سر و ته است. به‌تر است از خیر خواندن‌اش بگذرید. در واقع این‌ خط‌ها برای نخواندن است.

با خشم و کینه از خواب پریدم. خواب برادرم را دیدم و همسرش را. توی خواب عصبانی بودم و طعنه می زدم. خشم ته وجود که بنشیند بیش‌تر به خود آدم ضربه می‌زند. می‌شود خواب بد و این‌طور خودش را نشان می‌دهد. با این همه کابوس خوبیش این است که تکلیف آدم را با خودش روشن می‌کند. آدم ترس‌ها و نفرت‌های‌اش را می‌شناسد. هر چه قدر هم بخواهد پس‌شان بزند، می‌داند که آن‌ها هستند. خیلی هم حضورشان قوی است و مدام جاهایی خودشان را نشان می‌دهند. خواب‌هایی که می‌بینم رنگ و روی‌شان مختلف است. گاهی رنگ رنگ است. گاهی پر از نور و سایه است. گاهی هم مثل این یکی توی تاریکی اتفاق می‌افتد. انگار که مثلا شب بود. و فقط من بودم و مامان و "پ". و نمی‌دانم چرا اصلا بابا نبود و هیچ حرفی هم از او نبود اصلا. خواب بدی دیدم که حتا به شکلی خرافی خیال می‌کنم تعبیرش مرگ کسی در نزدکی‌ام باشد. حوصله‌ی اندوه مرگ را ندارم. به خصوص در خانواده‌ی مثل خانواده‌ی خودم که همه چیزش یک جور عجیب و غریبی است. همه چیزش با سر و صدا و عصبیت هم‌راه است. همه چیزش آن‌قدر حاشیه دارد که آدم را گیج و خسته می‌کند. حالا این میان بزند و بزرگ‌تری هم بمیرد. از حالا می‌دانم که چی می‌شود و از همین حالا حال‌ام به هم می‌خورد از تصورش.

امروز سخت خواهد بود. نوشتن امروز سخت است. شصت خط ریاد است. با این ذهن خالی و سردم. کاش می‌دانستم ته وجودم چه اتفاقی افتاده. این حالت بی‌نیازی که دچارش هستم از کجاست و چراست؟ چه‌طور این همه طولانی شده؟ از حال‌ام راضی‌ام، اما با این همه می‌ترسم که بعدش افسردگی بیاید سراغم.

هرچه زور می‌زنم چیزی در ذهن ندارم برای نوشتن. تن‌ام کوفته است و خوابم می‌اید. اما باید بنویسم. قول داده‌ام. حالا می‌بینم خوبی این که این‌جا جلوی چشم مردم بنویسم، چیست. آدم توی رو در بایستی می‌ماند. این که اول کار بگویی من شصت خط خواهم نوشت و حتا قرار بگذاری که هر روز تعداد خط‌ها را بیش‌تر کنی. . . خب این وادارت می‌کند که بنویسی. حالا آن‌قدر خواب‌آلودم که حتا فکر کردم به کتاب‌فروشی تن‌ام را درد می‌آورد. پلک‌ام سنگین است و انگار به شانه‌های‌ام وزنه‌‌ی دو کیلویی آویخته باشند. اما خب باید روز را شروع کنم. با نوشتن. همین‌طور پرت و پلا نوشتن. امروز دیگر جدن دارم پرت می‌نویسم. مثل یک دیوانه. اصلا کلمات‌ام ترتیب و معنا ندارد. یادم باشد اول این یادداشت حتما بنویسم کسی این‌ها را نخواند. نخواند که هیچی توی خودش ندارد. فقط می‌نویسم که نوشته باشم. که بشود شصت خط. که بدانم که سر حرف‌ام مانده‌ام. که شد به خستگی و درد روز بیست و هشتم و تنبلی، غلبه کنم.

تازه خط بیست و ششم هستم. چهل خط دیگر مانده. مثل کسی می‌مانم که توی بیابان گیر افتاده باشد. بی‌آب و علف و خیلی دور، خیلی خیلی دور برکه‌ای می‌بینم. سراب هم که باشد باید پیش بروم. بروم تا برسم. باید بنویسم. راهی غیر از این برای‌ام نمانده اصلا. اگر بخواهم که زنده بمانم. که باشم. آن بودنی که از جنس خودم هست. آن بودن آن‌طور پراکنده و گسیخته و سر به هوا، فقط باید بنویسم. برای هیچ‌کس نیست که می‌نویسم. خیلی وقت است که نوشتن برای‌ام شده کاری خیلی خیلی شخصی. حالا هرچه پیش‌تر می‌روم تمام وجوه زندگی دارد تبدیل می‌شود به چیزی خیلی فردی. حتا دیگر کم‌کمک فکر عشق و عاشقی هم دارد از سرم می‌رود. روابط را تا آن‌جا پیش می‌برم که خودم می‌خواهم. که چیزی عایدم شود. دیگر از ارتباط با آدم‌ها اندوه نمی‌خواهم. یا دل‌تنگی. با این همه این هر دو حس را مدام با خودم دارم. اما انگار چیزهای دیگری دل‌تنگم می‌کند. بود و نبود آدم‌ها دیگر تاثیرش مثل گذشته نیست. توی لاک خودم خیلی خوش‌ترم. بی‌خیالی نیست، یا مثلا بی‌دردی،یا بی‌مهری، یا "بی" هرچیز دیگری. یک جور حس جدید است که به آن رسیده‌ام و خب نمی‌دانم تا کی مشغول‌اش باشم. مثل قدرتی معنوی می‌ماند. مثل درویشی که نشسته بود توی آفتاب و بزرگ‌ترین آرزوی‌اش این بود که سایه‌ی شاه از سرش کم شود تا بشود که باز آفتاب‌اش را بگیرد. ادعای خیلی گنده‌ای است. آن هم برای آدم لوس و عافیت‌ طلبی مثل من، اما انگار به جایی رسیده‌ام که نگاه‌ام به آدم‌ها عوض شده. شاید عمیق‌تر شده‌ام حتا. شاید این‌طوری بیش‌تر بشود دوست‌شان داشته باشم، بی‌آن که از دست‌شان برنجم یا هی توی ذهن‌ام بیل‌شان بزنم و قاوت‌شان کنم. شاید دارم یاد می‌گیرم آدم‌ها را به حال خودشان بگذارم و این همه خودم را در مقام قاضی قرار ندهم. . . نه نه این‌ها فقط ادا و اطوار است. ادعاست. خوابی که امروز صبح مرا از جا پراند نشان می‌دهد من هنوز توی خودم خشم دارم.هنوز می‌خواهم انتقام بگیرم. پس ادعای مبرا بودن، ادعای بی‌جهتی است. باز از خودم می‌پرسم پس چرا این همه فاصله گرفته‌ام؟ و باز می‌پرسم چرا این توی خود فرو رفتن حالا تا هروقت که می‌خواهد باشد این همه مرا دستپاچه کرده؟ چرا خیال می‌کنم برای این لاکی که برای خودم دست و پا کرده‌ام، باید به همه توضیح بدهم؟ در حالی که مسئله خیلی ساده است. من دوست دارم مدتی دور باشم. دوست دارم بروم مهمانی. دوست دارم با عمه‌های آرش حرف‌های خاله زنکی بزنم. دوست دارم حتا می‌شد بنشینیم توی ایوان خانه مادرجان. پاها را دراز کنیم و حرف بزنیم و من با صدای حرف‌ها خوابم ببرد. من چنین چیزهایی حالا می‌خواهم و نمی‌دانم چرا می‌خواهم و نمی‌دانم چرا می‌ترسم از این خواستن‌ام.

چهل و نه خط نوشته‌ام. تا شصت هنوز مانده. عادت بیل زدن خودم را هنوز دارم.خوب است. این‌طوری همیشه جلوی چشم‌ام هستم. خودم را می‌پایم. بد است. چون هیچ‌وقت خودم را آزاد نمی‌گذارم. خودم را ول نمی‌کنم. این "خود" بی‌چاره‌ام خسته می‌شود و هی جفتک می‌اندازد.

دل‌ام درد می‌کند. یک چیز خنک شیرین می‌خواهم. با دل درد خوب نیست اما دلم شربت آلبالو می‌خواهد. ساعت از هفت چند دقیقه‌ای گذشته. باید بتوانم شصت خط را تمام کنم. بعد آماده شوم و بروم کتاب‌فروشی. کارم را خیلی دوست دارم. هیچ فکرش را نمی‌کردم این همه مدت جایی ماندگار شوم.  از فردا جور دیگری می‌نویسم. سعی می‌کنم به نوشتن‌ام جهت بدهم. نظم بدهم. باید ذهن‌ام را متمرکز کنم. اگر می‌خواهم داستان‌ام را بنویسم باید ذهن‌ام را مهار کنم. از فردا روزهای‌ام را خواهم نوشت. سعی می‌کنم آدم‌های زندگی‌ام را بسازم. شخصیت‌شان را پرداخت کنم و سر و شکل‌شان را بپردازم. و این همه را با نظمی روایی بنویسم. پراکنده نویسی بس است. حتا تشویش‌های‌ام را هم باید بشود به زبان دیگری بنویسم. لخت و عریان وخام بودن بس است. شصت خط شد. من موفق شدم.

شصت و چهار خط نوشتم.

 

+ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 7:17 قبل از ظهر _ |

 

پنجاه خط خواهم نوشت.

چیزهایی در زندگی فهمیده‌ام که خیلی ارزش‌مند است. درک پیچیدگی زندگی، فهم استیصال آدم‌ها در برابر این پیچ‌های ناگهانی که سر راه سبز می‌شود، قدرت اشتباه کردن و فکر کردن به خطاها. . . چیزهایی از زندگی یاد گرفته‌ام که مرا متفاوت می‌کند از آدم‌های دیگر. چیزهایی که خیلی‌ها را می‌ترساند و مرا به فکر می‌برد. این همه را از نوشتن دارم. از در خلوت‌ام نوشتن. با خودم بلند بلند حرف زدن و هی بیل زدن خودم. امروز حال‌ام به‌تر است. دارم به جاهای خوبی می‌رسم و راضی‌ام که راه را درست آمدم. این را یادم بماند: همیشه راه نجات‌ام نوشتن است و بس. خودم را بیرون کشیدم و حالا خلاص هستم. هنوز اما چیزی حیرانم می‌کند و آن خون‌سردی، نه سردی‌ام است. دارم پیر می‌شوم کم‌کم. ملالی نیست. طبیعت کار خودش را می‌کند. دل‌تنگ نمی‌شوم. چیزی از تن‌ام نمی‌خواهم. فعلا که نمی‌خواهم یا لابد پس می‌زنم یا مثلا حقیقت زندگی را بعد از این همه سال درک کردم یا اصلا شاید این همه مربوط باشد به بیست و هشتمین روز که دارد از راه می‌رسد یا راه‌های میان‌بری که همیشه بوده. . . چه می‌دانم؛ زیاد به‌اش فکر نمی‌کنم.

نوشتن اگرچه اولین و آخرین راه‌ام است اما سخت‌‌ترین‌شان هم هست. وقتی از خودم می‌نویسم، از تنهایی‌ام، از راه‌هایی که تا نیمه می‌روم و برمی‌گردم، از ترس‌های‌ام، از نفرت‌ام، از آرزو‌های‌ام، از چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم و می‌خوانم، وقتی دنیای‌ام را با کلمات شکل می‌دهم، هر لحظه ترس دست‌های‌اش روی شانه‌های‌ام است. سایه به سایه‌ام می‌آید. سر هر پیچ قدم‌های‌اش را تند می‌کند تا یک وقت از من جا نماند. دارم به یک زبان خاص می‌رسم. زبان ایما و اشارات خیلی دور تا آن‌جا که خودم هم ندانم چه می‌نویسم تا آن‌جا که خودم هم روزها بعد که به کلمات‌ام مراجعه می‌کنم از خاطرم رفته باشد چی نوشته‌ام. این‌جور نوشتن تا ذهنی مشوش نشود خیلی. . . خیلی یک‌طوری هست که من هنوز نمی‌دانم چیست. اما هرجور که باشد مرا نمی‌رساند به جایی که نتوانم بنویسم. شده به زبان سوسکی یا زرگری بنویسم، می‌نویسم. اصلا زبانی اختراع خواهم کرد با الفبایی غیر از این که هست یا مثلا همین الفبا باشد و همین کلمات اما مفاهیم‌اش چیز دیگری باشد. کلمات معانی معکوس داشته باشند مثلا. طبق قراری که در دل خودم می‌گذارم کلمات معکوس عمل کنند. مثلا "دروغ" که می‌نویسم، معنای‌اش باشد "راست" یا "زیبا" بشود "زشت" یا "کج و معوج" بشود "راه راست". این‌طور که بنویسم هیچ ذهن و دلی مشوش نمی‌شود و باز من می‌مانم با خلوت کلمات‌ام و رمز گشایش کلمات‌ام را به هیچ کسی نمی‌گویم. و لابد کم‌کم هرکسی زبان و الفبای خودش را پیدا می‌کند و می‌نویسد و با آن الفبا فکر می‌کند و فکرش را همان‌طور پر راز بازگو می‌کند توی هوا، رو به دیوار، برای سایه‌اش و این چیزی فراتر از استعاره است و آن‌طور که سال‌ها از شب تاریک و بیم موج و نامردی و نامردمی نوشتند.

ساعت نزدیک هفت صبح است. هوا ساکن است و حرارتی خفیف در خودش دارد. گنجشک‌ها می‌خوانند. من تنها هستم. من تنها نیستم. بچه‌ها هستند. بچه‌ها خوابیده‌اند. تنهایی درون من است. تنهایی، تنهای‌ام نمی‌گذارد. تنهایی من جنس‌اش جوری است که با "حضور" برطرف نمی‌شود.

بچه گربه‌ای زار می‌زند. چند باری پر خواهش میو میو می‌کند و بعد ساکت می‌شود. ماشینی می‌گذرد و صدای‌اش محو می‌شود. مثل خطی پهن توی فضا. موتور که می‌گذرد مثل خطی باریک است. خروس همسایه می‌خواند. نمی‌خواند جیغ می‌کشد و جیرجیرک زنگوله‌اش را لحظه‌ایی تکان می‌دهد و صدایی مثل ششششش می‌شنوم. این صبح من است. بعضی فکرها را پس می‌زنم. سرکوب‌شان نمی‌کنم، می‌فرستم‌شان جایی از ذهن‌ام تا بپزد، برسد، تا داستان شود. بعضی چیزها را می‌گذارم برای روز مبادا، برای روزهای مباداتر از امروزهای‌ام. غمگین‌ام. اما تا به حال این‌طور غمگین نبوده‌ام. دیگر اندوه نمی‌ترساندم. عمگینم و حالتی از افسوس در خودم دارم. نمی‌خواهم آرزو کنم و بگویم کاش جور دیگری بود. زندگی بی‌خیال شانه بالا می‌اندازد و می‌گذرد. من فقط باید بنویسم. با خود فکر می‌کنم آن‌ها که نمی‌نویسند در این پیچ‌های تند زندگی چه می‌کنند؟ چی دست‌شان را می‌گیرد؟ چی یادشان می‌ماند؟ تا در هر نفس‌گیری، توی هر پاگرد که توقف می‌کنند، به آن فکر کنند تا آرام بگیرند تا نیرو بگیرند. آن‌ها که نقاشی نمی‌کشند، موسیقی نمی‌سازند، سنگ تراش نمی‌دهند، از قابی به تصویری خیره نمی‌شوند. . . آن‌ها که دست دل‌شان خالی از هنر است، پس چه می‌کنند؟ چه‌طور زندگی می‌کنند آخر؟ زندگی خیلی بی‌رحم است. زندگی پرسش‌هایی طرح می‌کند که تا ته ته عمرت جوابی برای‌اش نداشته باشی. خودت را پاره کنی هم جوابی پیدا نمی‌کنی. آن آدم‌ها چه‌طور با ترس‌های‌شان کنار می‌آیند؟ هراس‌شان را کجا چال می‌کنند؟ و این بیم که دفن شود و این همه روزها و حوادث زندگی آب بریزد پای‌اش، خب این ترس‌ها هی ریشه می‌دواند و بزرگ می‌شود و تکثیر می‌شود و جنگلی انبوه می‌شود که ته‌اش معلوم نیست. از آن جنگل‌ها که آدم گم می‌شود توی تاریکی و راه‌روهای پر دار و درخت‌اش. از آن جنگل‌ها که بس که همه جای‌اش شبیه هم است تو هی می‌روی و می‌روی خیال می‌کنی که رفته‌ای و بعد در واقعیت داری فقط دور خودت می‌چرخی. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم هراس‌ آن‌ها از زندگی باید خیلی بیش‌تر از من باشد. و حالا آن‌قدر از دانستن و درک این ترس حیرت می‌کنم که در تنهایی، توی اتاق‌ام، روی این صندلی که نشسته‌ام، سرم را به نشان تایید و تاسف تکان می‌دهم.

چهل و نه خط نوشتم. یک خط دیگر که بنویسم می‌شود پنجاه‌تا. سرم را می‌اندازم پایین و به صفحه‌ی نورانی نگاه نمی‌کنم. نمی‌خواهم بدانم چه‌قدر دیگر دارم می‌نویسم. می‌خواهم تا آن‌جا که ذهن‌ام یاری می‌کند پیش بروم. تا آن‌جا که خالی شوم از تمام خواب‌هایی که این شب‌ها نمی‌بینم. راضی‌ام از راهی که انتخاب کرده‌ام.   

پنجاه و دو خط نوشتم.

 

+ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 7:17 قبل از ظهر _ |

 

نیم ساعت فرصت دارم برای نوشتن. چهل خط می‌نویسم. دیروز میان نوشتن ذهن‌ام لحظه‌ای گرم شد. دیروز روز خوبی بود. روزهایی که با نوشتن شروع شوند، روزهای خوبی‌اند. دارم یک رمان سبک می‌خوانم. از آن‌ها که شیوه‌ی روایتی ساده و خطی دارند. از خواندنش لذت می‌برم. برای‌ام لازم بود. اخبار را زیاد تعقیب نمی‌کنم. اخبار خودشان را به زور می‌رسانند به من. خبرها از در و دیوار می‌ریزند سرم. دیشب "س" از آدم‌هایی می‌گفت که از توی تاریکی در می‌آیند و دنبال مردم می‌دوند. هیکل‌های تیره‌ی درشت. "س" که حرف می‌زد من صدای قدم‌های‌شان را می‌شنیدم. "ن" رفتارش عوض شده. یا شاید چیزی در خود داشته که تا حالا نمی‌دیدم. ذهن‌اش به کار افتاده. بزرگ شده. اتفاقات تلخ که باشند، این‌طور می‌کنند با آدم. یک شبه بزرگ می‌شوی. من تغییری توی خودم حس نمی‌کنم. من بزرگ نشدم. من بی‌حوصله هستم هنوز. از دوستان خیلی نزدیک‌ام فاصله می‌گیرم و نمی‌دانم دارم کدام طرفی می‌روم. به موبی بندم انگار. به زور دارم ادامه می‌دهم. احساس آویختگی می‌کنم. و معلقم. اما می‌دانم که برمی‌گردم. همین جمله‌های کوتاه که هر صبح می‌نویسم مرا برمی‌گرداند. این‌جا کسی نیست. توی این شهر فقط "آ" هست. این جا کسی نیست که برم گرداند. جز "آ" و "سیپ" که دورترک است. آن‌ها هم که تعریفی ندارند. "سیپ" لاغر شده. تازه فهمیدم که نمره‌ی عینک‌اش چه‌قدر بالا رفته. و خسته است. "آ" دیروز گرم‌اش بود. گر گرفته بود. خسته بود. حتا خیال کردم سرگردان است. من خودم را پنهان می‌کنم. پشت کرم ضد آفتاب و لبخندهای آغشته به سرخاب. "ت" مثل گذشته‌اش است. خاکستری است. تلخ است. قوی است. حواس‌اش به من است. هوای‌ام را دارد. دیروز می‌گفت که خل شده‌ایی. من را می‌گفت. "خل" نمی‌گوید، چیز دیگری می‌گوید که فقط وقتی او بگوید با نمک است. از او هم دور شده‌ام و انگار تمام تلاش‌ام برای برگشت فقط برای رسیدن به جایی در نزدیکی اوست. رسیدن به آن لحظات عریانی که با او داشتم. میم تن نرمی دارد. همین. بلد است که چیزهایی را پس بزند و فکرش را هم نکند. اما آن چیزها وجود دارند و خودشان را به ما تحمیل می‌کنند. آن چیزها ذره ذره کار خودشان را می‌کنند. فقط کافی است بدانی که هستند. میم می‌داند که چیزهایی هست اما ذهن‌اش فراری است. ذهن‌اش راحت‌تر است که برای هر چیز تعریفی داشته باشد تا طبق آن رفتار کند. ذهن‌اش چیزهای قابل پیش‌بینی را دوست دارد. میم فلسفه می‌خواند. فلسفه ذهن را پیچیده می‌کند. میم چرا از پیچیده‌گی می‌گریزد؟ تن میم را دوست دارم. تن میم از راه به درم می‌کند. با این همه باید برگردم. برای برگشت شاید لازم باشد اول عبور کنم. می‌دانم چه می‌شود. خودم را می‌شناسم. برمی‌گردم سر جای اول‌ام. می‌نشینم پشت میزی و سیگار می‌کشم و چیزی خنک و شیرین می‌خورم. مخلوطی از قهوه و بستنی که "سیپ" داده دست‌ام. و ت حرف می‌زند. و من گوش می‌کنم و به عبور بی‌خیال ماشین‌ها نگاه می‌کنم. جای من همان‌جاست. شاید باید ت بیاید. شاید حضورش سامان بدهد به همه چیز من. عشقی ندارم. شوری نیست. نه حتا لرزش صدایی یا نگاهی عمیق شده.  شاید به خاطر سن و سال‌ام باشد. پوست انداخته‌ام. بی‌خیال‌ام. خیالات‌ام را از یاد برده‌ام. ته‌اش باز این است که بنویسم. این روزها حتا خواب هم نمی‌بینم. انگار در بیداری تکلیف همه چیز برای‌ام روشن است. کابوس‌های‌ام را در بیداری می‌بینم. دوست دارم باز خواب ببینم. دوست دارم بی‌تاب شوم. دوست دارم بوها و صداها هوش از سرم ببرد. دوست دارم به مردم نگاه کنم، آن‌طور که پیش‌تر می‌دیدمشان. نه این‌جور با چشم‌های خالی از نگاه. با صورت ماسک شده. دوست دارم جرات‌اش را پیدا می‌کردم. جرات آن طور بودنم را. جرات گم شدن. تا هر صبح از دیدن چهره ی زنی غریبه توی آینه این همه نترسم.

 چهل و سه خط نوشتم.

 

+ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 7:35 قبل از ظهر _ |

 

صبح شده. به بعضی چیزها فکر نمی‌کنم. بعضی چیزها را پس می‌زنم. ذهن‌ام در هم است. صدای فریادها را پس می‌زنم. حرکت شانه و کج و معوج شدن دهان را پس می‌زنم. فکر وقاحت را نمی کنم. ذهن‌ام هنوز خالی است. نمی‌توانم بنویسم. تا وقتی سامان بگیرم. تا وقتی شجاعت فکر کردن و نوشتن و خواندن برگردد به وجودم، این جا می‌نویسم. شده چند خط یا کلمه. همین‌قدر بی‌ترتیب و تربیت. برای برگشتن به خودم، حالتی از جنون می‌خواهم. دل‌تنگ هیچ‌کس نیستم. از استغنا نیست. گیجم. گمم. مهم نیست کلمات‌ام چه تصویری از من می‌سازند. مهم نیست اگر فکر کنند آدمی منفعل هستم که توی خودم وا رفته‌ام. مهم برای‌ام فقط همین است که رجعت کنم به همان‌جا که بودم. پس باید دیوانه‌گی کنم. دیوانه‌گی فقط در کلمات ممکن است. برای من همیشه همین بوده. دیروز شانزده خط نوشتم. امروز باید تلاش کنم تا بیست خط بنویسم. ذره ذره. تا کجاها رفته بودم. حالا قدر یک ماه پیش‌ام را می‌دانم. زندگی ساده و خوشی‌های کوچک. دیروز توی بانک آقای "ف" را دیدم. لباس تیره پوشیده بود و چمباتمه زده بود گوشه‌ی بانک. دنبال فیش حقوقی‌اش می‌گشت. با مردها شوخی می‌کرد و می‌خندید. خنده که نبود، اما حالتی از شادی توی چهره‌اش لحظه‌ای آمد و رفت. یاد پسرش افتادم که زمستان مرد. پسرش زن جوانی داشت و پسری که شاید تازه یک سال‌اش شده. بعد یاد خودم افتادم که تلخی مرگ را چشیده‌ام و همه‌ی آدم‌ها که کسانی را از دست داده‌اند و باز خندیده‌اند. با صدای بلند و حتا آواز خوانده‌اند یا رقصیده‌اند. زندگی به شکل آب باریکه‌ای جریان دارد. بخور و نمیر. مثل انتخابات‌مان است. انتخاب بین بد و بدتر بود انگار. . . بعد شکل‌اش تغییر کرد. شد یک چیزی که ته‌اش معلوم نیست. "بخور و نمیر" حتما از "نخور و بمیر" که به‌تر است.

همین‌طور که پیش می‌روم می‌بینم هنوز هم می‌توانم بنویسم. نویسنده که نیستم اما کلمات تنهایی‌ام را پر می‌کنند. کلمات تنهایی‌ام را پر "می‌کنند" یا "می‌کند"؟ می‌گفت برای چیزی که زنده نیست، وقتی جمع هم ببندی، فعل به شکل مفردش می‌آید. کلمات زنده‌اند اما. نویسنده که نیستم، فقط از تنهایی است که این‌طور خیره می‌شوم به خطوط شکسته و منحنی که هرکدام با قراری مفهومی ویژه دارند. مثل کسی که جایی نشسته، تنها، پا روی پا انداخته و به دیوار رو به روی‌اش خیره مانده و بس که نگاه کرده، مشغول طرح‌های اتفاقی شده که روی دیوار نقش بسته. ترک‌های دیوار توی تنهایی مفهومی خاص پیدا می‌کنند. دیوار توالت خانه‌ی آقاجان این‌طوری بود. بیش‌تر از آن کف موزاییک‌اش. موزاییک‌های شیری رنگ که پر از طرح‌های اتفاقی قهوه‌ای تیره و روشن بود. به سوراخ عمیق و تاریک کاسه‌ی مستراح نگاه نمی‌کردم. بچه بودم و خیال‌ام این بود که هر لحظه سوسکی، ماری، مارمولکی از توی سوراخ می‌جهد بیرون و یک راست می‌رود توی بدن‌ام. به موزاییک‌های کف نگاه می‌کردم و داستان می‌ساختم و با لکه‌‌ها حرف می‌زدم. این قبل از وقتی بود که با پسر‌خاله‌ام زبان اشاره‌ای درست کردیم و کلید زبان را توی کاغذی می‌نوشتیم و می‌گذاشتیم توی توالت و بعد پشت هم می‌رفتیم و کاغذ را از پشت آفتابه برمی‌داشتیم و می‌خواندیم وبعد می‌آمدیم بیرون و با هم به همان زبان حرف می‌زدیم. زبان رمز و راز تا کسی نداند چه می‌گوییم. آن وقت‌ها دیگر خیره نمی‌شدم به لکه‌ها. یک راست می‌رفتم سراغ کاغذ که جایی دور از چشم همه جا سازی شده بود. گاهی مدادی هم با خودم می‌بردم تا به فرهنگ نامه‌ی مخفی‌مان، اشاره‌هایی جدید اضافه کنم. آن وقت‌ها مایه‌ی سرگرمی‌مان ماجرای عشقی برادرم با نوه‌ی خاله‌ی مادرم بود. حالا هیچ عشقی سرم را گرم نمی‌کند. دیشب توی کتاب فروشی به سرم زد یکی از آن رمان‌های آب‌گوشتی را دست بگیرم و مشغول شوم به خواندنش. شاید حال‌ام جا بیاید. مثل کسی که چیزی سر دل‌اش مانده، انگشت می‌زند ته حلق‌اش و بالا می‌آورد. روزهایی که آمدند چیزی در خود داشتند که سر راه ذهن‌ام را گرفته. باید آن چیزها را بالا بیاورم. بالا بیاورم و بریزم روی کت خاکستری. روی حرکت شانه و بپاشم توی صورتی که دهان‌اش کج و معوج می‌شود. این کار را می‌کنم. دارم همین کار را می‌کنم.

سی و شش خط نوشتم.

 

+ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 6:58 قبل از ظهر _ |

 

چیزی تا ساعت 6 نمانده. از ساعت 5 بیدارم. مطالبی خواندم که جالب‌ترینشان مصاحبه‌ی حسین جاوید با فریدون جنیدی بود. نمی‌دانم چی بنویسم. این چند خط را فقط برای این می‌نویسم که به تو قول دادم تا بی‌حال نباشم، تا محکم باشم، تا برگردم سر زندگی‌ام. نمی‌خواهم چیزی بدانم. نمی‌خواهم بدانم که دور و برم چی می‌گذرد. از مسئولیت فرار می‌کنم. فرار می‌کنم؟ نمی‌دانم. باید بتوانم خودم را جمع و جور کنم. هنوز نتوانسته‌ام. بعضی‌ها خودشان را جمع کرده‌اند. من نتوانسته‌ام. هنوز احساس گناه ولم نکرده. هوای دم صبح خوب است. صدای گنجشک‌ها هم بدک نیست. کتاب فروشی هم سر جای‌اش است. آدم‌ها می‌روند و می‌آیند و می‌شود همان‌طور نوشت یا نقاشی کرد یا ساعت‌ها خیره شد به جایی و فکر کرد. من اما هنوز نمی‌توانم. زور می‌زنم و ادای‌اش را در می‌آورم. چیزی مثل تکه‌ای گوشت یخ زده در جمجمه دارم. می‌خندم یا حتا مثلا عشق می‌ورزم بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم. می‌دانم سال‌ها که بگذرد و به این روزهای‌ام که نگاه کنم تازه می‌فهمم هیچ حسی به هیچ چیزی نداشتم. انگشتان‌ام یخ زده. مغزم یخ زده. قلب‌ام یخ بسته. جسم‌ام سرد شده. دهانم بسته شده. حتا حال و حوصله ندارم خدا را صدا کنم. دور افتاده‌ام. امروز اول هفته است. باید بشود شروع کنم. باید شروع کنم. باید شروع کنم. به خودم امیدواری می‌دهم. تا هفته‌ی قبل حتا نمی‌توانستم چیزی بخوانم. کلمات مثل دسته‌ی مورچگان از جلوی چشمم رژه می‌رفتند. حالا می‌توانم سیاهی را روی سفیدی کاغذ تشخیص بدهم. می‌توانم کلمات را بفهمم. می‌توانم حتا مثل گذشته‌ام، کلمات را نقد کنم. حتما باز روزی می‌رسد که بیدار شوم. یک صبح زودی از خواب بیدار شوم و داستان‌ام را ادامه بدهم. شاید مثلا تا هفته‌ی دیگر برسم به آن لحظه‌ی نوشتن. دیوانه‌وار نوشتن و گوش سپردن به تق‌تق صفحه‌ی کلید. و کلمات رنگ بگیرند.

 

+ شنبه بیستم تیر 1388 6:9 قبل از ظهر _ |