پایان
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
من خستهام. انگار قیر داغ رویام ریختهاند و بعد با غلتک از رویام گذشتهاند. انگار نه. . . همین است. مرا له کردهاند، از رویام گذشتهاند و چیزی در گلویام ماسیده. با خودم حرف میزنم. توی خیابان راه میروم و با خودم حرف میزنم. در کتابفروشی سرم را میگذارم روی میز، به زمین نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم. بعد نگاهام تار میشود. من غمگینم. اندوهی سنگین آزارم میدهد و از آن بدتر خشم است که نمیشود خالیاش کنم و بُِهت، بُهت، بُهت، که تمامی ندارد. من تکلیفام را امشب با خودم روشن کردم؛ امشب که تولد علیرضا بود و عمو محمد میرقصید و مهشید فیلم میگرفت. ما غمگین بودیم. عمیقا اندوهگین بودیم و عمو محمد باز میرقصید. من تکلیفام را امشب دانستم. من به خنده پناه میبرم. نه به شادی. . . شادی این روزها برایام معنا ندارد. اما میخندم. به این مضحکه میخندم و مینویسم. همهی این روزها را مینویسم. آشفته، ترسخورده، اندوهگین. . . مینویسم. همیشه همین بوده. فقط کلمات برایام ماندهاند. مینویسم.
شانههام سنگین شده و دستهام کش میآید. دستهام کش میآید. شانههام سنگین شده. دستهام، دستهام انگار که له شدهاند. من باید قوی باشم. تهوع دارم. تهوع دارد خفهام میکند. کسی نیست. تنها هستم. تنها نیستم. همه دستهامان کش آمده و شانههامان سنگین است. خنده میر حسین به گریهام میاندازد. دوست دارم بروم توی خیابان قدم بزنم و تف کنم به زمین. پدرم میگوید این مردم صبح زنده باد مصدق گفتند و غروباش زنده باد شاه. باد میآید. بیرون باد میآید و گربهها با جیغ و داد در حال جفتگیریاند. ساعت از چهار گذشته. گنجشکها دارند میخوانند. صدایشان شبیه جیک و جیک نیست. انگار قطرههای آبی باشد که از شیری چکه میکند روی سطحی سرد. سه ساعت دیگر باید سر کار باشم. با لبخند بایستم مقابل نگاه طعنهآلود هواداران دولت دروغ. مهم نیست. مهم نیست. خستهام و دوست دارم بخوابم. میترسم و میخواهم بخوابم. کاش فردا ملیکا باشد. دوست دارم سرم را بگذارم روی زانویاش و گریه کنم. در این شهر تنها هستم. نمیخواهم دیگر عکس میر حسین را ببینم. حسرت روحام را سوراخ سوراخ میکند و به گریهام میاندازد. آنقدر تلخم که از دیدن آن دلقک هم خندهام نمیگیرد. از دیدن آدمی که آنقدر خودشیفته است که شناسنامهاش را مثل چیزی مقدس میبوسد. حالا خستهام. اما باز خودم را جمع میکنم. خودم را توی خودم جمع میکنم.
"ک" میگوید من به احمدینژاد رای میدهم چون مودب و با شخصیت است.
"ک" تعریف دقیقی از "ادب" و "شخصیت" ندارد. میگویم و میخواهم که یکی، دو تا از مواردی را که آقای رئیس از خودش ادب و شخصیت نشان داده برایام بشمرد. بغض میکند و میگوید اصلا هر کسی آزاد است عقیدهی خودش را داشته باشد. میگویم تو مثل همان قایقسواری هستی که داری طرف خودت را سوراخ میکنی.
صدایاش میلرزد و چشمهاش پر از اشک میشود. میگوید هر کسی به فکر منافع خودش است. تو هم به موسوی رای میدهی، چون امیدواری با آمدنش کتابات چاپ شود.
خودم را تصور میکنم روز بعد از پیروزی موسوی. عینک سیاه به چشم زدهام و کت قرمز پوشیدهام. دارم قرارداد چاپ یازدهم کتابام را با نشر چشمه امضاء میکنم. معروف و پولدار شدهام و همه جا از من به عنوان پدیدهی ادبیات یاد میکنند. به همه میگویم ظرف دو هفتهی آینده رمان جدیدم با تیراژ دو میلیون نسخه به چاپ میرسد.
به "ک" میگویم من منفعتی نمیبرم. من کتابام را بیستبار خواندهام. منفعت چاپ کتاب من دقیقا به تو میرسد و او نمیفهمد.
"ر" به احمدی نژاد رای میدهد. میگوید خاتمی خیانت کرده. میپرسم بگو چه خیانتی؟ میگوید شما نمیدانید. میگویم خب بگو تا بدانم. نمیگوید. عوضش میگوید که احمدینژاد خیلی کارها کرده. مثلا اراذل را از توی خیابانها جمع کرده. موسوی میخواهد به مردم آزادی بدهد و تمام اراذل را بریزد توی خیابان.
"ر" آزادی را دوست ندارد. "ر" از آزادی میترسد. "ر" تعریف دقیقی از آزادی ندارد. "ر" مهندس شیمی است و سی سالاش است. "ر" این روزها جوری لباس میپوشد که تابستان امسال اگر نصیب گشت ارشاد شود، تکهی بزرگاش گوشاش است.
"ز" به احمدی نژاد رای میدهد. میگوید موسوی "چیز، چیز" میکند و بلد نیست حرف بزند.
در شب مناظرهی با کروبی وقتی موسوی آمار دقیق بانک مرکزی را نشان میدهد برایام پیام میفرستد که چرا دستهای موسوی این شکلی است؟ میگویم دیدی آمار احمدینژاد دروغ بود؟ میگوید اصلا من درس دارم و از سیاست سر درنمیآورم. میگویم پس حالا که نه وقتاش را داری و نه سوادش را نظر نده.
چند روز بعد از من نشانی سایت بانک مرکزی را میخواهد. نشانی را میگیرد و نمیرود آمار را ببیند. هر بار که مرا میبیند خودش موضوع رایگیری را پیش میکشد. هر بار هم نمیداند که دقیقا دربارهی چی میخواهد حرف بزند. آخرینبار گفت که اگر احمدینژاد دروغ هم بگوید باز به او رای میدهد چون دوستش دارد.
"ز" این روزها احساس موجودیت میکند. موضوعی پیدا کرده تا دربارهاش حرف بزند و با همه مخالفت کند. "ز" دقیقا نمیداند که باید دربارهی چی حرف بزند. نمیداند به چی معتقد است و چهطور باید از اعتقادش دفاع کند.
شهر متشنج است. شهر ناآرام است. با آریا توی شلوغی آدمها راه میروم. ورودی ساختمان "سرای علی" مردی با موهای بلند و تن عضلانی، تیشرت سرخ چسبانی پوشیده و با بازوهای لختاش که پر از خالکوبی است عکس احمدی نژاد را تکان میدهد. میایستم مقابلاش. به سختی تا سینهاش میرسم. میپرسم نمیداند که احمدینژاد دروغگوست. این را هنوز نفهمیده؟ میپرسم روزنامه میخواند؟ کتاب چی؟ به سایتهای خبری دسترسی دارد؟
در جواب از من میپرسد پس به کی رای بدهم؟ به موسوی؟ میگویم به هر کسی که به شعورت توهین نکند. نیشاش باز میشود و میگوید خیلی دوست دارم با شما یک مناظرهای داشته باشم.
از این که میگوید "مناظره" خوشحال است. از این که فرصتی پیش آمده تا با زنی حرف بزند ذوق زده است. سی دی "90 سیاسی" را میدهم دستاش و میگویم نگاه کن. میگوید ده بار نگاه میکنم. میگویم یک بار ببین، اگر فهمیدی که فهمیدی. اما اگر با همان یکبار دیدن نفهمیدی، هزار بار هم که ببینی نمیفهمی. دور میشوم. میگوید به خاطر شما نگاه میکنم. و میخندد. میگویم به خاطر خودت ببین. به خاطر بچهات. و نمیخندم.
به احمدی نژاد میگویند "مردمی نژاد" چون در فیلم انتخاباتیاش با شلوار گرمکن و دمپایی لاستیکی جلوی مردم کشورش ظاهر میشود. امیدوارم آقای احمدی نژاد در راستای بیش از پیش مردمی شدنش نخواهد با شورت و زیرپوش در انظار بگردد.
این روزها که نبودم. این روزها که تهران را دیدم. این روزها که به حرفهای مردم گوش میکنم. این روزها که پر از ترس و امیدم، پر از اندوه و شادی هستم. . . این روزهایام روزهای عجیبی است. دوست دارم کشور آرام بگیرد. خستهام از خوابهای آشفته. خستهام از حماقت، از دروغ. حالا دیگر کسی نیست تا دست به دامناش شوم. فقط خدا هست. حالا فقط خدا میتواند به داد این ملت برسد. حالا فقط باید دست روی دست بگذارم و آرزو کنم مردم انتخاب درست بکنند. بعد آرزو کنم که در شمارش آرا تقلب نشود. خدایا از تو تمنا میکنم خودت را نشان بدهی. خدای عزیز خودت را نشان بده. حالا که همه فهمیدهاند این مردک دروغ میگوید، اگر پیروز میدان شود، مردم ما تبدیل میشوند به موجوداتی سرخورده، رذل و دروغگو. خدایا نگذار که چنین شود. بگذار ملت درس بگیرند. بگذار بفهمند که عاقبت دروغگویی چیست.
آقای رئیس شما امشب در مصاحبهی تبلیغاتیتان بدون شک پیروز این میدان و تمام میدانهای رقابتهای سیاسی آینده بودید. من از تهِ تهِ دلام این موفقیت را به شما تبریک میگویم. شما رفتار خیلی خیلی صمیمانهای در برابر دوربین داشتید. شما آنقدر با ملت خودمانی بودید که یکبار حین گفتار با حرکت لب و زبان سعی کردید تکههای شامی را که میل فرموده بودید از لای دندان نیشتان خارج کنید و یکبار هم به آهستگی آروغ زدید که البته صدا نداشت و فقط از بادی که ناگهان در لب و گونههایتان پیچید، محسوس بود. شما آنقدر صمیمی بودید که نزدیک بود مقابل چشم ملت طرفدارتان دست توی دماغتان بکنید. پس من به شما رای میدهم چون خیلی بیشیله پیله هستید.
دیگر این که من فهمیدم شما خیلی مهربانید و خیلی به فکر احساسات ملت هستید، چون فرمودید شما تمام این چهار سال اسم مفسدان اقتصادی را میدانستید اما به مردم نگفتید تا ناراحت نشوند. راستش را بخواهید این لیستی که شما با آن، همه را شوکه کردید، تمام رانندههای تاکسی و مردم ایستاده در صف نانوایی و مربیان مهدکودکها هم داشتند، اما خب ما هم به شما نگفتیم تا شما یک وقت خدایناکرده حالتان نگیرد. پس من به شما رای میدهم چون ما و شما در یک ارتباط عاشقانهی دو طرفه هستیم.
آقای رئیس من امشب فهمیدم نه تنها شما در خانهتان ماهواره دارید که البته برای رئیس دولت طبیعی است، بلکه میدانید که مردم هم ماهواره دارند و تازه ملت را به دیدن برنامههای ماهواره هم دعوت میکنید. چون فرمودید مردم ماهواره ببینند و تماشا کنند که دو تا شبکهی مهم خبری به زبان فارسی یکصدا علیه شما هستند. پس من به شما رای میدهم چون خیلی اهل حالید، فقط قول بدهید که زمان پخش برنامههای دیدنی شبخیز و حجی جون را یکطوری به سمع و نظر ملت برسانید.
آقای رئیس من خیلی ممنونم که شما این همه دولت دهه ی شصت را نقد کردید. خب من نمیگویم رئیس دولت آن سالها چه کسی بود، چون حتما خودتان میدانید. فقط اگر ممکن است لطف کنید و در مورد نخستوزیر آن سالها هم افشاگری بفرمایید. چون ما خیلی تشنهی پردهدریهای شما در مورد ایشان هستیم. شما هی بگویید و ما هم خب سعی میکنیم یادمان برود آن سالها جنگ بود و کشور در تحریم و تهدید دائمی. من به شما رای میدهم چون شما پتهی همه را روی آب میریزید و از صدا و سیما هم تقاضا داریم یک سلسله برنامه به عنوان شو شبانه بسازند و از شما دعوت کنند تا بیایید و مثل برنامههای جنجالی که در مورد هنرپیشههای هالیوود میسازند، در مورد زن و بچهی سردمداران حکومت حرف بزنید.
آقای رئیس من خیلی هیجان زده شدم وقتی شما گفتید باید آبروی مفسدان اقتصادی را برد و بر پیشانی آن ها داغ ننگ گذاشت و در بازار گرداند. وای فکرش را که میکنم شما در سفرهای استانیتان رابینهودوار کلاه بوقی سر مفسدان کردهاید و دارید آنها را میان مردم میچرخانید، از خنده رودهبر میشوم. من به شما رای میدهم چون ملت ما را که در تمام این سالها ضعف امید داشتند با حرفها و اطوارهای شیرینتان سر ذوق آوردید.
آقای رئیس ممنون، خیلی ممنون که ظرف چهار سال ملت ما را فضایی و هستهایی کردید. شما خیلی سرعت عمل بالایی در هستهای کردن همه چیز دارید. فقط من نمیدانم چرا در چیزهای دیگر این همه سرعت عمل نداشتید و یک دورهی دیگر وقت میخواهید. حالا این مهم نیست. به هرحال من به شما رای میدهم چون شما با رفتاری که دارید به زودی همهی ما را به فضا میفرستید و من در این مورد شک ندارم.
آقای رئیس نقدها که پایه ندارد. این را شما فرمودید و ما هم قبول میکنیم. ما فقط حرفهای پایهدار شما را میپذیریم حتا اگر پایههایشان رفته باشد تا بییییییییب.
آقای رئیس من امشب دانستم که زنگخور شما از ساسیمانکن و یارانش هم بیشتر است. چون خودتان گفتید روسای جمهور کشورهای دیگر با شما تماس میگیرند و در مورد ابتکار سفرهای استانی از شما سئوال میکنند. وقتی شما گفتید این روش نوین شما دارد در دانشگاههای جهان تدریس میشود من عزت ملیام یکهو زد بالا. پس من به شما رای میدهم چون عزت ملی را هی میبرید بالا.
آقای رئیس من امشب فهمیدم شما علاوه بر نامههایی که به بوش و اوباما نوشتهاید، دوتا نامه هم برای وزیر ارشاد و وزیر کشور نوشتید و در آنها از ایشان خواستید که کتابها را سانسور و توقیف نکنند و بیشتراز این چیز نکنند توی فرهنگ این ملت و دیگر این که هی با باتوم به جان جوانان مردم نیفتند و آنها را شلاق نزنند و اعدام نکنند. شما هی نامه مینویسید، اما کو گوش شنوا؟ من به شما رای میدهم چون خیلی مظلوم و بیکس و کارید.
خلاصه لُب کلام این که: آقای رئیس من به خاطر صداقت و نجابت و زیبایی مثالزدنیتان به شما رای میدهم.
"میم" عزیز، من قربان آن شیطنت دخترانه و روح جوان و سرخوشات بشوم، این مطلب را خطاب به تو نوشتم. طولانی است و ممکن است خسته یا آشفتهات کند. اما نوشتم تا تو آزاد باشی در خواندن یا نخواندنش.
عزیزم دیشب درست وقتی من و جمعی بیست و چند نفره با ترس و حیرت داشتیم مناظرهی رییسجمهور فعلی و نخست وزیر سالهای جنگ را نگاه میکردیم، ناگهان پیامی از تو گرفتم:
"ندیدی احمدینژاد چهطور هیکل موسوی را آفتابه گرفت؟ موسوی هم فقط گریه نکرد."
من نوشتم برایت که انگار ماجرا را درست ملتفت نشدهای.
آن وقت من هم هیجان زده بودم مثل تو. فکر میکردم برندهی این مناظره من هستم و دیگر طرفداران موسوی. اما با این همه خوشحال نبودم از آفتابه گرفتن کسی بر دیگری. هر کسی که میخواهد باشد. حالا چند ساعتی از آن بحث و نشست میگذرد. شب را با هیجان گذراندم. نخوابیدم و دو، سه ساعتی را که تا صبح غلت میزدم در رختخوابام، خوابهای آشفته دیدم. مثلا خواب دیدم در تجمعی هستم. من روی سکویی ایستاده بودم و داشتم برای مردم حرف میزدم. بعد پلیس میآید و مرا دستگیر میکند و با باتوم به سرم میکوبد و من از ضربهی سختی که به سرم خورد از خواب پریدم. بعد برای تو نوشتم که حاضرم با تو در مورد مناظرهی دیشب حرف بزنم. رو در رو، که پیام کوتاه و تلفن مجال مناسبی نیست برای گفت و گو. تو هنوز هیجان زده بودی. مقتضای سن و سالات است و هیچ نمیشود خرده گرفت. بعد گفتی که از سیاست بیزاری و اینها همهاش دروغ است و کثافتکاری است و میخواهی بروی به شهری دور و بزرگ تا بشود در تنهایی خودت را بسازی. حالات را میفهمم. من هم هر وقت گیج میشوم، هر وقت میترسم، هر وقت کم میآورم، هر وقت دنیایام آنقدر میپیچید به هم که از درجهی عقل و منطق من میزند بالا، دوست دارم بروم خودم را جایی گم کنم. از همه کس دور شوم یا سکوت کنم و بگذارم همهی عالم به سر و کول هم بزنند. گاهی میشود آدم بخزد زیر لحاف خودش. گاهی اما نمیشود. این روزها نمیشود. برای من اینطور است و تو خب، انتخاب خودت را داری. من اما وظیفهی خودم میدانم که حرفام را بزنم. نه برای این که تو را قانع کنم، فقط برای این که تو را دعوت کنم به فکر کردن. دوست دارم به تو دختر خوب که پر از احساس و شور زندگی هستی بگویم که فکر کردن ترس ندارد. "میم" عزیز از روزی که چشم باز کردهایم به ما یکجوری مستقیم یا خیلی تلویحی گفتهاند که فکر کردن، که کتاب خواندن، که از آزادی حرف زدن ترس دارد، بها دارد و ممکن است سر سبزت را به خاطر زبان سرخات به باد دهی. و ما هیچ وقت فرصت نداشتیم از خودمان بپرسیم پس این بافت ژلهای که خداوند وسط جمجمهی ما گذاشته به چه کار میآید؟ کمکم که دیوارها بلندتر شد حتا فکر کردن با سیاسی بازی یک معنا پیدا کرد. در حالی که اینها هیچ ربطی به هم ندارند. میشود فکر کرد بیآن که آسیبی دید یا میشود تصمیمی برای سیاست کشور گرفت بیآن که دروغی بافت. این روزها خوشبختانه تاریخ چنین موقعیتی را برای ما فراهم آورده. موقعیتی که میشود کمکم و آهسته تغییر ایجاد کرد، بدون درد و خونریزی. بدون بگیر و ببند. من خیلی خوشحالم که در این مقطع زمانی زندگی میکنم چون ناچارم به اندیشیدن. حالا از این همه بگذریم و باز برگردیم به پیام دیشب تو مبنی بر این کسی بر دیگری آفتابه گرفت. دختر خوب من، قرار این نبود که کسی بر دیگری آفتابه بگیرد یا لجن مالش کند. این پیروزی نیست. برای هیچ کدام از طرفین پیروزی نیست. این خطرناک است. این که کسی که مرد دوم کشوری با موقعیت حساس ایران است، اینطور بر پایههای حکومت بتازد خطرناک است. میدانی چرا؟ حالا برایات میگویم:
"افشاگری" و رفتار ماجراجویانه کار رئیس جمهور نیست. این کارها مال روزنامهنگارهاست. اما این روزها جاها و نقشها عوض شده. در یک نظام درست و حسابی نویسندهها و نخبگان و مخبران پرده از اختلاس و کثافتکاریهای آدمهایی که بر مسند قدرت هستند برمیدارند، بعد رئیس دولت اگر خودش مثل آقای احمدینژاد پاک و صاف و صادق باشد، میآید و به این افشاگریها و شکایات رسیدگی میکند و حساب همه را کف دستشان میگذارد. اما تو ببین که دیشب چه اتفاقی افتاد. آقای احمدینژاد بعد از کلی آکروبات بازی و "میگی بگم یا که نگم" بازی درآوردن، آخرش از چند آدمی نام برد که دقیقا کل نظام بر آنها استوار است. آن هم بدون این که هیچ دادگاهی پیش از این به شکایاتی که از این مافیای اقتصادی شده رسیدگی کرده باشد. این رفتاری نمایشی است. من دیگر به تمام رفتارهای ماجراجویانهی ایشان کار ندارم. من کاری ندارم که ایشان علنی ادعا کردهاند در سازمان ملل هالهی نور بالای سرشان درخشید، کاری ندارم که مخالفان خودشان را "بُز" نامیدهاند، کاری ندارم به آن دو هفته که در دولت ایشان قطع گاز داشتیم، کاری ندارم به بالاترین نرخ نفت و البته بالاترین درصد تورم به گزارش بانک مرکزی که زیر نظر همین دولت دارد اداره میشود، من کاری ندارم به افتضاح ماجرای "کُردان، من کاری ندارم به توقیف و تعطیلی روزنامهها که در این چهارسال بیشترین میزان را داشته، کاری ندارم به توقیف و لغو مجوز کتابها، من فرض را بر این میگذارم که تو همهی اینها را میدانی. اما اگر همینطور باشد، حیرت میکنم چهطور خیال میکنی احمدینژاد آفتابه گرفت به هیکل موسوی؟ و اگر هم همین باشد چهطور خوشحالی از این ماجرا؟ این که احمدینژاد تمام بیست و شش سال پیش از خودش را زیر سئوال میبرد یعنی دارد به دورانی اشاره میکند که آقای خامنهای رئیسجمهور بودند. و از قضا ایشان حالا رهبر مسلمانان جهان و مرجع تقلیدشان هستند. دختر نازنین نمیخواهم بترسانم تو را، اما نمیتوانم حقیقت را به تو نگویم، این که این رفتار خشونتبار و این شکل افشاگریهای نمایشی، ایران را به ورطهی جنگ داخلی و تجزیه میکشاند. میتوانی رای ندهی، میتوانی بروی یک جای دور و پناه بگیری، میتوانی به خاطر اضافه حقوقی که شامل من و ما شده جشن بگیری و به احمدینژاد رای بدهی، بی آن که فکر کنی این پول بی پشتوانه که توی جیب ماست چه ارزشی دارد. پول بدون پشتوانه میدانی یعنی چه؟ یعنی تو برای خرید یک عدد نان صد تومان بدهی. یعنی تو برای خرید یک روپوش معمولی سی تومان بدهی و یک کفش برایت بیست تومان آب بخورد و ماهی سیصد هزار تومان کرایه خانه بدهی. آن وقت حقوق مستمری ماهی چهارصد تومان به هیچ جایات نمیرسد. و در آخر این که وقتی میگویم افشاگری دیشب نمایش انتخاباتی بود برای این است که از خودم میپرسم آقای احمدینژاد که چهار سال در مسند قدرت بود و مجلس و صدا و سیما و روزنامهها را همراه خود داشت، و اتفاقا نام مفسدین اقتصادی را هم میدانست چرا چهار سال سکوت کرد؟ چرا به هیچ دادگاهی شکایت نکرد و حق مردم را خواهان نشد؟ گیریم جلوی پایاش هم سنگ میانداختند، اما امروز میتوانست پروندهای رو کند و بگوید که من از دست این مفسدان شاکی شدم به قوه قضاییه اما آنها رسیدگی نکردند. چرا ایشان یک شبه دست به افشاگری زد؟ آن هم اینطور بیمحابا و بیمنطق؟
در مورد حرفهای دیگری هم که زدند، در مورد نرخ تورم در زمان آقای موسوی که خب دیگر اظهرالمنالشمس است. نمیدانم آقای احمدینژاد دوران جنگ و تحریم را به یاد دارند یا نه؟ و اصلا میدانند که نفت آن زمان چهقدر قیمت داشت؟ و در مورد مدرک دکترای "زهرا رهنورد" هم که دیگر گفتن ندارد، اما برای تو میگویم تا بدانی که آن سالها میشد در دانشگاه آزاد دکترای رشتهای را گرفت در حالی که همزمان داشتی فوقلیسانس میگرفتی. و من نمیدانم چرا آقای احمدینژاد تنها جایی که مستقیما به میرحسین بند کرد و خواست ضربه بزند، جایی بود که ملت را یاد دکترای تقلبی "کُردان" میانداخت. اگر که این مردم حافظهی تاریخی داشته باشند. راستی آیا تا به حال به این موضوع فکر کردهای که چرا نخستوزیر زمان جنگ نخستوزیر 8 سال دفاع مقدس حتی یکبار هم به تلویزیون دعوت نشد.
خلاصه دختر خوب لُب کلام همین است که گفتم و تو خب معلوم است که آزادی رای بدهی یا ندهی یا اصلا دور شوی از تمام این کشمکشها. اما همهی اینها نمیخواهم که باعث شود خاطرات خوش و کوتاهی را که با هم داشتیم از یاد ببریم. من هیچوقت چهرهی تو را وقتی با آریا داشتی استوانههای کوچک شنی را دور مرد شنی میساختی از یاد نمیبرم. من میتوانم شور زندگی را که در تو لبپر میزند، درک کنم. خوب میتوانم این حالت هیجان، این غم و شادی گاهگاه این حس شکست و پیروزی را که دم به دم به سراغت میآید درک کنم. پس به تو حق میدهم. تو هم گاهی و اندکی به من پیر زن حق بده.
قربانت
دوست و همکار نه خیلی قدیمیات
امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السو
دوست دارم این را هی با خودم تکرار کنم و غرق شوم در صدای زمزمهی خودم. من نمیخواهم که بترسم. من میخواهم امیدوار باشم. من امیدوارم. من حالم خوب است. من مصمم هستم. من تصمیم قطعیام را گرفتهام. ملیکا میگوید هر چه شد عیبی ندارد، شماها تلاشتان را کردید. ملیکا هفت سال دارد یا مثلا هشت سال. موهای بلند آشفته دارد. نگاهاش آرام است. آرام میکند آدم را. دوست دارم سرم را بکنم در آغوشاش و گریه کنم.
امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السو
دوست دارم تمام این روزها همین را بخوانم. دوست دارم نماز بخوانم. دوست دارم بروم یک جا بنشینم. پاها را در هم گره کنم و مچ دستهایام را بگذارم روی زانوها و به یک نقطه خیره بمانم و هی بخوانم و غرق شوم در صدای زمزمهی خودم. دیروز یکی از مشتریهایمان که فکرش را نمیکردم پیراهن سبز پوشیده بود. آدم آرام و خوش خلقی است. میگفت به امید خدا میرحسین میآید. و این "امید خدا" را یکطوری میگفت که آدم دلاش گرم میشد. "امید خدا" لابد چیز کوچکی نیست. لابد چیزی هست که میشود آویزاناش شد. چیزی که آرام کند. حالا برایام هیچ چیز مهم نیست. این که خرافاتی به نظر بیایم یا احساسی یا باد به پرچم. هیچ وقت حرف دیگران این همه برایام بیاهمیت نبوده. حالا من فقط امید میخواهم و آرامش و تمرکز. این روزها خیالم این است که مردم هم همین را میخواهند.
این یک یادداشت انتخاباتی نیست. این چیزی هست که باید باشد، که باید بنویسم. بنویسم تا دلیل آشفتگیهای اینروزهایام را بفهمم. شاید بفهمم. این بدون ترمز نوشتن است. آشفته نوشتن است برای فرار از آشفتگی. باید مترکز شوم. باید به یک نقطه خیره بمانم و صبر کنم. نمیتوانم. ذهنم میرود به فردا. به چند روز دیگر به بیست و سوم این ماه یا مثلا چند روز بعدترش و ترس این که چه میشود. و فکر این که این بند سبز که دور مچام است چه معناها دارد توی خودش و چهقدر سنگینی میکند و فکر میکنم اگر میرحسین رای بیاورد تازه کار من شروع شده و هی میپرسم از خودم که کار من چیست؟ من که با شنیدن ترانهی "وطنام، وطنام" گریه میکنم، کارم چیست؟ من خون میدهم برای وطنام؟ اگر جنگی درگیرد؟ یا مثلا بلایی سر میرحسین محبوب بیاید؟ من چه کار حاضرم بکنم؟ بعد باز میپرسم از خودم چرا من باید همیشه خودم را در وحشتناکترین شرایط ببینم؟ در حالتی که جنگ شده، که ایران دارد تجزیه میشود، یا مثلا کسی را ترور کردهاند. . . چرا من باید همیشه آماده باش بایستم؟ بعد باز فکر میکنم میرحسین چهقدر محبوب من است؟ چه قدر آن چیزی است که باید باشد؟ چهقدر لیاقت کشوری مثل ایران را دارد؟ باز میپرسم مگر ایران چی هست؟ ایرانی مگر چه تخم دو زردهای کرده که این همه به خودش میبالد؟ اصلا چند روز دیگر که این پرچمهای سبز را پایین کشیدند و بندهای سبز دور مچمان باز شد کسی یادش میماند هواداری نه از میرحسین که از این "دولت امید" معنایاش چه بود و چی هست؟ یا باز همه میخزیم زیر لحاف خودمان و هر از گاهی غرولندی میکنیم؟ من واقعا نمیدانم وظیفهام در برابر کشورم چیست. من بیتعارف حتا نمیدانم وظیفهام در برابر اعتقاداتام چیست. من خیال میکنم همین که بنشینم گوشهای و بنویسم و به مردم کتاب خوب بفروشم بس است. بس است؟ دارم خودم را گول میزنم؟ من باز دارم راه بیخطر را پیش میگیرم؟ اگر میرحسین بیاید، اگر با آمدنش و در مخالفتش جنگی داخلی درگیرد، من چه خواهم کرد؟ حمایتام را تا کجاها ادامه خواهم داد؟ من چه فرقی دارم با آنها که سبز برایشان فقط مد امسال است؟ من باید فرقی داشته باشم. من فرقی نمیبینم در خودم. تازه اینها همه وقتی است که میرحسین به پنجاه درصد از وعدههایاش عمل کند یا مثلا بخواهد که عمل کند. اگر میرحسین دروغ بگوید چی؟ مگر موهای صاف و چشمان سبز و صدای مخملی ضمانتی است برای صداقت آدمها؟ من برای اینها نیست که به موسوی رای میدهم. اما اعتراف میکنم که اینها هم هست. من از زشتی خستهام. من دلام زیبایی میخواهد. حالا گیریم اندکی. اما در سرزمین من برای همین اندک هم باید جان داد انگار. همه جای دنیا همین است. همین بوده. من جاهای دیگر را ندیدهام. اما لابد آنهای دیگر هم خون دادهاند، کتک خوردهاند. ژاندارکشان را به آتش کشیدند، زنانشان را توی خیابان زیر باتوم گرفتند، بمب روی سرشان ریختند. من اما به هیچ کدام از اینها تن نمیدهم. چون ملت من دو دستهاند و هر دو گروهشان هم مقدساند. عدهای ملت کوروش والا هستند و به گردنشان فروهر آویزان است. فارسی را خوب بلد نیستند اما به سینهشان میزنند و میگویند ایرانی هستند. بقیه هم که ملت امامزمانیاند. تکلیف همهمان روشن است. ما همه اسم شپشمان منیژه خانم است.
من این روزها گیج میزنم. گیج میزنم. گیج میزنم. . .
کسی میگفت کار ما دقیقا از زمانی شروع میشود که میرحسین رئیس جمهور شود؟
من چهقدر سر عهدی که با خودم بستهام، میمانم؟
برای خاطر سپینود عزیز که خیلی میخواهمش
سپینود جان روزهایی هست یا لحظاتی که حالام یکطوری میشود. دل گیجه میگیرم. حالا اینطور هستم و دیروز و یکی دو روز پیشترها. وقتی تو مهربان میشوی یا این که آن مهربانی عمیق و دیوانهای را که نسبت به آدمها داری ناگهان نشان میدهی، دل من برایت پر میکشد، دل تنگت میشوم، دلام میگیرد، چه میدانم همان بهتر که بگویم "یک جوری" میشوم که دوست دارم بیایم اینجا برایات بنویسم. اولش میدانم چه میخواهم بگویم، در ذهنام نوشتهام را شروع میکنم و یکبار تا تهاش هم پیش میروم. اینجا اما که مینشینم دیگر خیلی چیزها از خاطرم میرود و فقط میماند همان هیجان کور و گیج که همیشه وقت نوشتن میآید سراغام. حالا هم فقط میدانم که میخواهم چیزهایی برایات بگویم، بنویسم. پرسشی نیست. فقط یک گزارش ساده است از احساسات این روزهایام. نمیخواهم پاسخ دهی، که میدانم چهقدر خستهای این روزها و خیلی روزهای پیشتر از این. و میترسم از روزی که این کارناوال شادی تمام شود، هیجانها بخوابد و باز تو باشی و آن جادهی دراز، من باشم و پنجرههای بزرگ کتاب فروشی و گذر بیخیال عابرها، او باشد و تمام غم و غصههایاش که کهنه نمیشود، که سبک نمیشود هیچ.
سپینود جان دیروز سالگرد مرگ دو تا آدم بود. یعنی خب ما دیدیم مادر و پسر هر دو توی خرداد رفتهاند و تصمیم بر این شد که اولین سالگرد مادرجان را با دهمین سالگرد محمود یک کاسه کنند. سپینود دیروز خرداد سردی بود و من یادم آمد که خرداد آن ده سال پیش گه و لعنتی هم همینقدر سرد بود. من یادم آمد که خزیدم زیر لحافی که سنگین بود و خیلی بوی نم میداد و بچهها را هم با خودم کشیدم زیر آن لحاف. سپینود من مثل کسی بودم که از آوار زلزلهای ناگهانی پناه بگیرد. حالا گریهام میگیرد. دلام برای خودم نمیسوزد. اما خب فقدان هر جورش آدم را تکان میدهد و من شاید کمی جوان بودم هنوز.
دیروز که بعد از یک سال در خانهی مادرجان را باز کردیم و حیاط را شستیم و خاک چهارچوبهای چوبی را گرفتیم، یک چیزی مثل بادکنکی که هی بادش کنند آمد توی راه گلویم گیر افتاد. بعد این گره از خاطرم رفت. وقتی عمهها آمدند و دخترها و پسرهای فامیل و دامادها و عروسها و خانه شلوغ شد و هی صلوات فرستادند و بوی برنج و گوشت و ریحان پیچید توی خانه. اما بعد که شب شد و همه رفتند و من هم رفتم و توی اتاقم تنها شدم و از لای در و در روشنای نور که کج تابیده بود روی تن آرش و آریا بدن لاغر و بلندشان را دیدم، باز یاد آن بادکنکی افتادم که راه گلویم را گرفته بود، که گرفته.
میدانی زندگی همین است، پر از لحظات تکراری. غم و اندوه مکرر، شادیهای شبیه هم، زیباییهایاش هم به تکرار میافتد کم کم. با این همه آدمی مثل من هربار غافلگیر میشود. بس که حافظهی تاریخی ندارم. بس که گم میکنم سر رشتهها را توی کلافی که از خیال و هذیان دور خودم میپیچم.
دیشب بعد از آن چند کلمهای که با تو حرف زدم، جارو را برداشتم و آشپز خانه را جارو زدم. دانههای برنج چسبیده بود روی موکت کهنهی سبز کف آشپز خانه و من خیره به پرزهای موکت، آنها را شبیه هیکل آدمهایی خیلی کوچک می دیدم. بعد تصویر خرداد سرد باز آمد سراغم و با خودم مرور کردم و خودم را عمدن یاد لحظاتی انداختم که هی از ذهنم پس میزنم. بعد دیدم آدم یک جور میل مازوخیستی دارد که گاهی خودیادآوری کند. یادآوری روزهای گه زندگیاش را، دلیلاش را نمیدانم چیست. شاید مثلن شبیه همان اشتیاقی باشد که آدم وقت شنیدن بدبختی دیگران ته دلاش حس میکند و با خودش میگوید با آن همه سیهروزی که دچارش بوده، هنوز سرپاست. آن کنجکاوی که وقت خواندن صفحهی حوادث دچارش هستیم. انگار میخواهد تا ته بدبختی فرو برود و بعد ببیند که خب سالم از تونل کثافت و بیچارهگی گذشته و اینطوری به خودش قوت قلب بدهد. انگار اینجوری ترساش میریزد. انگار آدم برای خودش یک چیز خیلی بد داشته باشد که همیشه آویزانش شود تا وقت بداقبالی بگوید از فلان اتفاق که بدتر نیست. مثل من که همیشه میگویم "مرگ نیست که چاره نداشته باشد". چون با حساب و کتاب زندگی من فقط مرگ است که بیتعارف و قطعی عمل میکند و برای باقی چیزها میشود یک فکری کرد.
سپینود جان من دیشب خیلی از احساس دلتنگی تو پر بودم و میخواستم یک چیزی برایات بنویسم که یعنی خیلی دلام تو را میخواهد. حالا میبینم بیشتر از خودم نوشتهام. دیشب میخواستم بنویسم یک روزی من برای آدمی پیامی فرستادم. نمیدانم چی بود اما از آن پیامها بود که نتیجهی احساس یک دم بود. شاید مثلا نوشتم: "جواب نده. دلم برایات تنگ شده"
آن یارو نه تنها سه خط جواب برای پیامام فرستاد، نه تنها در جا تلفن کرد و یک ربع حرف زد، حتا همان روز بلند شد آمد خانهی من تا رفع دلتنگی کند. خب نمیشود هر چیزی را به هرکسی گفت. تو اما میفهمی که "جواب نده" یعنی چی. تو میدانی کی باید سکوت کنی. یعنی معمولا میدانی، اگر از آن لحظات هیجانیات فاکتور بگیرم که البته آنها هم باید باشند تا سپینود، "سپینود" شود. میخواهم بگویمت که ما چند نفری هستیم که به زبانی مشترک رسیدهایم. من این ایما و اشارات را دوست دارم. و تو را انگار در میان این آدمها بیشتر از همه دوست دارم. یا این که مثلا جور دیگری دوستت دارم. از جنس دیگری.
آقای رئیس، اینترنت که ترس ندارد. شما هم که هزار ماشاءالله حواستان جمع است و همهی سوراخ سنبههایی را که ممکن است دشمن از توش در بیاید و این ملت غیور و باحال را بخورد، گرفتهاید. پس چرا باز این همه میترسید؟ چرا اینقدر فتیلهاش را کشیدهاید پایین که نمیشود حتا سایت بانک ملت را باز کرد؟ اصلا چرا تا وقت انتخابات نمیزنید و این شبکهی شیطانی را به کل قطع نمیکنید تا خیال همه را راحت کنید؟ هان؟ چرا این کار را نمیکنید؟ میترسید ملت همیشه در صحنه بفهمند شما چهقدر بیییییب و بیییییب هستید؟ هان از همین میترسید دیگر؟ مگر نه؟
من گیج شدهام. من انگار تحمل زندگی را وقتی خیلی جدی میشود ندارم. یا دارم و زندگی همیشه بازیام داده. هر وقت که خیال کردم همه چیز رو به راه است یک موج آمده و تمام قلعههای شنیام را شسته و برده. من نمیتوانم داستانام را بنویسم. من باید امروز با "ت" حرف بزنم و بپرسم چرا طرفدار موسوی هستم؟ چرا دارم رای میدهم؟ چی یادم هست از چهار سال پیشتر؟ حافظهی من پاک شده انگار. خاطرات من خیلی شخصی است و هیچ ربطی به سرنوشت کشورم ندارد. نوشتهی معین را خواندم میبینم راست میگوید. سپینود را هم که میخوانم میبینم راست گفته. به کی باید اعتماد کنم؟ به شیخ یا به سید؟ من که هیچوقت نه این را خواستم و نه آن را باور داشتم. اگر همهشان دروغ بگویند چه؟ این بازی دستبندهای سبز چیست؟ مد طرفدارهای کروبی کدام است؟ چی میپوشند آنها؟ یعنی او که از این بازیها ندارد حرفاش صادقانهتر است؟ حرفهای دیشب به نظرم شعارهای بزرگ توخالی آمد. کسی که آنطور تند و بیمحابا دولت قبلی را نقد که چه عرض کنم به گند میکشد، مرا میترساند. مرا مشکوک میکند. کسی که از آزادی زنان بگوید مرا به خودش مظنون میکند. آنکه از رابطه با آمریکا میگوید. . . ته دلم دوست دارم موسوی را باور کنم. حتا من از این بازی روبان سبز خوشم میآید. مرا یاد تمام بازیهایی میاندازد که نشد بکنم. که گم شد توی انقلاب و جنگ و بگیر و ببند بعدش. که با آن مقنعههای چانهدار و روپوشهای بلند که میپیچید توی دست و پایمان، نشد که بدویم یا هیاهو کنیم. اما باز از خودم میپرسم حالاست وقت بازی؟ آیا مرا ابزار کردهاند؟ دارند از عقدههای دل من برای بالا رفتن خودشان استفاده میکنند؟ میترسم من هم دچار همان تفکر احمقانهی "همه سر و ته یک کرباسند" بشوم. بند سبز را از دور دستام باز میکنم. اما عکس موسوی را از پشت ماشینام برنمیدارم. نه به خاطر این که هوادار دو آتشهاش باشم. فقط به خاطر این که به آدمهای این شهر مرده و بیاعتنا یاد بدهم عقیدهشان را با شجاعت بگویند. خودشان را این همه قایم نکنند. خودشان را بریزند بیرون. این همه فقط و فقط سرشان به خودشان گرم نباشد. تا بدانند زندگی چیزهایی دارد، لحظاتی غیر از لباس و طلا خریدن، غیر از فرش زیر پا را هی عوض کردن، غیر از پشت سر زن تنهای همسایه حرف زدن. دوست دارم به تمام آنها که توی خیابان به من میخندند، به آن زنهای دیروز صبح که با ترس و تمسخر به عکس پشت ماشین من نگاه میکردند، چیزهایی حالی کنم تا زندگیشان رنگ بگیرد. تا زندگی من هم کنار آنها آرام بگیرد. برای این چیزهاست که رای میدهم. که بحث میکنم با مردم. برای این که میخواهم باشم. تلاشام مظلومانه و خندهدار است. هست؟ نیست؟ نمیدانم. من میخواهم نفس بکشم. دل بستهی تغییری کوچک هستم. بدون درد و خونریزی. نمیخواهم مثل مادرم باشم که سی و چند سال پیش چادرش را به دندان گرفت و با مشت گره کرده رفت توی خیابان. آنها احساساتی شدند. من نمیخواهم گول روبان سبز را بخورم. نمیخواهم گول وعدههای شیخ را بخورم. بعد باز میپرسم کسی سعی دارد گولم بزند؟
محسن رضایی در سخنرانی انتخاباتیاش در شبکهی اول گفت:
با حل مشکل مسکن ما با یک تیر در واقع سه هدف میزنیم. اول این که اشتغالزایی میکنیم، دوم این که مشکل اقتصادی را حل میکنیم و سوم این که مشکل مسکن را برطرف میکنیم.
اول: همسایهی کناری کافهی سپینود و آراز میگوید من رای نمیدهم. سینهاش ستبر است و گوش راستاش چنان خرد شده که سوراخاش معلوم نیست. سپینود به آرامی حرف میزند، با لبخند و سعی میکند قانعش کند. من بلد نیستم درست حرف بزنم. بلد نیستم استدلال کنم. خودم میدانم چرا میخواهم به موسوی رای بدهم اما بلد نیستم دیگران را قانع کنم. این وقت ها عصبانی میشوم یا به خودم فحش میدهم یا گریهام میگیرد. خیال میکنم گفتن ندارد. چیزی را که هر روز میبینیم گفتن ندارد. به آقای همسایهی سپینود میگویم معلوم است شما ورزشکارید. سینهاش را میدهد جلوتر و سرش را به نشانهی تواضع میاندازد پایین. آراز میگوید پونه یک جلسهی دیگر بیاید رای این آقا را به نفع خودمان برمیگرداند. بعد میخندد. آراز که میخندد نگاهاش پشت شیشهی عینکاش محو میشود. سپینود به آقای همسایه از اتفاقات خوب دوران خاتمی میگوید. از آزادی فکر و فرهنگ.
دوم: دختر بیست و چند ساله است. میگوید "سووشون" را دارید؟ میگویم دیگر چاپ نمیشود. میپرسد چرا؟ میگویم فعلا چاپ نمیشود، شاید با رایی که میدهیم اوضاع تغییری بکند. میگوید من رای نمیدهم. میپرسم چرا؟ میگوید هیچ فرقی ندارد. همه سر و ته یک کرباسند. میگویم اینطور نیست. حق انتخاب را از خودتان نگیرید. میگوید مگر زمان خاتمی که این همه ملت رای دادند چه شد؟ خون میدود توی مغزم. آزاده پشت سرم ایستاده. شال سفید انداخته و عینک قاب مشکیاش را انگار دستاش گرفته. میگوید فرقاش خیلی ساده است. زمان خاتمی "سووشون" چاپ میشد و حالا نمیشود. با یک انتخاب درست باز سووشون چاپ میشود.
دختر به فکر میرود.
سوم: ساعت ده و پنجاه دقیقهی شب است. جمعه دوم خرداد سال 88. اینها را مینویسم تا بماند برای روزهای خیلی بعد. با آزاده رفته بودیم پیش سپینود. خیلی خوش گذشت. خیلی خندیدیم. سپینود و آراز کافهشان شبیه ستاد انتخاباتی موسوی شده. چند پوستر از آنها میگیرم. فردا ماشینام را میشورم. عکس موسوی را میچسبانم پشت شیشهی ماشین. اگر آقای "الف" اجازه بدهد یکی هم میچسبانم روی دیوار کتاب فروشی. این چند روز تا انتخابات را دوست دارم. این هیجان را دوست دارم. به بعدش فکر نمیکنم. به روزی که نتایج اعلام میشود. چیزی از ترسام اینجا نمینویسم. به چیزی فکر نمیکنم. فقط حالا که آرام گرفتهام و نشستهام در تاریک روشنای اتاق و صدایی نیست جز صدای جغدی که از دور هوهو میکند و عبور گاه گاه ماشینها یا صدای لخ لخ پای عابری، در این ساعات آخر شب، از خودم میپرسم برای چند تا از آدمهایی که در ایران زندگی میکنند چاپ شدن یا نشدن کتابی مهم است؟ چند تا از ما فرهنگ و فکر برایمان اهمیت دارد؟ و چند نفر از ما روحمان را به چند هزار تومان میفروشیم؟ جوابش را نمیدانم و این مرا میترساند.