تبليغاتX
كتاب در خانه

 

حسین سناپور: امسال نقض غرض راه اندازي جايزه گلشيري است. موانع برگزاري جايزه به جاي خود (مثل ندادن مکان برگزاري، که اتفاقاً مهم است و نشان مي دهد هر فعاليتي به حداقل هايي براي دوام احتياج دارد)، مساله ندادن جايزه يي است که نيت بانيان و برگزارکنندگانش انتخاب کتاب برتر از ميان کتاب هاي موجود بوده است، و بدتر از آن بيانيه يي که ادبيات داستاني امسال ما را (و شايد سال هاي قبل و بعد را هم به زعم خود) سطحي و ضعيف مي داند و ناشران را از انتشار کتاب هايي اينچنين پرهيز مي دهد. شخصاً دو سه مجموعه داستان از نامزدهاي بنياد گلشيري را بيشتر نخوانده ام. اما مي توانم با اطمينان و بدون اکراه دو مجموعه را به عنوان مجموعه هاي اول و مطلق امسال انتخاب کنم و حتي آنها را جزء بهترين هاي اين چند سال در رشته خودشان بدانم. (به صراحت بگويم، منظورم ها کردن پيمان هوشمندزاده و مردي که گورش گم شد حافظ خياوي است.) اما مساله فقط انتخاب اين دو کتاب نيست. تا آنجا که از دوستان جدي و معتمد داستان نويس ام شنيده ام، در ميان نامزدهاي امسال بنياد، سه چهار کتاب ديگر هم بوده اند که به راحتي و با سليقه هاي متفاوت مي توانستند برنده هر کدام از اين دو جايزه باشند. حتي در بخش رمان اول هم به گمان من رمان هاي خوبي بوده اند که باز شايسته اين جايزه باشند. تنها بخش ضعيف اين دوره بخش رمان هاي مطلق است، که اين هم البته به معناي اين نيست که هيچ کتابي در اين بخش، لااقل به طور نسبي شايسته اين جايزه نبوده است. خلاصه کنم. من که در نوشتن آيين نامه جايزه مشارکت داشته ام، در جريان تلاش ها و بحث هاي برگزارکنندگان در برخي از دوره هاي پيشين بوده ام، تعدادي از کتاب هاي نامزد جايزه را خوانده ام، از نزديک حرف هاي گلشيري درباره لزوم دادن اين جايزه را شنيده ام، موج بلند و رو به فزوني داستان نويسي مان را در اين سال ها به وضوح ديده ام و مي بينم، بيانيه داوران اين دوره و جايزه ندادن شان را نه فقط غيرمنصفانه و دور از واقعيت، بلکه نقض غرض جايزه گلشيري مي دانم.

یونس تراکمه: جايزه گلشيري تا سال 1386 و براساس همين خواست گلشيري، داوران را مکلف مي کرد که به جز در مورد کتاب هاي اول در ساير موارد از ميان نامزدهاي اعلام شده حتماً برنده يا برندگاني را اعلام کنند. در سال 86 با توجه به سير نزولي کيفيت آثار منتشرشده اين مساله براي گروه کاري جايزه مطرح شد که اگر گلشيري بود و با اين شرايط مواجه مي شد باز هم بر آن نيت و نظر خودش مي ماند. به همين دلايل در آن سال گروه کاري، متشکل از آقاي حسين سناپور و خانم نسترن موسوي و من، اقدام به تهيه آيين نامه جايزه کرد که در اين آيين نامه به داوران هر دوره از جايزه اجازه داده شد اگر به اتفاق به اين نتيجه رسيدند که هيچ کتابي برنده نيست، آن را اعلام کنند.
. . . بدتر از آن اينکه دوستان حرفه يي ادبيات، که هيچ کاري جز خواندن و نوشتن ندارند، در مرحله نظرسنجي جايزه گلشيري از ميان کتاب هاي منتشرشده در سال 86 فقط دو يا سه کتاب را قابل خواندن تشخيص داده و امتياز داده اند و وقتي با اعلام نظر نهايي داوران مواجه شدند اعتراض مي کنند همان دو سه کتاب شاهکار هستند و بايد برنده اعلام مي شدند.

+ یکشنبه بیستم بهمن 1387 8:42 بعد از ظهر _ |

 

دلم برایت تنگ شده. حالم خوب است. امروز نرفتم سر کار. آن‌قدر کارهام روی هم تلنبار شده بود که . . . آن‌قدر دیر جنبیدم که از رفتن منصرف شدم. هوای این‌جا خوب است. آفتابی است. من امروز می‌نویسم. می‌خوانم. آرایشگاه می‌روم و باز موهام را کوتاه می‌کنم. کوتاه‌تر از دفعه‌ی پیش. با چتری‌های نامنظم تا شبیه خیابان خواب‌های پاریس بشوم. من پاریس را ندیده‌ام. مثل لندن که ندیدمش و حتا فروشگاه "دی تو دی" را در دوبی. من همیشه یادم می‌رود که دوبی شهر است یا کشور. همین حالا هم یادم رفته. این زیاد برایم مهم نیست. مهم برایم این است که امروز پر شده‌ام از کلمات. بعد هی کم و کم می‌نویسم. این هفته که بیاید چیزکی روی کار پدرام رضایی‌زاده هم خواهم نوشت. از کار او هم خوشم نیامد. عوضش حسد کیمیایی به نظرم خوب بود. زبان معرکه‌ای داشت و من خیال می‌کردم کیمیایی فقط بلد است قیصر بسازد. دیروز با سپینود خیلی حرف زدم. گفتم که خواب محمود را دیدم و توی خواب گریه کردم. او هم از خواب‌هایی گفت که در بیداری می‌بیند. حق ندارم اگرنه می‌نوشتم کابوس‌هایش. بعد درباره‌ی گلشیری گفتیم و بنیادش و سناپورش و این که سناپور خوب گفته بود و اگر خود گلشیری بود حالا چه می‌کرد با این سانسورچی‌های فلان فلان شده‌ی مزدور و نویسنده‌های فلان فلان شده‌ی خودبزرگ‌بین و مای فلان فلان شده‌ی تنبل. حق ندارم اگرنه می‌نوشتم. . . چیزی غیر از تنبل می‌نوشتم. تنبل مودبانه‌اش می‌شود و کم است برای وقت‌کشی که من می‌کنم. بعد باز گفتیم که اگر گلشیری خودش بود چشم می‌بست روی همین کارهای متوسط که نوشته می‌شوند؟ چشم می‌بست به همین جرقه‌های گاه و بی‌گاه که لحظه‌ای روشن می‌کنند و بعد باز می‌روند توی تیرگی گم می‌شوند؟ یعنی می‌گفت. . . آن‌طور با آن صدای عجیب و غریبش که من سال‌ها پیش از سایت سردوزامی شنیدم، صدایی که انگار از ته ته تیرگی می‌آمد بیرون، از خیلی سال‌ها پیش می‌آمد بیرون و می‌خواست که پاره کند، سوراخ کند و یقه می‌گرفت و می‌پرسید "ناله می‌کنی؟ چس ناله می‌کنی؟" بعد با همان صدا می‌گفت خانم‌ها، آقایان دکان ادبیات تعطیل است؟

بعد من پرسیدم شاید لازم بود تا نویسنده‌های ما کمی به خودشان بیایند یا مثلا لازم بود که دهن کجی کنیم به سانسور یا . . . یای دیگرش را نمی‌دانم یا می‌دانم و گم می‌شود توی هیاهویی که این روزها، همه‌ی روزها، همیشه توی سرم برپاست. به شعور خودم گاهی شک می‌کنم. وقتی کاری را می‌خوانم و از سطحی بودنش دلم به هم می‌خورد و بعد نقدها را می‌خوانم. به‌به‌ها و چه‌چه‌ها و صدای این نسل و آن نسل شدن. به شعورم شک می‌کنم و به بودنم توی این شش هفت سال اخیر. بعد می‌بینم حالم از هرچه ناشر و روزنامه هست به هم می‌خورد و بعد گوشی را برمی‌دارم تا زنگ بزنم نشر چشمه و بگویم کارم چه شد؟ و زنگ بزنم به آشتی ملی تا بپرسم یادداشتی را که فرستادم برایشان چه شد؟ بعد گوشی را این دست و آن دست می‌کنم و همان دم یاد کامران و هومن میفتم و زنگ به مریم می‌زنم و به همه‌ی این کابوس‌ها می‌خندم، به گریه‌هایم توی خواب، می‌خندم. من خوبم. امروز روز نوشتن است با این آسمان آفتابی و سوز سردی که هوا توی خودش دارد. دلم برایت تنگ شده.

 

+ پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 1:12 بعد از ظهر _ |

 

یادداشتی بر پری فراموشی اثر فرشته احمدی

 

"پری فراموشی" سومین اثر فرشته‌ی احمدی نویسنده و منتقد و هم‌چنین داور جايزه ادبي « روزي روزگاري» است. او در کارنامه‌ی خود پیش از این، داستان کودکانه‌ی "بی‌اسم" (سروش 1380) و مجموعه داستان کوتاه "سارای همه" (نشر قصه 1383) را دارد. رمان اخیر احمدی توسط نشر ققنوس در 230 صفحه با شمارگان 2200 نسخه و به بهای 3800 تومان منتشر شده است.  "پری فراموشی" داستان دختر آشفته حالی است که روایت خود از زندگی و رابطه‌اش با پدر و نفرتش از مادر و پیش‌تر عشق و ازدواجش را نقل می‌کند. داستان با تصویری زیبا از آرزوی بازگشت راوی به زهدان مادر و جا گذاشتن همه‌ی چیزهایی که در عالم واقعیت گریبانش را گرفته شروع می‌شود. راوی اول شخصی که با هوشیاری انتخاب شده است. چرا که هیچ کس نمی‌توانست آن‌قدربه شخصیت اصلی داستان نزدیک شود تا روایت کننده‌ی آن همه خیالات و تصاویر مالیخولیایی باشد. این همه در ابتدای کار به ما نوید اثری قوی و پرکشش را می‌دهد. اما باید دید نویسنده تا کجا موفق بوده داستان را درست پیش ببرد.

راوی در همان صفحات آغاز ما را با چند اسم آشنا می‌کند. مادر، پدر، ارسطو و مانی. هر کدام از این‌ها به علاوه‌ی خود راوی قرار است نقشی در داستان داشته باشند.  اما حضور پر رنگ راوی مانع از امکان نزدیک شدن خواننده به دیگر شخصیت‌های داستان می‌شود. اگرچه انتخاب راوی اول شخص و قالب مونولوگ برای داستانی که بر پایه‌ی روان‌شناسی آدم‌ها نوشته می‌شود، انتخابی حرفه‌ای به نظر می‌رسد اما گاه ممکن است راوی اول شخص وسعت دید خواننده را محدود ‌کند. مثل اتفاقی که در "پری فراموشی" افتاده است. یعنی با وجود تمام تصاویر خیال پردازانه‌ی راوی و تلاش آشکار نویسنده برای عمیق شدن در داستان، باز خواننده در سطح می‌ماند، چرا که امکان تحلیل و تفسیر ماجرا از جهات گوناگون از او گرفته شده است. نمونه‌ی موفق راوی اول شخص را می‌شود در "خشم و هیاهو" خواند. به خصوص در فصل اول که "بنجی" پریشان‌گو روایتش را می‌گوید، زبان غیر منطقی، نگاه به شدت انتزاعی و تحلیل‌هایی که از وقایع دارد بستری را آماده می‌کند تا خواننده به گفته‌هایش شک کند یا در آن‌ها دقیق شود. فرصتی که در "پری فراموشی" از خواننده گرفته شده است. به طور مثال مادر در این رمان زنی وسواسی؛ دروغگو، سطحی و پرگوست.  این تصویری است که راوی از او می‌سازد و ما باید باور کنیم. نویسنده ما را با تصویرهای خیالی و ذهنی‌گویی‌های راوی به توپ می‌بندد و هیچ فرصتی برای تجزیه و تحلیل به ما نمی‌دهد.

 

 . . . تا چهره‌ٔ هنرپیشهٔ زن صفحهٔ تلویزیون را پر کرد، مادر گفت: "چه دندان‌های سفیدی دارد!" زن گریه می‌کرد، به خاطر از دست رفتن اوقاتی که قدرشان را ندانسته بود. کف دست‌هایش را بالا آورد و گفت: "دستم خالی خالی است." مادر آه کشید: "چه ناخن‌های گرد قشنگی!" مادر به آشپزخانه رفت اما گاهی سرک می‌کشید ببیند زن را نشان می‌دهد یا نه. گفت: "شبیه یک کسی است. یادم نمی‌آید کی."

پری فراموشی/ صفحه‌ی 61

 

تصویر تلویزیون دیدن راوی هم‌راه مادرش و برخورد سطحی مادر با فیلمی که می‌بیند، نمایی دم دستی و کلیشه شده است و تنها تاکید چند باره‌ی راوی بر نفرتش از مادر. نفرتی که حتا خود راوی هم نمی‌داند دلیلش چیست:

 

به ارسطو گفتم معنی این چیزها از دور و نزدیک خیلی متفاوتند. ممکن است خیلی هم بد به نظر نرسد که مادر زیاد چای بخورد، زیاد حرف بزند و دایم با دستمال اثر انگشت‌ها را از روی یخچال و پیشخوان آشپزخانه پاک کند، طوری که بقیه هنگام برداشتن استکانی برای خوردن چای یا برداشتن بطری آب سرد احساس کنند در حال ارتکاب جرمی هستند.

پری فراموشی/ صفحه‌ی 61

 

اما مشکل این‌جاست که خواننده هم در این نادانی با راوی هم‌راه می‌شود و نتیجه این که از نیمه‌ی بخش اول به بعد، داستان با تمام تصاویر زیبایش به تکرار می‌افتد. شاید اگر راوی دلیل پریشانی‌اش را نمی‌دانست اما خواننده در طی داستان دلیل این حالت سودایی و نفرت از مادر را پیدا می‌کرد آن کنش و واکنشی که باید اتفاق بیفتد تا داستان پیش برود، ایجاد می‌شد. متاسفانه یا خوش‌بختانه "پری فراموشی" این قابلیت را داشت. چرا که راوی ما نه مثل "بنجی" خشم و هیاهو یک‌سره مجنون است که از او انتظار هیچ گزارش منطقی نرود و نه یک‌سره عاقل تا مثلاً نشود که در حرکات رفت و برگشتی‌اش به گذشته و حال، خاطراتی را نقل کند که کلیدی باشند و چه‌گونه بودن و شدن این آدم‌ها را برای ما روشن کند.

 راوی می‌توانست در حالتی ناخودآگاه  با نقل ماجراهایی از جانب دیگر شخصیت‌های داستان خواننده را به یک نتیجه‌گیری منطقی و قابل اعتماد برساند، تا خواننده در سراسر داستان از این که حق تصمیم‌گیری در مورد آدم‌های داستان را ندارد این همه احساس خفقان نکند. یا اگر فرصتی پیش می‌آمد تا کمی از راوی اول شخص فاصله بگیریم، مثلاً این امکان پیش می‌آمد که میان گفت‌وگوها یا برخوردها، به جهان‌بینی آدم‌های دیگر داستان هم برسیم شاید دلیل نفرت دختر از مادرش هم روشن می‌شد. مادر اگرچه مجموعه‌ای از خصوصیات منفی است اما شخصیتی نفرت‌انگیز ندارد یا اگر هم چنین تاثیری بر راوی داشته دلیلش آشکار نیست. یعنی ما با رمانی مواجه هستیم که انگار با ساختار داستان کوتاه نوشته شده است. ما از شناسنامه و گذشته‌ی راوی بی‌اطلاعیم و فقط با برشی از زندگی آدم‌ها طرفیم.  در حالی که این داستان با فضایی که ساخته قابلیتش را داشت تا راوی جا به جا به گذشته‌اش برگردد و اطلاعاتی واقعی به ما بدهد تا خواننده بتواند با منطقی که داستان برایش ساخته به نتیجه برسد. به طور مثال در داستان معروف "سی‌بل" که اتفاقاً راوی هم به آن اشاره کرده و حتا این تصور می‌رود که نویسنده نیم نگاهی هم به آن داشته است، علت جنون شخصیت داستان کاملاً روشن است. مادر سی‌بل در کودکی او را شکنجه می‌کرده است. مادر سی‌بل روان‌پریشی حرفه‌ای بود و تنها یکی از آن کارهایی که او با دخترک می‌کرد کافی بود که آدمی را تا مرز جنون پیش ببرد. اما پری فراموشی ما چه تصویری از گذشته‌اش می‌دهد؟ او اتفاقاً مدام درگیر زمان حال است. در حال زندگی می‌کند و خیالاتش اگرچه زیباست اما گشایشی در کار داستان ایجاد نمی‌کند. خاطرات راوی در حد طرح صورت مسئله‌ای می‌ماند. مادری وسواسی و دروغگو، پدری آسیب‌پذیر و پسری که تنها تصویر عاشقانه‌ای که از گذشته‌اش داریم وقتی است که با لباس زورو می‌پرد جلوی دخترک. انگار نویسنده نمی‌خواهد از این پیش‌تر برود و در تحلیل و تفسیر موقعیتی که پیش آمده عاجز است یا ضرورتی به آن نمی‌بیند. این می‌شود که تصاویر وهمی و ذهنی‌گویی‌های زیبای راوی تبدیل می‌شود به چیزی اضافه و کسالت‌بار که مدام تکرار می‌شود بی آن که داستان را پیش ببرد. به طور مثال از گفت و گوهای راوی با مانی که شب‌ها در لباس زورو ظاهر می‌شود این انتظار می‌رود که گذشته‌ی رابطه‌ی آن‌ها با هم روشن شود، در حالی که تا پایان ماجرا معلوم نیست چرا دخترک آن‌طور شیفته‌ی مانی است. حتا وقتی دست‌های غریبه‌ی او و لباس نارنجی‌اش را در کتاب فروشی و در عالم واقعیت می‌بیند و از او دل‌زده می‌شود و باز به خیال او پناه می‌برد، در این خیالاتش هیچ تصویری از گذشته نیست تا معلوم شود این دل بستگی به سبب چیست. داستان همین‌طور آغشته به هذیان و خیال پیش می‌رود تا برسد به جایی که درست وقتی راوی با منطق خودش از ازدواج با مانی منصرف شده است، در فصل بعد بی هیچ توضیحی با او ازدواج کند.

 

بعد به این فکر پیچیده چسبیدم که حتی اگر مرا به عنوان همسرش بخواهد، حتی اگر همان‌طور که مادر انتظارش را داشت همین روزها برای خواستگاری درِ خانه‌مان را بزنند، حتی اگر با مادرش غرق گفتگویی طولانی درباره‌ام باشد، با آنچه او برایم هست، بسیار متفاوت است. و جریان تکامل احساسش درباره‌ام از نوع خیالبافانه که بسیار مشتاق‌ترش هستم به نوعی زندگی عاقلانه و زن و همسرداری ختم می‌شد.

پری فراموشی/ صفحه‌ی 75

 

خواننده در فصل دوم ناگهان با خانم مهندسی مواجه است که هم کار خانه می‌کند، هم شوهرداری، هم نقشه‌کشی و هم بالا سر کارگرها می‌ایستد. آیا از معجزه‌ی عشق مانی است که او ناگهان آرام گرفته و دیگر از تظاهرات بیرونی جنون آمیز خبری نیست؟ یا فشاری از بیرون او را وادار کرده به چنین قالبی تن دهد؟ و اصلاً کدام نیرو پیش از این توانسته او را مجاب کند که حالا این‌طور مهارش کرده است؟

ضرورت وجود آدم‌ها در "پری فراموشی" فقط تا آن‌جایی است که نویسنده بخواهد و "ضرورت داستانی" به عنوان نیرویی خودآگاه و کنترل کننده بر داستان مورد توجه قرار نگرفته است. مثلاً دکتر ارسطو ناگهانی و درست در موقعیتی که ساخته شده بود تا اتفاق داستانی پیش بیاید غیبش می‌زند. معلوم نیست ارسطو قرار بود چه تاثیری روی راوی یا حتا خواننده بگذارد؟ اصلا چرا روان‌درمانی که آن‌طور به مسئله‌ی بیمارش آغشته شده است، ناگهان ناپدید می‌شود؟ انگار نویسنده هر وقت اراده کرده کسانی را وارد داستان می‌کند و کسانی را از سر راه برمی‌دارد. حتا مرگ مادر هم بی‌مقدمه، ناگهانی و بی‌تاثیر است.

ما با راوی آشفته حالی مواجه هستیم که مدام درگیر تصاویر ذهنی خودش است. تا این‌جا داستان درست پیش می‌رود اما وقتی قرار می‌شود تصاویر به هم مربوط شوند تا به نتیجه برسند، روایت دچار اختلال می‌شود. از طرفی لحنی که نویسنده برای راوی انتخاب کرده، لحنی متعادل و منطقی نیست. لحن راوی زیادی قاعده‌مند است. حتا توالی اتفاقاتی که به خاطر راوی می‌آیند چندان به هم ریخته نیست و این با منطق داستان جور در نمی‌آید.  لحن راوی پریشان حال باید که با مادر که در جناح مقابل او قرار گرفته و اصولاً آدم دیگری است تفاوت کند، در حالی که در تک گویی مادر در بیمارستان، می‌بینیم تشخیص مادر از دختر با تکیه بر لحن‌شان به سختی صورت می‌گیرد.

 گاه نیز زیادی منطقی بودن راوی و تسلط او بر خواننده باعث گیجی خواننده می‌شود. راوی معمولاً قضاوتی قاطع در مورد مسائل اطرافش دارد. رفتاری که با ارسطو می‌کند کاملاً برنامه‌ریزی شده است. نقاط ضعف مادرش را خوب می‌شناسد و نفرتش از او و وابستگانی مثل "حاج خانم" برای خودش کاملاً تعریف شده است. اما همین راوی با این ویژگی‌ها ناگهان اطلاعات عجیب و غریبی به ما می‌دهد که با پیشینه‌ای که از او داریم جور نیست.

 

بعد از مرگ پدر، کفش‌هایش را برداشتم و فندک قرمزش را. پرسیده بودم: "کمی زنانه نیست؟"

"زنانه مگر چه عیبی دارد؟ زنانه‌ها که قشنگ‌ترند. اگر ایراد نمی‌گرفتند، مثل بلوز تو را هم تنم می‌کردم."

روی تور دور یقه‌ام دست کشیده بود.

"این که خیلی بهتر از این یقه انگلسی‌های زمخت است. این جایش را هم دوست دارم."

چاک کوچک لبه‌ی آستینم را می‌گفت. از گوشه‌ی چشم نگاهش کرده بودم:

"فکر نمی‌کنم خیلی برازنده‌ٔ شما باشد."

پری فراموشی/ صفحه‌ی22

 

راوی در پدرش دنبال "اداهای" مردانه است. جایی از "کفش‌های تخت مردانه که جیرجیر کف چوبی را در می‌آورند و چرمشان بوی خوبی در هوا می‌پراکند"[1] می‌گوید و در ادامه از وقتی می‌گوید که می‌ترسیده پدرش به اندازه‌ی کافی قهرمان نباشد[2].  تا این‌جا خواننده به نتیجه می‌رسد که راوی درگیر نگاه جنسیتی است و مردانگی در قدم اول برایش تجسمی از بعضی نشانه‌های ظاهری و قراردادی است. چنان که "مانی" پسری که دوستش دارد را هم در لباس زورو، با اسب سیاه و هیبتی مردانه می‌بیند. اما همین راوی با همین تعریف که نویسنده از او برای ما ساخته است، بی هیچ مقدمه‌ای در جایی دیگر از خود رفتاری فراجنسیتی نشان می‌دهد. و البته نمی‌شود این گیجی در روایت را به پای فراموشی پری داستان گذاشت.

 

رد نقابش توی صورت آفتاب‌سوخته‌اش سفیدتر مانده بود، مثل زن‌های بندری. وقتی گفتم بدش آمد.

"تو که کتابفروشی داری و لابد اهل علم و معرفتی، نباید زنانه‌ و مردانه برایت مهم باشد."

"مهم است، زنانه‌ها مال تو، مردانه‌ها مال من."

پری فراموشی/صفحه‌ی27

دیگر این که چون ما از گذشته‌ی آدم‌های داستان و مراحلی که پشت سر گذاشته‌اند تا بشوند چیزی که ما شاهدش هستیم، بی‌خبریم، گاه داستان دچار پرش می‌شود. مثلاً بخش اول و دوم داستان، به نظر دو بخش مجزا می‌آیند که بین آن‌ها خلائی وجود دارد. فضایی خالی که می‌بایست با اتفاقاتی که باعث تغییر یا تسلیم راوی شده بود، پر می‌شد.  

 در پایان به رغم همه‌ی  این‌ها که گفته شد، نمی‌توان تلاش فرشته احمدی را برای خلق تصاویر خیال‌انگیز و گاه تاثیرگذار که لحظاتی موفق را به وجود آورده‌اند و نگاه تازه‌ی نویسنده  به روابط انسانی، که باعث شده‌ "پری فراموشی" تبدیل به اثری درخور توجه شود، نادیده گرفت.



[1] پری فراموشی- صفحه‌ی 22

[2] پری فراموشی صفحه‌ی 23

 

+ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 5:34 بعد از ظهر _ |

 

آقای رئیس سلام. امیدوارم حالتان خوب باشد. حال خودتان و هفت پشتتان خوب خوب باشد. امیدوارم  حال بد من اوقات شما را تلخ نکند. راستش قصدم این نیست خاطرتان را مکدر کنم اما خب ما که جز شما کسی را نداریم. شما همیشه یار مظلومین و مستصعفین بودید. این را می‌شود از سفرهایی که مدام به روستاها و شهرستان‌ها دارید، فهمید. شما حتا به یاری مظلومین جهان هم هی می‌شتابید، این را هم می‌شود از حمایتتان از مردم غزه فهمید. برای همین است که من گاهی برایتان نامه می‌نویسم. گاهی که غمگین می‌شوم یا مثلا کم می‌آورم یا قاتی می‌کنم. نه این که من فقط این‌طور باشم‌ها، نه. تقریباًً همه‌ی ملت ایران هر وقت به بن‌بست می‌خورند یاد شما می‌افتند و نام شما را با یک حالت خیلی خاصی از بین دندان‌هایشان می‌گویند. چون همه‌ی چیزها انگار یک سرش به شما بند می‌شود بس که شما حضورتان همه جا خیلی پر رنگ است. و مردم ایران هر روز یاد شما می‌کنند، بس که مردم ایران هر روز به بن‌بست می‌خورند.

آقای رئیس غرض از مزاحمت این بود که می‌خواستم بگویم سه روز پیش یکی از دانش‌آموزان مدرسه‌ی شهید بهشتی مُرد. مدرسه‌ی شهید بهشتی را که حتماً می‌شناسید. حتا اگر خودتان و ایل و تبارتان رنگش را ندیده باشید، لابد اسمش را شنیده‌اید. مدرسه‌ی شهید بهشتی همان مرکز تیزهوشان است. جایی که انگار قرار است نخبگان کشور را جمع کنند تا مثلاًً بشوند آینده‌سازان این کشور. آقای رئیس می‌خواستم به عرض برسانم که آینده‌سازان ما به آینده نرسیده گاه پرپر می‌شوند.

اتفاق تقریباً به شوخی شبیه بود. یک جور مسئله‌ی طنزآمیز که فقط ممکن است در خاک پر گه‌هری مثل خاک ما بیفتد. شوخی بی‌نمکی که یک سرش به شما وصل می‌شود. باور می‌کنید؟ یک بچه‌ی پانزده ساله پرت شود توی هوا، معلق بزند و گرومپی بخورد زمین و مغزش صاف شود و این همه یک جایش به شما مربوط باشد؟

ماجرا از این قرار است که "ف" دانش‌آموز سوم راهنمایی مدرسه شهید بهشتی یک‌شنبه آخرین امتحانش را می‌دهد. آخرین امتحانی که می‌شد یک‌شنبه نباشد اگر شما امتحانات دوشنبه‌ی قبل از تاسوعا عاشورا را لغو نمی‌کردید. فکرش را بکنید اگر یک‌شنبه امتحانی در کار نبود "ف" مثل همیشه ساعت دو بعدازظهر تعطیل می‌شد، شیطنت کودکانه‌اش گل نمی‌کرد، سوار اتوبوس‌های سرویس می‌شد و شاید همین حالا که من دارم برایتان می‌نویسم سر کلاس درس کنار دوستانش بود. اما این‌طور نشد. "ف" امتحانش را داد و جای این که هم‌راه بچه‌های دیگر با سرویس به خانه برود، وقتی دید تا ظهر خیلی وقت دارد با چند تا از دوستانش توی حیاط بزرگ مدرسه مشغول فوتبال شد. آن‌قدر توپ را دواند و هی خودش دنبال توپ دوید که خسته شد و خواست برگردد خانه. او و دوستانش رفتند آن طرف جاده. جاده‌ی باریک دو طرفه‌ای که شما در آخرین سفرتان به استان ولایت‌مدار ما می‌خواستید به دلیل بودن سه مرکز آموزشی در آن نقطه هم جاده را عریض کنید و هم پل هوایی بزنید. دو سال گذشت و از پل خبری نشد. عریض کردن جاده هم تا عملیات خاک برداری پیش رفت و متوقف شد و جاده‌ی باریک تبدیل شد به جاده‌ی باریک‌تری که دیگر حتا شانه‌ی خاکی هم نداشت و کنارش مثل پله گود و فرو رفته بود تا هیچ ماشینی نشود که منحرف شود و بزند به خاکی.

آقای رئیس باقی ماجرا چیز قابل عرضی نیست. همین‌قدر بدانید که "ف" وقتی از خیابان می‌گذشت خیلی اتفاقی خورد به پرایدی که با سرعت از رو به رو می‌آمد. همین‌قدر بدانید که "ف" له و لورده شد. شما می‌دانید آدم‌ها چه‌طور له می‌شوند. شما هر روز دارید از تلویزیونتان تصویر بچه‌های له شده‌ی غزه را نشان می‌دهید. این چیزها برای شما آشناست. برای ما هم. . .

بد نیست یک چیزی را هم بدانید. ده سال پیش پدر همین بچه در همین جاده با وانت باربریش که تنها وسیله‌ی معاشش بود با کامیونی سر شاخ شد. احتمالاً همین روزها در یکی از طبقات آسمان پدر و پسر هم‌دیگر را ملاقات می‌کنند. اما خیال نکنم این چیزی از درد مادر داغ‌دیده‌ کم کند.

آقای رئیس فکرش را بکنید، اگر شما نمی‌آمدید به استان ما، اگر قرار نبود جاده را عریض کنند، اگر قول پل هوایی را نداده بودید، شاید به عقل ناقص و محدود مدیر مرکز شهید بهشتی می‌رسید که به سبک و سیاق چلوکبابی‌های بین راه دویست متر مانده به مدرسه با خط درشت روی تابلویی بنویسد محل عبور دانش‌آموز.

اما انگار مدیر شهید بهشتی که از قضا کاروان سالار زائرین مکه و کربلا هم هست به اندازه‌ی یک قهوه‌چی بی‌سواد هم شعور نداشت. اوج بی‌شعوریش وقتی بود که دیروز در مراسم تدفین به بچه‌های چهارده پانزده ساله ‌گفت شما چرا دوستتان را نجات ندادید؟

خلاصه این که ماجرا از این قرار بود. خواستم به عرض برسانم تا بدانید در گوشه و کنار مملکت چه می‌گذرد، اگر نه قصد آشفتن خاطرتان را نداشتم. شما با خیال راحت به حل بحران اقتصادی آمریکا و جنگ در غزه بپردازید. دیگر زیاده عرضی نیست. سلام و دعای ما را خدمت حسن آقا نصرالله هم برسانید.

مرگ بر آمریکا

مرگ بر اسرائیل

مرگ بر منافق

مرگ بر صدام یزید کافر

قربان شما یک شهروند خوش‌بخت و سرافراز ایرانی

 

+ سه شنبه یکم بهمن 1387 7:56 قبل از ظهر _ |