تبليغاتX
كتاب در خانه

 

یادم نمی‌آید هیچ این همه خوش‌بخت باشم. هیچ وقت. زندگی‌ام شده خواندن و نوشتن و بیش‌تر هم خواندن.

مردم را دوست دارم. باورم نمی‌شود و خوش‌بختی‌ام آن‌قدر به نظر خودم عجیب و غریب می‌آید که می‌ترسم زیاد به آن فکر کنم یا حتا خجالت می‌کشم که درباره‌اش با کسی حرف بزنم. انگار از دور دارم به زندگی سرخوشانه‌ی آدمی دیگر نگاه می‌کنم. خودم حسرت خودم را می‌خورم یا از شوق گریه‌ام می‌گیرد. احمقانه است اما وقتی قرار بود ناله بزنم و به زمین و زمان فحش بدهم این کار را شجاعانه می‌کردم اما حالا خجالت می‌کشم بگویم خدایا از تو ممنونم که این‌طور خودت را به من نشان دادی. آن روز که خواستم دستی برایم تکان بدهی هیچ خیال نمی‌کردم این‌طور همه چیز را زیر و رو کنی. این روزها آن‌قدر همه چیز بر وفق مراد است که حتا بعید نمی‌بینم یکی از همین روزها کتابم هم مجوز بگیرد. یا نگیرد، فرقی ندارد. دارم زندگی‌ام را مزه مزه می‌کنم. کتاب‌ فروشی را خیلی دوست دارم. روزها دیگر با بغض بیدار نمی‌شوم. از آن افسردگی دم صبح خبری نیست. دارم روی رمان دوم کار می‌کنم. سه روزی می‌شود که هر روز صبح زود می‌نشینم و می‌نویسم. گاه فقط یک صفحه یا حتا چند خط.

پری فراموشی را خواندم. زیاد خوشم نیامد. تا آخر این هفته یادداشتی می‌نویسم درباره‌اش. دل‌تنگ هم هستم. درست وقتی خوشم. درست وقتی خیال می‌کنم می‌شود که همین‌طوری ادامه داد، باز دل‌تنگی می‌آید سراغم. ادامه می‌دهم و از اندوهم لذت می‌برم. اندوه نبودن "او" و عشق به کتاب‌ها و کاغذ‌هایم زندگی‌ام را یک‌طوری کرده. شکلی که فقط مال خودم است. هیچ کسی توی آن راه ندارد. مثل دست‌بند چرمی ساده و زیبایی که لنگه‌اش را هیچ کسی ندارد یا جعبه‌ای فلزی که چیزهای شخصی‌ات را توش ریخته باشی. وجودم مثل جعبه‌ی موسیقی است که همیشه دوست داشتم داشته باشم. از آن‌ها که آینه‌ای روی درش دارد و بالرینی کوچک روی آینه می‌چرخد و می‌رقصد. جعبه‌ام قفل دارد یا رمزی که هیچ‌کس نمی‌داند. جعبه‌ام را هر روز صبح با خودم می‌برم کتاب‌ فروشی و نزدیک‌های ظهر با هم سوار ماشین می‌شویم. لازم نیست جعبه را بگذارم صندلی عقب یا نگران باشم که گم بشود. جعبه همه جا با من است. در من است و گرم می‌کند و می‌رقصاند مرا و شب‌ها با موسیقی‌اش می‌خوابم یا بازش می‌کنم و کاغذهایم را زیر و رو می‌کنم. مثل دختری چهارده ساله هستم که تازه دارد طعم زندگی را می‌چشد یا کودکی که از شیر بگیرندش و لابد اولین مزه‌ها، ترش و شیرین‌هایی که به زبانش می‌آیند حسی از هیجان و شادی در او ایجاد می‌کند. خلاصه این که تازه‌ام تازه‌ام تازه‌ام. . .

 

+ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 4:28 بعد از ظهر _ |

 

می‌خوای بمیری به صورت پنهان؟

می‌تونی بری استودیو لایو تهران

 

+ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 9:47 بعد از ظهر _ |

 

امروز اولین روز کار من است. قرار شده چند ساعت قبل از ظهر را توی دنج‌ترین گوشه‌ی این شهر بنشینم و مست شوم از بوی کاغذ. حالا در آستانه‌ی چهل سالگی لازم است چیزهایی را یاد بگیرم که خیلی زودتر از این‌ها باید می‌دانستم. نمی‌دانم تا کی آن جا بند شوم و البته از این بابت زیاد خوش‌حال نیستم، از این که هنوز برای خودم غیر قابل پیش‌بینی‌ام. در ضمن از دیشب با خودم فکر می‌کنم کافه پیانو را به ملت کتاب‌خوان پیشنهاد کنم یا رمان جدید مودب‌پور را؟

 

+ یکشنبه هشتم دی 1387 7:34 قبل از ظهر _ |

.

.

یاد آن قطره‌ی شور خنک که می‌افتم، آن نقطه‌ی شفاف که از فاصله‌ی تن‌هامان چکید روی انحنای گردنم، دلم می‌خواهد سرم را بگذارم لبه‌ی این میز چوبی خاکستری و گریه کنم.

 

+ جمعه ششم دی 1387 7:48 قبل از ظهر _ |

 

من در یک شهر شمالی زندگی می کنم. نام شهر من قائم‌شهر است. من از این نام خوشم نمی‌آید چون به نظرم خوش‌آهنگ نیست. من خیال می‌کنم نام یک شهر باید چیزی از خصوصیات آن شهر را در خود داشته باشد یا این که مثلا مربوط به تاریخچه یا اتفاقات آن شهر باشد. من نمی‌دانم "قائم" بودن این شهر به کجایش مربوط می‌شود. البته شاید هم ارتباطی باشد بین قائمه و اوضاع جاری در شهر من.

نمی‌دانم و اصلا حالش را هم ندارم که به فرهنگ لغت مراجعه کنم تا ببینم "قائم" دقیقا یعنی چه. این لحظه ترجیح می‌دهم به احساساتم رجوع کنم. حسی که کلمه‌ی "قائم" در من ایجاد می‌کند، چیزی مثل حس فرو رفتن میخی تیز و زنگ زده توی شیارهای مخم است. احساس فشار و له شدگی. دیگر این که فکر می‌کنم آن‌چه که قائم می‌شود دارای صفتی ویژه است. چیزی که آن‌طور یک راست و بدون هیچ تمایلی به شرق و غرب، فرود می‌آید؛ مرا یاد قطعی نگری، تعصب و دگمیت می‌اندازد. برای متعصب بودن باید ذهنی پیر داشته باشی و پیری به سال نیست. من جوان‌های بیست و چند ساله‌ی فراوانی دیده‌ام که دچار پیرمغزی زودرس هستند.

کپک زدن فکر حتی ارتباطی با تحصیلات هم ندارد. البته با سواد مرتبط است اما با تحصیلات خیر.

وقتی این مطلب را شروع کردم می‌خواستم نام شهرم را به شکلی مرتبط کنم با اتفاقاتی که در آن می‌افتد. حالا می‌بینم که نمی‌توانم. نه این که نباشد. هست. یعنی معضلات. . . (نه. این کلمه بی‌خودی مرا یاد فاضلاب می‌اندازد.) مشکلات، گره‌های کور شهر من دقیقا مربوط است به قطعی نگری حاصل از پیرذهنی. حالا بگذریم. یعنی شما هم نخواهید، من می‌گذرم. چون راهی نیست.

ماجرا این است که من خیلی چانه زدم. یعنی نشستم و برای آقای مدیر پسرم توضیح دادم که این راهش نیست. البته ایشان بسیار تاکید کردند که فرمایش من درست است. خیلی تاکید کردندها ولی نمی‌دانم چرا هم‌چنان به کار خودشان ادامه می‌دهند. شاید همه‌ی این‌ها برگردد به نام شهری که مقیم آنم.

حتی سپینود هم می‌گوید بگذر. به سپینود می‌گویم مگر می‌شود؟ من نه، فرض کن یک آدم درست و حسابی. بچه‌‌اش برود به‌ترین مدرسه‌ی این شهر. یک مدرسه‌ی غیرانتفاعی توی به‌ترین خیابان شهر. از آن مدرسه‌ها که معروف‌ها و پول‌دارهای شهر بچه‌هایشان را می‌فرستند. از آن مدرسه‌ها که هر سال نصف جمعیت کلاس پنجمی‌هایش سر می‌خورند سمت مدارس تیزهوشان. از آن مدرسه‌ها که ساختمانش قدیمی است. خیلی قدیمی و کپره بسته. از آن مدرسه‌ها که معلم‌هاش همه از سر پیری دچار درد زانو و کمرهستند. از آن مدرسه‌ها که مدیرش شبیه این لاک‌پشت‌های عظیم‌الچثه‌‌ای است که نسلشان رو به انقراض است. از آن مدرسه‌ها که یکی از کلاس‌هایش درآش‌پزخانه برگزار می‌شود و سوسک‌ها وقت درس آقای معلم از راه آب وسط کلاس سرک می‌کشند. (قائم‌مقام فراهانی یادش به‌خیر) از آن مدرسه‌ها که حیاطش قد یک غربیل است و با این تفاصیل، معروف‌های شهر هم‌چنان برای نام نویسی در این مدرسه سر و دست می‌شکنند. بعد معلم به بچه‌ی آن آدم حسابی می‌گفت برو و کلمات آخر کتاب را حفظ کن. کلمات را بدون در نظر گرفتن نقش‌شان در جمله حفظ کن. کلمات را نه به مرور و ترتیبی که در درس‌ها می‌خوانی، بل‌که به ترتیب حروف الفبا بخوان. روزی چندتایی و تا آخر هفته باید یک صفحه کلمه‌ی ناآشنا که پیش از این هیچ جا نخوانده‌ای، که من معلم هم برایت از روش نخوانده‌ام، که تو نمی‌دانی هیچ، در چه جمله‌ای و تحت تاثیر کدام واژه‌های پس و پیشش این کلمه این معنی را پیدا کرده، حفظ شوی.

بعد می‌خواهم بدانم آن آدم حسابی ساکت می‌نشست؟ یعنی می‌گذاشت که با کلمات این‌طور رفتار شود؟ کلمات این‌طور از معنا و آهنگ و نقش خالی شوند و تبدیل شوند به خطوطی کج و معوج و بی‌هویت؟

 

بله شما حق دارید. البته این را با اطمینان نمی‌گویم. اما خب شاید درد من از سر شکم سیری باشد. این که مثلا برایم مهم است چیزی که پسرم در سیستم غلط آموزشی یاد می‌گیرد تا حد امکان درست از آب در بیاید و اگر این‌طور نشود غصه می‌خورم، شاید هم از شکم سیری من باشد. من مشکلات خیلی جدی در زندگی‌ام ندارم. این را هم البته با اطمینان نمی‌گویم. شاید من هم چیزکی دارم. چیزهایی که مایه‌ی اندوه آدم می‌شود. یا حداقل زمانی داشته‌ام. اما خب خیلی‌ها هم هستند که مشکلاتشان از من هم کم‌تر است. تازه بعضی‌ها هستند که از این‌ خیلی‌ها که گفتم هم خوش‌بخت‌ترند. یعنی می‌خواهم بگویم "شکم‌سیری" احتمالا مفهومی نسبی است. مثلا آنجولیاجولی در مقایسه با پاریس هیلتون شاید زنی رنج‌کشیده محسوب شود. حالا من که حتی در حد معصومه‌ی سریال روز حسرت هم نیستم.

خب احتمالا با این حرف‌ها، خیل کثیر طرف‌دارانم به کلی گیج و ویج شدند. عیبی ندارد. برای این که بیش‌تر گیج شوید ته نوشته‌ام یک لطیفه که همین حالا پسرم برایم گفت را هم می‌نویسم تا آش سرخه‌حصار امشب کامل شود.

یک روز بنده‌ی خدایی با دوست دخترش می‌رود باغ مرکبات. دست می‌اندازد و پرتقالی را از درخت می‌چیند و در حال پوست کندن بس که جو گیر شده بود می‌گوید: کاش نارنگی باشه.

حالا شما بگویید بی‌مزه بود. اما من کلی خندیم.

 

+ سه شنبه سوم دی 1387 7:0 قبل از ظهر _ |