هيچ مردم مگر زناداني
بر سر خويش کي زند سجيل
خب خدا رو شکر به سلامتی و به کوری چشم اوباما و آن سگ کچلش، موشک سجیل را هم هوا کردیم. حالا دیگر هر روز صبح که میخواهیم از خانه بیرون برویم به گودالی که شش ماه است به طول هفت، هشت متر و به عمق سه، چهار متر جلوی "درب" منزلمان حفر شده ناسزا نمیگوییم. خوش و خندان میزنیم بیرون و هی همینطور میخندیم و بشکن میزنیم و قر میریزیم. به خدا!
میدانید چرا؟ ها نمیدانید دیگر. اگر شما هم مثل من مینشستید پای خبرهای صدا و سیمای ماه و ناز و دوستداشتنیمان و هی وقتتان را پای آن برنامههای بد و اه ماهواره تلف نمیکردید، میفهمیدید که این همه خوبی و خوشی و باحالی را من امشب مدیون آقای نجّار هستم. نجّار نه این که راستی راستی نجّار باشدها اما در و تخته را خوب به هم میدوزد خوب. امشب من با همین جفت گوشهای خودم شنیدم که آقای نجّار وزیر دفاع گفتند موشک سجیل را برای صلح و صفا ساختهاند و هوا کردهاند. حالا موشک به آن بزرگی و به آن کلفتی چهطور ممکن است جهت صفا کردن استفاده شود. . . خب من فکرم زیاد جاهای بد نرفت. فقط خیال کنم قرار است این سجیلها به تعداد انبوه برسد و برای چهارشنبه سوری امسال دلی از عزا در بیاوریم. پس همه یکصدا بگویید: بچهها متشکریم.
پ.ن: بعد من همینطور ماندهام انگشت تحیّر به دندان که نام "سجیل" را کی برای این زبان بسته انتخاب کرده، یعنی طرف نمیدانسته سجیل به معنی سنگ و گِل است؟ یعنی ما سنگ هوا کردهایم؟ یا مثلا مهندسان موشک ساز ما تا حالا لابد گِل لگد میکردهاند دیگر. ای بابا پس این فرهنگستان زبان فارسی چی کار میکند؟ فقط بلدند معادل فارسی پیتزا و بیف استراگانف را بسازند. خب پس کی میخواهند یک کار حسابی بکنند آخر؟ تازه من هنوز نگفتهام که معنای دیگرش این میشود:
پستان دراز فروهشته فراخ پوست*
خب همینکارها را میکنید، بعد برمیدارند فیل ما را با تیر میزنند. دِهِ
*لغتنامه دهخدا
این لینک هم برای دوستانی که می خواهند معنای دقیق سجیل را بدانند
نگاهی بر رمان نفس نکش بخند بگو سلام
اثر حسن بنیعامری
این سالهای سخت به من آموخت که فقط از خودم طلبکار باشم و یادم باشد خیلی چیزها و خیلی کسها ارزش طلبکار بودن را ندارند. حاشیهها برای نویسندهی ایرانی وقتکُش است، هنرکُش است خیلی چیزکُشهای دیگر هم است. الان یادم نمیآید دوست هم ندارم یادم بیاید. نمیخواهم تلخ حرف بزنم دوست دارم در این روزگار تلخ برای دوستانم که کتابشان هزار و یک مشکل پیدا میکند شیرین حرف بزنم با تمام سختیهای نشر در این روزگار، آیندهی پرباری داریم دوست دارم بگویم نویسندههامان دارند پخته میشوند و در چشم تک تکشان برق امیدوار کنندهای است که حتا شاید خودشان هم نبینند این همان نور امیدی است که منتهی خواهد شد به اینکه فقط از خودشان طلبکار باشند.
حسن بنیعامری در گفتگویش با مجتبی پورمحسن
در آغاز جنگ و تا مدتها بعد از پایان آن، ورود به مقولهی "دفاع مقدس" کاری دشوار بود. چرا که نگاه به جنگ، نگاهی به شدت دولتی و سیاست زده بود. تقدسگرایی، فرصت تحلیلهای متنوع و بررسی جوانب گوناگون جنگ را به هنرمند نمیداد. پرداخت به موضوع جنگ هشت ساله محدود میشد به هنرمندانی که در آثارشان بیشتر از آن که نگاهی زیباشناسانه داشته باشند، حالتی تبلیغی و روحیه ساز داشتند. میدان جنگ صحنهی نبرد خیر و شر بود. حق علیه باطل، و این رویکرد قاطعانه و نگاه سپید و سیاه باعث شد روشنفکران و هنرمندان غیر دولتی کمتر وارد این عرصه شوند.
در آغاز دههی هفتاد و ایجاد فضایی بازتر و طرح موضوع جامعهی چند صدایی، ابتدا در سینما و بعدتر در ادبیات نگاه جدیدی به جنگ ایجاد شد.
رمان "نفس نکش بخند بگو سلام" اثر حسن بنیعامری از جمله آثار متفاوتی است که در مورد جنگ و آدمهایش نوشته شده. این رمان که در قالب پردهخوانی است، از بیشتر ویژگیهای کار پردهخوانان برخوردار است. یعنی ما در گام نخست داستانی حماسی داریم از برخورد اشقیاء و اولیاء. اما چیزی که کار بنیعامری را مدرن میکند شخصیتپردازی قهرمانان داستانش است که نه سیاه و سفید که طیفی از سایهها و رنگها را در خود دارد و این میشود که داستان با وجود آدمها و فضاهای بکر و عجیب و غریب باز با سررشتهای به واقعیت متصل است.
ثمین عربعاصف مردی است که جنین دکتر گلاره و ایرج را که هردو در جریان جنگ شیمیایی شدهاند در شکم دارد و میرود تا در سختترین شرایط به دنیایش بیاورد. این روایت اصلی رمان است به همراه خیلی زیاد روایتهای فرعی. از این جهت هم رمان بسیار شبیه به داستانهایی است که نقالان پای پرده نقل میکنند. در سراسر رمان راوی، ما را به هر زمان و مکان که میخواهد میبرد و در هر پرده داستان یکی از آدمها را میگوید. راوی خود از آدمهای داستان یا شاید بشود گفت اصلیترین آدم داستان است. و این البته خیلی متفاوت است با آن شکل پستمدرن ورود نویسنده به قصه و باز هم فرق دارد با شکل کلاسیک راوی دانای کل. راوی "نفس نکش. . . " همانطور که خود میگوید یک نفر نیست، زن نیست، مرد نیست و همه هست و همه جا هست. (نفس نکش. . . ص 19). راوی، همان نقال دهن گرم پر قصه است که مِطرقش را بر پرده میکوبد و داستانها میگوید.
اما این سیالیت زمان و مکان تا کجا و تا چند میتواند خواننده را با کتاب همراه کند؟
اگرچه پردهخوانان هر دم که اراده کنند بینندگان خود را که دهان اشتیاق گشودهاند؛ با خود از پاریس به تهران و از تهران به صحرای کربلا میکشند و داستان جوانمرد قصاب و حضرت ابوالفضل و حسین کرد شبستری را در یک نشست به هم میبافند، اما باید دید آیا رمان هم این امکان را در خود دارد یا بهتر بگویم آیا بنیعامری توانسته خوانندهی خود را از این کوران زمان و مکان و حوادث، صحیح و سالم و نه گم و گیج به درآورد؟
"نفسنکش. . . " داستانی پر شخصیت است. باید دقیق شد و فهمید این همه آدم وجودشان در داستان لازم است؟ لیلی و پسرعموها، گلاره و ایرج، گیتی و سرمه و بچههایشان با این که خود با داستان درگیرند و بودنشان هست که قصه را میسازد و پیش میبرد اما معلوم نیست میزان لزومشان چهقدر است. یعنی بنیعامری به همهی آدمهای داستان نگاهی مساوی داشته. تقریبا هیج کجا اهم و غیر اهم نکرده و تا هفت پشت همهی آدمها را به تفصیل گفته. این باعث میشود رمان پر شود از خرده داستانهایی که هریک به تنهایی مایهی رمانی دیگر است و حالا فقط مایهی گیجی خواننده. همانطور که پیشتر گفتم در مراسم پردهخوانی وجود پرده یکی از وسایلی است که به مدد آن پردهخوان حواس بیننده را جمع میکند و ذهن او را هدایت میکند به سمت داستان اصلی. بینندهی پرده نگاهش به حرکت نقال است از این سر تا آن سر پرده. در ادبیات اگر بخواهیم نمونهای موفق را مثال بزنیم میشود از "صد سال تنهایی" نام برد.
در این رمان پر شخصیت ما در ابتدای کتاب یک شجره نامه داریم. هر وقت جایی آدمهای داستان و نسبتشان را با هم از یاد بردیم، به آن شجره نامه رجوع کردیم. با این که قومی و خویشی اهالی ماکوندا تاثیر زیادی در پیشبرد داستان نداشت. اما در "نفس نکش. . . " خواننده با کلی آدم طرف است که از سر و کول هم بالا میروند. از طرفی اسامیشان هم هیچ نمیتواند نشانگر روابط یا حتی جنسیتشان باشد (مثل دایی مشروطه که مادر ثمین است) و باید بخوانی تا کمکم بفهمی کی به کی است. این کمکم که میگویم یعنی برای درک بعضی از خویشیهای آدمهای داستان باید یکدور تا آخر کتاب و چند دور اوایل کتاب را بازخوانی کنی. همین برخورد را نویسنده با زمان و مکان هم دارد. یعنی وجود خرده ماجراها باعث میشود خواننده ماجرای اصلی و زمان و مکان وقوع آن را یا از خاطر ببرد یا ماجرا تاثیرش را از اواسط کتاب از دست بدهد. یعنی تا صفحهی 144 محوریت داستان بر ماجرای جنین و وضع حمل ثمین است اما از آن به بعدش تا پایان کتاب که 145 صفحهی دیگر است ناگهان هم فضای داستان تغییر میکند، هم زمان و موضوعش. ناگهان با بچهمحلهای با مرامی طرفیم که آن قدر باحالند و آنقدر خوب عاشق میشوند که ما را هر نفس با خودشان همراه میکنند تا با ایشان بخندیم و بگرییم. اگرچه پارهی دوم کتاب هم به زیبایی و قدرت بخش اول است اما خط ارتباطی این دو بخش که تنها با تغییر فاز داستان از هم مجزا میشوند بسیار کمرنگ است.
از دیگر تفاوتهایی که در بخش اول و بخش دوم که به زعم من از حوالی صفحهی 144 شروع میشود وجود دارد، لحن طنز و فضای مضحک حاکم بر بخش اول است. در حالی که در بخش دوم نهتنها دیگر از آن آدمهای کمیک خبری نیست بلکه فضا بسیار تلخ و سنگین هم هست و هر لحظه بر بار این تلخی افزوده میشود. این تغییر فاز شاید مفهومی هم در خود داشته باشد. آدمهای فبل از جنگ و دوران جنگ کمتر به فکر منفعت خودشان بودند. تصویری که از آنها داریم تصویر مردم با صفا و با مرام کوچه و بازار است، اگرچه اغلب این تصویر به کلیشه هم نزدیک میشود، با این همه تصویری انسانیتر است از همان آدمها در آغاز رمان، که در واقع فضای بعد از جنگ است که شخصیتها به کاریکاتوری از خودشان بدل شدهاند. حتی ثمین بیشتر شبیه پسری آتشپاره است تا مردی که زمانی فرماندهی جنگ بوده. از دیگر نکات قابل توجه شخصیتهای این رمان رفتارهای فراجنسیتی است. شاید بشود گفت آدمهای بنیعامری جنسیتی سیال دارند. ثمین که حامله میشود، مادر ثمین که نامی مردانه دارد و رفتاری مردانهتر، گیتی که منشی پسرانه دارد و با این همه هر کدام در نقش جنسیتی معمول خود هم کم نمیآورند.
شاید "نفس نکش. . . " باید طولانیتر از این میبود. اگرچه نویسنده کم هم حرف نزده. حتی پر حرفی هم کرده. آن همه بازی با افعال و تکرار وردگونهی کلمات به کتاب حجمی کاذب داده. البته من هیچ منکر زیبایی این عشقبازی با کلمات نیستم. حالت سکری که از رقص موزون کلمات در کتاب به خواننده دست میدهد نتیجهی همین زبانورزی معمولا هوشیارانهی نویسنده است. اما گاه بنیعامری از خود بیخود شده و آن قدر شیفتهی کار خودش است که از داستان غافل میشود یا حداقل اینطور به نظر میرسد. به طور مثال در صفحهی 180 ردیف هذیانگونهی کلمات را داریم از زبان ثمین. در میان این هذیانها بعضی ماجراها و روابط علّی و معلولی مشخص میشود. اما هرچه که پبشتر میرویم میبینیم نویسنده در این کار زیادهروی کرده. یعنی خواندن 5 صفحه هذیان به زیبایی کار و حتی به تاثیری که باید داشته باشد ضربه زده. اما نویسنده به این بسنده نکرده و در ادامهی داستان در صفحهی 241 باز 5 صفحهی دیگر هذیان نوشته اینبار از زبان میرمحمد و بعد در صفحات پایانی باز چند صفحهای از زبان میرمهدی همین گویش هذیانی را داریم. این کار نه تنها باعث شده شیوهی نو نویسنده لوث شود، بلکه حتی نوعی یکنواختی در لحن آدمهای داستان ایجاد کرده. از دیگر اشتراکات گفتاری آدمهای داستان بنیعامری شیوهی آنها در سخن گفتن و رها کردن ناگهانی جمله و یا حتی کلمه و ادامهی آن از جایی دیگر است:
- عذر میخواهم اگر اسائهی، خواستم بت بگویم. . .
یا آوردن چند فعل پشت هم بدون آوردن حرف ربط:
کف دست و مچ و کتفم عجیب درد میکنند میسوزند.
این شکل حرف زدن بارها از قول دیگر شخصیتهای داستان هم آمده و این باعث میشود ما بیش از پیش آدمهای داستان را با هم اشتباه بگیریم.
اینجا میخواهم شما را رجوع دهم به رمان "خشم و هیاهو" که هر فصلش یک راوی دارد. فاکنر با تردستی توانسته صداهای گوناگون در داستان ایجاد کند. پسر عقب افتاده که ذهنی خردسال و انتزاعی دارد نگاه و لحنش فرق میکند با کدی یا دیگران. اما لحن آدمهای داستان بنیعامری بسیار شبیه هم است. مرد و زن مثل هم حرف میزنند و این را میشود در نگاه و تخیلات و تحلیلهایشان هم دید. مثالش همین ذهنی گوییهای چند آدم متفاوت که شبیه هم از آب درمیآید. به خصوص که ما در سراسر داستان با راوی اول شخص مواجهیم و اگر میشد تفاوتی برجسته برای لحن شخصیتهای مختلف قائل شد، شاید این خود توجیهی بود برای حضور این تعداد آدم در داستان. در صورتی که درحال حاضر میشود خیلی از این دیالوگها را گذاشت در دهان یک نفر و چندتایی از شخصیتها را حذف کرد.
البته راه دیگرش این بود که نویسنده به این همه آدم که وارد رمان 299 صفحهای کرده، بیشتر میپرداخت. نقشهایی به آنها میداد تا حضورشان در داستان ضروری به نظر برسد. که شاید اگر اینطور میکرد مجالی فراختر میخواست یا این که اصلا داستان میشد ماجرایی دیگر. اما چیزی که حالا هست سیاهی لشکری است که همه مثل هم حرف میزنند و مثل هم رفتار میکنند و مثل هم میاندیشند. و حتی ریشهی رفتارهای بعضیشان معلوم نیست به کجا میرسد. مثلا "گروس" بود و نبودش چهقدر در داستان توفیر دارد؟ "نیما" چرا آدم بد داستان است؟ و یا شایعهی تنفروشی "ثنا" که از قضا بعد از آن همه بلاهای عجیب و غریب که سرش آمده و همه را در یک نشست برای یوسف میگوید و ناگهان هم میگوید من استاد دانشگاه شدهام (انگار بگوید من تصدیق رانندگیام را گرفتم) چرا آن قدر ناگهانی و دور از واقعیت زندگی ثنا بوده؟
این همه، این تصور را ایجاد میکند که نویسنده حیفش آمده از این خرده روایتها چشم پوشی کند.
از دیگر اشتراکات این رمان با حکایاتی که پردهخوانان نقل میکنند. تکیه بر دیالوگ به عنوان عامل پیش برندهی داستان است. همانطور که پردهخوانی، نمایشی متکی بر «کلام » است بنیعامری هم در "نفس نکش. . ." با آوردن دیالوگهایی خوشساخت و گفتگوهایی که رگههایی از نوعی لهجه و زبان محلی در خود دارند، تار و پود داستان را به هم میبافد. دیالوگ در "نفس نکش. . . " نه تنها گفت و گوست و نه تنها ماجرایی را بازگو میکند، بلکه حتا نویسنده با هوشمندی توانسته خیلی از اتفاقات را هم با رها کردن و قطع به موقع دیالوگ بسازد. مثلا:
- شکلش را میخواهی چه بکنی، کاخدا؟
- شنفتهام شکل گلارهی/ آن صاحبمرده را بده من برو پشهبند را بزن ببینم این باباندار بیغیرت چه مرگشست امشب که قرعهاش را انداخته به نام من کتمهکوری. (نفس نکش. . . ص 51)
در اینجا ما تصویر گفت و گوی تلفنی ثمین با مادربزرگش را داریم که ناگهان "خان" پدربزرگ ثمین گوشی را میقاپد و شروع به صحبت میکند. نویسنده بیهیچ توضیحی فقط با قطع ناگهانی دیالوگ و پیوندش به دیالوگ "خان" تصویر را میسازد. از این شگرد، بنیعامری بسیار استفاده کرده.
یا این دیالوگ آهنگین شوخ و شنگ را بخوانید:
- فقط خواستم یادآور بشوم محافظها الان
- دیگر به هیچکدامشان احتیاج ندارم.
- دلیلش حتمنی از جانب من
- انگاری بودنشان خیلی بیشتر از نبودنشان دردسر سازست.
- قصوری ازشان سر
- سر، نه، نزده. یعنی من بشان اجازه ندادهام.
- پس لابد از دست من
- از دست شما و تمام روسای بالاترتان هم نه. . . نه راحتم نه راضی.
توجه نویسنده به زبان و شجاعتش در به هم ریختن قواعد گفتاری و نوشتاری و خلق شکلی نو از زبان و ترکیبات بدیع در این رمان قابل تقدیر است و آنقدر خوب از آب درآمده که میشود گفت ما با نویسندهای سر و کار داریم که کلمه را به عنوان اولین مصالح ادبی خیلی خوب میشناسد. رمان " نفس نکش . . . " داستانی است بر محور زبان. راوی اول شخص با زبانی جذاب و دهانی پر قصه بیهیچ توضیح اضافهای قصهها میبافد که با وجود از هم گسیختگیشان باز دلنشین و شیرین است شنیدنش. اولین بار حدود هشت سال پیش وقتی جایی خواندم که مردی حامله شده هیچ فکر نمیکردم ذهنی آنقدر خلاق باشد که بتواند داستانی اینقدر پیچیده و پر فراز و نشیب بر اساس (شاید هم بنیعامری این ماجرا را تنها تخیل کرده باشد) چنین اتفاقی بنویسد.
از این آشفتگیها که بگذریم باید گفت اگر تعریف ما از ادبیات، نمایشی کردن ماجراها باشد پس حسن بنیعامری استاد این کار است. در قدم اول تم نو و شیوهی بیان سوژه قابل تحسین است. حتی میتوان از شلختگی آزار دهندهای که اغلب بر فضای داستان حاکم است چشمپوشی کرد اگر "نفسنکش. . ." را به قول نویسندهاش پیشنهادی نو به ادبیات ایران و به زعم من کاری تجربی در نظر بگیریم.
خب راستش بنده چیزی از سیاست سرم نمیشود. این ماجرای دکتر کردان هم که پیش آمد، من از همه جا بیخبر بودم و خیلی مدت بعد بود که از دهان این و آن شنیدم آدم فریبکاری به زور دگنگ یک دکترای قوزمیت جعلی به آقای کردان داده و این بندهی خدا را اغفال کرده. حالا بماند که برای من همیشه سئوال بود که آخر مگر میشود کسی نداند فلان دانشگاه رفته یا نرفته؟ به قول دوستی، طرف دانشگاه پیام نور هم که برود بالاخره میداند که دانشجوی این دانشگاه هست. حالا آقای دکتر کردان چهطور نمیدانسته که اصلا در عمرش سر در دانشگاه مزبور را دیده یا نه، از آن عجایبی است که فقط ممکن است توی مملکت ما اتفاق بیفتد. بعدتر فهمیدم که نه بابا قضیه دکترای افتخاری بوده و این حرفها.
امروز اخبار ساعت دو دقایقی از شش ساعت استیضاح آقای دکتر را نشان داد. طنز قضیه اینجاست که برای چنین موضوع مبرهنی شش ساعت وقت میگذارند و بالا و پایین میکنند. هیچ کس نیست بگوید برادر من، خواهر من، طرف خودش هم به گناهش متعرف است دیگر چرا این همه لفتش میدهید.
در این هاگیر واگیر دیدن تصویر دکتر کردان خیلی با نمک بود. آقای دکتر با آن پشت خمیده و بینی تیر کشیده و ابروهای بالا داده خیلی زیاد شبیه شخصیتهای منفی داستانهای دیکنز بودند. کت و شلوار کرم با یقهای که زیر خرخره بسته میشد.
بعد هم که شروع به صحبت کردند معرکهای بود که فقط رضا قاسمی را میخواست تا بگوید قیامتی است این ملت. فکرش را بکنید معلوم نیست باز کدام آدم فریبکاری یک متن باحال نوشته بود و دقیقه نود داده بود دست آقای کردان و ایشان هم که وقت نکرده بودند یکبار از روی متن بخوانند، کلی مایهی سرور و شادمانی ملت شدند.
اولا که متن با سوم شخص نوشته شده بود. یعنی مثلا یکی از جملهها چنین چیزی بود:
"به راستی علی کردان به کدامین گناه اینطور مورد آماج حمله قرار گرفت و کسانی که سخن از دین میگویند چنین پردهها رادریدند و هتاکی کردند؟"
خب همین یک جمله خودش کلی حرف دارد. اولا عبارت "به کدامین گناه" یکی از دم دستیترین عباراتی است که سر قلم و زبان هر کسی میآید. دوم این که آقای کردان حقیقتا آدم ساده و تا حدودی کند ذهن است که هنوز به طور جدی برایش سئوال است که موضوع استیضاح چیست.
حالا از اینها که بگذریم تک خال دکتر کردان این جمله بود:
مادر ِِِِ ماجرا کمترین تردیدی در صحت مدرک نداشتیم.
خب من هرچه فکر کردم نفهمیدم مادر ِِِِ ماجرا دقیقا چه کسی است. یعنی حتا نشد که خواهر ِِِِ ماجرا را پیدا کنم چه رسد به مادرشان. احتمالا جمله از این قرار بوده:
ما- در- ماجرا کمترین تردیدی در صحت مدرک نداشتیم.
که طور دیگری خوانده شد. انگار کسی علی کُردان را علی کَرد آن بخواند.
با این همه جمله ی بالا بیمعناست و یک "این" کم دارد تا بشود:
ما در این ماجرا کمترین تردیدی در صحت مدرک نداشتیم.
خب با این حساب من فکر میکنم در دیپلم آقای دکتر کردان هم باید شک کرد! با این همه از ایشان کمال تشکر را داریم که در این اوضاع که از در و دیوار هویج صدای خرگوش میریزه، حداقل تا چند هفتهای سوژهی خنده و اساماس ملت را جور کردند. خدا خیرتان بدهد.
باید بشود که به جنونم غلبه کنم. باید بشود که این نفرتم را جایی خرج کنم. جایی غیر از این جا که هستم. حالم آنقدر بد است که حتا نمیشود از دو روز خوبی که داشتم بنویسم. دوست داشتم کسی بود تا دستم را میگرفت و از مهلکه در میآورد. خودم حالش را ندارم. توانش را ندارم و حتا دوست دارم تا ته خط پیش بروم.
آنقدر بدم آمده. . . حتا نمیتوانم صدای . . . شاید پستی میخواهد نوشتن این چیزها. شاید هم حق با من باشد. شاید باز در مورد خودم و چیزی که حق من است دچار سوءتفاهم شده باشم.
دنیای عجیبی است گاهی باید ممنون دور و بریها باشی، چرا که حقت را به تو دادهاند.
ته گلوم میسوزد. شیر سرد خوردم با دو تا بیسکویت. بعضی کارها را رسیدم تا انجام بدهم. حالا فقط فیلم "ن" مانده و تکالیف کلاسم. امشب چند طرح دیگر هم میزنم. چهار، پنج تایی. دلم تنهایی میخواهد. از خیابانها خستهام. از نور ماشینها که در شب دور خودشان میچرخند و تار میشوند بدم میآید.
باید چیزی روی کار بنیعامری بنویسم. امشب طرحها را میکشم و دو روز آخر هفته را مینشینم پای فیلم. و هفتهی بعد هم میروم سراغ نوشتن. دیگر کاری نیست. یک نامه هم باید برای دادستان بنویسم. که مثلا اجازه بدهید من خانهام را بفروشم. از خانوادهام خستهام. از اقوامم. جمع دوستانم را خیلی زیاد ترجیح میدهم.
پنجشنبه یکی از بهترین روزهای زندگیام بود.
کلماتم تخت و بیحسند.
اگر مثلا "ت" را داشتم، شاید آن وقت زندگی مشترک میشد بالندگی. مثل او خیلی کم است. من تا حالا ندیدهام هیچ جا.
منتظر الف هستم. باید برویم محضر. کاش بشود سکوت کنم.
میخواهم برای آریا رنگ انگشتی بخرم.
منتظرم همه بروند. من مدام منتظر چیزهای مختلف هستم. از خودم میپرسم من منفعل و ترسو هستم؟ آیا پاسخ زندگی من سپینود است؟ از خودم میپرسم من از هستی چه میخواهم؟
چیزی که اینروزها با آن سر و کار داریم این است:
اسلام شیک محمدی
هر صبح
تنها بيدار مي شوم
با اين رويا
كه دستم تن شيرين توست
كه لب هايم را مي فشارد.
ماريچيكو
دلم برایت تنگ شده و البته که دلتنگی و نوشتن از آن چیز جدیدی نیست. این روزها میترسم. میترسم از این که نکند چیزی غیر از نوشتن هم بشود که مرا پر کند. مثلا طراحی. خط کشیدن آنطور دیوانهوار روی کاغذ، زود خالی میکند مرا. مثل نوشتن میماند برایم. وقتی مداد دست میگیرم همه چیزی از ذهنم میرود. حتا تو. همین است که خیال میکنم نکند که دیگر ننویسم.
دوست ندارم اینطور شود. من به نوشتن مدیونم. نوشتن باعث شد من بتوانم میان آدمها سرم را بالا بگیرم. باعث شد بتوانم خودم را بیشتر دوست داشته باشم. باعث شد بتوانم حرف بزنم. نوشتن چنان جسارتی به من داد که حتا شده گاهی الگوی رفتاری کسی بشوم. آنقدر رهایم میکند که حالا این لحظه ترسی ندارم از این که این همه آسمان و ریسمان میبافم و حتا مهم نیست که زیبا نمینویسم.
دستم را ستون کردهام زیر سرم. نوک آرنجم لب میز کامپیوتر است و کف دستم روی گونهی راستم. یک پیراهن خاکستری طوسی پوشیدهام. اینروزها به شدت بد لباسم و مدتهای خیلی زیادی است که حوصلهی خودم را ندارم. خوب که نگاه میکنم میبینم بیحوصلهگی نیست. حواسم جای دیگری است. پی سپینود مثلا.
. . .
اینها را قبل از ظهر نوشتم. بعد دیگر نشد. مجبور شدم نوشتن را رها کنم و بروم به تلفن جواب بدهم. بعد بروم دنبال آریا. بعد بیایم و ناهار را آماده کنم. بعد آریا را ببرم کلاس. بعد برگردم و آرش را ببرم کلاس. بعد بروم و آریا را از کلاس بیاورم و مادرم را ببرم فیزیوتراپی و بعدتر آرش را از کلاس بیاورم و مادر را از فیزیوتراپی. خانه که رسیدم شام را آماده کنم. و حالا خستهام وگیج. مسئولیت بچهها با خودشان بزرگ شده و قد کشیده. امشب به آرش گفتم که باید بعضی کارها را به عهده بگیرد اگرنه من افسردهتر از این که هستم میشوم. خیلی وقت است که میخواهم چیزی بنویسم. وقت نمیشود. شبها خیلی خستهام. اما این چیز که میخواهم بنویسم هی توی خواب و بیداری میآید سراغم. خیلی ساده است و نمیدانم هیچ، چرا هر از گاهی باید بگویمش. انگار از احساسی پر میشوم و من عادت دارم در مورد احساساتم با خودم حرف بزنم. مدتهاست میخواهم بنویسم که سپینود را خیلی دوست دارم. همیشه دوست خوبم بوده، اما گاهی حسم پر رنگتر میشود. احساس نزدیکی میکنم به او، بدون این که اتفاق جدیدی بین ما افتاده باشد.
حالا خیلی خستهام. دلم سکوت و بَرِ تو را میخواهد.
دیگر زیاده عرضی نیست جز این که عینالله خر است، گاو من است.