تبليغاتX
كتاب در خانه

ببین جناب فلان فلان شده، این نقش ننه‌ی فداکار اصلا به تیپ من نمی‌خوره. پس این قدر میخ این قضیه‌رو فرو نکن تو چشممو هی نچرخون. تفهیم شد؟ نه. می‌دونم که نشد.

+ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 1:34 بعد از ظهر _ |

از این پچ‌پچ دائمی، از این زمزمه‌ی بدخواهانه که پشت در اتاقم موج می‌زند بیزارم. می‌شد جور دیگری بود. توی این هوای ابری می‌شد جور دیگری بود. توی این هوای ابری می‌شد مثلا نشست در ایوان و سیگار کشید. می‌شد زانوها را بغل کنم و چشم‌ها را تنگ کنم و وقتی دود را می‌دهم بیرون لب پایینم را کج کنم. یک‌طوری که انگار سیگار کشیدن چیزی پیش پا افتاده نیست. یک چیز خاص است. می‌شد حداقل پنجره‌ی اتاقم را باز کنم تا این هوای خنک مرطوب بیاید بنشیند روی میز و کتاب‌ها و کاغذها. اما نشد. نمی‌شود. همیشه چیزی برای پنهان کردن هست. همیشه باید بخزی توی خودت. امروز سر میز صبحانه انزجارم را بالا آوردم. به همین شدت. به همین تلخی. انزجارم را از این مردم. چرا تافته‌های جدا بافته این همه تنهایند؟ تافته‌ی جدا بافته بودن هیچ مایه‌ی افتخار نیست. بدبختی است. این می‌شود که دایره‌ی روابطت هی تنگ و تنگ‌تر می‌شود. این می‌شود که توی این شهر زشت نشود کسی را دوست داشته باشی. این می‌شود که هی خودت را فرو ببری توی خودت. پدرم می‌گوید باید به عقاید دیگران احترام بگذاری. اما دیگران به عقاید من احترام نمی‌گذارند. پدرم خودش هم به عقاید من احترام نمی‌گذارد. پدرم از توده‌های مردم می‌گوید و این را طوری می‌گوید که آدم می‌فهمد او هنوز به خلق و آتش‌فشان خشم توده‌ها و رنگ سرخ امیدوار است. او نمی‌تواند پایان قصه را باور کند. پدرم امیدوار است و هی با صدای لرزان می‌خواند "زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست". و چشمش را می‌بندد به بی‌سوادی آدم‌ها، چشمش را می‌بندد به خرافات، چشمش را می‌بندد به گهی که همه در آن شناوریم. من نمی‌توانم این‌طور باشم. من این زندگی لعنتی را دوست دارم، اما همین‌طوری لعنت شده. من قدرت طنزم را از دست داده‌ام. من طی سالیان، قدرت خندیدن را از دست داده‌ام و خنده‌ام فقط شکلکی زننده است. برای شنا کردن در این استخر لجن باید ریه‌های قوی داشته باشی. بزرگ و پر حجم. که هروقت از اتاقت بیرون آمدی تا با مردم رو به رو شوی، بشود نفست را حبس کنی. دوست داشتن این آدم‌ها کار دشواری است و من حالم مثل آدمی است که ناتوانایی جنسی دارد.

+ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 9:2 قبل از ظهر _ |

گاهی این طور می شود. گاهی سر در نمی‌آورم. از معصومیتم نیست یا مثلا از کندی ذهنم. حتا دیگر گیج هم نمی‌شوم یا حیرت نمی‌کنم. خوش‌حالم که دارم عادت می‌کنم به این حالتم. شاید ناگزیرم. وقتی در قدم اول متوجه ماجرا نمی‌شوم، دیگر چه‌طور می‌توانم تغییرش دهم؟ شاید یک تفاوت پیش پا افتاده باشد. یک تضاد طبیعی. یک یا چند تضاد که بین آدم‌ها کم و بیش هست. باید باشد. خودم را محکوم نمی‌کنم و نه دیگران را. سعی می‌کنم روی این موضوع متمرکز نشوم. امیدوارم موفق شوم. امیدوارم با خودم باز برخورد کنم و با دیگران. امیدوارم بشود کمی بخندم. امیدوارم بتوانم بدجنس نباشم. بدخواه نباشم. این‌ها گاهی در من هست. زیاد هم هست. خوش‌حالم که خودم را می‌بینم. اما یک چیزهایی هم هست که نمی‌بینم. شاید هم اصلا اشتباه باشد. شاید خطای دید باشد. خطای دید یک دوست. حالا من بیایم و هی توضیح بدهم؟ در مورد چی؟ در مورد چیزی که خودم هم مطمئن نیستم به بودن و نبودنش؟ دارم سعی می‌کنم آرام باشم. ته ذهنم این طور نیست. آن‌جا کسی مشتش را گره کرده. اما من سعی‌ام را می‌کنم. مثل گذشته زیاد سخت نیست. شاید چون حواسم پرت چیزهای دیگریست. یا شاید چون امشب ناگهان احساس نزدیکی کردم. مثل قبل‌ها. باید بشود ساده برگزار کرد. خب روابط انسانی همین است دیگر. گاهی بعضی کارها به نظر خودمان نمی‌آید. گاهی بعضی کارها به نظر دیگران نمی‌آید.  این کتاب‌ها که خوانده‌ام و این همه ادعا که دارم باید یک جایی به کارم بیاید. باید از همین جاها شروع کنم. باید خودم را ببینم. باید بشود که دیگران را ببینم. فقط حواسم باشد که ساده برگزار کنم.

+ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 11:31 بعد از ظهر _ |

چیزهایی هست که من نمی‌فهمم. چیزهایی که وجود دارند و همین‌طور جاری‌اند توی زندگی ما و همین‌طور گند می‌زنند به سر و صورت ما. اما همه می‌گویند این که هست، همانی نیست که باید باشد. یعنی آن چیز اصلش، نابش، چیزی دیگر است و این فقط نام آن چیزی را دارد که پیش‌ترها بوده. اما من هی از خودم و از آن دیگران می‌پرسم که خب قبول. حرف شما قبول. به قول یارو گفتنی "فرمایش شما متین". اما به من بگویید آن چیز اصل و ناب جز توی کتاب‌ها و افسانه‌ها مثلا کجاها بوده؟ کجا عمل شده. یعنی نکند اصلا آن چیز اصل اصلش هیچ با طبیعت انسان جور در نیاید و برای همین است که هیچ وقت واقعی نشده. یعنی اتفاق نیافتاده. مثلا می‌گویند اسلام این نیست که به ما معرفی شده. از بالا تا پایین همین را می‌گویند. از اسلام واقعی حرف می‌زنند. دور و بری‌های من نماز می‌خوانند و زن‌هایشان جلوی مردها روسری سر می‌کنند. روسری با  شلوار جین تنگ. آستین کوتاه می‌پوشند. بعد باز وقت اذان وضو می‌گیرند و نماز می‌خوانند. بعد همین دخترها وقتی عروس می‌شوند دکلته می‌پوشند و جلوی فیلم‌بردار مرد و گروه ارکستر مرد، می‌رقصند و زن‌های روسری به سر مردهای فامیل را توی مجلس خودشان راه نمی‌دهند اما جلوی نوازنده‌ی مرد می‌رقصند و چه رقصی هم. بعد خب من سر در نمی‌آورم. یعنی رقص و آرایش و عریانی و زیبایی را می‌فهمم. اما آن چارقد را نمی‌فهمم. بعد هی می‌پرسم که خب این روسری کجا و آن آرایش و اطوار کجا؟ بعد می‌گویند اسلام واقعی چیزی دیگر است. جایی دیگر است و این که به نامش همه کار می‌کنند فقط نامش اسلام است.

چیزهای دیگری هم هست. مثل مفهوم عشق که من سر در نمی‌آورم. یعنی هیچ نمی‌توانم بفهمم عشقی که عاشق بشود سگ معشوق و سر نهد به آستان طرف معنایش چیست. و خب هرکاری می‌کنم می‌بینم من نمی‌توانم این عشق را از لای شعر و داستان بیرون بکشم بیاورم توی رابطه‌ی خودم.

باز هم هست. بی‌ربط. ظاهرا بی‌ربط اما حتما این‌ها توی مغز من یک جایی به هم مربوط می‌شوند. اگرنه این همه پشت هم یادم نمی‌آمد. حتما در ناخودآگاهم این‌ها یک‌طوری به هم وصلند.

مثلا من نمی‌فهمم این "آل‌ردی" گفتن وسط زبان فارسی معنایش چیست. معنی "already" را می‌دانم. اما گفتنش را میان زبان خودمان نمی‌فهمم. یعنی نمی‌دانم اشاره به چه چیزی دارد. یا این ادای جدید انگشت‌ها را نمی‌دانم یعنی چه. این حالت که دو انگشت نشانه و میانی را می‌گیرند دو طرف صورت و وقت حرف زدن بالا و پایین می‌برندش. یعنی یک بار خم و راستش می‌کنند. من نمی‌دانم معنایش چیست. یعنی خب معنای گذاشتن انگشت اشاره نوک بینی می‌شود سکوت. یا لب گزیدن یک مفهومی را می‌رساند. یا دست به روی دست ساییدن. اما این یکی را نمی‌فهمم. یک  شاعره‌ی خیلی خوش برو رو چند وقت پیش آمده بود صدای آمریکا و میان مصاحبه‌اش هی این انگشت‌ها را کنار گوشش خم و راست می‌کرد و شعر می‌خواند. من نفهمیدم یعنی چه.

حالا این‌ها به هم بی‌ربطند. این نادانسته‌ها. اما می‌دانم که ته ذهنم یک جایی این‌ها به هم گره خورده. گرهی کور.

 

+ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 11:43 قبل از ظهر _ |

گاهی آدم پر می‌شود از نوشتن بعضی چیزها. نوشتن از بعضی چیزهای تکراری. نوشتن هذیان‌ها. پر می‌شوم از هذیان. از هوای سرد پاییز.  نوشتن از ننوشتن. ندانستن و ننوشتن. از شب‌های دراز. راز. می‌خواهم شروع کنم. هی شروع می‌کنم. دیوانه‌گی را باز شروع می‌کنم.

می‌آیم سر خط. می‌نشینم سر خط. خط باریک آبی رنگ. پاهای آویخته ام را تکان می‌دهم. خودم را نشان می‌دهم. خودی نشان می‌دهم. برای هواخوری آمده‌ام. دست تکان می‌دهم. توی گوشم گوشی دارم. کت کلاه‌دار آبی پوشیده‌ام. چه فرقی دارد که چه بگویند. آدمی سوار بر دوچرخه از کنارم می‌گذرد. آدم است.

امروز دو تا لاک گرفتم. یکی صورتی مات و یکی نارنجی. حالا دست راستم را صورتی رنگ کرده‌ام و ناخن‌های دست چپم نارنجی است.ناخن های پایم را یکی در میان رنگ کرده‌ام. از انگشت‌هام خوشم آمده. حالا وقتی انگشت میانی را می‌چسبانم به شستم حالتی زنانه پیدا می‌کنم. حالت زنانه‌ی من کم است. خوابم می‌آید. شاید فردا باز نوشتم. شاید باز خواندم. شاید رژیم گرفتم. حالا این لحظات را می‌کشم.

چیزی می‌خواهم. دوست دارم موهای پس گردن مردی را چنگ بزنم. این یعنی توانسته باشم مردی را در آغوش بگیرم، سرم را چسبانده باشم به سینه‌اش و دستی انداخته باشم روی شانه‌اش و دستی حلقه کرده باشم دور گردنش. این یعنی توانسته باشم مردی را دوست بدارم. این یعنی مردی با من مهربان بوده و از من چیزی بیش‌تر از آن‌چه می‌خواهم یا می‌توانم بدهم، نخواسته. این، خب خوب است دیگر. 

من چیزی روشن و خوب دارم. نقطه‌ای روشن که هی فرو می‌رود توی تاریکی و نمی‌توانم بکشمش بیرون و نقطه هی می‌رود و دور می‌شود.

خب بنویس دیگر.

پاییز هم شد. سرد است و خوابم می‌آید. اما مثل یک نویسنده‌ی درست و حسابی با خواب می‌جنگم و می‌نویسم. پرت و پلا و این نوشته‌ها هیچ به کار کسی نمی آید. کی مهم‌تر از خودم؟ به کار خودم می‌آید. می‌نویسم. هی با کلمات با صداها بازی می‌کنم. این دیوانه‌گی‌ها تکراریست. اما وقتی ذهن خالیست خب همین می‌شود که هست. امروز "م" پیام فرستاد. حالش بد بود. خیلی بد بود انگار و می‌خواست حرف بزند. انگار گفت خیلی می‌خواهد حرف بزند و بعد آمد در خانه‌مان و من خواب بودم و صدای زنگش را نشنیدم. چه کار باید کرد؟ برای این زلزله زدگان باید چه کرد؟برای سرطانی‌ها؟ برای شکست خوردگان؟ برای عشاق؟ برای دیوانه‌گان؟

نگاهم می‌افتد به ناخن‌های نارنجی‌ام. نارنجی براق. توی تاریکی برق می‌زند. نارنجی کنار خاکستری. . . صورتی پیش خاکستری. . . انگشت‌های من توی موهای تو. بعد دستم برود تا پس گردنت و چنگ بیاندازم توی موهایت و بخوانم. زیر گوشت به زمزمه بگویم "تا ندهی بر بادم. . . "

مشغله‌های تو فرصتی برای دل‌مشغولی‌های من نمی‌گذارد. هیچ. حتا برای شادی‌های کوچک. شادی‌های احمقانه‌ی من.

مهم نیست. یعنی. . . چه بگویم؟ منتظر می‌مانم.

+ شنبه سیزدهم مهر 1387 7:10 قبل از ظهر _ |