تبليغاتX
كتاب در خانه

-         جز جیگر زده پاشو این "اروتیکارو" از میون بردار، الان حاجی بررس می‌رسه. پاشو ذلیل مرگ شده.

دینگ دینگ. . .

زنگ در به صدا درمی‌آید.

-         اوا خاک عالم.

کوکب خانم چادرش را می‌کشد سرش.

-         یاالله، یاالله. . .

-         بفرمایین حاجی، قدم سر چشم گذاشتین.

با نوک پا سقلمه‌ای می‌زند به پسر زردانبویی که دارد تند و تند چیزهایی را که شبیه هیچ چیزی نیستند از روی زمین جمع می‌کند و می‌ریزد داخل کیسه‌ای سیاه. حاجی که می‌رسد پسرک دست و پایش را جمع کرده و گوشه‌ای می‌نشیند.

-         راضی به زحمت نبودیم. وظیفه‌ی ما بود خدمت برسیم.

حاجی موهای براقش را فرق کج باز کرده و وقت حرف زدن نوک انگشت اشاره‌اش را می‌کشد دور یقه‌ی سفید سفیدش.

-     والا ما در اداره برای پذیرایی از نویسنده‌های عزیز دیگه جای کافی نداریم. خب می‌دونین خواهر راستیاتش چیزی که این روزها زیاده نویسنده. میان، میرن. کتابا انباشته شده روی هم. این شد که برادرا تصمیم گرفتن من بعد خودمان شخصا بیاییم برای رسیدگی به امور جاری.

-         خیلی خوش تشریف آوردین.

ـ      علی‌ایها‌الحال شورا کار شما را مورد بررسی قرار داد؛ خیلی با دقت و موشکافانه.

کوکب خانم مور مورش می‌شود.

-         شورا؟

-         بعله. گروهی، دسته جمعی.

-         خدا قوت.

-     عارضم خدمت خواهرم که کار شما به دلیل مغایرت با قوانین راهنمایی و رانندگی و به خطر انداختن محیط زیست و تشویق ملت غیور به شستن ماشین با آب لوله‌کشی، رد شد و امکان چاپش نیست.

کوکب خانم رنگ می‌دهد و رنگ می‌گیرد.

-         حاجی این بازنویسی صد و دهمی بودها. مادربزرگ من. . .

-         خدا بیامرزتشون، مثل این که بدمالی نبودن. پدربزرگم خیلی تعریف ایشونو می‌کردن.

-     خدا رفتگان شمارم بیامرزه. مادربزرگم که بازنویسی چهل و دومش را داد خدمت آقا بزرگ شما، خب ایشون فرمودن، یعنی خیال کنم بازنویسی دوازدهم، سیزدهم بود که گفتن. . .

-         اروتیک، اروتیک دارد توی خودش.

-     ها، بعله. خلاصه اون بنده‌ی خدا که عمرش قد نداد. مادرم هم که بعد از بازنویسی هفتاد و پنجم عمرش را داد به شما. خدا پدرتونو بیامرزه مرد نازنینی بود. وقتی با مادرم می‌آمدیم خدمت ایشون، من قد حالای حسنمون بودم.

و اشاره می‌کند به پسرک رنگ باخته‌ی کنج اتاق که در کیسه را سفت چسبیده.

-  بله بله یادم هست. یک تابستانی من هم آمده بودم کمک پدرم. هی، هی یادش به خیر چه روزهایی بودها.

-  خدا شمارو از آقایی کم نکنه. می‌ترسم عمر من هم قد نده.

-  فرمایشی می‌کنیدها! ماشاالله هزارماشاالله شما هنوز یک گل از صد گلتون نشکفته. حالا حالاها ما کار داریم با شما.

حاجی بلند می‌شود. به طرف حسن کوکب خانم می‌رود و یک آبنبات چوبی از جیب کتش درمی‌آورد و می‌گیرد جلوی بچه. حسن ترس خورده نگاهی می‌کند و کیسه‌ را می‌چسباند به سینه‌اش. حاجی خم می‌شود و دستی به سر پسرک می‌کشد. حسن از زیر دستش در می‌رود و از اتاق بدو خارج می‌شود. کوکب خانم داد می کشد:

-         حسن کجا در می‌ری؟ ببین عمو بررس چی چی می‌گن؟ وای ببخشید شمارو به خدا. بچه که نیست، مثل جن زده‌ها می‌مونه. حالا هیچ طور راه نداره؟

-         راه که داره. شاید بشه ده، بیست صفحه‌ای رو برداشت. چند جایی هم تعدادی رفت و آمد مشکوک  توی داستانتون هست که اون‌ها هم باید حذف بشه. در مورد استفاده از لامپ صد وات هم در اتاق نشیمن راوی . . .

- اون رو که تو بازنویسی نود و چهارم تبدیل کردیم به لامپ کم مصرف.

- ها! درسته. اما خب به هرحال بعضی چیزها به‌تره که رعایت بشه. مثل بستن کمربند ایمنی و تشویق مردم به نحوه‌ی درست خرج کردن یارانه‌ی هدفمند. علی‌ایها‌الحال من باز خدمت می‌رسم.

-         خدمت از ماست بنده نوازی می‌فرمایید.

کوکب خانم چادرش را می‌زند زیر بغلش و تکیه می‌دهد به درگاهی.

-         فعلا با اجازه.

-         به سلامت، به سلامت.

حاجی ماشین را که سر و ته می‌کند، بوقی برای کوکب خانم می‌زند. کوکب خانم آن‌قدر می‌ایستد تا تصویر ماشین محو می‌شود. بعد نگاهی به این سر و آن سر کوچه می‌کند.

-         حسن. . . ؟

حسن در زمین‌ خاکی ته کوچه چمباتمه زده. کیسه را کنارش گذاشته و زمین را با چنگش می‌کند. خوب که کند کیسه را توی چاله سر و ته می‌کند. دو دستش را می‌گذارد دو طرف چاله و خیره می‌شود به سیاهی ته چاله. چشمانش مثل چشم گربه در تاریکی می‌درخشد. چاله را پر می‌کند. آستین‌ها را پایین می‌دهد و دور می‌شود. سایه‌اش روی دیوار شبیه تصویر مردی کامل است.

کلمات مثل گیاه لوبیا جوانه می‌زنند. ریشه می‌دوانند و سر از خاک بیرون می‌کنند. صبح روزنامه‌ها می‌نویسند در یکی از محلات شهر گیاهی عظیم‌الچثه روییده. این گیاه با سرعتی غریب در حال رشد است. ماموران آتش‌نشانی و نیروهای انتظامی از آغاز صبح امروز در تلاشند تا این گیاه غول‌آسا را ریشه کن کنند.

+ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 2:14 بعد از ظهر _ |

هوا ابری است و کمی خنک. دیشب از نیمه‌ها شروع شد و تا صبح بارید. باید نوشت. راه دیگری نیست. دیوارها بلند است و ته همه‌ی کوچه‌ها بن‌بست. باید نوشت و عبور کرد. حتی گریه هم سبک نمی‌کند آدم را. آخر این بازی مرگ است. راهی نیست. افسانه تمام شد. قصه نیست حالا و نه حتی خاطره‌ای. همین حالا در لحظه نشسته‌ایم و چیزی می‌گوییم. "چس ناله" نیست هوشنگ خان. درد دل هم نمی‌کنیم. همین‌طور با خودمان حرف می‌زنیم. نه پی تسلی هستیم نه راه حل. اسمش را هرچه می‌خواهی بگذار. یاس، نا امیدی، "مرگ تدریجی یک رویا". . .راستی فلانی بابتش چه‌قدر گرفتی؟ راستش را بگو مرد، نامرد. . .  

هنوز جواب دلم را نداده‌ام. چه می‌خواهی لامذهب؟ قدیم‌ها می‌گفتند. قدیم‌ها خیلی چیزها می‌گفتند. می‌گفتند زن که می‌زاید، بچه که خودش را می‌کند و می‌خزد بیرون از آن لخته‌ی خون و رگ و پی، رحم تا مدت‌ها دنبال جفتش می‌گردد. همین است که زائو جایی زیر دلش داغ می‌شود و می‌پیچد به هم و درد دارد تا روزها.

جواب دلم را نداده‌ام هنوز.

می‌خواهم چیزی بنویسم. پرم. احساس تهوع دارم. نمی‌خواهم کسی بپرسد "خوبی؟" هر کس. حالا حتی اگر مردی باشد با سر و روی خاکستری. ایستاده مقابل پنجره‌ایی بزرگ در ارتفاع ِنیمه شب. پنجره را باز کند و من این‌جا در شهری دیگر چشمانم را ببندم و دست بکشم روی پاهایم و صدای عبور ماشین‌ها را بشنوم از گذر پایین پنجره‌ی مرد.

"ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری. . . "

کوچه نیست. بزرگراهی است که می‌گذرند از آن به تعجیل.

نمی‌خواهم کسی حالم را بپرسد. نه حتی آن‌طوری که او می‌پرسد. ته سیگارش را می‌مکد. می‌دانم حالا خاکستر گر می‌گیرد. نوری به سرخی می‌زند و محو می‌شود. بعد می‌‌پرسد: "خوبی؟" یا این که: "خوبی تو؟"

می‌پرسد. نمی‌گوید، می‌پرسد. در کلامش پرسش هست. خواستن.

موهایم را کوتاه نمی‌کنم. می‌گوید بگذار باشد تا وقت عشق‌بازی. . .

عشق‌بازی را طوری می‌گوید. مثل بچه‌ها، کلمه را رها می‌کند تا برود و پنهان شود پشت کلمات بعد از خودش. مثل آدم‌های توی داستان است.

"دیالوگ" باید که پیش برنده‌ی داستان باشد.

زمان واقع‌نگاری‌ام را معلوم کردم. زمان حال. غیر این نیست. وقتی حسرت گذشته را نداری، وقتی دغدغه‌ی فردا نیست.

داستان نیست این که می‌نویسم. "ضد داستان" و این چیزها حالیم نمی‌شود. یک چیزی است که باید بنویسم و همه را توش بیاورم و به همه بخندم.

+ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 9:29 قبل از ظهر _ |

هیچ فکرش را نمی‌کردم. گرچه معلوم نیست تا کی و کجاها بشود که پیش برویم، اما همین‌قدرش هم غنیمت است. توی این شهر که به نظر همه‌ چیزش کوتاه و توسری خورده می‌آمد. فکرش را نمی‌کردم کسی مثل خانم "ع" پیدا شود. یا مثل "میم" این‌قدر خوب داستان را بفهمد. با آن بوی تنش و دهان کف کرده بنشیند و با هیجان "سگ ولگرد" را آن‌طور رشته رشته کند و بگیرد جلوی چشمانت. "آ" را حدس می‌زدم. یعنی برایم قابل پیش‌بینی بود. با آن چشم‌های دریده، موهای سرخ و ابروهای خیلی خیلی خوش‌ حالتش. با آن داستان‌های عجیب و غریبی که می‌نویسد. با آن آدم‌هایی که خلق می‌کند. که وصل نمی‌شوند هیچ. که دائم به خودشان مشغولند. "هدایت" را با نام کوچک صدا می‌کند. انگار پسرخاله‌اش باشد. مهم نیست. باید یاد بگیرم به این چیزها اهمیت ندهم. مهم نیست که قطره‌های عرق از پشت کتفم می‌لغزد تا گودی کمرم. مهم نیست وقتی بلند می‌شوم زیر بغلم اندازه‌ی یک نعلبکی خیس است. مهم نیست تمام دو ساعتی که جلسه‌ی داستان داریم از حیاط صدای جیرجیر الاکلنگ کهنه‌ای می‌آید که در عین پیری هنوز به اصل تعادل پای‌بند است. اهمیتی ندارد آخرین کتابی که بچه‌ها خوانده‌اند چیزکی از شهید دستغیب باشد.

ادبیات همه‌اش هم سیگار و قهوه و آدم‌های ویژه نیست. ادبیات یعنی همین که "فاطمه" می‌گفت. ادبیات یعنی آخرین راه.

گفتم: خودت را معرفی کن.

چاق بود با پوست خیلی سرخ و موهای یک دست سفید. توی سفیدیش یک چیزی بود. سفید نبود بی‌رنگ بود. و ابروهای پرپشت. بی‌حالتی. یک مشت موی اضافه که دوست داشتی از بیخ بتراشی‌اش. نگاهش که هیچ معلوم نبود. نور بدجوری از توی عینک ته استکانی‌اش بازتابش می‌کرد. مقنعه‌ی کرم داشت و چادر سیاه سر کرده بود. مثل اغلب دخترهای جمع داستان. این‌ها را توی خیابان که ببینی. نه هیچ فکرش را نمی‌کنی.

گفتم: چرا آمدی این‌جا؟

گفت: من نه کتاب خوانده‌ام. نه چیزی نوشته‌ام. فقط وقتی مادرم مرد چند تا نامه برایش نوشتم.

بغض کرده بود. و من خیال کردم این دختر زشت است. خیلی صریح و روشن. و لابد بعد از مرگ مادرش خیلی تنها شده. و این‌جا، توی دنیای ما معشوقی برای او نیست. معشوق او می‌شود که کلمات باشند. مثل من؛ که این‌جا تنها هستم.

حالا اگر آزاده نیاید. اگر سپینود هم نشود که هر هفته بیاید، هشت نفریم. معلوم نیست تا کی و کجا؟ اما خب هستیم. و این بودن چیزی توی خودش دارد برای من.

+ سه شنبه یکم مرداد 1387 7:27 قبل از ظهر _ |