تبليغاتX
كتاب در خانه

يادداشتي بر مجموعه داستان "ماه سربي" - اثر ماهزاده اميري 

خب آدم فكرش را نمي‌كند. فكرش را نمي‌كند يك روز كتابي دست بگيرد كه روي جلدش جاي نام نويسنده، اسم دوستي، آشنايي، نزديكي را ببيند. حالي عجيب به آدم دست مي‌دهد. تركيبي از رشك و حس بالندگي و حالتي اميدوارانه. اين يادداشت نقد نيست، تنها مايلم از همين حال و هوايي كه وقت خواندن آمد سراغم بنويسم. از آن چيزي كه كار اميري را از بسياري از مجموعه داستان‌هاي كوتاهي كه اخيرا منتشر شده مجزا مي‌كند. نگاه ويژه و مهم‌تر از آن تر و تازه‌ي نويسنده به پديده‌هاي اطرافش.

"ويژه‌گي" احتمالا همان چيزي است كه هر اثر هنري مي‌طلبد. اين كه اثر خصوصيتي در خود داشته باشد كه خاص موثرش باشد. نتيجه‌ي جهان‌بيني هنرمند و نه حاصل نگاهي ترجمه‌اي يا يك جور الگو برداري كج و معوج از آثار ديگران. مي‌توان گفت ماهزاده اميري در اين مجموعه داستان به لحن، زبان و نگاه خاص خودش رسيده. البته اين را با كمي اغماض مي‌شود گفت. اگر كه از داستاني مثل "سر كلاس حرفه و فن" كه چيزي جدا افتاده از داستان‌هاي ديگر است، چشم پوشي كنيم.

اگر چه در اين داستان هم همان روي‌كرد هميشگي اميري را مي‌بينيم. روايت لايه لايه و توجه به نشانه‌ها؛ حتي در داستاني به كوتاهي "سر كلاس حرفه و فن":

سي و هفت دختر لاي پرانتز پاهاي بلند آقاي قنداق‌بند، مچاله مي‌شدند، روي سكو، با پاهاي باز، مي‌ايستاد. با آن گردي كوچك كله‌اش نشسته در خميدگي پهن شانه‌ها.

نويسنده به زيبايي و بدون اشاره‌ي مستقيم نه تنها از احاطه جنسيتي معلم مرد بر دختران مي‌گويد، بل‌كه حتي اشاره‌اي طنزآميز دارد به گردي كوچك كله كه مي‌تواند توصيف آلت مردانه نيز باشد. با توجه به اين كه راوي دارد از دوازده سالگي خود مي‌گويد. سن بلوغ و زماني كه شايد بزرگ‌ترين مشغوليت فكري هر كسي، مسائل جنسي و جنسيتي باشد. اگرچه داستان پاياني نه‌چندان دل‌چسب دارد و حتي حالتي شعاري پيدا مي‌كند. بازي با تركيب واژه‌ي "زنده‌گي"، چيزي جديد و بكر نبود تا بتواند تاثيري را كه نويسنده خواسته، بر خواننده بگذارد. همين اشاره‌ي مستقيم و دم دستي است كه اين داستان را از ديگر داستان‌هاي اين مجموعه سوا مي‌كند. چرا كه اميري معمولا نويسنده‌اي‌‌است كه نگاهي به درون دارد. انگار كسي، آدمي، چشمي، درون راوي نشسته و از آن لالوهاي وجودش دارد بيرون را مي‌پايد و براي ما از آن چه مي‌بيند يا ديده است قصه مي‌بافد.

اميري قصه‌گوي خوبي است و اين انگار ميراثي است از همان آدم‌هايي كه روايت‌شان مي‌كند. عمه شوكت، خاله سوري، ناري همه درون نويسنده زندگي كرده‌اند. بي‌شك اين‌ها يك جايي همين دور و نزديك‌ها خانه دارند. تفاوتي كه كار اميري با مجموعه داستان‌هاي كوتاهي كه اخيرا نوشته مي‌شود دارد مثل تفاوت زندگي واقعي ما با تصويري از زندگي است كه مثلا در فيلم‌ها مي‌سازند. در و ديوار خانه‌هاي ما هر چه‌قدر هم كه لوكس باشد، يك جاييش زده‌گي و ترك خورده‌گي دارد. يك جايي غباري نشسته يا دور ذره‌اي نان در فرو رفته‌گي پرز فرش مورچه‌هايي جمع شده‌اند. اين زنده بودن را نمي‌شود در دكوربندي سريال‌هاي تله‌ويزيوني ديد. اين لك و پيس‌ها همان نشانه‌هاي زندگي است كه در كارهاي شسته رفته‌‌ي بي‌جان از دست مي‌رود. ماهزاده ترسي ندارد از نشان دادن زندگي. آدم‌هاي ماهزاده توي كافي‌شاپ قهوه نمي‌خورند، معمولا پايتخت نشين نيستند، آپارتمان هم كه داشته باشند موجوديت‌شان را خودشان تعريف مي‌كنند، نه در و پيكر خانه‌شان. در كارهاي ماهزاده كم‌تر از عبور ماشين‌ها يا جيغ دزدگير يا همه‌ي آن چه كه نشانه‌هاي ظاهري زندگي شهري است چيزي مي‌بينيم. با اين همه ماهزاده اميري "روستايي نويس" نيست. داستان "دوست قديمي" اين‌طور شروع مي‌شود:

در آپارتمان را برايش باز گذاشته بود. داشت مي‌رفت حمام كه ژاله رسيده بود. پشت آيفون گفته بود دكمه‌ي چهار آسانسور را بزند.

و در ادامه دقيقا به چيزي اشاره مي‌كند كه مسئله‌ي امروز است. مسئله‌ي زندگي شهري امروز. و اين را نه با تعاريف و توصيفات مستقيم كه با اشاراتي ضمني به ما نشان مي‌دهد. همين است كه خواندن كار اين نويسنده را دشوار اما لذت‌بخش مي‌كند. اميري ما را وامي‌دارد اگر مي‌خواهيم بدانيم بيش‌تر بخوانيم، چندباره بخوانيم. چرا كه در هر خوانش مي‌شود به قصه‌اي كه پس قصه‌هاي ديگر پنهان است، دست يافت. با اين همه گاه نويسنده در اين پرداخت لايه لايه زياد پيش مي‌رود.

او براي پوسته پوسته كردن داستان‌هايش چند شيوه دارد. ابتدا زاويه‌ي نگاهي است كه معمولا داستان را از آن‌جا شروع مي‌كند. انگار مكعبي رنگين را در دست داشته باشي و هي بچرخاني تا اين كه آن را در سخت‌ترين زاويه‌ي ممكن جلو چشمت بگيري و به آن نگاه كني و در اين نگاه تخيل كني كه اين مكعب كه در دست داري به كدام هزار شكل ديگر شبيه مي‌تواند باشد؟ اميري داستان‌هايش را يك لحظه قبل از حادثه شروع مي‌كند (مانند داستان "حضور مدام ("يا اين كه اتفاق افتاده و نويسنده در قالب راوي اول شخص، افسوس‌كنان آن را بازگو مي‌كند (مانند داستان "ارد با بهشت") و يا راوي در حالتي هذيان‌گونه بي‌آن‌که به روشني بداند چه بر او گذشته، قصه‌اش را مي‌گويد تا شايد در اين واگويه‌هاي ذهني پيدا كند گم‌شده‌اش را (دختر ماه). بعد از آن شيوه‌ي نويسنده اين است كه تا آن‌جا كه مي‌تواند در دادن اطلاعات خست كند. اين رفتار، اطواري سطحي نيست كه نويسنده از خود بروز مي‌دهد. ماهزاده اميري اين‌طور مي‌بيند. انگار وقتي به درخت نگاه مي‌كند، اين درخت نيست كه هوش از سرش مي‌برد، بل‌كه او دارد همين لحظه به پيچيده‌گي رفتار سبزينه‌ها فكر مي‌كند و اين است كه اگر بخواهد از درخت بگويد، نمي‌نويسد: "درخت"، كه آن را همان‌طور خيال‌انگيز كه ديده به تصوير مي‌كشد. اين نگاه، كه همه چيزي را نمایشی مي‌كند، نگاهي درخور هنر است. آن چيزي است كه خواننده را آغشته مي‌كند به كلمات، به داستان. اما اميري انگار گاه كلمه كم مي‌آورد براي نشان دادن آن هياهويي كه در وجودش برپاست. و آن قدر گرفتار مي‌شود در جهان ذهني خودش كه نمي‌تواند با خواننده ارتباط بگيرد. داستان "مرده ماهي‌هاي خواب‌‌هاي ما" داستاني اين‌چنين است. مجموعه‌اي از تصاوير زيبا و شعرگونه كه براي نظم دادن به آن و پيدا كردن ارتباط بين اين اشكال خواننده مجبور مي‌شود هر جمله را چندين بار بخواند و در پايان خستگي و سرگيجه نصيبش شود. جملات گاه آن‌قدر پيچيده مي‌شوند كه حتي براي خواندن درست آن‌ها و پيدا كردن ريتم جمله دچار مشكل مي‌شوي:

گوشي را برداشتم كه زودتر مي‌آيم نگران روزبه نباش را بگويم.

داستان اگرچه فضايي ذهني دارد اما چنين آكروبات ‌بازي با كلمات را نمي‌طلبد. چرا كه ما با نويسنده‌اي مواجهيم كه عادت به دادن اطلاعات ندارد، از طرفي زاويه‌ي ديدي غيرمعمول را مي‌گزيند و از سويي ديگر راوي‌ درگير فضايي بين خيال و واقعيت است. حال اگر كلمات هم اين همه بپيچند به دست و بال هم، ديگر نتيجه چه مي‌شود؟ چه‌قدر هوش و پشت‌كار لازم است براي خواندن يك داستان؟ و چند منتقد و مفسر بايد جمع شوند براي گره‌گشايي و تفسير چيزي كه نويسنده سعي در بيانش داشته؟

در مجموعه‌ي "ماه سربي" گاه با هجوم آدم‌ها رو به روييم. در داستان "آناهيد اپرناك" ناگهان راوي نام مجموعه‌اي از آدم‌ها را به صف مي‌كند كه خواننده براي پيدا كردن ارتباط آن‌ها با هم بايد چندين بار داستان را مرور كند. "آناهيداپرناك" شايد طرحي از يك رمان باشد كه در قالب داستاني كوتاه گنجانده شده. كما اين كه در نگاهي كلي مي‌شود گفت بيش‌تر داستان‌هاي اين مجموعه به گونه‌اي با هم در ارتباطند و خاصيت اين را دارند كه تبديل به رمان شوند. جوري هما‌هنگي و خويشي است بين آدم‌هاي داستان، يك چيزي بايد باشد تا داستان‌ها را يا تمام كند يا اين كه اين روايات پي در پي يك‌ديگر را كامل كنند. انگار حلقه‌ي مفقوده‌‌ي بين اين روايت‌‌ها در پيوستگي رمان، خودش را نشان مي‌دهد و در خط روايت طولاني داستاني بلند اين لحظات ناب كه گاه مانند همين داستان رها شده‌اند، سمت و سو پيدا مي‌كنند. "آناهيداپرناك" قصه‌ي دختري است خيال‌باف. اما خيال‌بافي او اتفاقي داستاني خلق نمي‌كند. آناهيد ساخته مي‌شود، با گفتن از گذشته‌اش باور پذير مي‌شود و درست آن‌جا كه خواننده منتظر اتفاقي است، رها مي‌شود.

"سايه‌هاي سربي" داستان آدم‌هاي زنده‌ي سرراست قابل لمس است. پر از تصاوير معركه‌اي كه حاصل نگاه دقيق و زيبابين نويسنده است:

هر دو مي‌خنديم. در همان حالي كه مادر به خال خالي پشت دست‌هايش نگاه مي‌كند و من به نگين عقيق انگشتر نقره‌اي كه پدر از كربلا برايش آورده.

توصيفاتي كه جان مي‌بخشد به آدم‌ها و آن‌ها را از تصاويري تخت و ساده به موجوداتي خون‌دار تبديل مي‌كند.

داستان "دوست قديمي" مجموعه‌اي از اشارات ضمني درست و به‌جاست براي گفتن چيزي كه شايد بارها گفته شده. ماجراي صيغه شايد موضوع جديدي نباشد اما اميري با زاويه‌ي ديد بديع‌اش توانست جوري ديگر بگويد.

لب‌هاي شورش را لاي دندان‌ها فشار مي‌دهد.

كم‌تر چنين تصوير زيبايي از اشك ريختن آدمي ديده‌ام. نويسنده با تصاويري كه از چهره‌ي "ايران" مي‌دهد و توصيف سكوت معنادار "ژاله"، شخصيت‌هايي زنده و برجسته براي ما مي‌سازد.

"ارد با بهشت" داستان رواني است كه فرصت مي‌خواهي تا ته نشين شود در وجودت. راوي اول شخص مجنون در مونولوگي غريب از مرد اثيري‌اش مي‌گويد.1 و خواننده را در فضايي بين خيال و واقعيت معلق مي‌گذارد.

بيش داستان‌هاي اين مجموعه را راوي اول شخص روايت مي كند، اما شايد در هيچ كدام به اندازه‌ي اين داستان انتخاب راوي اول شخص توجيه داستاني نداشته. مثلا در داستان "آناهيد اپرناك" راوي مي‌شد هركسي باشد، چون او بي آن‌كه نقشي در كليت ماجرا داشته باشد تنها قصه‌اي را بازگو مي‌كند. اما در داستان "ارد با بهشت" وجود اين راوي با آن حال و هواي غريبش خود يك‌سره داستاني است خيال‌انگيز.

"كلاه" هم مثل چند داستان بعد از خودش زيادي دچار پيچيده‌گي است و از آن رواياتي است كه دركش خيلي بستگي دارد به ضريب هوشي خواننده، كه من اعتراف مي‌كنم از حد من فراتر بود. "كلاه"، "مه كه بيايد"، "مرده ماهي‌ خواب‌هاي ما"، به نظر داستان‌هايی سخت‌خوان بودند. راستش من نمي‌توانم لذت خواندن داستان را با حل چيستان تاخت بزنم.

"مه كه بيايد" اگرچه دچار همان پيچ و تاب بيش از اندازه است، اما سندي است معتبر براي معرفي ماهزاده اميري. داستاني كه در چند جمله به خواننده مي‌فهماند اين نويسنده از كدام منظر دارد به دنيا نگاه مي‌كند.

·         دست‌تو بنداز دور شونه‌هام

آن يكي حواسش نبود به طيف چرخان نور. پرسيد:

·         سردته؟

·         نه. اما تو جوري فشارم بده انگاري هس

همه داستان‌هاي اميري "همين جور" است. نمايشي بيروني از تظاهرات دورني آدم‌ها، نمايشي در سكوت و سكون، بي سر و صدا. حتي هنگامي كه دختر جواني مثل "ناري" آن‌طور تلخ جان مي‌دهد، باز همه‌ چيز آرام و ذره ذره اتفاق مي‌افتد، مثل رد نم بر ديوار كه بالا مي‌رود و به روزگاران اثرش را نشان مي‌دهد.

"چكامه‌اي براي ناري" مثل باقي داستان‌ها زباني شاعرانه دارد. اگرچه نويسنده نگاه داستاني و زيبايي زبان را اغلب با هم دارد اما گاه كه شيفته‌ي زبان است، گويي سر رشته‌ي داستان از دستش رها مي‌شود. به طور مثال در اين داستان با تمام تصاوير درخشاني كه نويسنده پيش چشم ما كشيده، انگار به انتخاب راوي چندان توجه نداشته. راوي اول شخصي است كه آن‌طور كه از كلامش برمي‌آيد بايد از نزديكان "ناري" باشد. اما چه‌قدر نزديك؟ او چرا اين همه مي‌داند؟ از لحظات تنهايي "ناري" و حتي از آن چه كه در ذهنش گذشته. ما از راوي هيچ تصويري نداريم، جز آدمي كه لحني شاعرانه دارد و چرايي اين لحن هيچ معلوم نيست. آيا راوي همان نويسنده است كه دارد از درون راوي به ما گزارش مي‌دهد؟ از زبان‌ورزيش كه اين‌طور برمي‌آيد. پس آن اشارات به آشنايي‌اش با "ناري" به خاطر چيست؟ آشنايي گروهي كه راوي هم جزو آن‌هاست. وقتي مي‌گويد: "ما هم يادمان نرفته" به عده‌اي از آشنايان و اقوام نظر دارد كه خودش هم از آن‌هاست و اين تفاوت دارد با يك‌ موجود ذهني كه قرار است چكامه‌ي ناري را حكايت كند براي ما. ديگر اين كه آمدن وجودي كه در داستان از آن به نام "سايه" ياد مي‌شود، خيلي ناگهاني است و باعث ايجاد گسل در داستان مي‌شود. تغيير ناگهاني ريتم داستان باعث مي‌شود ماجراي ناري و سايه چيزي مجزا و جدا افتاده به نظر برسد. بهانه‌اي ابتدايي براي ادامه‌ي داستان و طرح ماجراي قتل‌هاي ناموسي. شايد به‌تر مي‌بود حضور "سايه" به شكل تصاويري پراكنده بين روايت مي‌آمد و كم‌كم به خورد داستان مي‌ر‌فت.

"سرباز كياني" هم از داستان‌هاي خيلي خوب اين مجموعه است. داستاني پركشش با لحن و زباني مناسب راوي. آغازي زيبا و پايان‌بندي عالي.

راوي قصه‌هاي اميري اگرچه زنان هستند اما نمي‌شود گفت داستان‌ها محدود مي‌شوند به دنياي زنانه. حتي نمي‌شود گفت دنيا از چشم زن. قلم ماهزاده اميري اين خاصيت را دارد كه چيزي فراتر از جنسيت بنويسد. شايد توجه نويسنده به زبان، انتخاب سوژه‌ها، مكان و زمان وقوع داستان‌ها ونوع كاراكتر آدم‌هاي اميري چنين دستاوردي برايش داشته. به خيال