يا
خلاقيت را بيش از اين به تعويق نياندازيم
باور میكنی، عزیزم، حالا دیگر معتقد شدهاند كه این دل من، گوشتپارهای است شلجمی كه كارش مثل یك تلمبه است.
هوشنگ گلشیری - جننامه
اول: ماجراي سانسور و مميزي و ورشكستگي ناشران و نااميدي نويسندگان را ديگر همه ميدانيم. چه آنها كه مينويسند و چه آنها كه خود دستي در ايجاد اين مضحكه دارند. شايد در هيچ دورهاي از تاريخ ادبيات ايران، اين همه فشار بر اهالي قلم نبوده و در عين حال اين همه خودمان از خودمان ضربه نخورديم. از گوشه و كنار نام آشناياني را ميشنويم كه مينشينند توي اتاق دربسته و زير كلماتمان خط قرمز ميكشند.
ـ ا؟ فلاني هم هست؟ او كه جايي نوشته سانسور اخ است و سانسورچي الهي كه بلا بگيرد!
چيزهايي ميشنويم كه دود از كلمهمان بلند ميكند. در قسمت نظرخواهي سايتها و وبلاگها آدمهاي ناشناس، نامهايي آشنا را رديف ميكنند و هشدار ميدهند: مافياي ادبي
آدم فكري ميشود كه اين ادبيات ايران مگر كي آب و ناني داشته براي اهلش كه حالا اين همه پيچيده شده و آدمهاي نقابدار پشت صحنهاش را ميگردانند. ميخواهي بيخيال همهي اينها شوي. سرت را مياندازي پايين تا بنويسي با اين ايده كه كار خوب خوانده ميشود. اما تازه آغاز بازيست. دور باطل "چه بنويسيم و چهگونه بنويسيم". خلاقيت دخلش آمده. ناشران با ارشاد قهر ميكنند. بعد با هم شام ميخورند و ديده بوسي و اين حرفها. بعدتر براي هم نامه مينويسند و از يكي نياز و از يكي ناز، يك جور رابطهي قهر و آشتي عاشقانه شكل ميگيرد بينشان. اين ميان سر بي كلاه مال نويسندهي شوربخت است. اين داستان ادامه دارد. چند سالي است كه در بر همين پاشنه ميچرخد و كاري نكردهايم. روشن است كه زورمان نميرسد. بايد واقعنگر بود و اگر همين روزها راه حلي پيدا نكنيم خلاقيت، اين طفل عقب افتاده، جان ميدهد روي دستمان.
دوم: از موسيقي چيز زيادي نميدانم. چند سال پيش سهتاري خريدم و با هزار مشقت "مرغ سحر" را ياد گرفتم. از آن روزها فقط سازي مانده كه حالا زينت بالاي كتابخانهام است و شعري كه مدام زمزمه ميكنم:
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم، داده بر باد
از موسيقي رپ و تاريخ شكلگيرياش در ايران هيچ نميدانم. فقط يادم هست كي و كجا اولين زمزمههاي رپ را شنيدم. بچههاي داخل ايران بودند، و سر و صدايي گنگ از لاي در و پنجرهها ميزد بيرون. خيلي قبل از آن، دوران دبيرستان زماني كه سيدي و ديويدي و امپيتري نبود و ما با نوار كاست جواني ميكرديم و از ديدن كليپهاي اندي و كوروس داغ ميشديم، گاهي نوار كاستهايي بين بچهها رد و بدل ميشد. پسري با صدايي ناآشنا، ترانهاي آشنا را توي خانهاش زمزمه ميكرد و در پس زمينه، گيتاري يا ارگي مينواخت. يادم هست آن وقتها رضا گلزار پسر بچهي دوازده، سيزده سالهي ريقويي بود كه در نزديكي دبيرستان ما خانه داشت و دخترها براي برادرش سر و دست ميدادند!
سوم: مدتي است در وبلاگستان بحثي در گرفته در باب تنانگي و خواستههاي تن. جالب اينجاست كه پاي ثابت اين بحثها زنان هستند. اين كه ميگويم "جالب" چون همه ميدانيم كه زنها پيش از اين چهقدر توسري خورده بودند و هيچ جرات نميكردند حتي در تنهاييشان فكر كنند از تن خود و ديگري چه ميخواهند. بحث راه افتاده و موافقين و مخالفيني هم دارد. بعضيها جا نماز آب ميكشند، بعضيها توي نوشتههاشان لنگشان را هوا كردهاند، بعضيها چوب حراج ميزنند به تن و احساسشان، بعضيها همه را دعوت به سكوت ميكنند، بعضيها دارند خودشان را شخم ميزنند تا ببينند چه بر آنها رفته بوده تا به حال. اين بحث اگر به هيچ جا نرسد، در دراز مدت يك نتيجهي خوب دارد: آدمها ميفهمند حرف زدن از سكس چيز بدي نيست. و ميشود اميدوار بود كه در سالهاي آينده آمار طلاق پايين بيايد. دارم فكر ميكنم چنين بحثي آيا ممكن است اين همه گسترده و فراگير در مورد موضوع ديگري آغاز شود؟
چهارم: يلدا بازي را كه يادتان هست؟ بعد خيال كنم بازي كتابهاي نيمه خوانده بود؟ و بعدش را ديگر نميدانم. حالا من ميخواهم يك بازي راه بياندازم. ميتوانيد شركت نكنيد. من كنفت ميشوم و اين چندان مهم نيست. اما يك اتفاقي دارد اينجا ميافتد كه خيلي مهم است. شايد بشود چند روزي دست از دشمنيها برداشت و چيزهايي را به خاطر چيزي مهم كه در حال نابودي است فراموش كرد. دارم نهايت سعيام را ميكنم تا شما را تحت تاثير قرار بدهم، پس جان هر كس كه دوست داريد تاثير بگيريد! ادبيات در اغماست. اهالي قلم دستشان به نوشتن نميرود. نگذاريم اتفاقي كه براي آدمهايي مثل "شميم بهار" افتاد باز تكرار شود. نگذاريم نويسندگان ما در سكوت قهرآميز خود فرو روند. فقط اگر لحظهاي دست از خودبيني برداريم ميفهميم ما چهقدر نياز داريم به نويسندگاني كه مينوشتند و حالا ساكت ماندهاند، چون كارشان مخاطب ندارد. چون داستانهايشان بر هيچ بستري نميرود تا كودكي را بخواباند. ايران بدون كتاب دارد جنبهاي حقيقي به خود ميگيرد. تا مدتي شايد كابوس باشد اما كمكم مثل تمام گند و كثافتي كه دچارش هستيم و برايمان عادي شده، اين يكي هم لب طاقچهي عادت از يادمان ميرود. مدام گفتن از سانسور هيچ دردي را دوا نميكند. بايد حتما كاري كرد. اين بازي برخلاف بازيهاي ديگر يك گفتوگوي ساده نيست. بايد از اين بحث نتيجه گرفت و عمل كرد. اگر در دنياي واقعي جايي برايمان نمانده، آيا نميشود به اينترنت به عنوان يك امكان نگاه كرد؟ جايي براي نشر جدي و نقد و بحث و گفت و شنود ادبي؟ مثل يك سايت يا يك وبلاگ كه گسترده عمل كند و رسميت داشته باشد و خوانده شود و از طرف خود ما حمايت شود. شايد بگوييد اين اتفاق دارد همين حالا ميافتد، اما بايد ديد كساني كه رمان يا داستان كوتاهشان را در اينترنت منتشر كردهاند، چه قدر مخاطب دارند؟ چند بار كتاب نويسندهاي يا تك داستاني از او بدون اين كه وارد زد و بندي شود، مورد نقد جدي قرار گرفته؟ سايت "جغد" يزدانبد را يادتان هست؟ چرا تعطيل شد؟ چند نفر از ما اينجا را ديدهايم؟ و چهقدر سايت و وبلاگ ادبي است كه در ميان حلقه و حلقهبازيها گم شده؟ و تا وقتي اين جا هم خوانندهي جدي در كار نباشد، كدام نويسنده حاضر است بيم دزدي از كارش را به جان بخرد و آن را در اينترنت منتشر كند؟ مطلب از اين قرار است بياييد بنشينيم و فكر كنيم ببينيم راه حلي هست؟ مثلا ميشود از اينترنت به عنوان وسيلهاي براي انتشار ادبيات استفاده كرد؟ ميانبري مقابل سانسور؟
پنجم: من اين دوستان را به بازي دعوت ميكنم و اميدوارم آنها نيز كسان ديگري را به بازي بخوانند:
دوست عزیز:
اینجا چه خبر است؟ چرا اینقدر هول میزنید؟ کجای دنیا چشمهی خلاقیت آدمها با سد بستن و بند زدن و مجوز ندادن خشک شده؟ خلق هنری کجا حمایتی داشته تا امروز که از این پس اگر نداشته باشد، بخشکد و از شاخه بیافتد؟ آنچه ما امروز به عنوان ادبیات خلاق، هشتاد سال داستاننویسی و عناوینی نظیر این مینامیم، آیا چیزی جز هشتاد سال نوشتن گوشهی آرام اتاق بوده بیاینکه نویسنده نگاهی به جریانهای لَه یا علیه نوشتارش داشته باشد؟ نامهای بزرگ ذهنتان را مروری کنید. کدامشان پول گرفتهاند یا تایید و دستور و مهر و کاغذ که بنشین و بنویس و اینگونه بنویس؟ بیشک گاهی حمایتها سرعت عمل و کیفیت اثر را افزایش داده، اما آیا نگرانی از جریان کوتاه و زودگذر اخیر تا به این حد، همانقدر سادهانگارانه نیست که آقایان پنداشتند صرف جایزه و اعتبار و حمایت از کوتولهها، ادبیات پایداری را تنومند خواهد کرد؟ جز این بود که یکی دو اثر قابل توجه ادبیات جنگ را همانها شکل دادند که نام "چپی" را یدک میکشیدند؟ زندگی نامهی امام خمینی را چه کسی نوشت؟ جریان شکل گیری جنبش منجر به انقلاب را چه کسانی به درخشانترین شکل ارائه کردند؟ جز این است که عمر حداکثر چهار سال صدارت سیاستگذاران فرهنگی، کمتر از نصف زمان نوشته شدن یک رمان استخواندار است؟ آیا چنین نیست که نوشتن در این جامعه، حتا اگر چیزی به نام ممیزی هم نباشد، امری شخصی است و فرهنگ خوانش اجتماعمان، لزوم وجود شغلی به نام نویسندهگی را رد میکند؟ جز ایناست که نوشتن در سرزمینی که در حال گذار از بدویترین اشکال مدرنیته زه زده، فقط دغدغهای شخصی است و اسب پیشکشی است به ساحت همهگانی که قدر نمیشناسند و آموختهاند تقصیر هر چیزی را گردن هر کسی بیاندازند الا خودشان؟ جز ایناست که نوشتن در اقتصادی ویران، امنیتی فراموش شده، جامعهای بیمار و تاریخی به تاراج رفته، جوشش مهار ناشدنی اندیشهی آدمهایی است که بی چشمداشتی مینویسند؟
تو بگو مجوز نمیدهند، تو بگو خلاقیت به تعویق افتاده، تو بگو جمع شویم، نامه بنویسیم و امضا بزنیم و تهدید کنیم، تو بگو التماس کنیم و عجز و لابه کنیم و به سازمانها و نهادها چنگ بیاندازیم. من میگویم دمتان گرم، تنتان درست، دلتان خوش. روی من هم حساب کنید.
اما بگذار حضرات بدانند و خوب میدانند: داریم مینویسیم. دارند مینویسند و از همین جریان هم مینویسند. ما داریم مینویسیم. ما برای نوشتههای روی کاغذهایمان از کسی اجازه نمیگیریم. ما مینویسم و کشوها را پر میکنیم. ما قدَرتر از اینی هستیم که فکر میکنند با یکسال مجوز ندادن زمینمان بزنند. فقط بیچاره مردم که حالا نمیخوانند. بیچاره مردم که بعدها هم اگر بخوانند رنج اینروزها را و ستمی که بر سرشان به دست توانمند بلاهتشان رفته، درک نخواهند کرد. بدانند ما مینویسیم و اتفاقن از همین جریان و موج کوتاه زود گذر هم کمی خواهیم نوشت. کم میگویم چون چنین است. چون چنینند. چند سال بعد بنشینند گوشهی خلوتشان، و بخوانند از خودشان و از تاریخی که کوشیدند پنهانش کنند و تحریفش کنند. هیچوقت، هیچ قلمی به دست هیچ قدرتی زمین نخورده است. جز این بود، خدایی که به استنادش چنین مضحکهای برپا کردهاند، راهی جز قلم برای باقی ماندن در میان توده انتخاب میکرد. آنچه پوشیده میدارند را در پوشش نوشتار، چند سال دیگر خواهند خواند. ما سرشاریم و کار میکنیم و صدای قلم از هر قدرتی بالاتر است و چنین است. ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ.
خانمها و آقایان! اینجا وبلاگستان است!
حدود 1400 جلد کتاب پی دی اف فارسی در حیطه ادبیات و فلسفه جدی جمع آوری کرده ام
ما را همان راههاي كشف شده نيز بس است!
راه نمایشگاه کتاب از مغازه عباس آقا می گذرد
خوب چارهاش خرید یک پرینتر است! یک منگنه هم میگذاری کنار دستت تند تند داستان و کتاب چاپ میکنی!
این خنده دار نیست یا کتاب را برای خوانده نشدن بنویسید.
چگونه میتوان از تیغ ممیزی گذشت
بگذارید اول چیزی بنویسیم که بشود آن را خواند
خالد هم بالاخره نوشت:در باب یک داستان سهبار سانسورشده!
اثر كوشيار پارسي
قبل از هرچيز:
اينها كه اينجا مينويسم نقد نيست، يا حتي مرور. اين چيزها مجموعهاي است از آنچه دستگيرم شد از خواندن كتابي و پرسشهاي ذهنم، كه هيچ كس جز خودم مسئول پاسخ به آنها نيست. ديگر اين كه اين يادداشت را با تمام اين كه به خودم حق ميدهم به عنوان يك خواننده نظرم را آزادانه بگويم، با احتياط اينجا ميگذارم. چرا كه هميشه (درست يا غلط) معتقدم بايد حدود دانستههاي خودم را بشناسم و پا را از آنچه در وسعم هست فراتر نگذارم. طي خواندن رمان "بوسه در تاريكي" آنقدر با عجايب و غرايب برخورد كردم كه شك دارم همهي آن چيزي كه من به آن رسيدهام قطعا درست باشد. به خصوص وقتي ديگر آثار كوشيار پارسي و همينطور آن چيزي كه گاه در مورد كارهاي پارسي نوشته شده و توي اينترنت هست را خواندم و ديدم هيچ كس چيزي دربارهي موضوعي كه ذهن من به آن مشغول است، نگفته. نميدانم چند نفر ديگر اين رمان طولاني را خواندهاند. نقدي يا تحليلي درموردش نبود يا اگر بود من نديدم. جز چند خطي از آقاي سردوزامي كه همان مشوقم بود براي خواندن اين رمان. قصهي همرنگ جماعت شدن نيست. ماجراي لباس پادشاه هم اميدوارم نباشد كه هركس از ترس احمق جلوه كردن، براي پادشاه عريان هورا ميكشد. من تنها خودم را ميبينم و دانش خودم را ميسنجم. همين جا هم تشكر ميكنم از آقاي پارسي كه مدتي مزاحمتهاي ايميلي مرا تحمل كردند.
"بوسه در تاريكي" به ناگهان و با ريتمي تند شروع ميشود. جملات كوتاه پي در پي، طنز عجيب و تغييرات زماني مداوم.
نرگس آرام خوابيده بود و سگمان هم آرام خوابيده بود كه برخاستم، لباس پوشيدم و رفتم رو كاناپه خوشبو نشستم. سيگاري روشن كردم. خوب، اينجا نشستهام، در خانهي خودم، به زماني كه زن و سگ خوابيدهاند و بيرون باران ميبارد و من اينجا نشستهام و همه چيز امن و امان است و انگشت به دهان بردهام و تلهويزيون را روشن ميكنم و به اخبار نگاه ميكنم تا نوشتن را عقب بيندازم.
زمان به شكلي غريب سيال است و گذشته و حال و آينده چنان در هم آميخته كه به سختي ميشود سرنخ لحظات وقوع داستان را در دست داشت.
ضرباهنگ سريع داستان ممكن بود بتواند خواننده را يك نفس دنبال خودش بكشد. رماني380 صفحهاي كه با صفحهبندي كتاب، 700، 800 صفحهاي ميشد، و شايد اثري ماندگار. اما نميشود، نشد! بد نيست به نويسنده اعتماد كنيم وقتي ميگويد:
"باز هم چيزي براي گفتن ندارم و اين را در صفحات پرشمار بعدي نشان خواهم داد."
كتابي كه روي جلدش تصوير اسكلت است، حكم سم را دارد براي خواننده. راوي پرحرف ديوانه كه تا حد مرگ شوخي ميكند با آدمها، جداً شما را تا مرز جنون ميكشاند. خود من شب اولي كه فقط ده صفحه از اين كتاب را خوانده بودم تا صبح كابوس ديدم، چون همين چند صفحه تمام مفاهيمي را كه تا به حال در مورد نوشتن آموخته بودم، به هم ريخت. در مورد اين كه ايجاد چنين تشويش و پراكندگي هنر است يا نه، نميدانم. ايجاد ترس بي اشارهاي اميدوار كننده يا سازنده. فعلا همينقدر ميگويم كه در آغاز كار ما با يك رمان بيتعارف و صريح مواجهيم. اين كه رمان "صريح" چه جور رماني است من براي آن تعريفي ندارم. شايد همان چيزي است كه به آن "پست مدرن" ميگويند. پشت صحنهاي در كار نيست. نويسنده حضوري فعال دارد و مدام افشاي تكنيك ميكند. ميان داستان با منتقد ميجنگد، ناسزا نثار ويراستار ميكند و براي خواننده دست تكان ميدهد. حسي كه از خواندن "بوسه در تاريكي" در من ايجاد شد، حس كسي بود كه سوار ترن هوايي شده. مقصد و مقصودي در كار نيست. تو از يك نقطه شروع ميكني و بالا ميروي و پايين ميآيي، ميشاشي به خودت، روي بغل دستيت بالا ميآوري، جيغ ميكشي و در آخر كار درب و داغان رسيدهاي به "هيچ جا"، به همان نقطه كه بودي. تازه ميفهمي اصلا سفري در كار نبوده. و تمام حاشيهي اين رمان پر شده از اين سئوال من كه يادداشت كردهام: "يعني ممكن است نويسندهاي 380 صفحه بنويسد فقط براي اين كه به ريش خواننده بخندد؟" دلم براي خواندن اثري بدون گشتن دور ديوار مرگ، تنگ شده.
"بوسه در تاريكي" پر از آدمهايي است كه ميآيند و ميروند. نرگس، ليلا، جواد، يوسفها و بقيه به شكل خودخواهانهاي اززاويهي تنگ راوي معرفي ميشوند و وجودشان به شدت به وجود راوي اول شخص وابسته است و هيچ كدام به تنهايي خاصيتي ندارند. اسامي به صف ميشوند بي آن كه كم و زياد شدنشان هيچ تاثيري در داستان داشته باشد. تاثيري ندارند چون اصلا داستاني وجود ندارد. قصهاي نيست. موضوع اين است كه يك نفر توي خيابان راه ميرود و آدمهاي ديگري را ميبيند. حرفهايي بيسر و ته ميزنند و بعد از هم جدا ميشوند و بعد اين هي تكرار ميشود. آدمها فقط نامند. اسم، كاريكاتوري از واقعيت، موجوديتي بر باد رفته كه حالا از شخصيت و صدا و چهره و تمام خصوصيت آدمي زنده، طرحي كج و معوج از آنها به جا مانده. يعني نويسنده تمام تلاشش را كرده تا آدمهاي داستانش را از شخصيت تهي كند. انگار يك قاشق برداشته باشي و توي آدمي را هي بتراشي.
بهانهي روايت چيست؟ روايت كه نه. . . بهانهي اين پرگويي چيست؟ هيچ. اين آدم، راوي، آن قدر عصباني و آن قدر نميدانم چه مرضش است كه همينطور يك ريز با خودش حرف ميزند. بهانهي نوشتن اين "صفحات پر شمار"، بودن چنين شخصيتي است. آدمي مريض احوال كه از درد جسم و روح توام رنج ميبرد. با پايين تنهي زنان ميانهي خوبي دارد و چيزي غير از سكس از زن نميطلبد. شوخياش با زنها فقط جنسي است. در مورد "نرگس" هم كه همسر راوي است و مورد علاقهي او چيز به درد بخوري وجود ندارد. بيشتر شبيه يك چيز، شيء يا وسيلهاي براي سكس است تا آدم. مثل موم ميماند و كاريكاتوري ازيك زن است. اما مردها با همهي مضحكهاي كه دچارش هستند در مقايسه با شخصيتهاي زن داستان مستقلتر و سالمتر به نظر ميرسند.
پارسي با انتخاب راوي اول شخص و توضيح ديدگاه او در مونولوگهاي دائمياش در ساخت و پرداخت يك بيمار رواني بسيار موفق بوده. وقتي راوي توضيح ميدهد كه حتي در تابستان هم بدون كاپشن احساس خوشآيندي ندارد، حس ناامني و ترسي كه دچارش است خواننده را وادار به همدردي ميكند.
او فريبنده و فريبخورده به دروغي كه دنيا دچارش است، ميخندد. با نااميدي دست و پنجه نرم ميكند و باز در ياس فرو ميرود. راوي يك شكست خوردهي تمام عيار است. با "ليلا" كه زني خواستني است رابطهاي دست و پا شكسته دارد، او ميگويد ليلا زماني حضور با معنايي در زندگيش داشته اما معلوم نميشود كي و چه معنايي بوده؟ (ارتباطش با ليلا تنها در صفحهي 187 شكلي به خود ميگيرد، قبل و بعد از آن ليلا اغلب تني است كه دو پستان زيبا از آن آويخته)، سيگارش را نميتواند ترك كند، به دليل بيمارياش قادر به موتور سواري نيست، مدام از همسر و سگش ميگويد كه تنها ياران او در زندگي هستند. اما از همسرش تنها تصويري كاريكاتوري و تو خالي نشان ميدهد. حتي توصيفات او از عشقبازي با زنش عاري از احساسي ناب و عميق است و تنها در حد پورنويي تكراري و دم دستي ميماند. نويسندهاي است كه مدام امضاء ميدهد و مردم توي خيابان برايش دست تكان ميدهند. با اين همه قطعيتي در كار نيست. شايد هم كوتولهاي ادبي باشد كه خودش را عوض آدمي درست و حسابي جا زده. البته اگر درستي و حساب و كتابي در ميان باشد اصلا. بيشتر به متوهمي شكست خورده ميماند و رفتاري ترحم برانگيز دارد. تنها واقعيت زندگي اين شخصيت دل پيچه و احساس تهوع و ريدن است، كه هميشه با اوست. تنها نشانههاي زندگي!
"بوسه در تاريكي" مانند شعري طولاني است كه ترجيعبندش چند موضوع مكرر است كه در فواصل مختلف پشت هم ميآيند. راوي از تن زنها ميگويد. از نرگس، همسرش و تيمور، سگشان ميگويد. از ليلا ميگويد كه مدام در گير و دار لمس سينههايش است! از انواع موتورسيكلتها ميگويد. از اين كه به عابري به عنوان نويسندهاي سرشناس امضاء ميدهد. از خرگوشها كه سمبل بارداري و سلامتي و گرماي دوستياند و از تصميم چند بارهاش براي ترك سيگار. و اين همه را هي ميگويد، هي ميگويد، 380 صفحه اينها را ميگويد و بعد از هر دور گفتن و در فاصلهي هر كدام از اين گفتنها از افكارش ميگويد. از نگاهش به دنيا، به آدمها، از ترسش از جنگ و گاه خاطرات كودكياش. بعد از چند صفحه رمان به شكل عجيب و غريبي به تكرار ميافتد. ماجرايي نيست يا قصهاي كه بخواهد خواننده را ترغيب كند به خواندن. بيدردسر ميشود از ترجيعبندها گذشت. آنها را ناخوانده گذاشت. مهم نيست. ميداني كه حالا راوي ميرود و مينشيند توي كافهي دوست تركش هاكان و بعد دختري از در وارد ميشود و راوي و دوستش توي ذهن ترتيب طرف را ميدهند. ميشود اينها را نخواند. چيزي كه ما بين اين تكرارها نوشته ميشود هم كمكم به تكرار ميافتد. ترس و اعتراض راوي را خواننده تا صفحهي چهل داستان خوب فهميده و 340 صفحهي ديگر بيآن كه چيزي اضافه كند به خواننده، نوشته شده. من باورم نميشود كه نويسندهاي براي نشان دادن تكرار و هيچي، خودش به هيچ نوشتن برسد، به تكرر كلام. مدام خيال ميكنم چيزي هست اين ميان. نكتهاي مثلا كه سواد من قد نميدهد. ميروم داستانهاي ديگر پارسي را ميخوانم. اين نگاه را پارسي در داستانهاي كوتاهش هم دارد. در داستان "بوم و كوكائين" ديالوگهاي پوچ و موقعيت مضحك تعليقي زيبا ايجاد كرده و در آخر تغيير ناگهاني مسير ماجرا، بزنگاه معركهاي است. شيوهي پارسي براي نشان دادن پوچي در قالب داستان كوتاه اغلب خوب جواب ميدهد. اما وقتي همين روش را در قالب گل و گشاد رماني طولاني به كار ميبرد، نتيجهي كار، رمان "راه رفتن اسب" ميشود و آن همه تتلق تتلق نوشتنها. شايد از بسياري جهات "بوسه در تاريكي" كاري پست مدرن، "سخرهگر"[1] و ساختارشكن به نظر بيايد، اما از زاويهاي ديگر ميشود گفت شيوهي نوشتن اين رمان گاه اتفاقاً به روش نويسندگان كلاسيك نزديك بوده. همانطور كه نويسندگان رمانهاي كلاسيك براي نشان دادن عظمت كاخي تمام اتاقها و تابلوها و مبلمان و فرش و ديواركوبها را توصيف ميكردند تا اتفاقي را شرح دهند كه مثلا قرار است در محيطي دو در دو رخ دهد و آن همه توصيف تجملات بيكار ميافتاد، پارسي نيز براي نشان دادن تكرار، تكراري مينويسد. بي آنكه قصهاي در پيش باشد، آغازي و بعد پاياني. هيچ معلوم نيست چرا داستان در صفحهي 380 تمام شده. چرا نويسنده ده يا بيست يا هزار صفحهي ديگر ننوشته؟ چرا صد صفحه كمتر ننوشته؟ چه ماجرايي بوده كه در صفحهي پاياني تمام شده؟ كدام گره در پايان داستان باز شده؟ چه كنش و واكنشي بوده كه حالا آرام گرفته؟
كوشيار پارسي پيش از اين رماني به نام "شهچهر" نوشته. و قسمتي از رمان "چلاق" هم روي انترنت بود كه من خواندم. از عجايب اين كه "شهچهر" دقيقا با همان تم و قالب روايت و همان لحن و زبان "بوسه در تاريكي" و "چلاق" نوشته شده. شباهت بسيار زياد اين آثار و پختگي "شهچهر" نسبت به رمان بعد از خودش، مرا فكري كرد كه نويسنده چه هدفي را از نوشتن رمان اخير دنبال ميكرده؟
در مقايسهي اين دو اثر با هم ميتوان گفت "شهچهر" ماجرا دارد، و زبان طنز در كنار موقعيت خشونتآميزي كه شخصيتهاي داستان با آن درگيرند، كنش و واكنشي داستاني ايجاد كرده. اسامي آدمها در رمان "شهچهر" از آنجا كه شناخته شدهاند براي خوانندهي ايراني، باور پذيرند و تخت و بيروح به نظر نميآيند. زمان و مكان داستان روشن و قابل پذيرش است؛ ايران در سالهاي آينده، بعد از تحولات احتمالي. در رمان "بوسه در تاريكي" قصهاي براي خواندن نيست. اسامي كاراكتر خاصي ندارند و مكان داستان مشخص نيست (البته دو مورد اخير اغلب خوب از آب درآمده). در مورد نامها بايد گفت اگرچه نامها بسيار زيادند و با بودن انواع و اقسام "يوسف" خواننده گم ميكند كي به كي هست، اما همين بي شكلي، خود شكل و معنايي جديد به شخصيتهاي داستان ميدهد. اما وقتي ناگهان راوي از چهرههاي سياسي ايران نام ميبرد، اسامي مثل وصلهاي ناجور ميزنند بيرون، اگرچه نويسنده ميخواهد با تكرار آنها عادي سازي كند اما به هرحال اين نامها برخلاف ديگر نامهاي توي داستان، بار معنايي دارند و هركدام چيزهايي را يادآوري ميكنند. در عوض آن جا كه به جاي نام بردن از اشخاص تنها نشانهاي از آنها ميدهد بسيار طنزآميز و تاثير گذار است. ديگر در مورد مكان داستان است. همانطور كه گفتم پارسي در اين رمان طنز نيشدار، چند پهلو و معركهاي داشته. به طور مثال هيچ جاي داستان چيزي از موقعيت مكاني گفته نشده و اين خواننده را در حالتي دو گانه نگه ميدارد. تنها آدم خارجي داستان "هاكان" ترك است وخدمتكار فليپيني به نام "رزيتا"! گاهي فكر ميكنيم اتفاقات در ايران ميافتد؛ ايران در آينده. گاه اين تصور ايجاد ميشود كه ما شاهد روابط آدمها در مجموعهاي از ايرانيهاي مقيم خارج هستيم. انگار با ايرانجلسيها آمده باشيم سيزده به در! موضوعي كه در هر دو حالت نويسنده اشارهاي رندانه به آن داشته، رفتار و فرهنگ ايراني است كه هر جا و هر زمان مثل آدامس چسبيده به ملت و از دست آن خلاصي ندارد. كارناوالي معركه از آدمهاي بدبخت. از اين لحاظ "بوسه در تاريكي" آينهي تمام نماي اجتماع ايرانيهاست. اگرچه پارسي نگاهي تاريخشناسانه و رئال به فرهنگ ايراني ندارد اما با ديد منتقدانه و طنازي غافلگير كنندهي خود حماقت آدمها را به نمايش ميگذارد. البته اين نمايش طولاني، نرسيده به نيمه كسالتبار ميشود و آنقدر به تكرار ميافتد كه قلم طنز آميز نويسنده هم تاثيرش را از دست ميدهد.
- من هم همينو گفتم خانم. ممنون كه گفتين من آدم مهميام. خيليها نظر ديگهاي دارن. تازه با اطمينان كامل ميگن كه من آدم بيفرهنگ و بيتربيتيام.
- اونا حرفي براي زدن ندارن. چشم ديدن ندارن. وقتي شما ميآين تو تلهويزيونها، من يه آدم ترسو و بيچاك دهن و بيتربيت و كثيف رو ميبينم كه خودشو تو قالب يه ميمون جا زده و هي راجعبه همه چي ور ميزنه.
پارسي نه تنها با موقعيت و شخصيتها شوخي ميكند كه با كلمات هم سر شوخي دارد. كلماتي كنار هم چيده مي شوند تا مفاهيمي قابل پيشبيني بسازند، ناگهان با يك چرخش قلم، همه چيز به هم ميريزد. واژهها معلق ميزنند و بازيگوشي ميكنند.
نكتهي قابل توجه ديگري كه در اين رمان به چشم ميخورد تضادي است كه در نهاد راوي وجود دارد. راوي هميشه معترض پرگوي عصباني بد دهن، قلبي رئوف دارد. او از مادرش و روزهاي كودكي با اندوهي عميق حرف ميزند. اگرچه اين لحظات خيلي كم در داستان به چشم ميخورد اما در آن هياهوي ديوانگان تاثيري عجيب دارد. يا محبت عجيبي كه گاه در دل راوي زنده ميشود، حمايتش از ليلا، گيتي، رزيتا و ايرن. يعني دقيقا همان جنسيتي كه از قضا نگاهي شيءواره به آن دارد، اشارهاي زيبا به كشمكش و تضادهاي دروني راوي است.
بعد از خواندن اين رمان احساس كردم در تكرار اين ديوانهگيها، در اين همه هذيان مداوم، لحظات زيبايي بيرنگ شدند و از كف رفتند. احساس كردم دور افتادهام؛ از اصل موضوع دور شدم. اصل موضوع چيست؟ نميدانم تعريفي دقيق ندارم. شايد براي هركسي چيزي باشد. براي من لذت خواندن است و نوشتن، لذت متن.
1- سُخرهگری به مثابهی شکلی از تعهد – مقالهاي مفصل از كوشيار پارسي كه ميشود گفت تحليل نويسنده، بر اثر خودش يعني رمان "بوسه در تاريكي" است.
بالاخره معلوم شد چرا اين همه ميگوييم "مرگ بر اسرائيل"!

چيزي براي توضيح نيست. آمده بودم چرخي بزنم توي اينترنت و اين نصيبم شد.
Ra: سلام
pooneh_barirani: سلام
pooneh_barirani: ببخشيد شما؟
ra: حال شما استاد؟
pooneh_barirani: استاد؟
ra: من رو به جا نمي آرين؟
pooneh_barirani: آهان
ra: ببخشيد شايد اشتباه گرفتم
pooneh_barirani: والا من شاگرد زياد دارم شما كدومشون هستيد؟
pooneh_barirani: !
ra: شما داستان نويس نيستيد؟
pooneh_barirani: سعي ميكنم باشم
ra: پارسال اين آي دي رو به من دادين
pooneh_barirani: خب ميشه خودتونو معرفي كنيد؟
pooneh_barirani: من ببينم چي به چيه؟
ra: من رها هستم
ra: مي خواستم داستان نويس بشم
pooneh_barirani: خب
pooneh_barirani: بعد من چي شد كه اين آيدي رو به شما دادم؟
pooneh_barirani: يعني كجا بوده؟
ra: و با شما آشنا شدم و شما اين آي دي رو به من دادين تا اگه داستان نوشتم براي شما بفرستم
pooneh_barirani: آها...خيلي ببخشيدها من پيرم حافظهام ضعيفه يعني تو چت با شما آشنا شدم؟
ra: نه. توي يه کتابفروشي
pooneh_barirani: !!
ra: من داشتم کتاب مي خريدم و شما چند تا کتاب داستان به من معرفي کردين
pooneh_barirani: خب من از صميم قلب تعجب عرض ميكنم
pooneh_barirani: اين كتاب فروشي تو چه شهري بود؟
ra: يادتون نيست؟
ra: تهران
pooneh_barirani: والا من تا اون جا كه يادمه سالهاست ديگه ساكن تهران نيستم
ra: خب. يا من اشتباه گرفتم و يا شما يادتون رفته
ra: به هر حال اگه مزاحم شدم معذرت مي خوام
pooneh_barirani: و خيال نكنم اين قدر به خودم مطمئن باشم كه آيدي خودمو به كسي بدم تا داستاناشو برام بفرسته كه من روش نظر بدم
pooneh_barirani: اما خب خيلي با مزه است
ra: من از شما شماره تلفن خواستم تا ازتون راهنمايي بگيرم ولي شما اين آي دي رو نوشتين و دادين به من
pooneh_barirani: شايد كسي خواسته با من شوخي كنه
ra: عجب
ra: يعني شما نبودين
ra: ببخشيد
ra: پس مي تونم يه خواهش ازتون بکنم؟
pooneh_barirani: ميشه يه سئوال خنده دار ازتون بكنم؟
pooneh_barirani: بفرماييد
ra: بفرمايين
pooneh_barirani: اول شما امرتونو بگيد و بعد لطفا بگين چيزي از شكل و قيافهي اون آدمي كه تو كتاب فروشي ملاقات كردين يادتون هست؟
ra: يه خانم بود
ra: يه خانم که اين اي دي رو داد و گفت مي تونم قصه هامو براش بفرستم
ra: يه خانم ديگه هم باهاش بود که اون رو پونه صدا مي زد.
ra: همين باعث شد من باور کنم
ra: چون اين اي دي هم با همين اسمه
ra: سئوال خنده دار شما همين بود؟
pooneh_barirani: خيلي جالبه واقعا
pooneh_barirani: من خل شدم احتمالا
pooneh_barirani: زندگي دوگانهي پونه
pooneh_barirani: مهم نيست
pooneh_barirani: فقط كمي طنزآميزه
ra: ببينيد اون روز بارون مي باريد
ra: شما به من چند تا کتاب معرفي کردين
ra: بعد من فقط يکي شو ورداشتم
ra: و شما پرسيدين بقيه رو چرا ورنمي داري
ra: و من جواب ندادم
ra: بعد شما ازم پرسيدي پول دارم
ra: من جواب ندادم و شما سه تا کتاب بعدي رو خودتون برام خريدين
ra: بعد توي خيابون با همون دوستتون اومدين و گفتين بيام زير چتر شما تا خيس نشم
pooneh_barirani: خب با اطمينان ميگم كه من در يك سال اخير در هيچ روز باروني با هيچ زني درهيچ كتاب خونهاي در تهران نبودم و عمرن من اين همه بخشنده باشم...شوخي با نمكي بود يا بوده...يا هست
pooneh_barirani: اين حضرت علي بوده احتمالا
ra: نکنه يه نفر ديگه بوده
ra: بعد شما گفتين که از بارون خوشتون مي ياد
ra: قيافه شما دقيقاً يادمه
pooneh_barirani: جاي خوشبختيه
pooneh_barirani: خب قيافهام چه طور بود؟
ra: يه خانم بودين
ra: البته کوتاه قدتر از من
ra: يه کم کوتاه تر
ra: يه مقدار نسبتاً صورتتون کمي تپل بود
ra: البته کمي
ra: چشمان سياه داشتين
pooneh_barirani: عجب مكش مرگ ما هم بودم من....
ra: و لبان نسبتا پر و گوشتي
ra: اگه شما نبودين...؟
pooneh_barirani: خب چرا داستاناتو نفرستادي دخترم؟
ra: اون خانم واقعا که خيلي قشنگ بود
ra: دخترم؟
pooneh_barirani: پسرم؟
ra: من که دختر نيستم
ra: آره؟
pooneh_barirani: اوا خاك عالم
pooneh_barirani: خب داستاناتو بفرست پسرم
ra: باشه. يه دونه براتون مي فرستم
ra: من مدتها طول کشيد تا کامپيوترم رو به اينترنت وصل کنم
pooneh_barirani: آره به هرحال من استاد ادبياتم و خيلي ميتونم كمكت كنم به خصوص كه خانم واقعا خيلي قشنگي هستم
ra: ما از ميدان انقلاب تا ميدان وليعصر رفتيم يادتونه؟
pooneh_barirani: بله بله داره كم كم يادم مياد
pooneh_barirani: عجب روزي بود
pooneh_barirani: من چترمو دادم به شما
:raآره.
pooneh_barirani: و كمي هم پول تو جيبي
ra: چون من بلندقدتر از شما بودم
ra: نه
ra: پول ندادين
pooneh_barirani: ا؟ ندادم؟
ra: ما ميدان وليعصر جدا شديم
pooneh_barirani: آها
ra: نه
pooneh_barirani: خب من اصولا تو كاراي عامالمنفعه هستم آخه
pooneh_barirani: گفتم شايد دادم
ra: نه
ra: البته چترتون رو هم موقع خداحافظي گرفتين
pooneh_barirani: ا؟ آها حتما ميخواستم بدم به شاگردان ديگرم....همهي برو بچههاي داستان نويس زير چتر من هستند
ra: يه چيزي هم به من گفتين . يادتونه؟
pooneh_barirani: چي؟ من چيز زياد ميگم.
ra: گفتين اگه بخوام با شما ارتباط داشته باشم و شما داستانهاي من رو بخونين بايد از شما غير از اين آي دي هيچ چيز ديگه اي نپرسم
ra: جدي احساس مي کنم شما دارين با من شوخي مي کنين
pooneh_barirani: بله من معمولا خيلي مرموز هستم
ra: اگه شما نبودين و احتمالا اون زمون هم کسي با من شوخي کرده مزاحم نشم
pooneh_barirani: والا چه عرض كنم؟
ra: حالا شما همون خانم هستين يا نه؟
pooneh_barirani: من فقط موندم بين اين همه استاد ادبيات چرا كسي بايد با من شوخي كنه
pooneh_barirani: نه خير قربان
pooneh_barirani: و با نمك اين كه كسي اين آي دي منو نداره
ra