عجیب است. کسی را می خواهم تا برایش گریه کنم. نه برایش، کنارش گریه کنم. مادر پرت شد. از آن پله های لعنتی آشپزخانه. حالا پایش شکسته. کشاله ی رانش. آن ران های چاق سفید. باید آن جا می بودم. من باید تهران باشم. سهم عجیبی از زندگی دارم. همیشه دورم از مرکز حادثه. وقتی محمود با حال وخیم وسط جاده ی رزن بود. . . خیلی وحشتناک است اگر بنویسم مغز متلاشی شده؟ خب بود دیگر به همین زشتی. من هیچ وقت به این تصویر فکر نکردم و آن تکه های چرب زرد و قرمز. . . هیچ وقت فکر نکردم و حالا. . . طبیعت عین خیالش نیست. خواندن کار پارسی شجاعتی عجیب به من داده. جسارت در گفتن، در نوشتن. من باید تهران بودم حالا، توی بیمارستان میلاد. ام روز روز گهی بود. از همان اول باید می فهمیدم، از وقتی که دلقک ماهی آن طور تاب خورد و پیچید دور خودش و بعد سر و ته شد، باد کرد و دیگر باله هایش تکان نخورد.
بیرون باد می آید و من فکر می کنم شکوفه های آلوچه سردشان باشد.
هوا معرکه است. دیشب باران بارید و طبیعت تر و تمیز مقابلم ایستاده. چه جمله ی لوسی. نمی دانم چرا یاد آگهی های فروش انواع شوینده و لکه بر می افتم.
به هرحال هوا معرکه است. طبیعت عجب پدیده ی مستقلی است، این همه گند و گه اطرافش را به هیچ جایش حساب نمی کند. حتی اگر این زمین مادر مرده بترکد و هر تکه اش یک جایی توی کهکشان شناور شود، آن تکه های سبز و آبی در زمینه ی بنفش تیره ی آسمان باید تصویری زیبا باشد. برای طبیعت بود و نبود من چه فرقی دارد؟ نمی دانم برای چندمین بار است که آرزو می کنم کاش عوض اشرف مخلوقات، پینه دوزی بودم که روی برگی تر سر می خورد. حتی نه به این زیبایی ، مگسی سبز بر تپه ای از مدفوع حیوانی هم برای خودش عالمی دارد.
کار کوشیار پارسی دارد تمام می شود. خوب نبود آقای پارسی. یعنی من خوشم نیامد. حرفت را توی چهل صفحه می شد بزنی و این همه کشش دادی؟ این را قبلا هم گفته بودم؟
دی روز مادرم تلفن کرد. دل تنگ بچه ها بود و این جمله را دوبار گفت. فقط چهار ساعت بعد از رسیدنش به تهران. دوبار گفت که دلم برای بچه ها تنگ شده. دوبار گفت چون خیال کرد من نفهمیدم دل تنگی یک مادربزرگ برای نوه اش یعنی چه. من می فهمم، معنای دل تنگی را و خیلی چیزهای دیگری که توی زندگی هست. احساس سبکی می کنم. به خاطر آب و هواست. مادرم توی صدایش خیلی اندوه داشت، مثل کسی که آخرین بارش باشد که با تلفن حرف می زند. انسان موجود عجیبی است. به طرز شگفت آوری بی چاره است، یک جور بدبختی با شکوه. وقتی نوزاد است آن چیزی که اهمیت دارد اولین هاست. مردم اولین دندان شیری بچه شان را نگه می دارند. قبل از آن ، بند ناف بریده شده ی نوزادشان را که سال ها بعد تنها تکه گوشتی پوسیده و سیاه است با احترام می پیچند لای پارچه. اولین کلمه، اولین کفش، اولین لبخند عکس می شود و می رود لای آلبوم یا این روزها ذخیره می شود توی کامپیوترها. بعد ها کم کم همه چیز عادی می شود. بعد از یک جایی به بعد باید حواست باشد که آخرین ها را ثبت کنی و به خاطر داشته باشی. زحمت این یکی را هم دیگران برایت می کشند. من این روزها خوب به مادرم نگاه می کنم. به پوست نازک دست هایش و شکم بزرگش و چین های باریک دور لبش. از پدرم هم باید چیزهایی به یادگار نگه دارم. این کلماتی که هی خرج می کند، "توده ی مردم"، "ارزش افزوده"، "امپریالیسم"، . . . انگار دارد آخرین تلاشش را برای روشن گری می کند. کاش می شد بگویم بابا تو وقتی روی خورشت آلو، سماق می ریزی تا طعم کباب بگیرد دوست داشتنی تر هستی.
مادرم دوبار گفت که دلش برای بچه ها تنگ شده و آن قدر توی صدایش اندوه داشت که آدم مجبور می شد بگوید "مهم نیست، انگار چیزی توی چشمم رفته" و بعد نگاه خیسش را بدوزد به انگشت های پایش.
چرا آدم وقتی سی و شش ساله است این قدر الاغ می شود که نمی تواند به مادرش بگوید من هم دل تنگ هستم، خیلی زیاد. چرا آدم توی این سن و سال آن قدر الاغ می شود که نمی تواند کلماتش را خرج مادرش بکند. دوست ندارم مادرم این جا را بخواند، به خریتم بر می خورد.
اگر به بحثهای گفتاری یا نوشتاری ِ اهل اندیشهی ایرانی در همهِ پهنهها دقت کنید متوجه می شوید که طرفین ِ گفت و شنود هریک تلاش در اثبات نظر یا عقیدهی خود دارد، در حالی که ایجاد دیالوگ به منظور اثبات چیزی انجام نمیگیرد، بلکه بیشتر کارکردی در سویهی تبادل نظر یا دادوستد ِ اندیشگی است.
"زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" نام اولین مجموعه داستانی است که از امیرحسین خورشیدفر به چاپ رسیده. این کتاب سال 1385 توسط نشر مرکز منتشر شده. پیش از این از خورشیدفر آثاری در زمینه ی ادبیات کودک و نوجوان منتشر شده بود.
شاید بتوان گفت مجموعه داستان "زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" در نگاه اول از همان جنس داستان هایی باشد که این روزها با عنوان ادبیات کاروری بسیار مورد توجه قرار گرفته. متاسفانه باید گفت، آثاری که زیر این عنوان قرار می گیرند، معمولا آثاری تقلیدی و میان مایه هستند. چیزی ناقص الخلقه که نه نتیجه ی حرکات ادبی داخل ایران است و نه قدرت و تاثیر ادبیات مدرن آمریکا را دارد. اما آن چه که این مجموعه را از کارهای شبیه به خودش جدا می کند، ساختار قوی و توجه به عناصر داستان نویسی است. اغلب داستان های این مجموعه نشان گر این حقیقت است که خالق این آثار اگرچه تحت تاثیر ادبیات مدرن غیر ایرانی بوده، اما دچار تقلیدی کور نشده. از طرفی به هم پیوستگی شخصیت ها و ارتباط هریک از آن ها با هم در داستان های مستقل و فضای خانوادگی و تعریف روابط آدم ها در خانواده بیش از آن که نشان از کارهای کارور داشته باشد، خواننده را به یاد آثار سلنجر می اندازد. به طور مثال در داستان "یک تکه ابر واقعی" رابطه ی "سارا و داوود" بی شباهت به رابطه ی "فرانی و زویی" سلنجر نیست.
نکته ی قابل توجه و درخشان این مجموعه داستان مسئله ی زبان است که می شود از دو دیدگاه متفاوت آن را مورد بررسی قرار داد. بعضی معتقدند زبان داستان های خورشیدفر ترجمه ای و غیر ایرانی است. اما اگر نسبت به فضا که محیطی شهری است و شکل زندگی آپارتمانی جاری در پایتخت که بی ماجرا و اتفاقی خاص است و آن حالت روزمرگی دقیق شویم و شخصیت هایی را که اغلب از طبقه ی متوسط هستند، زیر نظر بگیریم و همینطور به زمان وقوع داستان ها، توجه کنیم. شاید به این نتیجه برسیم که این زبان ساده و عاری از پیچیدگی، دقیقا آن چیزی بوده که داستان می طلبیده. و تکرار این شیوه ی زبانی در تمام داستان های مجموعه بیش از پیش باعث شده یک جور ارتباط و خویشی بین داستان ها ایجاد شود.
زن به طرف او برگشت و چشمکی زد. سیما پاکت سیگارش را درآورد. زن تصنعی اخم کرد و سرش را تکان داد. فندک را به طرف او گرفت. اما هرچه زد جرقه شعله نشد. سیگارش را پیش آورد. سیما سیگار باریک را گرفت. به نوک سیگار نگاه نکرد تا سیاهی چشم هایش به هم نزدیک نشود. بعد ساییدن انگشت زن را روی انگشت خودش حس کرد. - 65-
خورشید فر معمولا دچار زیاده گویی نمی شود. به طور مثال در داستان "همسایه" از عناصری گویا و موثر استفاده می کند. به جزییات توجه دارد تا جایی که ماجرا در همان حدی که منطق داستان ایجاد کرده، یعنی یک دیدار کوتاه و ناگهانی و نه بیش تر پیش برود.
آدم های این مجموعه داستان آدم های تنهایی هستند که در ارتباط با هم دچار مشکلند. "رنگ های گرم" داستان پسر جوانی است که از مادرش می گوید. همه چیز از زاویه ی دید پسر بیان می شود با این همه شواهد بیرونی جاری در داستان به خواننده این فرصت را می دهد تا از راوی فاصله بگیرد و مادر و پسر، هر دو را در رابطه ای پر پیچ و خم ببیند. دو نسل که در مورد هم اغلب دچار سوءتفاهمند. حرکت شخصیت ها در فضای داستان و ایجاد کنش و واکنشی که بیش از آن که نمادی ذهنی و درونی داشته باشد، نمایشی بیرونی دارد، موجب می شود خواننده این امکان را بیابد تا با تمام شخصیت ها درگیر شود و ابعاد مختلف آن ها را بشناسد. لازم به ذکر است که نگاه بیرونی می تواند یکی از ویژگی های خورشیدفر باشد.
معمولا مرسوم است نویسندگان برای پرداخت شخصیت هایشان، آن ها را در فضایی ذهنی و وهم الود قرار میدهند تا مثلا در گفتگویی مالیخولیایی با خود یا دیگری یا مثلا جریان سیال ذهن، قسمتی از خصوصیاتشان برای خواننده تعریف شود و شاید بشود گفت این سنتی مکرر شده در داستان های کوتاه ما. اما نگاه خورشيدفر علاوه بر اين که بيشتر به عوارض بيرونی هر اتفاق توجه دارد کاملا هم واقعی و به دور از ابهام و روياپردازی است. او با هوشیاری توانسته عناصر بیرونی را در بستری آماده به کار گیرد.
مسئله ی دیگری که آدم های خورشیدفر با آن درگیرند مسئله ی "فقدان" است. پسری که پدرش را از دست داده (رنگ های گرم)، مادری که دچار فراموشی شده و انگار یک نسل بعد از خودش را هم دچار نسیان کرده (فراموشی)، خواهری که برادرش مرده (روح)، زنی که کلیدش را هم راه ندارد (همسایه)، مادری که گذشته اش را باخته (دوقوها). . . و این " نبودها " خود امکانی برای خلق داستان بوده است.
در مجموعه داستان "زندگی مطابق . . . " ما با یک خط قصه ی برجسته و مشخص مواجه نمی شویم. هر داستان مجموعه ای از خورده روایت هایی است که در نگاهی با فاصله در ارتباط با هم قرار می گیرند. اگرچه نویسنده معمولا در این کار موفق بوده، فضاسازی دقیق و دیالوگ های کوتاه اما موثر، بستری مناسب برای جریان داستان ایجاد کرده. ولی در لحظاتی نبودن آن به اصطلاح بزنگاه داستانی، بر خواننده اثری کسل کننده دارد و حتی پایان کار چیزی پا در هوا می شود که داستان را از شکل اثری کامل و تمام شده به طرح یا اتودی برای کارهای بعدی تبدیل می کند. به طور مثال داستان "زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" بیش از آن که داستانی کامل باشد، مقدمه ای هیجان انگیز است برای روایتی پر ماجرا. از طرفی با این که نویسنده در ساخت و پرداخت نماهای داخلی بسیار موفق عمل کرده، اما چیزی که فضای داستان را گاه کسالت بار می کند عدم توجه نویسنده به فضاهای خارج از خانه است. مثلا ما کم تر نامی از خیابان یا پارکی داریم. در داستان "رنگ های گرم" با این که جا داشت تا نویسنده بیش تر تصاویری خارجی به ما بدهد، اما از این کار پرهیز کرده و این باعث شده فضاها با تمام تاثیرشان، گاه زیادی تخت و سرد به نظر بیایند. شاید هم بشود گفت عمدی در کار بوده تا خواننده با تمام احساس قرابتی که نسبت به شخصیت های داستان دارد، حسی غریب و گنگ نسبت به محیط پیرامونش پیدا کند.
در پایان: جای خوش بختی است از آن جهت که خورشیدفر به نگاه شخصی خودش رسیده، چیزی که هر نویسنده در جستجوی آن است. حالا باید منتظر آثار بعدی این نویسنده ماند تا ببینیم زندگی تا کجا مطابق خواسته ی او پیش می رود؟
منابع:
مریم مهتدی -گفتگو با امیرحسین خورشیدفر
مجتبا پورمحسن- من داستان نویس شکم سیرها هستم- رادیو زمانه