تبليغاتX
كتاب در خانه

دوست دارم بنويسم. اين جور نوشتن پاسخ دادن به يك نياز طبيعي است. اين جور نوشتن برايم مثل غسل كردن است. تنم بوي كثافت گرفته. بوي يك نياز كه از بس جواب نداده‌ام به آن، توي تار و پود پوستم ماسيده و بو گرفته. دوست داشتم تنم بوي سيگار و كاغذ مي‌داد و صورتم را فرو مي‌كردم توي آن سفيد و خاكستري‌ها. ماه مي‌گفت كه زير آفتاب، موهايش مثل نقره شده بود. دوست دارم بپرم ميان حوض نقره و پاك شوم.

تعجب مي‌كنم از كساني كه مدام غوطه مي‌خورند توي خودشان. چه‌طور تنشان بو نمي‌گيرد؟ آدم‌ها با هم فرق دارند، بايد قبول كرد. من اما خسته‌ام. از فكر كردن به آن دريچه‌ي تنگ خسته‌ام. چه‌طور بعضي‌ها مي‌توانند تمام دنيا را از همان سوراخ تنگ ببينند؟ البته كه سوراخ مهمي است و اطمينان دارم با گذر كردن از آن سوراخ تكليف خيلي چيزها معلوم مي‌شود براي آدم. اما خوب مي‌دانم دنيا حفره‌‌هاي ديگري هم دارد. البته فعلا كه حساب هيچ كدام از چاله چوله‌هاي خودم و دنيا، برايم صاف نشده.

صاف كه نمي‌شود هيچ، نگاه كه مي‌كنم مي‌بينم انگار جاهايي توي جاده‌هاي درونم، آن راه‌ها كه از قلب و شكم و آلتم مي‌گذرد و مي‌رسد تا كف دست‌ها و چشم‌ها و لاي پاهايم، كساني، كارگراني شب و روز در حال كارند. بيل مي‌زنند و با مته سوراخ سوراخم مي‌كنند. تا من سر هر پيچ و گذري دست اندازي، گودالي، چاله و چاهي ببينم و مدام بيافتم و گاه حتي نشود كه باز بلند شوم و مثل لاك‌پشتي كه كسي سر يك شوخي غير انساني طاق باز گذاشته‌ او را، مدام دست و پا بچرخانم.

انگار ديگر كم‌كم بايد براي اين جاي خالي جديد نامي پيدا كنم تا فقط خودت بداني و خودم و خب لابد "ت". يك نامي كه كسي نفهمد حرف‌هايم خطاب به چه كسي است. دل‌تنگي‌ام و حس حسادتم و حتي ترس و بدجنسي‌ام؛ تا كسي نداند اعترافاتم پيش چه كسي است. اعتراف به اين كه منتظرم تا سرت به سنگ بخورد. گاهي از شجاعت خودم مي‌ترسم. آدم لابد بايد خيلي الاغ باشد كه آن‌قدر خودش را بيل بزند تا برسد به آن نقطه‌ي متعفن وجودش. من اما شاهكارم از اين جهت و نقطه‌ي اوج هنرمندي‌ام، اعلام آن به جهانيان است. بي آن كه بخواهم اين شده بخشي از وجودم؛ هويتم شايد، كه اتفاقا بدون آن كه بداني خود تو برايم ساختي. خب همين حالا تكليف روشن شد. از حالا به بعد مي‌شود گفت "تو". و اين "تو" با آن ضمير دوم شخص مفرد تنها فرق دارد. "تو" يك نام است. اسمي جديد برايت كه هر وقت دلتنگ مي‌شوم براي آن روزهايمان، براي آن خنده‌ها و آن دل‌داري‌ها، براي آن هم‌فكري‌ها و ارائه‌ي راه‌حل‌ها كه معمولا به درد عمه‌مان مي‌خورد، و خواستم برايت بنويسم، نگويم . . . عزيز. جاي آن كه نامت را سانسور كنم، اسمي مستعار برايت مي‌گذارم.

مي‌داني؟ بله اين چيزها را تو خوب مي‌داني، اين كه نام‌ها چه باري در خود دارند. براي همين نمي‌شود به راحتي پاكشان كرد و جاي‌شان سه نقطه گذاشت. اگر نشد كه بازگويشان كني، بايد بشود كه چيزي درخور جانشين كني.

من فكر مي‌كنم اين يك روند خيلي طبيعي است. روند "طبيعي" حتما حركتي نيست كه خوش‌آيند باشد. سيل و زلزله و آتش‌فشان كه خوش‌آيند كسي نيست. اما لازم است براي ادامه‌ي حيات. اين تغيير حتي اگر (دوست دارم اين جا بنويسم خدا ناكرده) همين‌طور بماند، به شكل طبيعي و بدون دخالت من و تو صورت گرفته. من دوست دارم باز همه چيز مثل قبل شود. اما . . . اما حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم آن كارگرها كه شبانه روز مشغولند، همين حالا كلنگ افتتاح تونلي را زدند كه تهش پيدا نيست. حالا من نمي‌دانم كه جدي دلم چه چيزي را مي‌خواهد. بگذار يك بار ديگر با تو تمام تصاوير ذهني‌ام را مرور كنم. با شماره و نمي‌دانم اين تصاوير چند فريم مي‌شود.

تصوير اول: من نشسته بودم روي مبل، خانه‌ي شما. آن وقت‌ها هنوز روكش‌هاي مبلت را عوض نكرده بودي. يادم نيست چه رنگي بود، انگار قهوه‌اي. من روي مبل و تو پايين نشسته بودي. نمي‌دانم، شايد اصلا اين‌طور نبوده و من خيال مي‌كنم. ديدار اول‌مان بود انگار. تو با رنوي سفيدت آمدي در خانه‌ي پدرم دنبال من. حالا كه از دور نگاه مي‌كنم اين كارهايت برايم معنا پيدا مي‌كند. آن وقت‌ها نمي‌دانستم با كي طرفم. حالا مي‌دانم "تو" يعني كسي كه درست يا غلط در رفاقت مي‌خواهد آب توي دل طرف تكان نخورد. يادم نيست بار اول كه ديدمت، توي ماشينت كه نشسته بودم به چي فكر مي‌كردم. اما مي‌دانم كه حسي آميخته با احترام داشتم. هميشه زناني كه رانندگي مي‌دانستند در نظرم داراي تفاوتي اساسي با زن‌هاي ديگر بودند؛ تفاوتي قابل ستايش. بعد پيچ كوچه‌ي آگاهي را پيچيديم. آگاهي مرا ياد توانايي مي‌اندازد. اما "تو"‌ي عزيز ديديم كه آگاهي توي اين چهار ديواري ما آغاز ناتواني بوده. خب اين هم مانيفست من تا خيالم راحت شود كه اشاره‌اي زير زيركي به دستگيري امين قضايي هم داشتم. ديشب فكر كردم قطعي گاز مهم‌تر است يا دستگيري امين قضايي كه چه‌قدر مديون مقالاتش در مورد ادبيات و فلسفه هستم. جوابي پيدا نكردم، بعد ذهنم را گذاشتم تا مثل گياهي كه ته وجودم دارم، دهان باز كند؛ پرسيدم يا بي‌كاري يا فقر يا جنگ يا شنا كردن در گه و ديدم همه‌ي اين‌ها خيلي مهمند و من نمي‌دانم به كدام‌شان لينك بدهم و براي كدام‌شان سينه بزنم و براي كدام‌شان امضاء جمع كنم. و اين شد كه ترجيح دادم براي تو بنويسم و حالا مي‌خواهم باز برگردم سر تصوير اول كه از راه پله‌ها بالا آمديم و تو نمي‌دانم آن وقت‌ها هم كيف كتاني با بندي بلند از شانه‌ات آويخته بود يا نه. اما اين يكي را يادم هست كه با كفش رفتي تو و به من هم گفتي كه كفشم را در نياورم. بعد يادم نيست "دختر" هم بود يا نه. (گرفتي ديگر؟ حالا كم‌كم همه چيز اسم‌هاي جديد پيدا مي‌كند)  فقط يادم هست كه من پا برهنه شدم و نشستم روي مبل و اصلا نمي‌دانم چه شد كه از امير گفتم برايت كه لهجه‌ي مشهدي داشت و من آن روزها هم مثل امروز تنم بوي نياز‌هاي مانده مي‌داد و او مثل پيغمبر بود و من نماز شب مي‌خواندم و قرآن تفسير الهي قمشه‌اي يادگار آن روزهاست و خب اين لحظه خنده‌ام مي‌گيرد كه يا بوي نيازها خيلي تند شده يا پيچيدن از كوچه‌ي آگاهي اين‌طور كرده با من كه ديگر هيچ اميري نجات بخش نيست برايم. و بعد تو كه شايد آن وقت ديگر پشت پيشخوان بودي (براي اين يكي اسمي ندارم، چه‌طور است همين‌طور بي دليل بگويم سنگر، چرايش را هنوز نمي‌دانم) داشتي چاي مي‌ريختي يا شايد قهوه كه من هنوز درست و حسابي نمي‌دانستم چه آداب و ترتيبي دارد نوشيدنش، يا داشتي سيگاري پك مي‌زدي كه داستان خودت را گفتي و من از تمام آن تصاوير تو در تو اين يكي را هم يادم مانده، تصويري كه من نديدم و تو برايم ساختي كه يارو داشته توي دستشويي ريشش را مي‌تراشيده و "دختر" با تعجب نگاه مي‌كرده و انگار اولين شكل از مردانگي بوده كه اين بچه ديده.

تصوير دوم: اين قبل از تصوير اول بود اما من حالا يادم آمد و آن اولين گفتگوي تلفني و برنامه‌ي نود و اين كه اگر باز هم نود را ديدي ياد آر. . .  و من نمي‌دانم چرا تو مي‌گويي صدايم دو رگه بوده و به خيالت خيلي قوي و مستقل آمده بودم.

تصوير سوم: خانه‌ي نوشي بود با آن مبلمان استيل و كتاب‌ها كه خيلي مرتب مثل رديف بلورها و چيني‌هاي توي ويترينش چيده شده بود و راستش آن‌جا تصوير تو فيد شد ناگهان روي هيكلي درشت كه مثل بنگاه دارها مرا با خودش مي‌كشيد از اين اتاق به آن اتاق و ديوارها را كه با رنگ ملحفه‌ها و پرده‌ها يكي بود، نشانم مي‌داد و اتاق كار و حمام و دستشويي و تو كجا بودي آن لحظه؟ و من حالا ديگر از آن حس با نوشي بودن احساس فشار نمي‌كنم و مي‌خندم به آن روزهايمان و حتي آن روزهاي مضحك لافم فيني و شوخي‌هاي خودمان كه مي‌دانم در خانه‌ي سالمندان هم كه باشم از يادآوري‌اش خنده‌ام مي‌گيرد.

تصوير چهارم: تا برسم به تصوير چهارم خيلي عكس و شكل هست. خيلي زياد. كافه بلاگ، دَستان، غروب‌هاي سه‌شنبه كه هنوز هم ممنونم كه اين‌قدر جدي گرفتند مرا توي خودشان. آن قدر هست و آن قدر هم زنده و برجسته كه نمي‌شود ننوشت از آن‌ها اما حالا راستش اگر تو هم از خواندن خسته نشدي من از نوشتن خسته شدم. دوست دارم آن تصاوير را داستان كنم. راستي "تو"، به شكل احمقانه‌اي خيال مي‌كنم دوست دارم باز هم رمان بنويسم. دو تا از آدم‌هايش هم مثل تصاوير كتاب‌هاي سه بعدي بچگي‌ها، خيلي روشن و مشخص زده بيرون. يعني دكمه‌اش را پيدا كرده‌ام، حالا مي‌گردم دنبال كتي كه دكمه را بدوزم به آن!

اين تصوير چهارم تصوير آخر نيست، حتي تصوير يكي مانده به آخر هم نيست. يك شكلي است كه مثل حلقه‌ي ازدواج كه مي‌ماند دور انگشتت، مدام با من است. منتها فرقش اين است كه مثل حلقه احتمال گم شدنش نيست يا اين كه حاضر نيستم مثل حلقه‌ي خودم كه فروختمش تا پولش را به زخمي بزنم، با چيزي عوضش كنم. مي‌ماند با من. يك تركيبي غريب كه فقط تو مي‌تواني درك كني و من توي اين تصوير شايد ناخودآگاه يا باخودآگاه! دارم آن سايه‌ي باريك بلند بالا را حذف مي‌كنم. با اين كه من هم دوستش دارم. آن نگاه را كه تويش يك جور طنز با نمك است و آن موهاي چين و واچين قهوه‌ايي را من هم دوست دارم. تقريبا مثل برادرم دوستش دارم. اين كه گفتم "تقريبا" براي اين بود كه دقيق و صادقانه ابراز احساسات كنم. اما بي آن كه تلاشي بكنم دارم توي ذهنم يك دايره‌ي كوچك ميان آن دايره‌ي بزرگ‌تر رسم مي‌كنم. هاله‌اي كه فقط من باشم و تو. توي ذهنم اين را نگه مي‌دارم. انگار ميان اين تصاوير تو در تو، اين لابيرنت سرگرداني، از روي آن همه چاله‌ها و چاه‌ها شد يك پلي بزنم. اگرچه حتي به كور سويي هم انتهاي تونل پيدا نيست، اما باز مي‌بينم هنوز كه هنوز است كلمات نجات ‌بخشند، سپينود عزيزم.

 

راستی این لینک هم عوض آن لینکی که داده بودی. تو بهانه ای، که می دانم این حرف ها را تو از حفظی. برای آن ها می گذارم که این روزها به سر و سینه شان می کوبند.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

براي رضا نوشتم كاش تو هم با نفيسه مي‌آمدي. نوشتم كه احتياج دارم با كسي حرف بزنم. رضا امتحان دارد و اين روزها بايد درس بخواند. حالا نفيسه مي‌آيد و دل مي‌سوزاند و آه مي‌كشد. رضا خوبيش اين است كه راه كار مي‌دهد.

گيجم و خسته و پر از خشم؛ نسبت به دنيا و عجيب رفته‌ام توي فكر. فكري عميق و روشن و نه محو و تيره. دارم به برادرم فكر مي‌كنم كه برادري‌اش از سواحل درياي مديترانه به بعد ديگر آنتن نداد. دارم به آن يكي برادرم فكر مي‌كنم كه هر شب سوار بر موتور گازي‌اش تلفن مي‌زند و شوخي مي‌كند و من تلخي مي‌كنم و او باز سوار بر موتور گازي‌اش تلفن مي‌كند و من باز تلخي مي‌كنم. و آن يكي‌تر (!)، آن كه از همه بزرگ‌تر است و از همه كوچك‌تر مانده، نه پول‌دار شد و نه راضي بود به موتور گازي. حالا توي ونكور يا سينماست يا دارد با ماهي‌هاي آكواريومش بازي مي‌كند.  به آزاده فكر مي‌كنم كه سعي مي‌كند بخندد. با آن ابروهاي باريك و اندام خطي‌‌اش، با آن صداي نرم و نازكش. فكر نمي‌كردم دوام بياورد.

به "ت" فكر مي‌كنم كه هر روز گفت بنويس. گفت همين روزها توي اين گه و كثافتي كه هستي بنويس. و هر روز هي مرا دل‌تنگ‌تر كرد براي خودش.

به سپينود فكر مي‌كنم كه دارد گلوله‌هاي رنگي سرد را كنار هم مي‌چيند. دلم براي آن پيشخوان گرفته. آن رنگ گرم قهوه‌اي محو شده. خيال مي‌كنم بايد شرايط جديد را شناخت و كم كم عادت كرد به آن. اين اوضاع هفده روزه مثل آوار ريخته سرم.

به يلدا فكر مي‌كنم كه چه‌طور فراموش كرد و فراموش شد. و يك جور ادبيات و يك جور فرهنگي كه مال يك جور آدم‌هاي اين دنياست كه نمي‌دانم دوست دارم جايشان باشم يا نه.

به پدر و مادرم فكر مي‌كنم كه فردا مي‌روند؛ كه فهميدند اگر بخواهند اين جا باشند تا اوضاع رو به راه شود، بايد تا ابد اين‌جا بمانند. اوضاع رو به راه نيست. رو به راه نمي‌شود.

به آقاي رئيس فكر مي‌كنم با آن پالتوي خاكستري كه از شانه‌هاي نحيفش آويزان مانده. امروز چهارشنبه است آقاي رئيس.

به آريا فكر مي‌كنم كه امروز از سرما پاهايش درد مي‌كرد. و ياد بدن سفيد و استخواني‌اش مي‌افتم. موهاي تازه تراشيده‌اش و رد تيغ دور بر گردن و بناگوشش. آب را كه با كاسه مي‌ريختم روي تنش دندان‌هاش به هم قفل مي‌شد.

به آرش فكر مي‌كنم كه با سه طشت آب گرم هم نتوانست خودش را بشويد. و مدام صدا مي‌زد كه آب گرم كن.

به در و ديوار خانه‌ام نگاه مي‌كنم. ديوارهاي قشنگ، كاغذهاي رنگي، پرده‌ها زمينه‌ي طوسي دارند با گل‌هاي زرد و صورتي. اين خانه را بايد بشود يك جوري گرم كرد. اما من خسته و خشمگينم. دوست دارم گريه كنم. سنگينم. و باز به خودم دل‌داري مي‌دهم. اوضاع من از خيلي‌ها به‌تر است؛ اما من بيش‌تر مي‌خواهم. بعد ياد اليورتويست مي‌افتم و آن صحنه‌ي معروف: پسرك زار و نزار در پس زمينه‌ي چرك مرد نوا خانه ايستاده، نگاهش به ماست و ظرف خالي‌اش را بالا گرفته و باز مي‌خواهد وبيش‌تر مي‌خواهد.

مايه‌ي خوشي اين روزهاي ماسيده، ماجراي پذيرش رمانم در نشر چشمه بود. انگار قرار است من هم در اين آب خرد ادبيات ايران، جلبكي، تك ياخته‌اي، پلانكتوني، چيزي بشوم. اگرچه به‌ترين را سپینود گفت:

خیلی دیر شده...خیلی. اما باز هم با این وجود مثل کودکی با نور ِخطی این روزنه‌ها بازی می‌کنم و شاد می‌شوم. چقدر قانع‌ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته‌ي چند

خواب در چشم ترم مي‌شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي‌خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر خاري ليكن

از ره اين سفرم مي‌شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي‌شكند.

دست‌ها مي‌سايم

    تا دري بگشايم

            بر عبث مي‌پايم

    كه به در كس آيد

        در و ديوار به هم ريخته‌شان

                 بر سرم مي‌شكند.

مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده‌ مردي تنها

    كوله بارش بر دوش

      دست او بر در، مي‌گويد با خود:

         غم اين خفته‌ي چند

             خواب در چشم ترم مي‌شكند.


نيما يوشيج

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

اخبار سراسری اعلام کرد جز شاهرود و مشکین شهر، هیچ شهر دیگه ای با قطع گاز روبرو نیست و هر خانواده  در هر شهر که دو روز باشه جریان گاز خانگی شون قطع شده می‌توانند با مراجعه به اداره‌ی گاز پنجاه هزار تومان کمک هزینه‌ی خرید وسایل گرمایشی دریافت کنند!!!

. . . هر دو روز پنجاه هزار تومان! می کنه به عبارتی به ازای یازده روز، دویست و هفتاد و پنج هزار تومان برای هر خانواده. یعنی فقط برای شهرستانی مثل قائمشهر که 300 هزار نفر جمعیت داره، یعنی رقم پرداختی اداره ی گاز تا اینجا می‌شه دقیقا 8250000000 !!! براتون می‌خونم: هشت میلیارد و دویست و پنجاه میلیون تومان! لازمه چیز دیگه‌ای بگم؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

- اين جمله پايين تصويري از برف و بوران در استان‌ تهران زير نويس شده بود:

"خداوندا باران رحمتت را بر ما نازل كن تا لطافت را از آن ببوييم"

(برنامه‌ي در استان- شبكه‌ي پنج- ساعت يازده شب)

 كسي بيايد و مرا روشن كند كه  " لطافت" را چه‌طور مي‌بويند، كه بدجوري توي كف مانده‌ام.

 

- به دستور قاضي، دست راست و پاي چپ پنج جوان بلوچ توسط يك تيم پزشكي قطع شد.

". . .!"

 

- آقاي رئيس من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد. . .

همين‌طوري بود شعرش؟

 

- سازمان انتقال خون به دليل شرايط بحراني و احتمال وقوع حوادث غير مترقبه، از مردم خواست  اقدام به اهداي خون كنند.

(خبر ساعت نوزده)

 

- يك چيزي بود كه به خاطر به خطر افتادن امنيت ملي و از ترس توهين كردن به مقدسات نگفتم، اما اين يكي را مي‌گويم كه بزرگ و كوچك اين مملكت مي‌خواهد ثابت كند همه چيز عادي است اما من غير از اين فكر مي‌كنم.

 

- قابل توجه اهالي محترم وبلاگستان، من و هم‌شهري‌هاي غيورم سردمان است، به خدا كه اين ماجرا كمي از ناپديد شدن بچه‌هاي نوشي ندارد، شما را به خدا يك پتيشني، لوگويي چيزي بسازيد بل‌كه كسي به فريادمان برسد.

 

- درد دل‌هاي يك راننده‌ي تاكسي!

 

- من خيال مي‌كنم آقاي رئيس بايد تشكر ويژه‌ي ويژه از ملت باحال قائم‌شهر بكند كه عوض اين كه بي‌خود و بي‌جهت مقابل اداره‌ي گاز و ساختمان فرمانداري تجمع كنند و مانع كسب اين عزيزان بشوند، مثل بچه‌ي آدم و خيلي مقاوم و صبور ايستادند توي صف نان و در راستاي چرخاندن پيچ و مهره‌هاي اقتصادي اين استان، بخاري برقي هشت هزار تومني را به قيمت هفده هزار تومن به هم‌ديگر انداختند.

 

- تف به من كه به محض سير شدن شكمم و گرم شدن جايم، همه چيز از خاطرم مي‌رود. تف به من، تف به من، تف به من

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

(قسمت اول)- شايد قسمت‌هاي ديگري هم داشته باشد

تصوير اول:

دور نما:

"ميم" بيست و پنج ساله است. اندام كشيده و باريكي دارد و تازگي‌ها نوك بيني‌اش را بالا داده و جمع و جور كرده. ماتيك قرمز به لب‌هاش مي‌مالد و عربي خوب مي‌رقصد. "ميم" ليسانس فيزيك از دانشگاه آزاد دارد. از دو برادرش يكي مهندس مكانيك است و آن يكي مهندس برق. پدرش از دبيرهاي سرشناس رياضي در شهر كوچك ماست و مادرش آموزگار دبستان.

دور نماي زيبايي است، هان؟

نماي نزديك:

1- پدر "ميم" علاقه‌ي خاصي دارد تا به خانم‌هاي فاميل تعليم رانندگي دهد. خود من يك‌بار در يكي از جنگل‌هاي اطراف تحت تعليم ايشان قرار گرفتم. تازه استارت زده بودم كه ناگهان سر يكي از پيچ‌ها فهميدم سر آقاي دبير بدجوري بين پاهايم گير كرده.

2- بزرگ‌ترين آرزوي مادر "ميم" عروس شدن دخترش است. ايشان به دو چيز در زندگي اعتقاد راسخ دارند:

الف- همه‌ي مردها اين‌طوري‌اند (احتمالا اين اشاره‌‌اي تلويحي به ماجراي علاقه‌ي شوهرشان به تعليم و تربيت است).

ب- دخترهايي كه پر رو و بي‌تربيت هستند، زودتر شوهر مي‌كنند. (اگر اين را بگذاريد كنار اعتقادشان به اين كه دارد از سن ازدواج "ميم" مي‌گذرد، مي‌شود نتيجه گرفت خانم هاويشام خيلي مودب بوده)

3- برادر بزرگ‌تر "ميم" يك‌سال بعد از ازدواج، با دوست دختر جديدش نامه‌هاي عاشقانه مزين به طرح‌هاي خودكاري شمع و پروانه و مرد قايق‌ران تنها، رد و بدل مي‌كرد.

4- برادر كوچك‌تر كه بي‌تعارف يك بار پيش من اعتراف كرد يكي از اعضاي بدنش بدجور دارد آزارش مي‌دهد، سه هفته بعد از اين اعتراف نامزد گرفت و يك ماه بعد از مراسم نامزدي‌اش، در حياط خانه‌ي مادرجان به من گفت كه پشيمان شده.

دي‌روز با "ميم" تلفني حرف مي‌زدم. پرسيدم چه مي‌كنيد با بي‌گازي؟ گفت تحمل مي‌كنيم و ادامه داد كه مشكلي نيست؛ همه جمع شده‌ايم توي يك اتاق و تازگي ياد گرفته‌ايم روي بخاري برقي غذا هم بپزيم. بعد ادامه‌تر (!) داد همه جاي دنيا همين‌طور است.

تذكر:

"ميم" سه هفته پيش هم‌راه پدر و مادرش از زيارت كربلا برگشته.

فرضيه:

احتمال اول: "ميم" خيال مي‌كند دنيا دو قسمت دارد، نيمي قائم‌شهر و نيمه‌ي ديگر كربلا.

احتمال دوم:

توضيحات: در شهر ما رسم است كه مردم پله‌هاي رسيدن به عرش كبريايي را كم‌كم طي مي‌كنند. اين سفر ملكوتي از رفتن به كربلا شروع مي‌شود و با سفر به سوريه ادامه مي‌يابد و به زيارت خانه‌ي خدا ختم مي‌شود. بعد از آن چيزي كه ميزان وحدانيت را مشخص مي‌كند  تعداد دفعات حج است.

از آن‌جايي كه "ميم" هنوز در اول راه سفر به عرش اعلي است، نمي‌داند كه جهان دو بخش ديگر هم دارد، به علاوه‌ي امام‌زاده‌هاي كوچكي كه در اطراف پراكنده‌اند؛ كه آن‌ها را مي‌شود به عنوان جزاير دورافتاده قلمداد كرد.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

اين روزها كه مردم را توي صف نان مي‌بينم، وقتي نگاهشان مي‌كنم كه با افتخار بربري سي توماني را شصت تومان مي‌خرند، وقتي مي‌بينم چه پيروزمندانه بخاري‌هاي برقي را به خانه‌هايشان مي‌برند، وقتي مي‌بينم هنوز چه صبور و ساكتند و حروف "سعه‌ي صدر" را چه‌طور ته حلقشان قرقره مي‌كنند و از ميان دندان‌هايشان بيرون مي‌دهند، فكري مي‌شوم. اين ملت شريف و غيور را به راحتي مي‌شود غار نشين كرد. برقشان هم كه قطع شود، شمع روشن مي‌كنند. حالا مي‌فهمم آن خشمي كه توي كلمات سردوزامي هست نتيجه‌ي چيست. آن مادر قحبه و جاكشي كه او حواله‌ي دنيا مي‌كند عين روشن‌فكري و تمدن و ادب است. عين عين ادبيات متعهد است. و آدم‌ بايد كه هر روز آن فحش‌ها را جلوي آينه به خودش بدهد بابت اين گه گيجه‌اي كه دچارش هست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

آقاي رئيس سلام. صبح زمستاني جناب‌عالي به خير. حالتان خوب است؟ جاي‌تان گرم است؟ شكمتان الحمدالله سير است؟ آقاي رئيس ما هم خوبيم به لطف شما. همه چيز رو به راه است. در روزنامه‌هاي امروز صبح خواندم كه رشد اقتصادي ايران از مرز شش در صد هم گذشت. ديگر اين كه خواندم هيئت‌هاي عزاداري و مساجد براي اجراي مراسم محرم تجهيز شدند. خدا را هي شكر مي‌كنيم كه در اين مملكت پس افتاده‌ايم و از اين‌جا هم يك راست مي‌رويم بهشت. بحث بي‌كاري و گراني و خفقان و سانسور هم كه ديگر خيلي بي‌نمك شده و آدم را ياد طنزهاي خنك صبح جمعه‌اي مي‌اندازد. منتها اين آخري ديگر خيلي چيزي است. . . يعني خيلي ديگر. . . نه، همان "چيزي" خوب است، يعني غير اين به خاطرم نمي‌رسد وقتي مي‌بينم مجري برنامه‌ي صبحگاهي تلويزيون نيشش تا بناگوش باز است و شعله‌هاي شومينه پشت سرش زبانه مي‌كشد، اما پسر ده ساله‌ي من از زور سرما سه تا شلوار روي هم مي‌پوشد تا برود مدرسه و پدر هشتاد ساله‌ام مدام عطسه مي‌كند، خوب فقط تصوير يك "چيز" مي‌آيد جلوي چشمم و هي سرم گيج مي‌رود. آقاي رئيس من نه سياسي‌ام نه اصلا هيچ گهي هستم. من يك شهروند ساده و يك سرباز گمنام و يك گوسفند سر به راه هستم به خدا. فقط از دي‌روز تا حالا كه گازمان قطع شده، خيلي سردم است و خيال كردم با اين نامه حقم را از شما ‌بگيرم. نه، نه خيال بد نكنيد، من نه آب مجاني خواستم نه برق مجاني و نه حتي پول نفت را، من فقط يك كمي از آن انرژي هسته‌اي را مي‌خواهم، قدر روشن كردن يك شعله‌ي گاز خوراك‌پزي هم كافيست به خدا.

با تشكر يك ايراني با صفا

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

به جاي مقدمه:

خيال مي‌كنم خواندن آسان‌تر از نوشتن باشد. انگار بخواهي كالايي را مصرف كني. هر چه آن كالا پيچيده‌تر باشد، استفاده از آن دشوارتر است، اما باز به سختي ابداع و ساخت آن جنس نيست. كتاب هم كه باشد كالايي فرهنگي و من خواننده مصرف كننده‌ي آن؛ باز مي‌شود گفت نوشتن دشوارتر از خواندن است و شايد اين معامله‌ي بين نويسنده و خواننده، تنها كاسبي باشد كه نمي‌شود شعار "هميشه حق با مشتري است" را بي ترديد، در آن به كار برد. از طرفي نوشتن امري كاملا شخصي است، شخصي و پيچيده كه نتيجه‌اش به عنوان چيزي (كالايي) عمومي در دسترس قرار مي‌گيرد. پس شايد در قدم اول بايد ممنون بود از كسي كه نوشته و قسمتي از آن فضاي شخصي‌اش را براي ما روشن كرده. و بعد از آن شايد بشود درباره‌ي آن چيز يا پديده يا كالا حرفي زد و فقط تحليل كرد بي‌قضاوتي، بدون ارزش‌گذاري. چيزي كه اين جا مي‌نويسم يادداشت‌هاي حاشيه‌ي كتاب است. اين‌جا مي‌نويسم تا يادم بماند. اما بعيد نمي‌دانم احساسم بعد از خواندن حرف‌هاي آقاي كربلايي‌لو موثر بوده باشد در خوانش اثرشان. به هرحال تعريف من از شاهكار و نوآوري و تحول چيز ديگري است كه من در كار آقاي كربلايي‌لو به آن غلظت كه خودشان اشاره كرده‌اند، نديدم. پس آن‌حرف‌ها كمي به نظرم گنده آمد. ولي باز مي‌گويم من نظر خودم، ايشان هم نظر خودش و البته گذشته از همه‌ي اين‌ها من در برابر كسي كه مي‌نويسد تعظيم مي‌كنم.

 

"زني با چكمه‌ي ساق بلند سبز" عنوان دومين مجموعه‌ داستان كربلايي‌لو است. از اين نويسنده جز اين مجموعه و يادداشت‌هاي وبلاگي‌‌اش چيزي نخوانده‌ام، بنابراين نگاه من محدود مي‌شود به همين كتاب، بدون در نظر گرفتن  دو رمان‌ و داستان كوتاه‌هاي ديگر ايشان.

شايد بشود گفت داستان‌هاي كربلايي‌لو موقعيت محور هستند. خواننده در اين داستان‌ها نبايد منتظر حادثه‌اي برجسته باشد، شخصيت‌هاي داستان با قرار گرفتن در موقعيت‌هايي نو و كم‌نظير، داستان را پيش مي‌برند.  موقعيت‌هايي كه خوب ساخته شده اما درست پيش نمي‌رود. مثل دكوربندي عظيم براي نمايشنامه‌ا‌ي ضعيف. موقعيت‌هاي ساخته شده در كتاب "زني با. . . "  امكاناتي بي ريشه‌اند؛ فضا و زمان درست ساخته نشده و موقعيت‌ها ول مي‌شوند. مثلا در داستان اول كه نام مجموعه را نيز بر همين مبنا گذاشته‌اند. فاصله‌ي بين ساري، تهران و تبريز اصلا ملموس نيست. زمان هم هيچ حجمي ندارد. يادم هست در فيلم "گنج قارون" رفت و آمد شخصيت‌هاي داستاني بين تهران و اصفهان با يك حركت تند دوربين نشان داده مي‌شد، انگار كه اين دو شهر در دو تا كوچه‌ي چسبيده به هم باشند. مي‌خواهم بگويم نگاه نويسنده هم در اين مجموعه به فواصل مكاني و زماني همين‌قدر سرسري بوده. در داستان "زني با. . . " خبرنگار ايراني مقيم اروپا ناگهان مي‌آيد تهران، ناگهان مي‌رود ساري، بعد باز مي‌آيد تهران، بعد بدو بدو مي‌رود تبريز و داستان تمام مي‌شود. نويسنده از هيچ‌يك از امكاناتي كه اين موقعيت‌هاي مكاني در اختيارش گذاشته استفاده نكرده. داخل هواپيما، فرودگاه، جاده‌اي كه بين تهران تا ساري كش مي‌آيد، شهر تبريز، . . . هيچ كدام نويسنده را ترغيب نكرده تا براي سامان دادن و گرفتن سرعت تند و تيز داستان كاري بكند.

اين چند خط از داستان "به ياد استادم آقاي تنگو"  را بخوانيد:

 

"بعد از دو هفته بالاخره به حرف آمد. گفت اول بايد قانون شيخ را بخواني و بعد حاوي رازي را. خواندن اين ها سه سال طول كشيد. آب و هواي كوهستان سختم كرد مثل شاخ‌هاي قوچ. . . "

 

و در ادامه هر چه آمده مربوط به آن سه سالي است كه توي يك جمله‌ي "سه سال طول كشيد" خلاصه شده. اين نگاه به زمان و توصيف صحنه‌هاي شكار و نوع تغذيه‌ي راوي و گشت و گذار توي جنگل‌ها، مرا ياد صحنه‌هاي فيلم‌هاي انتقامي مي‌اندازد كه هميشه يك نفر مي‌رود پيش استادي با ريش‌هاي بلند (ترجيحا چيني) و تمرينات سخت مي‌كند و عضلاتش حسابي برجسته مي‌شود.  در حالي كه اين داستان فضايي كاملا ذهني را مي‌طلبد و هيچ ارتباطي با فيلم‌هاي كاراته‌اي پيدا نمي‌كند. موقعيت جنگل و كوهستان و قصه‌ي داستان، بستري آماده بود براي ساخت فضايي وهم‌آور كه نويسنده با سرعت دادن به داستان و ساختن تصاويري روي دور تند كه مدام هم‌ديگر را قطع مي‌كنند از دست داده. البته بي انصافي است اگر نگويم داستان آغازي خيلي خوب داشته با زبان درست و روان و به دور از اضافه‌گويي. كربلايي‌لو "خوش‌بختانه" در داستان‌هايش آدم كم حرفي است، اما اغلب آن‌قدر پرهيز مي‌كند از گفتن، كه يا به كلي‌گويي مي‌افتد و يا اطلاعات ناقص يا حتي غلط مي‌دهد. تا آن‌جا كه گاهي دچار اشتباهاتي عجيب و غريب شده. در داستان "زني با. . . " مي‌نويسد:

 

"برگ‌هاي درختان وسط بلوار را باد پريشان مي‌كرد. انگار شهر از پشت شيشه‌ي آكواريوم ديده مي‌شد. همه چيز خيس بود. رنگ‌ها روشن بود و به نحوي مي‌لرزيد. دورادور خالي‌هاي جنگل را مه پر مي‌كرد. ابرها هوا را زودتر از غروب تاريك كرده بودند. و چراغ‌ها زودتر از هميشه روشن شده بود. پرتقال‌هاي درشت زير روشنايي لامپ مي‌درخشيد. فكر كرد چه‌قدر اين رنگ‌ها با رنگ خاكي سالهاي‌ جنگ مي‌تواند فرق داشته باشد. كنار پارك ابتداي بلوار توقف كرد و شيشه را پايين كشيد. بوي دريا خيابان را پر كرده بود. نقشه را گشود. . . "

 

گذشته از اين كه خيابان "فرهنگ" در شهر ساري، كه پيش از اين نشاني‌اش را نويسنده داده و شخصيت داستاني حالا دارد در آن حركت مي‌كند، خياباني است كم و بيش شبيه بالاي شهر تهران كه ساختمان‌هاي  سر به فلك كشيده‌اش جايي براي ديدن جنگل‌هاي دور و اطراف نمي‌گذارد و با چشم پوشي از اين كه ساري و اطراف آن در زمان جنگ هم همين‌قدر سبز و خرم بود؛ چرا كه اصلا نواحي شمالي ايران درگير جنگ نشد تا دچار آن  "رنگ خاكي" سال‌هاي جنگ باشد، اشاره به بوي دريا در خيابان‌هاي ساري ديگر خيلي ناجور است. هركسي يك بار اين شهر را ديده باشد، مي‌داند كه ساري به خاطر فاصله‌ي سي، چهل كيلومتري كه با دريا دارد، بر خلاف شهرهاي ساحلي و بنادر اصلا بوي دريا نمي‌دهد.

يا در ادامه‌ي همين داستان مي‌نويسد:

 

". . . چشمش افتاد به چراغ پيغام‌گير تلفن كه چشمك مي‌زد. نشست روي صندلي تلفن و دكمه را زد. جز صداي نفس كسي چيزي ضبط نشده بود. و صداي گذر ماشين‌ها روي خيابان‌هاي خيس. و انگار صداي چلپ چلپ پاهاي برهنه‌ي بچه‌ها. . . "

 

ايراد بني‌اسرائيلي است اگر بگويم من هر چه فكر كردم نفهميدم چه صدايي بايد از يك تلفن عمومي در ساري در پيغام‌گير تلفني در تهران پخش شود تا آدم خيال كند گروهي بچه‌ي پا برهنه زير باران مي‌دوند؟

يا اين كه در داستان "سينماي مخفي" مي‌نويسد:

 

". . .ماهي‌ها را توي تشت گذاشته بودند. ته تشت‌ها خون هم جمع شده بود. . . "

 

موضوع اين‌جاست كه ماهي موجودي خون‌سرد است و برخلاف گوسفند كه اگر سرش را ببري خون فواره مي‌زند اين حيوان زبان بسته، فقط در صورت اين كه له و لورده شود و دل و روده‌اش را بريزي توي تشت، خون‌آبه‌اي از خودش پس مي‌دهد. من فكر مي‌كنم آوردن هر تصوير و هر توصيف، وسيله‌اي باشد در خدمت روايت داستان. چيزي تا فضايي را بسازد كه داستان ملموس شود براي خواننده، يا گرهي از داستان گشوده شود در آن. اگر اين‌طور باشد، اين توصيفات غلط تنها مي‌شود مايه‌ي خنده‌ي خواننده‌ي باهوش كه از قضا آقاي كربلايي‌لو خيلي به اين دسته از خوانندگان ارادت دارند. و البته خواننده‌اي با هوش متوسط را هم فكري مي‌كند كه نكند اين خون و باران و تلفن عمومي و اين همه فضاهاي عجيب و غريب فقط ادا و اطوار باشد.

به خيال من در داستان‌هايي كه نقطه‌ي قوت و محور حركتيشان "موقعيت" است، بايد دقت بيش‌تري روي پرداخت اين امكان داشت. وقتي حادثه‌اي نيست كه داستان را شكل بدهد و قرار است اتفاقاتي كوچك در بستر موقعيت به وجود بيايند، چيزي كه برجسته مي‌شود مكان و زمان است. كه در اين داستان‌ها معمولا در يك جور پراكندگي از دست رفته. در داستان "سينماي مخفي" نيز نويسنده در آغاز يك موقعيت زيباي داستاني فراهم آورده. گروهي در اتاقي دور هم مي‌نشينند و فيلم‌نامه‌هاي ارسالي را مي‌خوانند و براي هم فيلم بازي مي‌كنند، يك جور سينماي شنيدني. اما موقعيت داستاني در بازگويي بي دليل گذشته‌ي آدم‌ها و برخورد ناگهاني راوي با دختر مرد كفاش، از دست مي‌رود. من برخلاف  آقاي شهسواري تصور مي‌كنم اين همه بر‌هم ريختگي فقط خط اصلي داستان را كه مي‌شد در آن فضاي به وجود آمده شكل بگيرد، از بين برده و نويسنده را دچار نوعي از اين شاخه به آن شاخه پريدن كرده.

در اين داستان فضايي بكر ساخته شده. اين يعني كربلايي‌لو ذهن خلاقي دارد. اما هر فضايي نشانه‌هاي خاص خودش را دارد، مثلا يك دفتر سينمايي شبيه بنگاه معاملات ملكي نيست يا اگر قرار است چنين باشد، بايد منطقي داستاني برايش جور كرد. آوردن چند تا آدم (حتي تعداد آدم‌ها هم هيچ منطقي ندارد) با ويژگي‌هاي دبيران بازنشسته‌ي بنگاه‌دار و نشاندن آن‌ها توي اتاق بازخواني فيلمنامه اگر پرداخت نشود، مي‌شود تضادي بي‌منطق و تنها باعث آشقتگي است.  اين است كه داستاني مثل "سينماي مخفي" مي‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد. بي‌نهايت آدم از هرجا كه عشقمان بكشد مي‌توانيم وارد داستان كنيم و خاطراتشان را بازگو نماييم. البته بعيد نيست كه من زيادي قديمي باشم. شايد تعريفي ديگرگون براي فضا و زمان در داستان باشد و شايد بي تعارف من موقعيتي مثل كشيش‌هايي كه گاليله را به محاكمه كشاندند، داشته باشم.

مسئله‌ي ديگري كه در كارهاي كربلايي‌لو به چشم مي‌خورد اين است كه تكليف نويسنده با خودش روشن نيست. مولف بين لحن گزارشي و سرد و بي طرف با جملات كوتاه عاري از احساس، و لحن شاعرانه و احساساتي، گير افتاده و گاه اين دوگانگي توي ذوق مي‌زند. اين چند خط مربوط مي‌شود به اولين داستان مجموعه:

 

". . . برگشت. مثل ابر تك افتاده‌اي سوار بر باد كوهستان نزديك شد و سلام گفت، آن طرف ميز نشست و دستكش‌هاي توري‌اش را مثل ملكه‌اي از همه جا بي‌خبر، آهسته درآورد. . . "

 

اين توصيف زني است كه از الساعه با يك حركت آرتيستي از ماشينش پياده شده، موهاي بور دارد با چكمه‌هاي سبز ساق بلند و حالا مثل يك ابر و بعد‌تر مثل ملكه‌اي بي‌خبر از همه جا، نشسته مقابل يك خبرنگار ايراني‌الاصل مقيم اروپاي غربي.

اين كه اين توصيفات به چه كار چنين داستاني مي‌آيد و اشاره به كجاي داستان دارد و چه فضايي را قرار است بسازد، بماند. اين كه ملكه‌ي از همه جا بي‌خبر هم دقيقا چه‌طور دستكش‌هاي توري‌اش را ممكن است درآورد و اصولا ملكه مي‌بايست از چه چيزي خبر داشته باشد هم، زياد مهم نيست. اما ديگر از اين زبان سانتي‌مانتال در داستاني كه آغازي فرميك دارد و در ادامه‌اش ناگهان تغيير زاويه‌ي ديد داريم و از همه گذشته همه جاي داستان خلاصه گويي شده و جمله‌ها در حد افراط كوتاه و گزارشي است، نمي‌توان گذشت.  چه‌طور مي‌شود كه نويسنده‌اي كه از سر پيچ و خم جاده‌ها مي‌گذرد و فضا و زمان را در سفيد خواني كلمات نانوشته گم مي‌كند، ناگهان سراغ چنين توصيفاتي مي‌رود؟

ويژگي نثر كربلايي‌لو يك جور نگاه غريب است به اطرافش. اين نگاه گاه زيباست و گاه گيج كننده و گاه حتي بي‌سر و ته. توصيفات او بعضي اوقات از شدت تازگي بي‌معنا مي‌شود مثلا وقتي مي‌نويسد:

 

 "انگار نامه‌‌ها درختان بود كه به آن‌ها خيره ماند"

 

من سر نمي‌آورم چه ارتباطي بين درخت و نامه است و اصلا اين فعل "بود" چرا اين‌طور تك و ناهماهنگ افتاده توي اين جمله.

يا وقتي مي‌گويد:

 

". . . از كسي رو نمي‌گرفت كه من از اين هم خوشم آمد. چون صداي موي بافته و بدنش را راحت‌تر مي‌شد بشنوم."

 

خب من فكري‌ام كه موي بافته و بدن زني كه از كسي رو نمي‌گيرد، دقيقا چه صدايي مي‌دهد.

مجموعه‌ي "زني با . . . " را كه مي‌خوانم مدام با تصاويري درگيرم كه توي هم قيچي مي‌شوند. تصاويري كه گاه زيبا و برجسته‌ اند اما تا مي‌آيي مزه‌مزه‌اش كني قرباني تعجيل نويسنده مي‌شوند. اشكالي كه روايت را نه كامل كه مثله مي‌كنند. انگار تكه داستان‌هايي باشند به هم چسبيده و رها شده‌. اين عجله آن قدر زياد است كه نويسنده داشتن لحن سرد و بي‌طرف را با بي‌توجهي به زبان اشتباه گرفته. نويسنده كم‌تر به بار معنايي كلمات و تاثيري كه در فضاي داستان مي‌توانستند داشته باشند توجه كرده. از نويسنده‌اي مثل آقاي كربلايي‌لو توقع زيادي نيست، اگر بخواهيم ايشان نگاهي به آهنگ و آواي كلمات و اشارات ضمني آن داشته باشند، كاري كه بسياري از نويسندگان قبل از ما هم ‌كردند و نتيجه‌اش شد آن ادبيات درخشان سال‌هاي چهل. اما نويسنده‌ي امروز انگار تمايلي ندارد تا از امكانات زبان براي ساخت فضا استفاده كند. من فقط در حد يك علاقه‌مند به ادبيات مايلم توجه آقاي كربلايي‌لو را به دو داستان از خود ايشان جلب كنم. داستان "تالاب" و "اتاق طبقه‌ي دوازدهم" كه به نظر من بهترين‌هاي اين مجموعه هستند و شايد بيش‌تر از سوژه‌ي تر و تازه‌اي كه دارند، و بستري آماده براي اتفاق و تعليقي منطقي كه به جان داستان نشسته و تصاوير زنده، زبان مناسب و هماهنگ باشد كه داستان‌ها را برجسته كرده.

 داستان "هيچ‌كس نفهميد كه ما هر دومان به آن آدرس رفتيم و موهاي سفيد يارو را كوتاه كرديم حتي خودمان" اثري است به سبك كارهاي كارور. داستاني بي‌اتفاق و سرد، كه به معضلي اجتماعي اشاره دارد. در اين‌جا هم داستان از بي‌توجهي به زبان لطمه مي‌بيند. اشاره‌ي مستقيم به حالاتي مثل بغض داشتن، كلافه بودن، تلقين كردن به خود، حرف عوض كردن، . . . تاثير فضا را كم مي‌كند. چنين داستاني مي‌طلبيد نويسنده بي اشاره به حالات، آن‌ها را بسازد و آن لحن بي‌طرف بخش اول داستان را حفظ كند. حركت زيبايي كه نويسنده در اين داستان داشته، پايان ماجراست كه در واقع ختم مي‌شود به آغازش، يعني نام داستان (مصاحبه‌ي كربلايي‌لو در سايت جن و پري). خوبيش اين است كه با وجود پايان باز داستان، خواننده يك جايي زير پايش سفت است و از حالت سرگرداني خلاص مي‌شود؛ حالي كه در اغلب كارهاي اين مجموعه دچارش هستي.

و در پايان:

 مجموعه‌ي "زني با چكمه‌ي ساق بلند سبز" با آن صحنه هاي برجسته و گاه موفق اگر در قالبي پيوسته ريخته مي‌شد، كاري ماندگار بود. با اين همه خواندن اين كتاب، بدون در نظر گرفتن حواشي و با تكيه بر فرضيه‌ي مولف مرده، نويد تولد داستان‌هايي خواندني را در آينده مي‌دهد.

و در پايان‌تر!:

آقاي كربلايي‌لو به خدا قسم كه ادبيات ايران اوضاع خوبي ندارد، پس بشتابيد تا غفلتمان مايه‌ي يك عمر پشيماني نشود.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

 

       بادا بادا مبارك بادا، ايشاالله مبارك بادا باد. . .

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |