تبليغاتX
كتاب در خانه

عيد سعيد قربان بر عموم هم‌وطنان فرخنده باد!

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

صدا و سيما گاهي سوتي‌هايي مي‌دهد كه تقريبا غير قابل جبران است. يك نمونه‌اش در اخبار ساعت بيست و دو شبكه‌ي سه امشب بود. من نمي‌فهمم اين ديگر چه روش خبر رساني است. مجري خبر با شكم برآمده و صورت نتراشيده، خنده‌ي گل و گشادي مي‌كند و مي‌گويد:

-         اخبار تصويري ما، امشب حسابي پر و پيمان است. از حج احمدي نژاد گرفته تا نبرد قوچ‌ها در الجزاير!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

محمود احمدي نژاد:

سال هشتاد و يك كه من شهردار تهران بودم، ما با چنان رشد عجيب قيمت مسكن مواجه بوديم كه بسيار از امروز چشمگيرتر بود؛ ولي آن وقت اين همه داد و فرياد نبود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

مرتضي كربلايي‌لو برگزيده بخش مجموعه داستان جايزه ادبي مهرگان در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، گفت: جريان داستان‌نويسي معاصر ايران به واسطه من و چند تن از دوستانم شكسته شده است و اکنون در فضاي خوبي به سر می‌برد.

كربلايي لو درباره احساسش نسبت به دريافت جايزه ادبي مهرگان گفت: من از دريافت اين جايزه كه آن را حق مسلم خودم مي‌دانم بسيار خوشحالم، چرا كه حق به حقدار رسيد.

 

بنی عامري در هنگام دریافت جایزه اش، گفت: خوشحالم از اینکه در مملکت فردوسی، نظامی، سهروردی، مولوی، حافظ، هدایت، چوبک، دولت آبادی، گلشیری و بسیاری دیگر از بزرگان ادبیات زندگی می کنم که پوست نویسندگانش خیلی کلفت است اما خوشحال نیستم که داستانهایم و نیز داستانهای دوستان دیگر پشت درهای بسته می ماند. در واقع برنده شدن من به خاطر این بود که بسیاری دیگر از آثار مجوز نشر نگرفته اند.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

آفتاب كج مي‌تابد بر ماشين. لكه‌هاي سفيد روي سياهي براق داشبورد حركت مي‌كنند. از راه آهن كه بگذري، كله‌ي ديو سپيد معلوم است. . . دست مي‌كشم دور فرمان مي‌خوانم. . . اي ديو سپيد پاي در بند. . . اي . . . يادم نمي‌آيد. . . اي . . . دماوند.

امرز دم‌دم‌هاي صبح، خواب غريبي ديدم. من بودم و آرش، توي آغوش هم، بعد آرش سرش را بالا گرفت و گفت چه‌قدر چشمات قشنگه . . . و همه‌چيز در تاريكي حل شد و فقط چشم‌هاي خودم را مي‌ديدم كه قهوه‌ايي روشن بود و سفيدي‌اش به سرخي مي‌زد. بعد داشتم از خياباني مي‌گذشتم. زياد پهن نبود، شبيه همان خيابان باريك پر رفت و آمدي بود كه كلاس آريا آن‌جاست. همان خيابان فرعي كه من ديشب در آن، در حالتي منتظر تا لب عاشق شدن به پسركي شانزده، هفده ساله پيش رفتم. . . و در خيال دست كشيدم توي موهاي پر پشت سياهش.

 موهاي آرش سياه و پر پشت است و دارد قد مي‌كشد و سينه‌اش كه از چاك يقه‌اش مي‌زند بيرون پهن و استخواني شده. گردنش را كه مي‌گرداند، چند خط مثل ريشه‌ي درخت برجسته مي‌شود. صدايش اما هنوز نازك است، هنوز پاي تلفن با آريا اشتباهش مي‌گيرم. گاهي برايم پيام مي‌فرستد. مي‌‌نويسد نگرانم، يا مي‌نويسد شام ماكاروني با قارچ مي‌خواهم، مي‌نويسد حوصله‌ام سر رفته . . . ديشب كه آن پسرك مو سياه را ديدم كه آن طور توي سرما پا به پا مي‌شد و كلاسور به دست كلوچه و آب ميوه مي‌خورد، براي آرش نوشتم دلم برايت تنگ شده. . . جواب نداد.

وقتي عينك مي‌زند شبيه پدرش مي‌شود. گاهي بدون عينك هم مثل مردهاست. وقتي زير پوش سفيد مي‌پوشد و با شلوارك، گوشي تلفن به دست در خانه مي‌چرخد. معمولا دارد براي كسي آن طرف خط توضيح مي‌دهد كه چه‌طور روي يك دي‌وي دي فايل صوتي و تصويري را يك‌جا ذخيره كند. يا اين كه بازي با پسوند  sis را چه‌طور مي‌شود توي موبايل  اجرا كرد.

گاهي عينك هم نزند، زيرپوش سفيد هم نپوشد، حرفي هم نزند، باز شبيه مردها مي‌شود. وقتي يك‌وري روي كاناپه پهن است و پاهاي باريك بلندش را دراز مي‌كند و اخبار يا فلان مستند سياسي را با دقت آدم‌ بزرگ‌ها، مي‌بيند. آن وقت‌ها سرش را مي‌چسبانم به سينه‌ام و محكم فشار مي‌دهم. آن‌وقت‌ها دوست دارم گريه كنم، از افسوس و از شوق.

حالت عجيب و غريبي است. يك جور حس مادرانه‌ي ناب است. آن‌قدر طبيعي كه مثل حيوانات مي‌شوي. احساسي كه نمايشي در آن نيست. حتي كم‌تر مي‌شود در موردش نوشت يا حرف زد. انگار بخواهي در مورد مراحل تنفس بنويسي. مي‌شود مقاله‌ي علمي يا روان‌شناسي؛ يا مي‌شود واگويه‌هاي حال به هم زن مكرر، آن چيزي كه از هر مادري انتظار دارند. اما هيچ كدام از اين‌ها نيست. 

 زماني كسي به من گفت "نوشتن" چيزي خيلي شخصي است كه نمي‌شود ديگران زياد در آن مداخله كنند. آن وقت فكر مي‌كردم فقط "نوشتن" اين‌طور است. حالا مي‌بينم زندگي در خودش "چيزهاي شخصي" زياد دارد؛ چيزهاي غير قابل تعريف. حالت من نسبت به پسري كه دارد مرد مي‌شود. داشتن مردي جوان در كنار خودم، بودن مردي كشيده و استخواني در خانه‌ام، احساس جديدي را در من ايجاد مي‌كند. حس پيچيده‌ي يك زن به مرد و يك مادر به فرزندش.

مثلثي توي مغزم مي‌درخشد. يك ضلعش داستان پسر پانزده ساله‌اي است كه به پيش‌بيني پدرش با مادرش هم‌خوابه مي‌شود، يك ضلعش تصوير پسر مو مشكي است كه در سرما پا به پا مي‌شود، و يك ضلعش صداي آرش است كه توي خوابم مي‌پيچد. . . چه‌قدر چشمات قشنگه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

حالم خوب است. نمي‌خواهم به چيزهايي فكر كنم كه آزارم مي‌دهند. حالم خيلي خوب است. دوست دارم زودتر فردا شود تا مادر و پدرم بيايند و صبح‌ها آن رنگ سبك سفيد را بگيرد و شب‌ها بخار چاي از توي قوري چيني بلند شود. مادر و پدرم كه مي‌آيند، اين جا بوي زندگي مي‌گيرد؛ گيريم كه نشود سيگار بكشم، يا نشود ساعت‌ها پاي تلفن باشم. دلم آن بدن چاق و نرم را مي‌خواهد كه فرو مي‌رود توي مبل، آن دست‌هاي سفيد را كه انگار آب زير پوستش جريان دارد و آن چشم‌هاي هميشه تر را كه خيره مي‌شوند به روزن سوزن، دلم آن سايه‌ي مردانه را مي‌خواهد كه توي سرماي صبح در حياط خم و راست مي‌شود و صدايي كه نفس نفس مي‌زند و هي مي‌شمارد.

 

حس نوشتن دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

آقاي رئيس سلام. ببخشيد كه اين وقت شب مزاحم مي‌شوم، منتها ديدم هيچ راه ديگري ندارم تا حرفم را به گوش شما برسانم و اميدوارم كه شما اين نامه‌ي مرا ببينيد. من زني تنها هستم كه در شهرستاني كوچك زندگي مي‌كنم و مستمري بگير دولتم. من چند روز ديگر مي‌خواهم بيايم تهران. شنيده‌ام كه در تهران آدم‌هايي را كه چكمه‌ي بلند پوشيده‌اند، مي‌گيرند. من پارسال يك چكمه بلند خريدم. حقيقت اين است كه پارسال كسي نگفته بود كه پوشيدن چكمه‌ي بلند جرم است. اما امسال لابد جامعه شناسان ما فهميده‌اند كه يكي از دلايل تجاوز به عنف و فساد و فحشاء، همين چكمه‌ي بلند است. مشكل اين‌جاست كه من پول ندارم تا براي زمستانم كفش ديگري بخرم و مجبورم همين چكمه‌ي بلند را كه خيلي هم كهنه شده بپوشم. شايد بگوييد كه خب مي‌شود پاچه‌هاي شلوارت را بگذاري روي چكمه‌ات. بله اين هم راه حل خوبي است، ولي خدا شاهد است كه من پول ندارم تا شلواري جديد بخرم و شلوار پارسالم هم با توجه به اين كه هنوز قانوني در مورد ارتفاع چكمه‌ها صادر نشده بود، طوري است كه فقط توي چكمه جا مي‌شود. حالا مي‌خواستم خواهش كنم كه همان‌طور كه ما در شرع و قوانين اجتماعي تبصره و استثناء داريم، شما هم يك لطفي بكنيد و به اين بنده‌ي حقير با ديده‌ي اغماض نگاه كنيد و اجازه بدهيد چند ساعتي را كه من مجبورم توي خيابان‌هاي تهران راه بروم، با همان كفش پارسالي باشم.

 

با تشكر: زني با چكمه‌هاي ساقه بلند

 

در همين رابطه!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

كبريت را كه بگذارم لب شومينه خشك مي‌ماند. خشك كه باشد به اشاره‌اي روشن مي شود. دود سيگار شكل‌هاي غريبي مي‌سازد. مثل مينياتورهاي چيني است.ديشب و پريشب يك شاهكار خواندم.  نويسنده‌‌ و دوستان نويسنده‌ي اين اثر بي‌سابقه در اوضاع خوبي به سر مي‌برند. فكر كردم فقط كسي كه ادبيات مملكتش در اوضاع خوبي به سر مي‌برد مي‌تواند چنين داستان‌هاي غافلگير كننده‌اي بنويسد.

خواندن شاهكار، باعث شد چند روزي از خواندن كتاب پيش پا افتاده‌ي ايشي زاكي ساگامي‌هارا عقب بيافتم.

دوست داشتم يك آكواريوم بزرگ داشتم. خيلي بزرگ، يكي از آن‌ها كه توي آمريكا هست. بعد همه‌ي نويسنده‌ها‌ي خودي را، كه در يك دگرديسي معكوس دارند تبديل به آبزي مي‌شوند، بيندازم توش. از نهنگش گرفته تا ماهي آزادش. فكر مي‌كنم، نهنگ توي آكواريوم جا مي‌شود؟

حقيقتش اين است كه من چيزي ديگر را دوست دارم. يك چيزي كه جرات گفتنش را ندارم.

كسي آن داستان "وودي آلن" را خوانده؟ همان كه جايي بود كه مردها، زنان دلخواهشان را سفارش مي‌دادند. زناني كه نه براي همآغوشي كه براي بحث‌هاي فلسفي با مردها دم‌خور مي‌شدند.

فكر مي‌كنم ايده‌هاي جديد به درد اشتغال‌زايي مي‌خورد.

دارم توي ذهنم دنبال معادل مي‌گردم. اگر هوشنگ گلشيري نهنگ باشد و يوسف عليخاني ماهي آزاد، ماهي دودي چه كسي مي‌شود؟ و دلقك ماهي كي؟ و ماهي كپور و ماهي سفيد؟ براي هر كدام مي‌شود يك معادل پيدا كرد. من عجالتا زويا پيرزاد را به عنوان پري دريايي معرفي مي‌كنم.

چند روزي است يك راه جديد پيدا كرده‌ام. يك كوچه‌ي پر پيچ و خم، پر از خانه‌هاي قديمي كه ديوارشان از نم زرد شده. توي اين خانه‌ها يكي هست كه هميشه از پنجره‌اش صداي ساز مي‌آيد، انگار كسي تمرين سنتور مي‌كند، توي آن خانه. خانه در بلندي قرار دارد. يعني چند پله مي‌خورد تا در ورودي. از زير پله‌ جويي روان است و دركنار‌ه‌هايش شبدرهاي نرم و نازك روييده. خانه‌اي بزرگي است و حسنش اين است كه كلي پنجره رو به كوچه دارد. كوچه‌اي كه مثل محله‌هاي قديمي ايتالياست.

من تا به حال ايتاليا نرفته‌ام.

من فقط تهران و انزلي و رشت و ساري و قائم‌شهر را ديده‌ام. اين آخري را خيلي ديده‌ام.

حالا يادم آمد كه بابلسر و ورسك را هم ديده‌ام و شايد چند جاي ديگر كه يادم نيست.

حالا يادم آمد، اما حوصله‌ي نوشتنش نيست.

تارهاي عنكبوت زير آفتاب مي‌درخشند.

اگر مي‌شد بوته‌ي موز خانه‌ام را با مداد رنگي مي‌كشيدم. آن سبز زلال و لكه‌هاي سايه و آفتاب روي برگ‌هاي پهنش، جان مي‌دهد براي هاشورهاي مدادي.

از صداي سهيل نفيسي خوشم مي‌آيد وقتي مي‌خواند:

"رقصم گرفته بود. . . مثل درختكي در باد. . . آن جا كسي نبود. . . غير از من و خيال و تنهايي"

بايد راه جنگل‌هاي اين اطراف را ياد بگيرم.

دوست دارم لب يك دره‌ي سبز بنشينم، پاها آويخته و سيگار بكشم و به صداي نفيسي گوش كنم.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

ـ كجايي تو دختر؟

ـ  زير سايه‌ي شما. . .

- ها، پس جاهايي بوده‌اي.

ـ بله زير سايه! (به خيالم خيلي پاسخ جالبي داده‌ام)

ـ خدا انشاء الله به جناب ابتهاج عمر طولاني عنايت فرمايد!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

من چي كار مي‌تونم بكنم وقتي تو اين‌جوري پشت تلفن صدات مي‌لرزه. چرا من اين همه دورم؟ چرا وقتي تو گريه مي‌كني من از خودم بدم مي‌آد؟ چرا من خودمو مقصر مي‌دونم؟ حالا نياي اين‌جا بنويسي كه نه تقصير تو نيست، كه اين تصميمي است كه خودت گرفتي. نياي باز بگي مي‌خواي بستني فروش بشي و همه‌چي رو جا بذاري تو تهران. تو اگر بخواي هم، مگه مي‌توني؟ مگه من تونستم؟ مگه "ت" تونست؟ مگه اون رفيقتون با اون پاهاي بلندش تونست؟ قضيه‌ي ما سه تا رو كجا مي‌برين، نيستا. همه‌ي ما كم و بيش مجموعه‌اي از انسان‌هاي ناتوان هستيم. شايد تو بگي اين ميان، من (يعني من!) ناتوانيم از همه كم‌تره. يادته؟ چند روز پيش بهم گفتي پونه، همه كه مثل تو نيستن. اون روز كه داشتيم درباره‌ي كندن و رفتن حرف مي‌زديم؛ كه حرف كشيد به اكبر سردوزامي و رضا قاسمي و همه‌ي اونا كه اون‌جا هستن و دردشون چه درديه. من گفتم آدم ريشه‌ كن بشه و بره. من به بچه‌ها فكر مي‌كردم. آدم اين‌جا گاهي فكر مي‌كنه مهم نيست، خودمون يه طوري مي‌گذرونيم. اما مي‌بيني حلقه هي تنگ و تنگ‌تر مي‌شه. حالا ديگه كم‌كم براي ما هم جا نيست. ما كه اين همه كم توقع هستيم. ما كه نه كار مي‌خواهيم، نه امكان تحصيل و نه حتي اصلا آدماي سياسي هستيم. ما كه به يك هواي بخور و نمير قانعيم، ما كه اهل لك‌و‌لك كردن هستيم هم جايمان تنگ شده. تعجب نكن. خودت گفتي دستور دادن فلاني چيزي نگه، عكس نگيره، مصاحبه نكنه. . . حالا فلاني كيه؟ يه پيرمرد مريض. آفتاب لب بوم شنيدي؟ اين آفتاب رو با ذره‌بينم جمعش كني، هيچ جايي رو نمي‌سوزونه. حالا اينم خطرناك شده. نهنگ ادبياتمون كه رفت و فقط موند اين آب خرد. . . كه گل‌آلودش كنند، گل‌آلودش كنيم. . . مي‌دوني؟ . . . تو كه مي‌دوني اما "محض اين كه يادمون باشه"، مي‌گم، ما داريم از خودي مي‌خوريم. خيلي خوش‌حالم كه ديروز نبودم. اگه بودم. . . الان دستام مي‌لرزه از خشم. خيلي دوست دارم از يكي يكي آدماي ديروز اسم ببرم. بگم خانم فلاني، آقاي فلاني . . . اوفففف خيلي دوست دارم دهنمو باز كنم. . . اما مي‌دوني رفيق. . . (اين كلمه چه‌قدر سخت تو دهنم مي‌چرخه، تو كه غمگين با‌شي من خلع سلاحم، خيال مي‌كنم شايد من براي تو اون‌قدرها جدي نيستم تا بتونم مرهمي باشم، به خصوص اين روزها كه از آمدنت طرف ما اين همه متاسفي. . . اما يادت بياد وقتي من ناله مي‌كردم از اين‌جا بودن تو به من چي مي‌گفتي. . . ) يه خيال شايد خام، يه حس لابد احمقانه كه هميشه با منه، بهم مي‌گه اوضاع درست مي‌شه. از اين بدتر هم بوده، از اين بدتر هم مي‌شه. . . تودنياي نسبي هيچ چيزي پايان نداره، حتي كثافت و نكبت، پس خوش‌حال باش به خاطر اين روزا. . . !

من معمولا راحت اعتراف مي‌كنم. حالا حس مي‌كنم تو فكر مي‌كني من احمقم و از دردهاي بزرگ تو هيچ چي حاليم نمي‌شه. من نمي‌دونم چي بگم، اما اگه فهم من كمكي به تو مي‌كنه، بايد بگم به خدا منم به اندازه‌ي تو، يا نه. . . به اندازه‌ي خودم اندوهگينم. يك اندوه دائمي كه خسته‌ام كرده، همون چيزي كه باعث مي‌شه هر روز صبح با بغض بيدار شم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

ماهم از هفته برون گشت و به چشمم ساليست

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

سپينود عزيز خواستم با تو تماس بگيرم، ديدم اشغالي. با كي حرف مي‌زني دم صبحي؟ دلم خيلي گرفته. نمي‌فهمم، اين اواخر (اواخر چه چيزي؟) همه‌اش دلم گرفته. اول خيال مي‌كردم به خاطر دوري از پدر و مادرم است. نگراني دائمي كه براي آن‌ها دارم. راستي چون دختر خانواده هستم اين‌طورم؟ يعني اين خصلتي زنانه است كه از دستش خلاصي نداريم؟ اين نگراني دائمي براي همه چيز؟. . . بعد فكر كردم به خاطر ماجراي برادرم باشد. راستش حالت عجيبي دارم. اول كه آن اتفاق افتاد تعجب كردم، بعد ترسيدم، بعد عصباني شدم، بعد باز حيرت كردم، بعد از آن غمگين شدم و حالا مدتي است در حالتي بين انزجار و اندوه در حركتم. فكر اين كه برادرم ايران است و نخواهيم هم‌ديگر را ببينيم مرا به گريه مي‌اندازد.  و جالب است كه ميان اين كشمكش‌ها دارم خودم را مي‌شناسم. آن "خود" ته وجودم را كه نمي‌دانم چرا تا حالا پسش مي‌زدم. خودي كه خانواده‌اش را دوست دارد. خودي كه دل‌تنگ مي‌شود و مدام خاطرات گذشته را به ياد مي‌آورد. دوست دارم بدانم چه چيزي باعث شد اين‌طورمقاوم بشوم در برابر دوري از آدم‌ها و حتي اين را به عنوان امتيازي همه جا جار بزنم. امروز وقت رانندگي فهميدم كه شكل نشستنم توي ماشين، مكث كردنم، اين كه وقتي منتظرم آريا پياده شود، دستهام را گره مي‌كنم و مي‌گذارم بين پاهام، حالت نگاهم به آينه‌ها و حتي كلافگيم موقعه‌ي رانندگي شبيه برادرم است. عجيب است، انگار بمبي بيافتد وسط خانواده‌ي ما و هر كدام را طرفي پرت كند. مي‌دانم كه ديگر هيچ جور نمي‌شود اين تكه‌هاي پاره پوره را به هم چسباند. ديگر هيچ وقت دور هم جمع نمي‌شويم؛ تا وقتي كه پدر يا مادرم يا هر دو با هم در يك روز از دنيا بروند، آن وقت هم مي‌دانم كه از كامران خبري نخواهد بود. فقط برادر دومم مي‌آيد. با آن هيكل بزرگ و گريه خواهد كرد، مثل بچه‌ها و بعد . . . بعدش را مي‌دانم. . . بعدش همان چيزي است كه هميشه حال مرا به هم زده. سپينود عزيز راست گفتي؛ تمام اين حال بدم به خاطر اين است كه نشد حرفم را بزنم و بدتر از آن اين بود كه كسي نبود كه بشنود يا اگر مي‌شنيد، بفهمد. تازه مي‌فهمم ادبيات هيچ چيز براي من نداشت، يك چيز بزرگ داشت و آن قدرت شنيدن و گفتن و فهميدن است. حالا فقط مي‌توانم بگويم كتاب خواندن كار خيلي خوبي است كه همه‌ي مردم بايد آن را انجام دهند. و اطمينان دارم اگر همه‌ي مردم كتاب بخوانند، هيچ جنگي توي هيچ كشور و توي هيچ خانه‌اي اتفاق نمي‌افتد و سپينود عزيز تو فقط و شايد يكي دو نفر ديگر از دورو بري‌هام فقط، مي‌توانيد بفهميد با همه‌ي اندوه چسبناكي كه دچارش هستم، فكر اين كه نگاهم فرق دارد با بيش‌تر آدم‌ها و تصور اين كه اين نگاه چه‌قدر انساني است و چه‌قدر مي‌تواند انعطاف پذير باشد، چه‌طور سر ذوقم مي‌آورد. . .

سپينود من، دوست عزيزم حالا سبك شدم. حالا ديگر نمي‌خواهم از آن قسمت چندش‌آور نمايشي كه خيال مي‌كنم دير يا زود شاهدش خواهم بود، چيزي بنويسم. اما مي‌دانم باز پر مي‌شوم و اين جا سرريز مي‌كنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

آرش بچه‌ي سختي بود. هنوز هم هست. وقتي پدرش فوت كرد، چهار ساله بود. گردنش باريك بود و چشم‌هايش درشت‌تر به نظر مي‌رسيد. نشستيم روي پله‌ي انباري خانه‌ي آقاجان، گفتم كه تمام شده. يعني گفتم مثل وسيله‌اي كه باتري خالي كرده باشد و از كار بيافتد، آدم هم اين‌طور مي‌شود و زمانش براي هر كسي فرق دارد. اين روش حرف زدن در مورد مرگ را قبلا خيلي اتفاقي توي يك كتاب روان‌شناسي كودك خوانده بودم و خب كي فكرش را مي‌كرد آن قدر زود به كارم بيايد. چيزي نگفت. فقط دست‌هاش را توي هم گره كرد و سر بزرگش را انداخت پايين، يا شايد اصلا اين‌طور نبود. شايد من چنين تصويري براي خودم ساختم تا همه چيز را بپيچانم. آدم گاهي خودش را گول مي‌زند تا به خودش و اطرافش معنايي خاص بدهد.

من گاهي هم از آن طرف بام مي‌افتم. مثلا سعي در عادي سازي مي‌كنم. يك جور تواضع دروغين كه خودم را هم گيج مي‌كند؛ آن قدر كه ديگر نمي‌دانم چه‌قدر از وجودم راست است و چه‌قدرش الكي است. كار از وقتي عيب پيدا مي‌كند كه در مورد ديگران هم همين رفتار را دارم. در مورد نزديكانم، فرزندانم. آن قدر توي رفتارم ادا درآورده‌ام كه حتي اين لحظه هم اطمينان ندارم، به همان تواضع ساختگي هم اعتماد ندارم. در مورد آرش هم اغلب همين‌طور بوده. وقتي در يك سال و نيمه‌گي تمام نقشه‌ي جغرافيايي را خود به خود ياد گرفته بود و از بر داشت، من سعي كردم خودم را بزنم به آن راه و بگويم خيلي طبيعي است كه بچه‌ي يك ساله و نيمه بداند "مالاگاسي" دقيقا جنوب شرقي (اگر درست گفته باشم) آفريقاست. چند ماه بعدش آرش داشت تلاش مي‌كرد نام انواع دايناسور را ياد بگيرد. من همان روزها فهميدم كه "تري‌سراتوپوس" همان است كه شبيه كرگدن‌هاي امروزي است. وقتي رفت دبستان، پدرش نبود تا از لحظاتي كه با دو پسرش مي‌گذراند، لذت ببرد. اين جمله خيلي كليشه‌اي و چيزي در حد فيلم‌هاي هندي به نظر مي‌رسد، ولي خب واقعيت است؛ يعني آن نبودن و آن افسوس كه هميشه گريبان مرا گرفته. اگرچه مي‌دانم همان فقدان مرا رساند اين‌جا كه حالا هستم و مي‌دانم اگر بود من حالا داشتم احتمالا با النگوهاي دور مچم بازي مي‌كردم. شش تا بود. حالا كه فكرش را مي‌كنم، براي خودم هم قابل باور نيست.  با اين همه بودنش براي بچه‌ها خيلي به‌تر بود.

ادعاي بزرگي است اما خب در مقياسي كوچك اگر در نظر بگيرم؛ مي‌شود گفت، وقتي زندگي آرش را از اول تا حالا كه چهارده سالش است، مرور مي‌كنم، مي‌بينم من بي تعارف با يك آدم تيزهوش طرفم. اگرچه اين هوش برايش اندوه مي‌آورد معمولا، اما خب لحظات شادي هم هست، مثل امروز. هنوز باورم نمي‌شود، اگر آن تعارف احمقانه كه خودم با خودم دارم را مي‌شد كنار بگذارم، حتما بيش از اين‌ها خوش‌حال بودم. مقاله‌ي رياضي آرش بين تمام مراكز راهنمايي تيزهوشان كشور مقام پنجم را گرفت. 

اين را اين‌جا مي‌نويسم، اگرچه خوب مي‌دانم به سبك بعضي‌هاست كه هيچ وقت از نوشته‌هايشان خوشم نمي‌آمده، اما خب مي‌خواهم لحظات خوبم هم اين جا ثبت شود؛ اگر نه همه‌اش مي‌شود آه و ناله.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |