كاغذ و قلمم را دوست دارم. اين لحظهي تنهاييم را دوست دارم. كوچه خلوت است. زني با چادر سياه، تقريبا كوتاه قد، تقريبا چاق، نزديك ميشود. ميلنگد؛ انگار يك پايش كوتاهتر باشد. بعد ميرود توي يكي از خانهها. مردي يك دستش توي جيبش است و دست ديگرش چيزي مثل فلاسك غذاست؛ مقابلش را نگاه ميكند. توي فكر نيست. ميگذرد. چند تا زن، بچه به بغل، با كفشهاي پاشنه بلند رد ميشوند. . . صداي تلق تلق پاشنهشان با صداي شجريان كه از وانتي كه آنطرف تر ايستاده، ميآيد، آميخته.
حالا شجريان صدايش قطع شد، يك زني دارد حرف ميزند. هي حرف ميزند و هي موسيقي پخش ميشود، بعد باز حرف ميزند.
دوست دارم آزاده و مهدي بيايند خانهي ما، با سپينود. از آزاده خوشم ميآيد. آن "جور" خاكستري و تلخ كه من توي وجودم گاه ميبينم و دوستش دارم، توي آزاده هم هست. نميدانم تا كي چنين حسي داشته باشم. خيال نكنم مهم باشد. با اين همه اين روزها همهاش مراقبم در مورد چيزي نظري قطعي ندهم، بس كه جور ديگر از آب درآمد "بسياري" چيزها (اين جا قبلا نوشته بودم "همه چيز" اما بعد ديدم اينطور كلي حرف زدن باز نشاني از قطعيت در خود دارد).
هوس سفر دارم. با دوستان، آزاده حتما باشد، سپينود هم كه جاي خود دارد. ماهزاده هم باشد. از آن حالت خوابزدهاش خوشم ميآيد. توي اين سفر آخري كه با هم بوديم كم حرف ميزد و خيلي توي فكر بود؛ جز وقتي مافيا بازي ميكرديم. دو زانو مينشست و كف دستش را ميزد زمين و ميگفت: بچههاي پليس. . . اين وقتها مطمئن بودم كه خودش مافيايي است.
دوست دارم سفر برويم يك جايي كه دريا داشته باشد. سيگار بكشيم، شب باشد، سرد باشد. دريا توي شب يك طور خاصي است، ميترساند آدم را. من آن سال توي انزلي ميترسيدم. اما چند سال بعدش بابلسر با بچهها خيلي خوب بود. من هوس چنين سفري دارم. لب ساحل باشيم، حرف بزنيم. آزاده يك جور خوبي حرف ميزند. آماده است براي شنيدن و راحت حرف ميزند، ادا ندارد. تا اين جا كه من ديدم و فهميدم اينطور بوده. . .
حالا نشستهام توي ماشين و منتظرم كلاس آرش تمام شود. كتاب ميخوانم و مينويسم. كاش سيگارم را آورده بودم. حالم خوب است. امشب ميخواهم وبگردي كنم؛ بخوانم و حتي "كامنت" بگذارم مثل آن وقتها. من به يك عقب نشيني موقتي نياز دارم.
براي اين كه يادم باشد: دروغ گفتم حالم خوب است، اندوه پدرم را درآورده.
دلم براي بخشي از زندگيام تنگ شده كه دقيقا يادم نميآيد كي بوده. شايد مربوط باشد به زماني كه اتاقم، آن اتاق پشتي بود كه پنجره نداشت و تا نزديكيهاي صبح ميان سايتها و وبلاگها ميچرخيدم و با آدمهايي كه تمام جذابيتشان به غريبيشان بود، چت ميكردم. دلم براي زنهاي لافمفيني تنگ شده. حالا احساس ميكنم دلم حتي براي ديوانه بازيهاي نوشي هم تنگ شده. دلم براي سپينود يك ذره شده. نميفهمم چه اتفاقي افتاده. دوست دارم سرم را بگذارم توي آغوش سپينود و گريه كنم. تنهاييام را گم كردهام و جاي آن را هياهو گرفته. هياهوي دانستهها. انگار كودكيم كشته شده. سي و پنج سالگي را دوست ندارم؛ نه به خاطر ترس از پيري، نه به خاطر تاثير جاذبهي زمين بر عضلات صورتم. به خاطر چيزهايي كه بايد سي و پنج ساله ميشدم تا بدانم. من از اين دانستهها وحشت دارم. من دوست دارم همانطور سي ساله بمانم و خيال كنم همهي مردم دنيا چهقدر صادق و صميمي هستند. من نميتوانم آدمها را اينطورعريان ببينم.
كوتاه دربارهي آتما، سگ من
از چوبك چيز زيادي نخواندهام. يعني به تازگي شروع كردهام؛ بعد از هدايت. داستاني كه اخيرا از او خواندم "آتما، سگ من" نام داشت. داستاني با فضايي غريب و تصاوير معركه. به نظرم چوبك در فضاسازي بسيار از هدايت موفقتر بوده و همينطور در زبان پيشرفت بيشتري داشته. اگرچه در حين خواندن چوبك هم من همان مشكلي را داشتم كه با هدايت دچارش بودم. متن داستانهاي اين دو نويسنده را من از اينترنت گرفتهام و البته پر است از غلطهاي ويرايشي و جملهبنديهاي عجيب و غريب. اما بعضي از اين نكات (به طور قطع نميگويم غلطي در كار بوده) مربوط ميشود به شيوهي نگارش اين دو نويسنده. مثلا لحن چوبك در همين داستان آتما... گاه زيادي شاعرانه ميشود. البته شاعرانه بودن لحن راوي اين داستان كاملا منطقي است. راوي آدمي تنهاست و ظاهرا قاضي بوده، اهل موسيقي است و عزلت خود را دوست دارد. چنين آدمي ميشود كه اينطور شاعرانه بينديشد. اصولا آدمها در تنهايي يا شاعر ميشوند يا ديوانه!
لحظه ای گمان بردم هوای زهرآلود خانه مرا به سوی مرگ کشانده. تپش دلم یک در میان شده بود شاید پینکیِ کوتاه مرا گرفته بود و پریشان خوابی نیز دیده بودم. موزیک همچنان بر دستگاه خود کار تکرار می شد. آهنگ که به پایان می رسید، دوباره بازوی خودکار به جای نخستین باز می گشت. ای کاش زندگی ما هم این چنین بود. کاش نغمه ي زندگی ما نیز از سر تواند گرفت. کاش «امید بر رمیدن بود».
اما اين شاعرانگي گاه از حد بيرون ميزند و راستش مضحك به نظر ميرسد. مثلا من نميدانم چرا نويسنده در اين جمله: " دیوار به دیوار باغ من یک مهندس آلمانی میزیست." به جاي "ميزيست" نميگويد "زندگي ميكرد". يعني يكجور نثر فاخر الكي در ميان بوده كه داشته كمكم تغيير شكل ميداده انگار. براي همين زبان داستان با تمام قدرتش، يك دست نيست. اما اين كه ميگويم قدرت در حين ناهمواري، اين است كه چوبك جا به جا با آوردن تصاوير دقيق و كار زباني هوشمندانه فضاي سياه، تلخ و مكرر يك آدم عزلت نشين را ساخته. لحن سرد و زبان يكنواخت (نه يكدست) راوي كه مدام از برگهاي ريختهي كف حياط وخزهي بسته شده روي آب حوض و گياهان پيچپيچ خودرو ميگويد و اين كه هيچ گفتگويي در داستان نيست، جز يكي دو جمله كه بين همسايه و راوي رد و بدل شده و آن هم نقل ميشود در خودگوييهاي راوي و سكوت محض كه پس زمينهاش تنها پارس گهگاه سگ و موسيقي مكرري كه از گرامافون پخش ميشود، است. اين همه، فضايي ساخته آنقدر ملموس كه داستان تقريبا بلند آتما . . . را تبديل به اثري خوش ساخت و به ياد ماندني ميكند. تصوير تكههاي گوشت خونآلود در بشقاب براي من فراموش نشدني است.
و هنوز با بشقابی که دوتا بیفتک خام خونین درونش بود وارد اتاق نشده بودم که دم در به پیشوازم آمد و سر و دم برایم تکان داد و کرنش کرد. لحظه ای ترسم ریخت. او محبت مرا جواب می گفت. بشقاب را رو گرانبهاترین فرشی که در اتاق بود گذاشتم. بجهنم که آن را با خونابه آلوده سازد.
چوبك هم مانند هدايت (در بوف كور) اشارهاي به تناسخ دارد. اگرچه اين اشاره بسيار پنهانتر از آثار هدايت است. راوي شبي خواب پسرش را ميبيند و بعد جا به جا پسرش در هيات سگ و سگ با چهرهي پسرش در خواب مرد ظاهر ميشوند. و آدم را به اين فكر ميرساند كه نكند اين سگ، پسرش باشد كه آمده تا انتقام گذشتهها را از او بگيرد.
اما پرسشي كه تا پايان داستان براي من بيپاسخ ماند اين بود كه راوي اين حرفها را كه حالا داستانش را ما ميخوانيم براي چه كسي ميگويد؟ يا اين كه اين همه، خودگويي است. امكان دومي بيشتر است، چرا كه راوي مدام ميگويد كه تنهاست و با هيچ كسي رفت و آمد ندارد. اما اگر اينها خودگويي باشد، چرا گاهي لحن راوي حالتي به خود ميگيرد كه انگار مخاطبي مقابل خود دارد؟:
دیوار به دیوار باغ من یک مهندس آلمانی می زیست. او هم، چون خود من یکه و تنها بود. ما با هم تنها سلام و علیکی داشتیم و یک جور آشنايی کناره جو و بی مزه و برهنه از چشم داشت های زحمت زای همسایه گری. هرگاه دم در کوچه، اتفاقا، همدیگر را می دیدیم لب های هردو به نیشخندی به سلام می لرزید و همین.
آدم هيچ وقت براي خودش اينطور از گذشتهاش تعريف نميكند. مگر اين كه زمان روايت مربوط باشد به گذشتهاي خيلي دور، كه حالا راوي نشسته و دارد به ياد ميآورد، اما بازهم اين لحن جور در نميآيد.
يا اين كه:
سگ را به خانه من آوردند با خانه چوبی قرص و قایمش و ظرف های آب و خوراکش و پلاسش. چرا او را راه دادم؟ خودم هم نمی دانم. برای اینکه به من پناه آورده بود؟ شاید برای این بود که چون از خورد و خوراکش خبر داشتم، نمی خواستم به دست نا اهل بیفتد و زندگیش خراب بشود.
اين نوع روايت همراه با پرسش، اشاره دارد به يك مخاطب.
حالا اگر فرض كنيم اصلا مخاطبي در كار بوده. اين مخاطب چه كسي است؟ نويسنده امكان هر تخيلي را از خواننده گرفته. راوي بارها تاكيد كرده هيچ كسي را ندارد. همسايهي آلمانياش مرده، "علي" نوكرش را هم جواب كرده. كسي نميماند.
با اين همه، داستان "آتما، سگ من" كاري بود كه خواندنش خالي از لطف نيست. داستاني "به قاعده". مثل غذايي كه نمك و فلفلش اندازه باشد. به نظرم اين داستان از نظر ساختاري(اگر بشود زبان را ناديده بگيريم) هيچ شاخ و برگ اضافي براي هرس شدن نداشت.
اين يادداشت يك تصفيه حساب شخصي با اطرافيانم است تا ديگر كابوسشان را نبينم.
"ف كوچك" داماد خانوادهي مفتخر است. "ف كوچك" سرگرد است؛ يا سرهنگ يا سروان. ميدانم اين كه سر چيست خيلي مهم است، اما من يادم نميماند. "ف كوچك" براي من فقط مردي است كه اين روزها خيلي پر حرف شده. از وقتي "ميم" (پسر "ف بزرگ")، نامزده كرده، همهي فاميل دچار يك جور اعتماد به نفس خركي شدهاند. نامزد "ميم"، "شين" نام دارد. توي اين هفت روزي كه از نامزدي "ميم" با "شين" گذشته، پدر "شين" شغلهاي مختلفي داشته. يك روز دبير بوده، يك روز استاد دانشگاه، يك روز سكته كردهي خانه نشين، يك روز بساز و بفروش، يك روز مهندس و يك روز همهي اينها با هم. و خب طبيعي است كه خانوادهي بزرگ ما از وصلت با چنين آدمي خيلي مشعوف شود. و البته اين اعتماد به نفس خركي هم خيلي لازم بوده براي اين فاميل تا موقتا از ياد ببرد كه "نون" (پسر دوم خانوادهي مفتخر) دارد "ف-ر" را طلاق ميدهد. يعني طلاق كه نميدهد. "ف-ر" را از خانه پرت كرده بيرون. "ف-ر" هم رفته خانهي پدرش، آقاي "اك". آقاي "اك" نانواست و يك زن قد بلند خوش بر و رو دارد، اما چون آدم بلند پروازي است گاهي زن ميآورد خانهاش. و چونتر! آدم صادقي هم هست و دليلي براي پنهانكاري نميبيند، درست وقتي زن و بچههايش خانه هستند، از خانمهاي تقريبا محترم پذيرايي ميكند. البته خوبيش اين است كه خانهي پدري "ف-ر" سه تا اتاق دارد و يك هال بزرگ. اما بديش اين است كه دستشويي توي حياط است.
وقتي "ف-ر" بعد از پنج ماه برگشت خانهي خودش (لابد دلش براي سه تا دختر و يك دانه پسرش تنگ شده بود.)، "نون" كه خيلي هم پولدار است و خيلي هم باهوش و آنقدر سواد دارد كه با مدرك ديپلم از طرف اهالي فاميل مهندسي افتخاري گرفته، "ف-ر" را با لگد از خانه مجددا پرت كرد بيرون. البته با لگد پرت كردن يك تعارف يا كنايه نيست. "نون" دقيقا يك لگد درست و حسابي حوالهي پهلوي "ف-ر" كرده و زن چند ثانيه بعد از اين كه همينطور روي زمين ولو بوده، چادرش را كشيده روي سرش و تا سر كوچه دويده. البته معلوم نيست. شايد هم "ف-ر" تا خانهي پدري دويده باشد. كسي نميداند حقيقت ماجرا چيست. چون قضيه از منظر "نون" شنيده شده. و "نون" هم بعد از لگد پراكني در را محكم، خيلي محكم بسته و رفته خوابيده. حالا اين همه را من از كجا ميدانم؟ مادر جان ميگفت. كف دست حنا بستهاش را به هم ميساييد و تعريف ميكرد. بعد هم كه حرفش تمام شد، نوك انگشتهايش را كشيده لاي پرزهاي فرش و حتي يك چيزهايي، خرده ريزههاي نان شايد، از روي زمين جمع كرد و نگه داشت توي مشتش. حالا كه "ميم" نامزد كرده و برخلاف "م-ه" برادرش، رفته با يك خانوادهي درست و حسابي هم وصلت كرده، همه سرحال آمدهاند. به خصوص كه عروس جديد حسابي خوش هيكل و باريك و سفيد روست. و خيلي هم نمكي است. مثلا وقتي "ميم" ميافتد روي دور شوخي كردن، "شين" دستش را مشت ميكند و ميكوبد به زانوي "ميم" و اين خيلي خوب است، چون خنديدن به شوخيهاي بيمزهي "ميم" گاهي جدن سخت ميشود. يكبار هم كه "ميم" به "شين" گفت "جيگر"، "شين" گفت: بيتربيت! و اين بيتربيت را يك جور خيلي نازي گفت يا حداقل سعي كرد كه اينطور باشد و خب اين تلاش قابل تقدير است.
ديشب همهي ما منزل "ف كوچك" مهمان بوديم و جناب سرهنگ يا سرگرد يا سروان تمام مدت داشت ميگفت اين كه ميخوريم اردك است و آن يكي غاز و اين يكي هم قراقاول و البته چند تا مرغ ماشيني هم براي نسل جديديها بود كه از بوي غاز و اردك خوششان نميآيد. بعد شروع كرد به بند كردن به باجناقها و همهي افراد اين فاميل خوشبخت داشتند همينطور كركر ميخنديدند، كه ناگهان زنگ در را زندند و هيچ كسي البته نگفت: "يعني كي ميتونه باشه اين وقت شب؟" چون همه ميدانستند كه اين وقت شب فقط "ف بزرگ"، برادر و با جناق "ف كوچك" است. خب البته اولش زياد طبيعي به نظر نميرسيد. اما كمكم همه عادت كردند. يعني اولش كه "پ" همسر آقاي "ف بزرگ" ماجرا را فهميد، خيلي ناراحت شد. حالا دقيقا نميدانم چهقدر اما آنقدري بود كه براي آرام كردنش، برادر شوهرش مجبور شد دو بامبي بزند توي سر زنداشش، طوري كه زن از هوش رفته بوده چند ساعتي و چند روز بعدش هم آقاي "ف بزرگ" زن و دخترش را برده طلا فروشي و نفري يك زنجير و پلاك كت و كلفت برايشان خريده و بعدتر هم انگار كه امام رضا طلبيده و آقا خودش ميانجي شده بين زن و شوهر و خب قضيه ختم به خير شده. و از آن همه سر و صداي يكي دو روز اول و اعتراض همان چند تا جواني كه مرغ ماشيني ميخورند، فقط همين مانده كه گاهي، خيلي كه اوضاع قمر در عقرب ميشود، "پ" كه حالا خودش هم عروسدار شده، فحش را بكشد به همهي مردان عالم. يا اين كه گاهي كه شوهرش خيلي دير ميكند، دست به دامن اين و آن بشود تا كسي حاضر شود تماسي بگيرد و ياد آقا بيندازد كه مهمان هستند يا مهمان دارند. البته اين همه خيلي زير پوستي، طوري كه عروس خانم جديد متوجه قضيه نشود، اتفاق ميافتد. به هرحال پدر اين يكي هر چه باشد انگار آدم مهمي است ونبايد گذاشت مرغ از قفس بپرد تا وقتي كه "ميم" ميخش را حسابي بكوبد. آن وقت ديگر "شين" هم سر سفره ميرود و مينشيند طرف زنها. حالا روزهاي اول است. حالا دستش ميرسد كه مشتهاي ظريفش را بكوبد به زانوي "ميم".
ساعت ده و هشت دقيقه. بيرون باران ميبارد. اينجا پنجرهها بخار كرده و من يقهي پوليورم را دادهام بالا. با اين همه سردم است. سيگار پنج دقيقهي اول را روشن ميكنم. قصدم اين است كه بيشتر طولش بدهم. اما تند تند پك ميزنم. تلخيش را دوست دارم. بيرون باران بدجور ميخورد روي سقف ماشين و بدجور صدا ميدهد و من بدجور توي فكر يك سقف هستم تا پرايد هفتاد و هشتم زيرش پناه بگيرد و اين "بدجوري" به خاطر اين است كه سقف پول ميخواهد، هر سقفي. بعضي ازسقفها خيلي پول ميخواهد. و يادآوري اين نكته مرا امروز براي بار نميدانم چند هزارم به اين نتيجه رساند كه به شدت لوس و بي تربيت هستم. اگر پنج سالم بود، اين ميشد مايهي تفريح ديگران، اشكال كار اين است من سي سالي زيادي دارم. شمارهي سپينود را گرفتم تا اين خبر مهم را بهش بدهم. نبود. بعد آن قدر نگه داشتم تا رفت روي پيغامگير. سلام. . . زبانم نميچرخد كه پيغام بگذارم. هيچ وقت، فقط يك بار كه رفته بود قونيه من به پيغامگيرش گفتم كجايي؟ داري چرخ ميزني؟ منظورم از چرخ زدن آن رقص سماع بود كه دستها صليبوار باز ميشود و سر به سمتي كج. بعد خيال كنم پيامم گم شد ميان آن همه كه آمده بودند و توي پيغامگير بعد از شنيدن صداي بوق چيزي گفته بودند.
ساعت ده و شانزده دقيقه. پك آخر را عميق ميزنم. خاكستر سرخ رسيده تا سر انگشتانم.
ده و هفده دقيقهي يكشنبه . . . چندم ماه است؟ سيگار را در فاصلهي لبهايم نگه ميدارم و بلند ميشوم تا تقويم را نگاه كنم. آبان است. سيزدهم. آها . . . بچههاي مدرسهي پشت خانهمان براي همين آمريكا را فحش ميدادند و چند جاي ديگر را و بعد مكث ميكردند. انگار داشتند فكر ميكردند تا جايي از قلم نيافتاده باشد. كار ما سختتر بود آنوقتها. آمريكا بود و اسرائيل و شوروي و گاهي كه خيلي قافيه تنگ ميشد، فرانسه هم فحشخورش ملس بود و البته انگليس هم از زمان داييجان گل محمدي نامش توي ليستمان بود. سيزدهم اما براي من يعني نيمي از ماه گذشت. هنوز صد و پنجاه مانده. ميكند به عبارتي حدود ده هزار تومن روزي، كم و بيش.
دست دست ميكنم تا بشود ده و بيست و پنج دقيقه و پك آخر. . .
نخ سوم. ده و بيست و نه دقيقه. يك نتيجهي اخلاقي همين حالا گرفتم كه ميگذارمش براي نخ چهارم. اما اين يكي را بايد همينجا بگويم و سرطان ريه بگيرم اگر دروغ گفته باشم. اين مطلب من هيچ تقليدي از رمان "به گزارش ادارهي هواشناسي. . ." آقاي يزداني خرم نيست. من اصلا رمان ايشان را نخواندهام. يعني دروغ چرا يكي دو صفحهاش را خانهي سپينود خواندم و راستش. . . خب من آن وقتها سيگاري نبودم هنوز. يعني اينقدر خفن سيگاري نشده بودم. گاهي پشت كانتر كه بوديم. يكي، آخرش دو تا. . .اما خب براي هر فصل يك نخ سيگار. . . حاشا و كلا!
اين آخري خيلي دارد طول ميكشد. تمام تمام كه نشده ولي خب. . .
ده و چهل دقيقهي صبح. چهارمي را به زور روشن ميكنم. اين يك جور انتحار در راه ادبيات است. باور كنيد. من به خودم قول داده بودم در فاصلهي هر پاراگراف يكي روشن كنم. دهانم تلخ شده و واي به روزگار بعد از اينم كه سر درد و درد سر. اما نتيجهي اخلاقي اين كه، كشيدن يك نخ سيگار ميشود كه بيشتر از پنج دقيقه طول بكشد. يعني من نميدانستم كه هر چه كمتر پك بزني اين ديرتر تمام ميشود. تازه كارم هنوز و آنقدرها هم باهوش نيستم كه با ديدن دست مردم چيزي ياد بگيرم. حالم خوب نيست و از اين لحن طنز كه نميدانم از كجا ريخته ميان كلماتم عقم ميگيرد.
سيگار آخري را تا نيمه نكشيده خاموش ميكنم. دلم نميآيد. دو تا پك عميق ديگر ميزنم. دوباره گر ميگيرد و بعد توي زير سيگاري لهاش ميكنم.
فقط چهار نخ؟ فوقش بشود بيست دقيقه. بعد، كي حالش را دارد از روي اين صندلي بلند شود، سر آستينها را بگيرد، روپوشش را تنش كند، روسرياش را بيندازد روي سرش، به تلفن همراهش نگاه كند، نه تماسي نه پيامي، زير لب بگويد: "چرا نير؟" و بعد هزارتا چرايي ديگر بيايد توي ذهنش و نگاهش بيافتد به گلشيري كه توي تاريك روشناي اتاق نشسته سر پله و نگاهش پر از شماتت و ملامت و ملاحت و لطافت و تمام اين "اتهاي" زبان فارسي است. و بعد تازه زير اين باران. اوووو. . . وه لابد بايد چكمه هم پوشيد. آن هم چكمهي چرمي ساقه بلند قهوهاي با سگكهاي جير، اوووو. . .وه لابد بايد دم پاي شلوار را هم تا كرد. بعد لخلخلخ، باران هم كه همينطور شرشرشر و تو فكر كني زير اين باران كه بخواهي بنويسي چه كار زباني ميشود كرد و فكر كني بالاخره جاي اين علامت نقطه ويرگول دقيقا كجاست و بعد يادت بيايد كه ماشين مانده زير باران و آن لكههاي پوسيدگي هي دارد بزرگ و بزرگتر ميشود و بعد ياد يك حديث نبوي بيافتي يا نه، يك جملهي قصار از يك آدم گنده كه ميگويد روح كودك مثل لوحي سفيد است و بعد هي اين لكهها ميآيند و بزرگ ميشوند و اين لوح زنگار ميگيرد. و باز ياد يكي دو تا لكهي پوسيدگي بدنهي ماشين بيافتي و اين وقت پدر اصغر ميپرسد: "بله؟" و اين "بله" را همينطوري كه نميگويد؛ همينقدر سر راست و كامل. يك مراسمي دارد. نشسته زير سايبان مغازهاش، مشترياش را ميشناسد. از چند فرسخي ميداند اين عابر گذري است يا اين كه راهش كج ميشود تا بقالي او، بعد بلند ميشود و بعد يك لحظهاي است كه تو هيچ وقت نميبيني؛ يعني اين حركت بدن نحيف را تا پشت دخل نميبيني، مثل ديويدكاپرفيلد است اين پدر اصغر، بلند ميشود و صحنهي بعد، پشت دخل ايستاده و ميپرسد: "بله؟" تند و كوتاه. تيلهاي كه از شيبي تند سرازير باشد، چه صدايي ميدهد؟ پدر اصغر هم كه بگويد "بله"، همينطور است. بعد تازه بپرسي: "سيگار باز داريد؟" و اوووو. . . وه كي حال دارد اين همه را تعريف كند.
بيرون باران شديد شده. من هم كه فقط چهار نخ دارم. فوقش بشود بيست دقيقه.
من يك آدم تنها هستم كه قهوهي تلخم سرد شده و دهانم بوي سيگار اولترا لايت ميدهد. من نامجو گوش ميكنم و هر وقت اوضاع خراب است ميگويم "امروز از آن روزهايي است كه از در و ديوار هويج صداي خرگوش ميريزه." من يك پرايد مدل هفتاد و هشت دارم كه هر چه نداشته باشد، ضبط رو به راهي دارد. من وقت رانندگي شيشهها را بالا ميدهم و بلند بلند ميخوانم: "ساقي من خرابم، چيزي در نيابم" و ياد ساقي قهرمان ميافتم و ياد "خودش" و ميخندم و بعد يادم ميآيد كه مادرم توي ccu بستري است و برادرم توي قبرس پاهايش از لبهي استخر آويزان مانده و آن يكي برادرم نصف شب سر يكي از كوچههاي ونكور انتظار پسر هجده سالهاش را ميكشد و آن يكيتر هم با موتور گازي لاي ماشينهاي اتوبان همت گير افتاده. من از پدرم سراغ مادرم را ميگيرم. تلفني، چون من دورم. خيلي دور افتادهام. من حتي معمولا از بچههايم كه از تن خودم بيرون آمدهاند و خودم شيرشان دادهام، (يك پرانتز به درازناي تاريخ بشر: شير خشك هر قوطياش هزار و چهارصد تومان بود آن وقتها، آن وقتها دلار چند بود؟ كتانه ميگفت كشورهاي غربي توي شير خشك صادراتي، چيزي ميريزند كه روي هوش بچهها تاثير منفي ميگذارد. كتانه پولدار بود و خوشگل و با اراده، دوست داشتم جاي او بودم. حالا اما، همين لحظه كه براي اولين بار ياد گرفتم چهطور سيگار با سيگار روشن كنم، از خودم راضيام و نميخواهم جاي كسي باشم و جايم را هم به كسي نميدهم.) دور ميافتم. دور ميافتم، دور افتادهام. . . هاها،هاها. . . دور افتادهام بدجور. . . دور افتادهام بدجور. . . درد ميكند بدجور. . . درد ميكند بدجور. . . هستي از ما آلت خورده. . . من گاهي اينطور ميشوم. من گاهي اينطوري ميزنم به سيم آخر. البته خطري ندارد. اين تو آدم ميتواند بزند به سيم آخر، به سيم اول، با كله برود توي ديوار، اين جا ميشود عصيان كرد. من اما عصيانگر نيستم. من نهايت عصيانم اين است كه با دندهي سه توي خيابان ساري رانندگي كنم و حواسم باشد كه هر پنج ثانيه از آينههاي بغل و بالاي سرم، جاده را بپايم. من خيلي آرامم و به مادر شوهرم ميگويم "مادرجان" و با اين كه از جاري بزرگم كه ديوار به ديوارمان است بيزارم، هميشه توي صورتش لبخند ميزنم. با اين همه اما، اين چهار ساعتي كه بچهها مدرسهاند، سيگار ميكشم و قهوه ميخورم و تلويزيون ميبينم و مينويسم و تلفني حرف ميزنم و در دستشويي را نميبندم و پاها چسبيده به آجرهاي گرم ديوار شومينه، كتاب ميخوانم و البته يك چشمم به ساعت است كه كي بشود يازده و من بروم سر كوچهي مدرسهي آريا و آن جا باشم به انتظار و گزيدهي ادبيات پارسي بخوانم و ناظمهاي مدرسهي پسرم را كه وقت تعطيل شدن ميآيند بيرون و خيلي پدرانه مراقبند تا ماشينها به بچهها نزنند؛ ديد بزنم. اين رفتار پدرانهشان را دوست دارم. مخصوصا وقتي آقاي "عين" با آن چينهاي زير غبغبش، دست بالا ميبرد و راه ماشينهاي ديگر را ميبندد تا من از پارك در بيايم، خيلي كيف ميكنم. من در سي و پنج سالگي هنوز ميخواهم دختر كوچولوي همهي جهانيان باشم. وقتي ميگويم "جهانيان" ياد نماز جمعه ميافتم. و ياد كسي كه به تفنگ تكيه داده، كسي كه عصايش اسلحه است. و بعد ياد ماجراهاي "تنتن و ميلو" ميافتم و آن شخصيت منفي كه مردي كچل بود با سبيلهاي مگسي كه توي عصايش يك شمشير نوك تيز زهرآلود جا سازي كرده بود و من هميشه آن مرد را خيلي بيشتر از تنتن كه پسري تازه بالغ بود، دوست داشتم. مثل گرگ شنگول و منگول كه خيلي دلچسبتر از بزبز قندي بود. از آدم خوبها فقط "همفري بوگارد" را دوست داشتم، آن هم توي آن فيلمي كه معلم يك دارالتاديب بود و خوش اخلاق بود و روي زخمهاي پسرهاي شكنجه شده را نوازش ميكرد و بعدها توي همهي مردها دنبال همفري بوگارد بودم تا زخمهايم را نوازش كند و حالا خندهام ميگيرد كه من اصلا زخمي نداشتم هيچ وقت. جز يكي دو مورد كه بر ميگردد به اوايل نوجواني كه مجبور بودم "كارن هورناي" بخوانم و خوابهايم را براي برادرم تعريف كنم تا او مدام يادم بيندازد كه از عقدهي حقارت رنج ميبرم. بله من در دوازده سالگي يعني سن فعلي پسر بزرگم، يك عقدهاي تمام عيار بودم و اگر برادرم به من لطف نميكرد و وادارم نميكرد كه جلويش از سر تا ته اتاق سه در چهارم را قدم رو بروم و با گريه كابوسهاي شبانهام را تعريف كنم، حتما تا حالا آدم كشته بودم. و بعدها در شانزده سالگي يك زخم ديگر هم خوردم كه البته كمي عمقش بيشتر بود و آن مربوط ميشد به بوسهاي كه بين من و نامزدم كه بي برو برگرد همسر آيندهام بود، رد و بدل شد و من سر از بخش زنان درآوردم تا خيال همه را جمع كنم كه تنظيماتم به هم نريخته. و البته من براي اين كه از خانوادهام حسابي انتقام بگيرم اين بخش زنان را آوردهام و نشاندهام توي يكي از بخشهاي رمانم كه حالا منتظرم خوانده شود بلكه پسنديده شود.
من خيلي آرزو دارم كه خودم را حفظ كنم. يعني اين خودي را كه با نوشتن و خواندن و گپ زدن با سپينود عزيز و "خودش" پيدا كردهام از دست ندهم. من حالا توي اين لحظه كه مادرم را دارند ميبرند تا رگهاي قلبش را باز كنند و "خودش" با دردي كه ميپيچد توي تنش نشسته پشت ميز اداره و سپينود عزيز دارد از پلههاي ثبتاحوال بالا ميرود تا حال و احوالش را دوباره به ثبت برساند، (يك پرانتز ديگر به درازناي شجره نامهي يك خانواده: من حدس ميزنم نامش را كه بگويد طرف يكطوري نگاهش ميكند، مثل وقتي كه من نام خانوادگيام را ميگويم:
- بريراني
- بديراني؟
- بريراني
- بليراني؟
- بريراني
- يعني چي؟
- يعني يك روستايي بوده يا نميدانم هنوز باشد شايد، در فومن
يا امضاء كه ميكنم يا مينويسم:
- چپ دستيد؟
- چپ دستم
- اوا چه با نمك
خيلي عادي است كه كسي چپ دست باشد يا نامش سپينود باشد يا در تمام عمرش يكبار هم آستين كوتاه نپوشيده باشد.) حالم خوش است. حالم به شكل عجيبي خوب است. نكند اندوهي برسد از. . . از چه؟ پس كوه؟ پشت تبريزيها؟ از يك جايي شايد اندوهي برسد و اوضاع هويجيتر از ايني كه هست، بشود.
و يكي از بخارا پس از واقعه گريخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسيدند گفت: آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند. جماعت زيركان كه اين تقرير شنيدند، اتفاق كردند كه در پارسي موجزتر از اين سخن نتواند بود و هرچه در اين جزو مسطور گشت، خلاصه و ذنابهي آن اين دو سه كلمه است كه اين شخص تقرير كرده است.
سپينود عزيز داستانت را خواندم. لذت بردم. نه چون تو نوشته بودي. من لذت بردم شايد به خاطر فضاي غريبي كه داشت. شايد به خاطر آن مرد با آن مردمكهاي سياه كه يقهي كتش را بالا داده بود و پايش را ميكشيد "روي زمين كوچه"... راستي چرا زمين كوچه؟ يا چرا دستش را ميكرد در "عمق جيبش"؟ مگر جيب چه قدر عمق دارد؟ ايراد بني اسرائيلي ميگيرم. آنقدر داستانت به نظرم عالي آمد كه غير از اين نكته و چيز ديگري كه خواهم گفت، ديگر كم و كاستي نميبينم. اينها را هم ميگويم تا خيال نكني داستان را دقيق نخواندم. راستي من چه قدر از اين لحن تو خوشم ميآيد. لحن با زبان فرق دارد نه؟ خيلي وقت است كه اينجا ننوشتهام و نوشتن از خاطرم رفته. . . نوشتن كه نه، اين جا نوشتن، فراموشم شده. آنطور بي آداب نوشتن. ببخش اگر پراكنده ميگويم. زبان داستانت را دوست دارم. بسيار كاربرد دارد توي اين داستان. آن تاكيد و توجه راوي روي درخشندگي اشياء و بوي صابون، بسيار خوب از آب درآمده. يك جاهايي هم چيزهايي اضافه است. حرف ربط يا اضافه...انگار اشتباه تايپي باشد. البته تا به حال از تو غلط تايپي نديده بودم. تقصير من است. اگر آن شب تا دير وقت بيدار نگهات نميداشتم. . . راستي امشب "pmc" فيلم "روسري آبي" را پخش كرد. هفتهي پيش خانهي تو بوديم. كاش هفتهي پيش اين فيلم را ميداد. خدايا شكرت "نوبر كرداني" هم نشديم. خراب اين ديالوگ معتمد آريا هستم: "به خاطر خودش؟ به خاطر خودش كه حاضرم بميرم." من بودم و تو و سبا و خودش. به قول ابي عجب شبيي امشب. راستي گفتي داستانت را به شكل يك داستان مستقل ببينم. يعني فكرش را نكنم كجا وچه طور ميخواهد قرار بگيرد. خب داستان مستقل نبود به نظرم. يعني ميشد فصل يك داستان خيلي بلند مستقل باشد، اما اين به تنهايي داستان مستقل نبود. يعني آخرش كه از قضا خيلي هم عالي بود. آن لكهاي قرمز روي كلاغ بلور. . . خب من از خودم پرسيدم چرا كشتش؟ اين چرا اگر بي پاسخ بماند همه چيز را ميبرد زير سئوال. شخصيت مرد، شخصيت زن، حتي قصه و طرح اوليه. . . چرا اصرار داري اين بشود داستاني مستقل؟ اين يك فصل درخشان است. از دستش نده. بخشهاي ديگر را تكميل كن. اما ميشود و معركه است اگر فصل اول باشد. راستي آن پيرمرد مجنون دستفروش داستان تو، پسر عموي پيرمرد خنزرپنزر بوف كور نبود؟ يعني هيچ خويشاوندي با هم نداشتند؟ من اين داستان را بيشتر از بوف كور دوست داشتم. عيبي دارد؟