تبليغاتX
كتاب در خانه


نگاهي به داستان همان چشمه، همان آب
اثر اكبر سردوزامي

توضيح: به كار بردن فعل اول شخص در اين متن به منظور اين است كه تاكيد كنم من نه در مقام منتقدم و نه نگاهم را تعميم مي‌دهم به ديگران، اين جا تنها تحليل شخصي خودم را مي‌نويسم.

اكبرسردوزامي را مي‌شناسم. از توي نوشته‌ها و داستان‌هايش. اين شناخت گاه بسيار آزار دهنده است. وقتي داستانش را مي‌خوانم، مي‌بينم در تمام آن‌ها آدمي به نام "اكبر سردوزامي" با آن جهان‌بيني خاص خودش و همان ادبيات جاري در نوشته‌هاي وبلاگيش حضور دارد. حضوري پر رنگ و بسيار قوي. آن قدر قدرتمند كه تمام آدم‌هاي ديگر داستان را زير نفوذ مي‌گيرد. اين جاست كه خواندن سخت مي‌شود. اين‌جاست كه نمي‌دانم مي‌شود اين "اكبر" توي داستان را بدون شناخت "سردوزامي" دنياي واقعي (و نه داستاني) پذيرفت يا نه؟ اين‌جاست كه گيج مي‌خورم بين واقعيت و تخيل و نمي‌توانم بگويم شخصيت "اكبر سردوزامي" توي داستان درست و حسابي و كامل پرداخت شده يا نه. آيا من بايد اين همه تشابهات را بين آدم توي داستان و نويسنده‌ي آن ناديده بگيرم و بپذيرم كه با داستان (به آن معنا كه مي‌شناسم) طرفم؟ در اين نوشته تلاش مي‌كنم نگاهم را محدود كنم به داخل متن، اگرچه نمي‌شود از تاثير اسامي در امان بود.

تقديم به كودكان، به پاكيزه‌گان خاك
داستان بلند

در گام اول نويسنده نويد داستاني بلند را مي‌دهد. پس با آن هم‌راه مي‌شوم. داستان ريتمي تند دارد. مثل ضربه‌هاي ريز و پي در پي انگشتان بر پوست كشيده‌ي تنبك.

خواب را چه جوري مي‌نويسند؟ خوابي را كه مادرم توش باشد و برادرم و خواهرهام و بچه‌هاشان و نوه‌هاشان و نبيره‌هاشان و حضرت محمد مادرم (نه آن كه توي تاريخ مذهبي و غير مذهبي است) عين محمد حوري‌ي ديلاق و استخواني و كچل عين بوداي حوري‌ام.

اين آهنگ كه تقريبا در سراسر داستان، موسيقي متن ماجراست، و لحن نقال گونه‌‌ي راوي كه داستان را با پرسشي شروع مي‌كند و انگار نگاهش به بيرون، به خواننده دوخته شده، و نام بردن از محمد و حوري كه يادآور بهشت است، خواننده (من) را در فضايي تعزيه‌ گونه قرار مي‌دهد. انگار نويسنده ايستاده وسط ميداني، دست‌ها را به هم مي‌سايد و پرده‌ي اولياء و اشقياء مي‌خواند.

. . . عين‌ عين اجراي بولروي خانواده‌ي اكبر سردوزامي پسر حسين سبيل كه انگار نوشته‌ي برتولت برشت باشد. . .

هنوز گرم خواندن نشده‌ام كه با نام خانواده‌ي اكبر سردوزامي مواجه مي‌شوم. در ذهن پي اسمي مي‌گردم كه جايگزين اين يكي كنم تا خلاص شوم از تاثيرش. نمي‌دانم چرا اولين نام كه به ذهنم مي‌رسد "حسن محمودي" است و بعد "اردشير رستمي". پس از آن در تمام داستان مي‌خوانم: "حسن حسيني".
در صفحه‌ي چهارم مي‌خوانيم كه راوي نويسنده است، كمون كپنهاك حمايتش مي‌كند و سايتي ادبي هم دارد. (خدايا خودت آگاهي كه دارم تلاش مي‌كنم اكبر سردوزامي بيرون داستان را از ياد ببرم)
دوستاني هم دارد انگار به نام "كوروش اسدي" و "محمد رضا صفدري" كه نمي‌دانم چرا خوار فلان است؟

. . . انگار حق كورش اسدي را مي‌خوردم و در عوض براش مي‌ريدم. انگار جرعه‌ي آبي كه مي‌خوردم حق محمدرضا صفدري‌ي خواركصده بود كه پنج سال وقت گذاشته بود و رماني نوشته بود . . .

كلماتي مثل "ريدن" يا "خوار..." و چند واژه‌ي ديگر از همين رديف، واژگاني هستند كه مكرر در آثار سردوزامي با آن برخورد مي‌كنيم. اين كلمات البته كاركردي چند گانه دارند. آخرين كاركرد آن شايد اين باشد كه كم‌كم قباحتشان را از دست مي‌دهند و راحت‌تر مي‌شود در موردشان حرف زد. مثلا اين عبارت "فلان كردن خواهر و مادر" كه نشان از قدرتي مردانه دارد (البته كسي كه خواهر و مادرش چيز شده، بايد خيلي سرافكنده باشد و البته‌تر اين ميان انگار تنها كساني كه مثل جنسي مفعول و عاري از حسي مانند خشم يا حتي لذت‌اند، همان خواهران و مادرانند) آن قدر در ادبيات سردوزامي تكرار مي‌شود كه ديگر تاثيرش از بين مي‌رود.
مي‌گويند يكي از اساتيد ادبيات يك بار كه داشت در مورد كاركرد كلمات و شكست ساختار آن حرف مي‌زد به شاگردانش گفت اولين كلمه‌اي كه به ذهنتان مي‌رسد با صداي بلند بگوييد. يكي از شاگردان گفت: كوز. استاد گفت: حالا همين واژه را پشت هم تكرار كن. شاگرد همين عبارت را آن‌قدر تكرار كرد كه كلمه در آن تداوم و تغيير ريتم، آخرش تبديل شد به يك واژه‌ي شكسته‌ي عجيب و غريب. سردوزامي هم شايد همين كار را مي‌كند. اما نه با ساختار كلمه كه با مفهوم آن.
ولي كاركرد مهم‌تر كلمات ركيك در داستان سردوزامي، القاي خشونت است. خشونتي كه در سطح نمي‌ماند، خشونت در زبان جاري است و در فضا موج مي‌زند. در همين داستان ما با مردي نويسنده مواجه‌ايم كه حس خيانت دارد؛ بعد اشاره به فرهنگي كه خواهرانش را محكوم مي‌كند به چيزي "غير اخلاقي" و برايشان خط و نشان مي‌كشد. فرهنگي خشن و درگير اخلاقيات. اخلاقياتي آغشته به سنت و مذهب، خلق و خوي مردانه. نويسنده حالا در كپنهاك است. اما انگار زماني در مهد همان فرهنگ بوده، در سرزمين مادري. و حالا در دنياي مدرن وقتي مي‌خواهد ناسزا بگويد يا شوخي كند از كيسه‌ي گذشتگان خودش خرج مي‌كند. انگار براي ايراني، اسباب مدرنيته را هم كه فراهم كنند، باز مي‌خواهد دردنياي خودش دست و پا بزند؛ دنيايي كه اگر خواهر رفيقش با كسي بخوابد مي‌شود ك...س...ده. همين حركت در عين حال نوعي كنش و واكنش داستاني نيز ايجاد مي‌كند. انسان متحجر در مواجه با دنياي مدرن دچار ضديت يا حيرت است. اين حيرت را بعدها وقتي "حوري" به عنوان جنس دوم، خودش در ابراز علاقه به راوي پيش قدم مي‌شود، مي‌توان ديد.
البته اين كه چرا سردوزامي هميشه همين شيوه را براي ايجاد زمينه‌ي درگيري خواننده با متن انتخاب مي‌كند، جاي بحث دارد. يعني اغلب اوقات آن كنش و واكنش داستاني كه نتيجه‌ي كنار هم گذاشتن پديده‌هاي متضاد در داستان است، به همين حيراني راوي در اجتماع مدرن محدود مي‌شود و نمايش اين حيراني هم هميشه همين‌طور به شكل تظاهرات كلامي است. حتي رفت و برگشت‌هاي راوي بين زمان حال و گذشته‌اش هميشه محدود به خانه‌ي پدري و آدم‌هايي خاص يعني افراد خانواده‌اش هستند. شايد به همين دليل سردوزامي يك جاي كارش به تكرار مي‌رسد. تكرار يك شخصيت داستاني در يك چهارچوب در مواجه با يك چشم‌انداز محدود هميشگي از گذشته‌اش. و شايد همين قالب باشد كه داستان سردوزامي را بدل مي‌كند به گزارشي يك نفره از جهان بيني اكبر سردوزامي و نمي‌دانم اگر آدم، بيرون از داستان علاقه و پيوندي به افكار نويسنده نداشته باشد، باز همين‌طور حريصانه مي‌خواندش يا نه.
كاركرد ديگر كلمات به اصطلاح زننده در داستان‌هاي اين نويسنده، طنز است. مولف با استفاده‌ي آگاهانه از اين عبارات سعي در تمسخر زبان دارد. زبان فارسي كه مفتخر است به فردوسي و حافظ و اگر از سعدي بگويد چشم مي‌بندد به بخش سانسور شده‌اش و مولوي را فقط وقتي مي‌شناسد كه بگويد ما ز بالاييم و بالا مي‌رويم و از ياد مي‌برد كه استاد آن پايين‌ها را هم حسابي زير و رو كرده، از قضا امكانات ويژه‌اي هم دارد. اگرچه اين امكانات محدود نيست به زبان ما، اما چون زبان ما زبان كم ظرفيتي است، (چنان كه ترجمه‌ي كتاب‌هاي علمي يا فلسفي به زبان فارسي نتيجه‌اش چيزي مي‌شود كه دركش تقريبا غير ممكن است*.) طنز ماجرا خيلي پر رنگ مي‌شود.
داستان با توضيحات راوي در مورد خودش ادامه دارد. حال و روزي كه راوي دارد با زبانش خوب جور درآمده. حالا كه باز مي‌خوانم داستان را مي‌بينم اتفاقا سردوزامي در پرداخت شخصيت راوي (و ديگران) بسيار موفق بوده. يعني اين اكبر سردوزامي توي داستان مي‌تواند مستقل باشد براي خواننده‌اش. اما حالا مي‌خواهم چيزي خارج از متن بگويم. به عقيده‌ي من سايت‌هاي رسمي نويسندگان همان‌طور كه كمك مي‌كند تا خواننده بي‌واسطه با مولف در ارتباط باشد، ولي در دراز مدت نتيجه‌‌اي نه چندان خوش‌آيند نيز دارد. خواننده رفته رفته نويسنده و خصوصيات زندگي‌اش را كشف مي‌كند. كم‌كم ديگر چيزي براي جستجو نمي‌ماند، آن وقت اگر نويسنده كسي باشد كه زياد از خودش وقت نوشتن مايه بگذارد، يعني زياد بخواهد به گذشته‌ي خودش رجوع كند، زودتر از موعد به تكرار مي‌افتد. چيزي كه من فكر مي‌كنم سردوزامي به آن رسيده باشد. يعني سردوزامي با تمام دانش داستان نويسي‌اش، چون هنگام نوشتن بيش از اندازه بر غريزه‌اش تكيه مي‌كند، داستانش، ماجراهايش، شخصيت‌هايش و دايره‌ي واژگانش محدود و مكرر مي‌شود.
اما برگرديم به داستان:
علي‌رغم شخصيت پردازي ممتاز سردوزامي داستان از بعضي اضافات رنج مي‌برد. مثلا من نتوانستم ضرورت وجود "ابرام نبوي" را و حكايت مربوط به او را در داستان درك كنم. خيلي راحت مي‌شود آن چند خط را كنار گذاشت و هيچ اتفاقي هم براي داستان نيافتد. يا مثلا تكرار مدام و پي‌ در پي بعضي جملات، كه البته شيوه‌ي ويژه‌ي سردوزامي است. نويسنده با تكرار به ريتم و موسيقي مي‌رسد. نمونه‌ي بسيار موفقش (كه من بين داستان‌هاي فارسي كه خوانده‌ام كم‌تر اين حركت را اين قدر به موقع و به جا ديده بودم) در داستان "درشكه‌ها و شلاق‌ها" از همين نويسنده است كه در تمام طول داستان صداي چرخش چرخ درشكه و ضربه‌ي شلاق مداوم شنيده مي‌شود. اما اين شيوه هميشه جواب نمي‌دهد. در " همان چشمه، همان آب" جملات مكرر تكرار مي‌شوند. هر بخش ترجيع بند خودش را دارد كه بيش‌تر جاها بي‌مورد است و خواننده مي‌شود از رويش بپرد.

...خودتو مي‌شناسم، داداش حزب‌اللهي تو مي‌شناسم، مادرتو مي‌شناسم، اولين عشق‌تو كه نقاش بود. ديگه عرضم به حضورت كبوتراتو، آواز قشنگ سول سورتاتم مي‌شناسم، پلنگ خانوم‌تو كه بعضي‌وقتا خيلي ناز حرف مي‌زنه.

از ابراهيم نبوي كه بگذريم. مي‌رسيم به اشاره‌اي كه به پلنگ خانم شده. من اگر بخواهم طبق قرار قبلي چشم ببندم به بيرون داستان، مي‌مانم كه اين پلنگ خانم چه كسي است كه هم حرف مي‌زند، هم پلنگ است و هم خانم؟ و ديگر نيست تا صفحه‌ي بيست و نهم كه مي‌فهميم راوي يك گربه دارد و خب لابد اين همان پلنگ خانم است، اما باز انگشت به دهان حيرتيم كه اين گربه چه‌طور حرف مي‌زند؟ و اصلا حرف زدنش را حوري از كجا خبر دارد؟ يا شميم بهار كه از قضا خيلي هم بزرگ بوده، كيست كه راوي در موردش مي‌گويد از كنارش با تمام وجودم عين سوسك مي‌رفتم؟ مدير مدرسه‌شان بوده؟ در دوران سربازي فرمانده‌شان بود؟ پدر بزرگ رفيقش بوده كه تاثير زيادي روي او داشته؟ حالا بماند كه از آدمي به نام "كامران بزرگ‌نيا" همين‌قدر مي‌دانيم كه ايشان هم مثل صفدري مشكلات خانوادگي داشته‌اند.

. . . توي عالم بازي و بازيگري و دانشكده‌ي هنرها كه يك كامران بزرگ‌نياي خوار ك...س...ده داشت كه من خيلي دوستش داشتم. . .

اين ارجاعات بيرون از متن كه در بازخواني داستان مي‌بينم براي بعضي‌هاشان هيچ توجيهي ندارم، هر قدم من را به شك مي‌اندازد كه با متن يك خاطره طرفم يا شايد يك نوع نوشته كه هدفش ادبيات درماني است. اين اسامي چه كاره‌اند؟ يك جور عرض ارادت دوستانه است؟ ارجاعات بيرون داستان البته از ويژگي‌هاي كار سردوزامي است كه براي آدمي مثل من دل‌نشين است چرا كه مرا ياد شنيده‌هايم از دهه‌اي كه نبودم مي‌اندازد. خاطراتي كه نسل من از شنيدنش حيرت مي‌كند و نسل قبل از من افسوسش را مي‌خورد. اما نسل‌هاي بعدي چه‌طور؟ گاهي فكر مي‌كنم گلشيري و يارانش تا كجاي تاريخ ادبيات ما تصويري اين چنين پر رنگ خواهند داشت؟ و حتي اگر مقام گلشيري را چيزي در حد رتبه‌ي حافظ در شعر بدانيم، آوردن فقط نامي از او مگر چه‌قدر مي‌تواند موثر باشد در خواننده؟ اين اشارات بيروني خيال كنم داستان را تاريخ مصرف دار مي‌كند، حالا بماند كه خير جهاني شدن چنين ادبياتي را بايد خورد. اگرچه، صراحت سردوزامي مرا فكري مي‌كند كه او به تعريفي ويژه از داستان رسيده. كسي جاي سردوزامي را تنگ نمي‌كند. اين را مي‌شود از لينك‌هايي كه مي‌دهد و سليقه‌اي كه در داستان دارد، فهميد. داستان‌هاي مورد علاقه‌ي او، كم‌تر به روش نوشتاري خودش نزديكند و اين يعني سردوزامي داراي وسعت ديد است و براي كسي نسخه نمي‌پيچد. (البته اگر از بعضي برخوردهاي گاه گاهش فاكتور بگيرم)
ديگر اين كه نوشته‌ي سردوزامي برخلاف ظاهر بي شيله پيله‌اي كه دارد، اتفاقا از جهاتي خيلي لوكس است؛ مي‌شود گفت يك جور اشرافيت ادبي دارد. سردوزامي مخصوص خواننده‌ي حرفه‌اي مي‌‌نويسد. خواننده‌اي كه گلشيري را مي‌شناسد، با ميرعلايي آشناست، حتي دستي در نوشتن دارد، وبلاگ و ستارگان دنياي مجازي را حسابي مي‌شناسد؛ كه اگر غير از اين باشد بسياري از نشانه‌ها و اسامي در داستان‌هاي اين نويسنده بي‌خود و بي‌كار مي‌مانند.
از داستان فاصله نگيريم: داستان با آشنايي حوري و راوي ادامه دارد. شخصيت حوري اگرچه در برابر شخصيت راوي كم‌رنگ است، اما با اين همه چنين زني در داستان كوتاه فارسي كم‌نظير است. زني كه اتفاقا زيبا نيست. با صورتي كه انگار تريلي هجده چرخ از رويش گذشته، زني كه بوي عطر ياس نمي‌دهد و بوي صابون نخل زيتون مي‌دهد، زني ميانه سال و ميانه احوال كه مي‌شد جذابيتي نداشته باشد. اما سردوزامي اين قدرت را دارد كه از چنين آدم متوسطي شخصيتي داستاني بسازد. اما گفتم اين شخصيت در برابر راوي كم‌رنگ است. اصلا خصيصه‌ي راوي داستان سردوزامي اين است كه همه چيز را در كنار خودش معنا مي‌كند. مثلا حوري به تنهايي نكته‌ي درخشاني به لحاظ شخصيتي ندارد. حتي گذشته‌اش هم چيزي است مثل گذشته‌ي خيلي از زن‌ها، اما حوري وقتي از نگاه راوي معرفي مي‌شود، وقتي در كنار او قرار مي‌گيرد، معنا مي‌يابد. تقريبا تمام آدم‌هاي ديگر داستان مثل گيتا و همسرش كه دوستان راوي هستند هم همين سرنوشت را دارند. اين است كه صداي راوي صدايي قوي و موثر مي‌شود. و اين اتفاقي است كه در داستان‌هاي ديگر اين نويسنده نيز مي‌افتد. راوي اول شخص. راوي اول شخصي كه "اكبر سردوزامي" نام دارد. با لحني هميشگي، با جهان بيني خاص خودش و زاويه‌ي ديد هميشگيش مدام بالاي سر خواننده ايستاده.
البته راوي اول شخص خوبيش اين است كه كنترلش آسان است (يا حداقل اين‌طور به نظر مي‌آيد). مثلا در همين داستان از آغاز تا فصل پنجم ريتم و آهنگ كار به خوبي حفظ شده، اما ناگهان در فصل پنجم راوي بي دليل تغيير كرده. يعني ما باز با يك راوي اول شخص طرفيم اما اين‌بار حوري است كه دارد حرف مي‌زند. ولي باز حوري به شكل مستقل عمل نمي‌كند. حوري اوضاع را از ديد خودش نمي‌بيند، حوري از گذشته‌اش مي‌گويد. براي راوي از گذشته‌اش مي‌گويد تا در فصل بعد باز راوي كه "اكبر سردوزامي" باشد با نگاه و شعور خودش تفسير و تشريح كند. سردوزامي فرصت تفكر و قضاوت را نه تنها از آدم‌هاي ديگر داستان مي‌گيرد، بلكه مجال و ميدان مقايسه را به خواننده هم نمي‌دهد. ديگر اين كه لحن حوري بر خلاف لحن هيجان زده و پر انرژي راوي، بي‌حال و خام به نظر مي‌رسد. انگار اين فصل سرسري نوشته شده يا اگر هم غير از اين بوده، بخش پنج در برقراري ارتباط با خواننده چندان موفق نبوده.
خيلي مايلم اين داستان را جور ديگري هم نگاه كنم. اصلا خيال مي‌كنم نويسنده با اين همه سر نخ‌هايي كه از بيرون داستان داده بدش هم نيايد من بنشينم خارج از قاب داستان و از زاويه‌ايي ديگر به كارش نگاه كنم. گفتم (درست يادم نيست گفتم يا نه) نوشته‌‌هاي سردوزامي گاه نزديك مي‌شود به متني براي خود درماني. در داستان "همان چشمه، همان آب" راوي ماجرا نويسنده‌اي است به نام اكبر سردوزامي. با تمام نشانه‌هايي كه ما از سردوزامي داريم. اتفاقا سردوزامي به خودش كه مي‌رسد، خواننده را هيچ بيرون داستان ارجاع نمي‌دهد. "اكبر سردوزامي" به عنوان يك شخصيت داستاني خوب و كامل چه در اين داستان و چه به شكلي سلسله‌اي در تقريبا (گفتم تقريبا چون من همه‌ي داستان‌هاي اين نويسنده را نخوانده‌ام.) تمام داستان‌هاي او ساخته شده و ذهن خواننده حسابي با او آشنا است. اما من نمي‌توانم از آن بخش واقعي وجود او كه از قضا تطبيق دارد با بخش داستاني‌اش صرف نظر كنم. من طي سال‌ها خواندن سايت "كلمات" مي‌دانم سردوزامي خلاف ظاهر شايد خشني كه دارد، آدمي به غايت حساس است. سردوزامي گاه در اعتراض به مثلا اعدام فقط يك جمله مي‌نويسد و آدم را زير و رو مي‌كند و خب اين يعني صاحب آن كلمات حساسيتش از آدم‌هايي كه ممكن است مدام قربان و صدقه‌ي هم بروند و لبخند بزنند، خيلي خيلي بيش‌تر است. ديگر آن كه كافي است نه حتي مداوم كه اتفاقي و الله بختكي نوشته‌هاي اين نويسنده را بخوانيد تا متوجه شويد آن خاك قحبه كه سردوزامي اين همه تف و لعنتش مي‌كند چه بخشي از ذهن و روح او را اشغال كرده. شايد اگر اينترنت نبود، تطبيق شخصيت داستاني و واقعي نويسنده اين همه آسان نمي‌نمود، اما با حساب و كتاب حالا، من نمي‌توانم از نويسنده فاصله بگيرم و "اكبر سردوزامي" توي داستان را مجزا از شخصيت بيروني‌اش ببينم. و البته نويسنده هم هيچ كمكي به من نمي‌كند. پس من به عنوان خواننده مي‌شوم سنگ صبور نويسنده و از ياد مي‌برم كه دارم داستان مي‌خوانم و مدام شاهد اين سيكل هستم: (اين سيكل را قبل از من و خيلي علمي‌تر نسيم خاكسار كشف كرده بود)
سردوزامي از قدرتي برتر مي‌گويد. چيزي مثل حاكميت، كه سانسور مي‌كند و مي‌كشد و مي‌ترساند. و اين گويش مدام به تكرار مي‌رسد. در داستان " تو تك تك كلمات را كشته اي برادر من " نويسنده مدام بين زمان و مكان در حال و گذشته حركت مي‌كند. سرزمين مادري و دانمارك. در " همان چشمه، همان آب" هم به همين ترتيب است. در اين حركات پاندولي سردوزامي مدام لعن و نفرينش را نثار خاك دون‌پرور مي‌كند. و اين دشنام و اعتراض را آن قدر تكرار مي‌كند تا مثل وردي شود كه مي‌خواني تا خودت را حفظ كني از آن قدرت برتر نابودگر و بعد در آن حالت خلسه مانند پناه مي‌برد به بوي صابون نخل زيتون كه يادآور مادر است و تمامي گذشته‌اش كه هي چنگ مي‌اندازد در او و باز پسش مي‌زند:

گفتم چرا موهات هميشه بوي نخل زيتون مي‌ده.
گفت صابون كجا بوده هاني، نخل زيتون كجا بوده هاني، اين همون شامپوئي‌يه كه هفته‌ي پيش جلو چشم خودت خريدم.
و البته اين موتيف نه تنها در اين داستان، كه در غالب آثار او مكرر است. و انگار اصلا سردوزامي منبع الهامش همين باشد و بس. روي اين "بس" تاكيد مي‌كنم. وقتي متني از عنصر تخيل خالي باشد و مكرر و مكرر در هر فضا و زمان و ساختار نوشتاري فقط به يك مسئله بپردازد و البته آن "مسئله" را هم هميشه از يك منظر ببيند و خواننده قرار باشد هميشه دنيا را از ديد اكبر سردوزامي كه توي داستان هم اكبر سردوزامي است بي كم و كاست، ببيند، خب خيال كنم ديگر جايي براي تعريفي كه تا به حال از داستان داريم نباشد. من مي‌توانم با نويسنده‌ي چنين متني هم‌دردي كنم. با او آه بكشم و اشك بريزم. اما چنين نوشته‌اي در من تاثيري ماندگار نمي‌گذارد. چرا كه من محدود مي‌شوم به يك دايره‌ي لغات تنگ كه حتي ناسزاهايش هم تكراري است.
با اين همه وقتي سليقه و تيزبيني اكبر سردوزامي را در انتخاب داستان مي‌بينم، وقتي نقد و نظراتش را روي داستان ديگران مي‌خوانم، باز خيال مي‌كنم شايد اين نويسنده به تعريفي جديد از داستان رسيده. چيزي كه من اعتراف مي‌كنم از آن سر در نمي‌آورم.
اما از اين ‌همه كه بگذريم و " همان چشمه، همان آب" را داستان بدانيم. مي‌شود به چيزهاي غير از اين اشاره كرد. اين داستان نسخه‌اي قديمي هم داشته كه سردوزامي اتفاقي آن را روي سايتش گذاشت و بعد برداشت و البته من اين شانس را داشتم كه آن نسخه را بخوانم. به عقيده‌ي من كار قبلي از بعضي جهات بر اين يكي ارجعيت داشت. به طور مثال در نسخه‌ي فعلي جايي اشاره مي‌شود كه :
. . . با يكي از اين‌ها صحبت مي‌كردم. شصت و چهار سالش بود. پنج سالي توي زندون بود. به يه دختر پنج ساله تجاوز كرده بود و بعد هم كشته بودش. تا نبيني‌ش باور نمي‌كني. عين يك دالون پر پيچ و خم بود كه وقتي واردش مي‌شدي توي پيچ و خم‌هاش گم مي‌شدي. هي بايد كورمال كورمال مي‌رفتي، و دست آخر توي عمق اون دالون مي‌رسيدي به همين بچه‌هاي كوچولوي تجاوز شده.
اين جملات صرفا گزارشي، در نسخه‌ي قبلي در قالب داستاني موثر آمده بود. يعني نويسنده با چنان تردستي آن مرد شصت و چهار ساله را ساخته و آن ارتباط عجيب با كودك پنج ساله را نشان داده بود، كه خواننده جا به جا هم براي پيرمرد دل مي‌سوزاند و هم براي معصوميت كودك زار مي‌زد. نمي‌دانم چرا سردوزامي آن زاويه‌ي ديد را از حوري (البته در آن نسخه نام ديگري داشت) گرفت و او را محدود كرد به تعريفي گزارش گونه و عاري از تصوير.
مخلص كلام اين كه: سردوزامي در خلق لحظات داستاني بسيار موفق است. صحنه‌هاي قدم زدن در جنگل و فصل آشنايي با حوري در اين داستان، تاثيري ماندگار دارد، اما انگار يك جاي كار ايراد دارد، انگار به قول دوستي پس و پيش اين لحظات درست ساخته نشده و به قول خودم انگار سردوزامي انتظارش هم همين قدر است. همين لحظات، مثل كساني كه ميني‌مال مي‌نويسند. شايد هم اكبر سردوزامي با خواندن اين مطلب زير لب بخندد و بگويد همه‌ي اين‌ها پشم است. حالا كه اين‌طور است من هم مي‌گويم زنده باد مولف.

منابع: دور از مادر، يله بر يال هاي پريشان اندوه ، نسيم خاکسار
طنز و شهر آشوبی در زبان زنانه، هایده ترابی - شهرزاد نیوز
همان چشمه، همان آب- داستان بلند، اكبر سردوزامي
* گفتگو با شهريار مندني‌پور- مريم حسينيان: http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-8.aspx

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

باید پرسید که چگونه می‌شود از جایگاه جنسیت سرکوب شده، دست به آفرینش هنری زد و پرووکاتیو نبود؟ مردان هنرمند نیز اگر در آثارشان از جایگاه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی سرکوب شده به پدیده‌ها نگاه کنند، بی شک پرووکاتیو خواهند شد؛ نمونه‌هایش در هنر و ادبیات جهان فراوان‌اند. اما باز هم زنان با شهرآشوب نویسی هاشان آنارشی بیشتری در اذهان تولید می‌کنند. چیزی که اثری را تابوشکن، برانگیزاننده و ساختارشکن می‌کند، پس‌زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی سرکوبگرانه در پذیرش آن اثر است و نه صِرفِ هوس و میل هنرمند به تابوشکنی و جنجال‌آفرینی. از همین روست که آثار هنری بنا به دوره‌های تاریخی گوناگون و ساخت فرهنگی وسیاسی جوامعی که در آنها مطرح می‌شوند، کارکردهای بسیار متفاوت دارند و گاه تأثیرهای بسیار متضادی بر مخاطب خود بر جای می‌گذارند.

متن كامل مطلب: اين‌جا و اين‌جا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

آريا: مامان، مامان ببين روي يه گل چارتا پروانه نشسته.

من: عجب گروپ سكسي!

آريا: اين گل يه كافه براي زوج‌هاي جوونه.

 

بعد از تحرير:

 

جناب ماني دوست داشتم اين چند خط را هم به بالاي لينكي كه به من داده‌ايد اضافه مي‌كرديد: شما آزاديد هر خوانشي از يك متن ولو يكي، دو خطي، داشته باشيد. اما هم‌نوع گرامي اگر اين توضيح كمكتان مي‌كند كه معماي من برايتان حل شود بايد عرض كنم من با صداي بلند يا حتي زير لبي چنين حرفي نزدم...اين طنزي بود كه لحظه‌اي به ذهنم رسيد. . . اميدوارم اين توضيحات به شما و دوستانتان در راستاي قضاوت در مورد من، كمك كرده باشد. مثل اين كه مدتي است ذهنتان مشغول اين جانب است...راستي اميدوارم مادر شما ايراني نباشد اگرنه شايد نسب شما مي‌رسيد به بقال و مكانيك سركوچه...البته با حساب كتاب‌هاي من هيچ فرقي ندارد نسب آدم به كجاها برسد اما شايد با حساب شما چندان جور در نيايد...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |