تبليغاتX
كتاب در خانه

 

به سختي مي‌شد انگاشت كه نخستين نوشته‌هايش او را به پسين شعرهايش خواهد كشانيد. اما اين راز شكوفندگي‌هاست.

و راز وجود او كه دشنام‌هاي بسيار شنيد. و نيز ناسزاها، كه كم‌تر به شعرش مربوط مي‌شد. چه رياكاري‌ها، چه رياكاري‌هاي رنگارنگ كه پشت گفته‌هاي نيش‌دار و دوپهلو واعظان خوش خط و خال!

راز وجود او، گونه‌اي نگه‌داري بود از يك هسته روشن، از يك اعتقاد بي‌درنگ، از يك پاكيزگي بنيادي، در ميان مرداب. در ميان لجن‌زارها، زشتي‌ها، تسليم‌ها.

 

فريدون رهنما- دفترهاي زمانه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

خانه‌ي "ميم" بزرگ بود. خانه‌اي ته يك كوچه‌ي پهن بن‌بست با دري بزرگ كه باز مي‌شد به حياطي گسترده. توي حياط خانه‌شان گل های جورواجور داشتند و چندتایی درخت نارنج و نارنگي و خيال كنم پرتقال ويك سرو كه هنوز بچه سال بود و چندین، اتاق‌ تو در تو. كه بعدن مي‌گويم. وقتي رسيدم به اتاق "ميم"، كه در نداشت، وقتي خواستم وسايلش را توصيف كنم و از كتاب‌هايش بگويم.

 توي حياط يك لانه‌ي مرغ، بزرگ بود با چند اردك و يك مرغ و كلي جوجه‌هاي ريزه، ميزه؛ كه آدم را ياد منگوله‌هاي سر كلاه‌هاي كاموايي مي‌انداخت. كنار باغچه يك ميز چهار نفره‌ي چوبي قرار داشت كه رطوبت جا به جايش را خورده و سطحش ور آمده بود، با چهارتا صندلي كه روكش پلاستيكي سياه داشتند و نشيمن يكيشان پاره بود و ابر زرد زيرش بيرون زده بود.

روي ميز يك كاسه بيسكويت نم زده بود و يك ظرف ميوه و چند تا پيش‌دستي.

"ميم" شلوار خانگي پوشيده بود و موهايش را با يك تور قلاب‌بافي شده، به عقب بسته بود. "ميم" با آن لب‌هاي قلوه‌اي، بيني پهن، موهاي خيلي سياه و اندام گرد گوشت‌آلودش، شبيه دخترهاي جزاير هاوايي است كه با حلقه‌هاي گل، كنار ساحل مي‌رقصند.   "ميم" خيلي كتاب خوانده. از "فهيمه رحيمي" خوانده، "مودب پور" را به خاطر طنزش دوست دارد، از "بوف كور" سر در نياورده، اما خوانده. توي ليست كتاب‌هايش "خوبي خدا" هم بود، "دعوت به مراسم گردن زني" "ناباكف " را هم تازه تمام كرده و "ديدار در باغ" "مسكوب" را كه من نخوانده‌ام، خوانده. "ميم" كامپيوتر ندارد. تا به حال كافه نت هم نرفته. از دار دنيا فقط يك مسنجر دارد، كه "جيگرش" برايش راه انداخته. رمز عبور مسنجرش را من مي‌دانم و خودش و "جيگرش" و شايد يكي، دو نفر ديگر.

"ميم" ابداع كننده‌ي سايت  ”goodreads”  بوده. يعني فكر اوليه‌ي ساخت اين سايت، مال "ميم" بوده. البته خودش اين را نمي‌داند، اما من مي‌دانم كه استكبار جهاني يك‌جوري كه "ميم" نداند، فكر او را دزديده و به كار زده. شاهدش هم دو تا دفتر صد برگي كه "ميم" دارد و در آن با خط ريز، نام تمام كتاب‌هايي را كه تا به حال خوانده با ذكر مشخصات و خلاصه‌اي از موضوع كتاب، نوشته.

اتاق "ميم" در نداشت. يعني فقط يك چهارچوب دالبري گچي داشت و من نفهميدم چه‌طور وقتي پدر "ميم" مي‌آيد، او مي رود توي اتاقش و در آن را مي‌بندد. توي اتاق "ميم" يك كمد ديواري بزرگ، مخصوص رختخواب‌ها بود. به در کمد عکس یک شهید چسبیده بود که هیچ نسبتی با "میم" نداشت. يك قفسه هم به ديوار ميخ شده بود. توي طبقات قفسه، يك تابلوي كوچك بود كه تصويري برجسته از جنگل در شب يا شب جنگل  يا تصويري بنفش رنگ از جنگل، داشت. يك ماگ زرد رنگ هم به شكل قورباغه، پر از ماژيك‌هاي رنگي كوچك بود و تا چند عروسك پارچه‌اي و يك عكس رنگي، از جواني پدرش كه سبيل نازك داشته و موهاي سينه‌اش از يقه‌ي بازش بيرون زده و عكس عروسي خواهرش كه شبيه هندي‌هاست و يك عكس ديگر از خواهرش كه با شوهرش جلوي يك تصوير كه جنگ انبياء و اشقياء را نشان مي‌دهد، گرفته‌اند. "ميم" گفت اين عكس مربوط به مشهد است. همين‌طوري گفت "مربوط" و من نگاهم افتاد به سبيل‌هاي بناگوش در رفته و گونه‌هاي گر گرفته‌ي "اشقياء".

"ميم" عاشق "دكتر شريعتي" است و توي قفسه‌اش، كنار عروسك‌هايش، كلي از نوارهاي "شريعتي" را دارد.

بعد "ميم" دو تا كيسه‌ي نايلوني آورد و گفت اين تمام زندگي من است. توي كيسه‌ها بيست، سي جلد كتاب بود. همه جور، از "توضيح‌المسائل" تا "زنان مريخي، مردان ونوسي" يا "مردان مريخي و ..." و يك دفتر هم بود كه گفت دفتر خاطرات رفيقش است و قرض گرفته و نمي‌خواهد پس دهد، چون خيلي خوب نوشته. و با اصرار دفتر را داد به من و حالا دفتر يادداشت‌هاي شخصي دختري كه من هيچ نديدمش، توي خانه‌ي منست.

بعد رمانش را نشانم داد كه هشت‌صد صفحه است و پنج سال است دارد روي آن كار مي‌كند و يك جوري ماجراي زندگي خودش است كه همين‌طور ادامه دارد و نمي‌داند پايانش كجاست. رمانش را با مداد نوشته بود، با خطي ريز و يك‌نواخت. گفت با مداد نوشته‌ام تا بشود پاك كنم و باز بنويسم. گفت حالا دارم از اول تمام حرف‌هاي آدم‌ها را معمولي مي‌كنم. من فهميدم "معمولي" يعني محاوره‌اي.

"ميم" خيلي دوست داشت كتابي به من قرض بدهد. من يك مجموعه داستان كوتاه از نويسندگان مازندران ازش گرفتم.

حالا نشسته‌ام توي اتاقم. مقابلم كامپيوتر است و پشت سرم يك كتاب‌خانه پر از كتاب. عكس گلشيري را هم كه آزاده براي تولدم هديه داده، زده‌ام به ديوار اتاقم. "اتاقي از آن خود" كه در هم دارد، دري از چوب خودرنگ نراد و يك پنجره رو به حياط. يك تقويم هم دارم كه هر برگش چند خط شعر نو و يك تصوير از كارهاي اردشير رستمي دارد. از اين نقاشي‌ها كه زن‌هايش اندامي كشيده دارند با موهاي به باد داده.

براي بار نمي‌دانم چندم فايلي را كه روي آن نوشته romanam، باز مي‌كنم. دستم به كار نمي‌رود. فرو مي‌روم در صندلي و به پايان رمان هشت‌صد صفحه‌اي "ميم" فكر مي‌كنم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |