تبليغاتX
كتاب در خانه

سرش را سنگين از روي پيش‌خوان آشپزخانه بلند كرد و همين‌طور كه از لاي پلك‌هاي نيمه بازش به يخ شناور توي ليوان نگاه مي‌كرد گفت: خب، حالا تو تعريف كن؛ چه طوري با بابام آشنا شدي؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

مصاحبه‌ي پنج‌شنبه، 24 خرداد 1386 ، روزنامه‌ي اعتماد با "رضا قاسمي" گفتگوي به جايي بود. يعني براي من كه مدتي است (بعد از خواندن مجدد "هم‌نوايي. . . " و آغاز دوباره‌ي "چاه بابل") درگير اين عقيده‌ام كه رضا قاسمي توي كارهايش طنازي به خرج مي‌دهد و بدش نمي‌آيد، خواننده، بيرون از متن هم تا جاهايي  دنبال نويسنده بيايد و گاه شبيه پدر هانسل و گرتل دنبال خورده نان‌هاي ريخته‌ي كف جاده را به طمع خانه‌ي شكلاتي ‌بگيرد تا ببيند اين "ر.ق" "وردي كه . . . " يا "مندوي" "چاه بابل" يا راوي پارانوياي "هم‌نوايي. . . " همان رضا قاسمي نويسنده است يا نه، بسيار جالب توجه بود.

البته مولف "وردي كه. . . " از اساس چنين چيزي را رد مي‌كند و اعتقاد دارد وقتي مصالح حقيقي صرف بناي داستان مي‌شود، ديگر بند نافش با حقيقت بيرون از داستان بريده شده و هيچ ارتباطي به هم ندارند. اگرچه اين حرف كاملن علمي است، اما خيال مي‌كنم من هم به عنوان يك خواننده و نه منتقد، مي‌توانم احساس شخصي خودم را بي آن كه قصد ارزش گذاري داشته باشم، بيان كنم. تصورم اين است كه نشانه‌هايي از داخل داستان شروع مي‌شود و ردش مي‌رسد تا خارج از متن، يك جور بازي با نمك، كه نويسنده با خواننده‌ي پي‌گير شروع مي‌كند و اين البته فرق دارد با آن كه بگوييم آثار رضا قاسمي، آثاري قائم به ذات نيستند و براي درك آن بايد مدام به خارج از متن رجوع كرد.

از حرف‌هاي قاسمي كه بگذريم، چيزي طنز آميز در متن مصاحبه جريان دارد و آن شيوه‌ي برخورد پرسش‌گر با رماني است كه قرار است در مورد آن سخن بگويد. آقاي مهديزاده در قسمتي از گفتگوي‌شان مي‌گويند:

 

بعضي از داستان هاي شما (رضا قاسمي) به دليل دوريتان از ايران چندان رنگ و بوي کشور مادري تان را ندارد.  

 

و بعد در ادامه چند لحظه بعد مي‌پرسند:

 

شما سال هاي زيادي است که از ايران دور هستيد اما چطور توانستيد به خوبي فضاي ايران را در يکي از روايت هاي سه گانه داستانتان ترسيم کنيد؟

 

 

خب راستش من نفهميدم بالاخره رضا قاسمي در ساخت فضاهاي ايراني موفق بوده يا نه.

ديگر اين كه ايشان (بابك مهديزاده) پرسش‌هايي را طرح مي‌كند كه پاسخش ديگر براي هر كسي كه يكي دو تا كتاب خوانده باشد روشن است، چه برسد به خوانندگان آثار رضا قاسمي. مثلن ايشان مي‌خواهند بدانند كه:

 

سبک نوشتنتان (رضا قاسمي) مختص به خودتان است، قطعه قطعه تعريف کردن روايتهاي مختلف و پيوندشان به يکديگر. چطور تصميم گرفتيد به اين سبک بنويسيد؟

 

يا اين كه:

 

يعني واقعاً از پايان داستان تان خبر نداشتيد؟ اگر نه چطور به پايان داستان مي رسيديد؟

 

و يا:

 

چرا رمان تان پايان ساده اي ندارد و شفاف نيست و به يک باره تمام مي شود و خواننده را سردرگم مي سازد. آن وقت خواننده مي ماند و بايد تفکر کند که مثلاً خانم «س» چرا به يک باره در داستان غيبش زد و اثري از او در پايان نشد؟

 

وقتي روزنامه‌اي فرصت اين را پيدا مي‌كند تا با نويسنده‌اي كه احتمالن يكي از به‌ترين نويسندگان زنده است، گفتگو كند، به‌تر است در انتخاب و روش طرح پرسش‌ها دقت و توجه‌ خاص نشان دهد. مثلن پرسش آخر كه در مورد پايان داستان است، مي‌شد به اين ترتيب باشد كه چرا بعضي آدم‌هاي داستان (مثلن همين "س") به يك‌باره مي‌آيند و مي‌روند و بود و نبودشان هم در داستان هيچ توجيهي كه با منطق داستان جور در بيايد ندارد.

 راستش من وقتي اين مصاحبه را مي‌خواندم با خودم فكر مي‌كردم نكند آقاي مهديزاده اصلن "وردي كه . . . " را نخوانده‌اند يا اگر هم خوانده‌اند خيلي سرسري بوده؟ يا شايد هم مشكل از اين‌جاست كه وقتي روزنامه‌اي رسمي قرار است در مورد رماني غير رسمي با نويسنده‌اي كه اصولن موجوديتش از نظر دولت رسمي، غير موجه است، به گفت‌وگو بنشيند، حاصل مي‌شود همين *"فريدوني" كه حالا مي‌بينيم.

 

 

 

* فيل شهرقصه كه در پايان داستان شبيه هر چيزي بود الا فيل. البته درست به خاطرم نيست كه "فريدون" بود يا "منوچهر" حالا خيال نكنم در اصل ماجرا توفيري بكند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

من به عباس معروفي كاري ندارم و نه حتا به اكبر سردوزامي. دعواهاي ادبي و بي‌ادبي پايان ندارد انگار. خودم هم هنوز هيچ مویزی نشده حتا هيچ غوره ای هم نشده افتاده‌ام توي اين گنداب "من چه كردم و تو چه كردي‌ها" اما يك چيزي توي اين نوشته بود كه حالم را خراب كرد. خراب يعني دگرگونم كرد.

هوشنگ گلشیری اصلاً شنل نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

مشكل ترين كارها اينه كه كسي بتونه حقيقتو همونطوري كه هست بگه!  

                                                  صادق هدايت

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

نامرد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

مي‌گه: مي‌دوني گاهي وقتا ما تاثير خود بر زندگي ديگرونو دست بالا مي گيريم گاهي هم كم.

فكر مي‌كنم درست مي‌گه.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

يادش به خير باد


و چه اهل مماشات شده ايم در همه چيز


 عمران صلاحی 2۴/3/79 شماره 12 ماهنامه «كارنامه»

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

تصوير اول:

 

آقاي "نون" مي‌گويد ملت‌ها مثل دولت‌هايشان هستند. آقاي "نون" گفته بود كه اين جمله مال چه كسي است، اما من حالا يادم نيست. آقاي "نون" توي يكي از خيابان‌هاي شهر من يك مغازه دارد. او در مغازه‌اش وسايل طراحي، خطاطي و نقشه‌كشي مي‌فروشد. "نون" موهاي لخت چتري دارد و وقتي حرف مي‌زند، سرش را جوري تكان مي‌دهد كه چتري‌هايش مي‌لرزد. اگر مرا توي خيابان ببيند، مي‌خندد. مي‌گويد سلام نمي‌كنم، چون شايد درست نباشد كه يك مرد غريبه به خانمي كه شما باشيد توي خيابان سلام كند. اما اگر بروم به مغازه‌اش مدام مي‌گويد درود بر شما. و هر بار مي‌پرسد كه كتاب "تخم‌مرغ‌هاي تزئيني" را بردي؟ و من هر بار مي‌گويم بله. آقاي "نون" پشت ويترين مغازه‌اش كتاب هم دارد. مي‌گويد من كتاب‌فروش نيستم و اين چند تا كتاب‌هايي است كه خودم بهشان علاقه دارم و دوست دارم ديگران هم بخوانند. من كتاب "ديوار" سارتر و "فوائد گياه‌خواري" صادق هدايت را از او خريدم.

 

 

تصوير دوم:

 

دكتر "الف" متخصص اطفال است. او موهاي قرمز دارد و صورتش كك و مكي است. او مال همان روستايي است كه هم‌سر من اهلش بود. دكتر "الف" مرد محترمي است. به من مي‌گويد "خانم مهندس". او نمي‌داند كه من به سختي توانستم تا دوم دبيرستان توي آن مدرسه‌ي لعنتي دوام بياورم. او به پسرم مي‌گويد "دايي". اين خيلي خوب است چون اگر او دايي پسرم باشد، برادر من هم محسوب مي‌شود و اين خيلي كم خطرتر است از اين كه "عموي" پسرم باشد. دكتر "الف" روزنامه‌ي "جام‌ جم" مي‌حواند. او "كيهان" نمي‌خواند. با "شرق" و "هم‌ميهن" و "اعتماد" هم ميانه‌اي ندارد. "جام جم" به‌تر است.

 

 

تصوير سوم:

 

امشب و هر شب تلويزيون سريال پليسي مي‌دهد. اين مجموعه با مجموعه‌هاي پليسي كه آلمان يا انگليس به ايران مي‌فروشد، فرق دارد. توي اين مجموعه زن پليسي هست كه آرايش ملايم دارد و با شوهر سرهنگش شوخي‌ مي‌كند. خانم پليس چادر سياه سر مي‌كند و با لبخند و حوصله به حرف‌هاي شاكيان گوش مي‌دهد. خانم پليس يك پدر خيلي با نمك دارد كه با لهجه‌ي شيرين شيرازي حرف مي‌زند. خانم پليس يك دختر و پسر دانش‌جو هم دارد. پسر خانم و آقاي پليس، بيست و چند ساله است و آن‌قدر معصوم است كه وقتي حرف مي‌زند، آدم مي‌خواهد لپش را بكشد. خانم پليس يك برادر جوان خيلي روشن‌فكر هم دارد كه به شكل نازي به جامعه معترض است و البته وقتي جناب سرهنگ كه شوهر خواهرش باشد، نصيحتش مي‌كند، او حسابي شرمنده مي‌شود. توي كلانتري كه جناب سرهنگ رئيسش است، چند گروهبان و استوار در صلح و صفا در كنار هم زندگاني مي‌كنند.

 

 

تصوير چهارم:

 

من عضو يك خانواده‌ي بزرگ هستم. كلي خواهرشوهر و برادرشوهر و بچه‌ي خواهر شوهر و بچه برادر شوهر دارم. من به مادر شوهرم مي‌گويم "مادرجان". "مادر جان" دوست دارد طبق وصيت "آقا جان" بچه‌هايش هميشه در صلح و آرامش كنار هم باشند و مثل زنجير به هم پيوسته بمانند. براي همين ما هميشه به هم لبخند مي‌زنيم. من خيلي خواب خانواده‌ي بزرگي را كه عضو آن هستم، مي‌بينم. به خصوص وقتي خانه‌ي "مادر جان" دعوتيم، شبش خواب مي‌بينم يكي از افراد فاميل بزرگم را خفه كرده‌ام يا اين كه يكي از آن‌ها مرا هل داده و سرانده ته يك دره‌ي عميق. حالا مدتي است كه ما شب‌ها وقتي توي خانه‌ي "مادر جان" جمع مي‌شويم، همه با كمال صفا و صميميت، سريال پليسي ايراني را نگاه مي‌كنيم و همين‌طور كه براي تاييد سر تكان مي‌دهيم، به هم لبخند مي‌زنيم و "مادر جان" هم هي چاي و ميوه تعارف مي‌كند.

 

 

تصوير پنجم:

 

زني جيغ مي‌كشد. هميشه جيغ زن‌ها چيزي در خودش دارد كه نعره‌ي مردها ندارد. براي من اين‌طور است. جيغ زن‌ها مرا مي‌ترساند. حالا زني دارد جيغ مي‌كشد. مي‌گويد "نامردها" و صدايش دو رگه است. توي صورتش چند خط پهن عمودي قرمز است. خط‌هاي عمودي سرخ توي صورتش راه مي‌روند و مي‌رسند به يقه‌ي روپوشش و جذب مي‌شوند. سرخي توي سياهي كه معلوم نمي‌شود. زن برمي‌گردد توي دوربين و مي‌گويد "نامردها". من خيال مي‌كنم به من مي‌گويد. توي ماشين نشسته. توي ماشين نشاندنش. اين‌طوري: كسي كه لابد او هم زن بود، كمرش را خم كرد و موهاي سرش را توي مشتش گرفت و سرش را كرد توي ماشين و بعد خب معلوم است ديگر، موهاي آدم را كه هرطرف بكشند آدم همان‌وري مي‌رود، اگرنه پوست سر آدم قلفتي كنده مي‌شود. حالا زن از توي ماشين جيغ مي‌كشد و به من كه توي خانه‌ام نشسته‌ام مي‌گويد "نامرد".

 

 

 

تصوير ششم:

 

خيابان شلوغ است. مردم جمع شده‌اند. ماشين‌ها ايستاده‌اند. از پشت مي‌بينمش. عريان است و استخوان كتفش از زير پوستش زده بيرون. موهاي جلوي سرش هوايي است. از همين پشت معلوم است. مثل پسرهاي جواني كه موهايشان را چرب مي‌كنند تا سر بالا بماند. مثل پسر ده ساله‌ي من كه موهاي جلوي سرش را با ژل موي من سيخ سيخ مي‌كند. پسر ده ساله‌ي من خيلي خوش‌ بر و روست. وقتي موهايش را اين‌طوري مي‌كند، دلم غنج مي‌رود. اين يكي كه عريان است و شلوارش افتاده پايين و خط عمودي كپلش معلوم است، نمي‌دانم چند ساله است. شكل و شمايلش هم معلوم نيست. فقط سرش روي گردنش هي تاب مي‌خورد و بعد مي‌افتد پايين. من از پشت مي‌بينمش، اما حالا حتمي، چانه‌اش چسبيده به گودي گردنش. از حال رفته انگار. دو نفر از دو طرف مي‌كشندش. خيال مي‌كنم حالا پسر عريان، از خط عمودي باسنش كه از شلوار جينش بيرون مانده، دو تكه مي‌شود. دو مرد از دو طرف مي‌كشندش. مردها صورتشان را پوشانده‌اند. فقط چشم‌ها بيرون است و لب‌هاي كلفت گوشت‌آلودشان. مردها سر تا پا سياه پوشيده‌اند و هيكل‌هاي درشتي دارند. مثل هالك مي‌مانند. يكي از مردها دست پسرك را بالا مي‌گيرد. با باتوم روي بازويش را نشانه مي‌گيرد و يك تق. زياد درد ندارد لابد، آخر پسر عريان همين‌طور بي‌خيال سرش افتاده پايين. مرد سياه پوش، خيلي وارد است. من چنين حركتي را فقط از قصاب‌ها ديده‌ام، وقتي مي‌خواهند استخوان قلم را خرد كنند.

 

 

تصوير هفتم:

 

چند سرباز اسرائيلي توي دامنه‌هاي سنگي يك كوه، چند مرد فلسطيني را شكنجه مي‌دهند. آن‌ها اول با لگد مردهاي عرب را حسابي له و لورده مي‌كنند. بعد با سنگ مي‌افتند به جانشان. تكه‌هاي سنگ بزرگ و برنده است. با سنگ مي‌كوبند به سر مردها. چند مرد اسرائيلي با سنگ‌ مي‌افتند به جان چند مرد عرب.

حالا مي‌شود گفت "مرگ بر اسرائيل". كاش مي‌شد اين سربازهاي اسرائيلي را با دست‌هاي خودم خفه كنم. كثافت‌هاي عوضي. حتا حيوان هم با هم‌نوعش اين‌طور نمي‌كند. آشغال‌هاي لجن. نامرد‌ها.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |