تبليغاتX
كتاب در خانه

مي‌خواستم بيايم و آن‌جا توي نظرخواهي تو چيزي بنويسم. مثلن بگويم كه هيچ زني آن‌طور هنرپيشه و ضعيف به دنيا نمي‌آيد و بعد از نقش‌هايي كه اجتماع براي زن و مرد مي‌تراشد و چه مي‌دانم از اين . . . شعرها ببافم. ناراحتم، غمگين و ترس‌خورده و . ..و بر من نگير اگر چيزي مي‌گويم كه بي‌سر و ته است يا تلخ. مي‌دانم تو هم حالت ديگر تعريفي ندارد. بايد بشود كه گريه كنم. بايد بشود اين‌جا بنويسم. فرياد كه نه، بايد سكوت را رعايت كنيم. همه با هم. ببين آن دخترك با آن لب‌هاي گل‌گلي انگشت اشاره‌ي كوتاه و چاقش را گذاشته نوك بيني سر بالايش و مي‌گويد خفه. البته نه اين‌طوري. به اين وضوح كه نمي‌گويد. مي‌گويد، يك جوري كه آب توي دلت تكان نخورد مي‌گويد لطفن سكوت را رعات كنيد. مي‌گويد حرف نزن "جيگر" خسته مي‌شي. مي‌خندي؟ نه؟ خب حق داري. خنده‌مان نمي‌گيرد ديگر. بدبختي اين‌جاست گريه هم نمي‌شود كرد. اين بغض لعنتي خفقان آور است يا مي‌شود گفت اين خفقان، (اما نه "لعنتي") اين خفقان عزيز كه البته براي همه‌ي ما خيلي مفيد است، (و ما خودمان كه خوب و بدمان را نمي‌دانيم) بغض مي‌آورد سر گلوي آدم. قرار بود درباره‌ي اثر حرف بزنيم و نه مولف. قرار بود درباره‌ي كتابي كه نخوانده‌ايم چيزي نگوييم. خب باشد. پس من چيزي نمي‌گويم. مولف هم كه مرده. اصلن غلط مي‌كند زنده باشد. به خدا نمي‌خواهم چيزي بگويم و دستم بشكند اگر جايي را امضاء كنم يا براي آزادي كسي شمع اينترنتي روشن كنم. خاك بر سرم اگر چنين كاري بكنم وقتي نمي‌توانم بروم بياستم توي مردم و حرفم را بزنم. خاك بر سر من كه اگر هم حرف بزنم مردم حرفم را نمي‌فهمند. خاك بر سر من كه سر شش دانگ باب مسكوني با آب و گاز و تلفن و برق مشا و سند مالكيت قطعي، بدون پاركينگ و انباري به آدم‌هاي مثل خودم چنگ و دندان نشان مي‌دهم. من چنگ نينداختم به خدا. به من گفتند، بيا بنشين حرف بزنيم. گفتند، يعني گفت، يكي‌شان گفت كه تو منطقي هستي بيا حرف بزنيم با هم. مثل گفتگوي تمدن‌ها. گفتم چشم. بعد ديدم اوضاع يك جور ديگري است. آسمان ابري است، همراه با ريزش گاه به گاه برف و باران و تگرگ و سنگ و خنجر و بمب و من كشيدم كنار. گفتم ما نمي‌شود كه حرف بزنيم و كسي گفت پس لطفن سكوت را رعايت كنيد. بعد سرم را انداختم رفتم توي خيابان. سرم را انداختم پايين. مقنعه‌ي سياه سرم بود. يك مقنعه كه وقتي سر مي‌كني مثل وقتي كه نامش را مي بري زير گلويت يك طوري مي‌شود. انگار كسي دست گذاشته درست روي خرخره‌ات، آن‌جا كه وقت قرباني كردن گوسفندان چاقو را مي‌گذارند. سرم پايين بود به خدا. پاچه‌هاي شلوارم را هم ديگر تا نمي‌كنم تا آن دنباله‌ي چرمي چكمه‌ها آشكار نشود. دوست داشتم. . .  يعني خيلي سال بود كه اين چكمه‌هاي بلند را پاي زن‌ها مي‌ديدم و خوشم مي‌آمد. از آن هم‌نشيني قهوه‌اي و آبي شلوار جين خوشم مي‌آمد. حالا اما پاچه‌هاي شلوار را مي‌كشم تا بيايد برسد لب زمين. مقنعه‌ي سياه هم كه سر مي‌كنم، سرم را هم كه مي‌اندازم پايين. اما باز نمي‌شود. گوش‌هايم همين‌طور مي‌شنود و چشم‌ها را، آخ كور شوم كه مي‌بينم. انگار همه‌جاي كله‌ام چشم دارم. مثل مگس. كور شوم وقتي مي‌بينم زن‌ها چه شكلي مقابل ويترين طلافروشي پا به پا مي‌كنند و مردها چطور توي ازدحام آدم‌ها به آدم‌هاي ديگر تنه مي‌زنند و دست مي‌مالند. كور و كر شوم وقتي مي‌روم مهماني، اول بگويم من توي مهماني هم سرم پايين است به خدا. خب زن تنها كه باشي. بايد سرت را بيندازي پايين. اشكالي ندارد. والا چلاق شوم اگر جايي را امضاء كرده باشم تا بخواهم قانوني تصويب شود كه اجازه دهد زن تنها سرش را بالا بگيرد. بابا اين‌ها ديگر جوك شده براي ما خودت كه مي‌داني. من سرم را مي‌اندازم پايين، سكوت را هم حسابي رعايت مي‌كنم و جز در مورد طرز تهيه‌ي ترشي ليته حرف نمي‌زنم. خيلي هم بخواهم هنرمند باشم از شراره روش درست كردن گل‌هاي خميري را مي‌پرسم. خيلي هم بخواهم جلوي فاميل پز بدهم كه زني مستقل هستم از مردهاي فاميل البته با رعايت فاصله‌ي مطمئنه و همين‌طور سر پايين در مورد ليزينگ سئوال مي‌كنم. اما كور شوم كه باز مي‌بينم چطور داريم دخل هم‌ديگر را مي‌آوريم، خواهر دخل برادر را، برادر دخل پدر را همه دارند دخل هم را مي‌آورند و البته به من دخلي ندارد و من به خدا حواسم به همه چيز هست. به خصوص خيلي حواسم هست كه امنيت جايي را به خطر نيدازم. مثلن حواسم بود كه امنيت رابطه‌ي عاشقانه‌ي ... و ... يك وقتي به خطر نيوفتد. اگر خداي نكرده كسي مي‌فهميد كه اين‌ها هنوز كه هنوز است چيزهايي را از هم پنهان مي‌كنند و توي روي مردم معروفند به زوج خوش‌بخت، خب مسئولش من بودم. يا اگر ن يك وقتي خسته مي‌شد از دست ديوانه‌بازي‌هاي ف و مي‌گذاشت و مي‌رفت، تقصير من بود. مي‌بيني من به عنوان فردي مسئول در خانواده حواسم به همه چيز هست. در اجتماع هم همين‌طورم. يعني با اين كه چشم‌هاي مگسي دارم ولي حواسم هست هرچيزي را كه مي‌بينم به زبان نياورم. آرايش هم كه نمي‌كنم به خاطر اين است كه امنيت رواني اجتماع به خطر نيوفتد. خب اگر من آن رژ لب صورتي را كه هر وقت مي‌زنم به لبم انگار فلفل ماليده‌ام به لب و لوچه‌ام و تمام حوالي دهنم را مي‌سوزاند (ممكن است رژ لب فاسد شود؟) بمالم به اين خط كج و كوله‌ي دور دهانم و بيافتم توي خيابان‌ها و اتفاقن همان روز يك زني از دست شوهرش كتك بخورد يا يك مردي خسته و افسرده برود خانه؟ خب من فردا بايد توي يك وجب جا بخوابم. خدا را كه خوش نمي‌آيد. پس ببين من حواسم به امنيت اجتماع هم خيلي هست. تازه تو كه نمي‌داني. يعني من نگفتم به تو. من حواسم به امنيت خيلي جاهاي حساس‌تر هم هست. خوب مي‌دانم اين قلم دست من امانت است و من كه مزدور اين و آن نيستم. من فقط مزدور يك نفر هستم و فقط براي همان يك نفر مي‌نويسم، براي همان خانم ناز و كوچولو كه با انگشت اشاره‌اش به من مي‌فهماند كه سكوت را درست و حسابي رعايت كنم. خب من حواسم به امنيت خاطر اين دخترك هم هست. اصلن تصميم گرفتم اگر بشود، يعني اگر بشود يكي يكي اين چشم‌هاي مگسي را از حدقه دربياورم ديگر ننويسم. اما اين آخري يك چيزي هست كه مي‌خواهم بدانم. يعني به خدا قسم مي‌خورم اين آخرين چيزيست كه مي‌خواهم بدانم. و آن اين كه "اشد مجازات" براي يك نويسنده چي هست؟ حالا دوست‌هاي آن خانم كوچولو نيايند بگويند بيا كوچولو، بيا جيگر، بيا حاليت كنيم اشد مجازات يعني چه. من كه نويسنده نيستم. فقط این راكه ديدم. فهميدم حتمن توي اين كتاب‌ها چيزهايي نوشته كه قبلن خوب بوده، يعني سال 76 يك چيزهايي بوده كه امنيت يك جاهايي را به خطر نمي‌انداخته اما خب امروز لابد مردم ما دل ‌نازك‌تر شده‌اند. حالا من كه كتاب را نخوانده‌ام. يعني من ماست بخورم اگر بروم چيزي را بخوانم كه آسوده‌گي خاطرم را بريزد به هم. اما فقط مي‌خواستم بدانم "اشد مجازات" براي كسي كه مي‌نويسد چيست؟

ببينم، تا حالا شده بغض آن‌قدر خرخره‌ات را بگيرد كه حالت تهوع بگيري؟ براي من شده.

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

دلم باز برايت تنگ شده. از بهارست يا؟ كجايي تو حالا؟ نشسته‌اي پشت آن ميز كه وقتي رسيدم نشسته بودي پشتش؟ مرا كه ديدي با حركتي صندلي را سراندي عقب و من چشمم به زانوهات بود و انگار دست‌ها را كه قبلن گذاشته بودي روي پاها گذاشتی دو طرفت روی دسته های صندلی.

چه‌قدر صورتم زبري پيراهن تو را مي‌خواهد. دوست داشتم برايم مي‌نوشتي. نه يك كلمه، نه يك خط، دوست داشتم برايم زياد مي‌نوشتي. مي‌دانم نمي‌شود، جور در نمي‌آيد. جور نيست. ناجور است.

 

حالا راديو دارد مي‌خواند: اي دل اگر عاشقي اي دل اگر عاشقي اي دل اگر عاشقي اگر عاشقي اگر عاشقي عاشقي؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

سپينود عزيز گفتي اين را خواندي و خلع سلاح شدي. حالش را داري بيش‌تر توضيح بدهي؟ حال و حوصله داري برايم بنويسي چرا و چطور خلع سلاحت كرد اين توضيحات آقاي قاسمي؟ چيزي كه من دريافتم از يادداشت ايشان اين بود كه رضا قاسمي منتظر نماند تا باز شاهكار خلق كند. بلكه نوشت تا از اين يكي خلاص شود. من خيال مي‌كنم نيت رضا قاسمي خلق شاه‌كار نباشد بلكه بيش‌تر به دنبال خلاص شدن از چيزي است (حالا هر چيز) كه شايد جنسش از همان زخم‌هاي معروف هدايتي است.  بعد، اين كه من هم موافق نيستم با پناه بردن به توهم. من هم بسيار مراقبم كه در دام خود بزرگ بيني و زودباوري نيافتم. مثلن در مورد همان رماني كه نوشته‌ام (كه البته بيش‌تر آن را داستاني بلند مي‌دانم) حواسم هست و باور دارم كه چيزي نوشته‌ام ذز حد متوسط، اما جايي رسيده‌ام كه اگر اين پرونده را مختومه اعلام نكنم نمي‌شود بروم سراغ كاري ديگر. البته اين مي‌تواند يك راه گول زدن خود هم باشد. به هر حال به قول عزيزي نوشتن امري كاملن شخصي است و البته هر تصميمي پيامد خودش را دارد. راهي كه من انتخاب كرده‌ام، به قول تو مانيفست زندگي نوشتاري من، اين است كه پيش بروم اما هميشه يادم باشد كه مقدار نادانسته‌هايم از دانسته‌هايم خيلي بيش‌تر است و شك نكنم كه اين توازن هيچ وقت برقرار نمي‌شود يا اگر نسبي نگر باشم باز، به احتمال قرين به يقين روزي نمي‌رسد كه من بشوم يك پونه‌ي همه چيز دان. من هم از آدم‌هاي متوهم فاصله مي‌گيرم، من هم نمي‌خواهم جاي آن‌ها باشم، من هم (البته كار بي‌رحمانه‌اي است) به آدم‌هاي متوهم مي‌خندم. اما حرف من اين است كه نمي‌شود يك هفت تير برداشت و همه‌ي اين آدم‌هاي به خيال خود كسي شده را بيخ ديوار خلاص كرد. من مي‌گويم اصلن بودن آن‌ها بد نيست، اين‌ها مي‌توانند هشداري باشند براي ما. مثلن من وقتي مي‌بينم فلان نويسنده با چاپ يك اثر ضعيف چطورخيال برش مي‌دارد و دچار چه مضحكه‌اي مي‌شود، ياد مي‌گيرم فردا روزي كه كارم منتشر شد حواسم را بدهم به خودم و بي‌خودي جنجال راه نيندازم و خيال نكنم شاخ گاو شكسته‌ام با اين اثرم.  از طرفي هم  وقتي دغدغه‌ي شاه‌كار ندارم بعد از انتشار اثرم، اگر جرياني بايكوتم كرد ديگر قنبرك نمي‌زنم و چس ناله سر نمي‌دهم.  چون من براي دل خودم مي‌نويسم ديگر حرف ديگران مي‌شود باد هوا، چنين انزوايي به نظر من عزيز است، اين يعني خود باوري.

ديگر اين كه مي‌خواهم بدانم اين شاه‌كار بودن را چه كسي معلوم مي‌كند؟ اگر كاري با استقبال جامعه‌ي روشن‌فكري مواجه شود شاه‌كار است؟ حالا اگر اجتماع آن روشن‌ان‌ديشان مثل دور و بري‌هاي ما زياد صاف و صادق نباشد، بيمار باشد، چوب لاي چرخ كارت بگذارد، سكوت كند در برابر كارت، از تو بخواهد استفاده‌ي ابزاري كند، (درمورد اين يكي اگر خواستي توضيح مي‌دهم) آن وقت معنايش اين است كه تو شاه‌كار خلق نكرده‌اي؟ تازه چه تضميني است كه كاري كه امروز شاه‌كار بوده فردا كه حجم دانسته‌هايت بالا رفت از چشم خودت نيوفتد؟

سپينود من خيال مي‌كنم شاه‌كار چيزي است مال يك مقطع. البته من منكر اين نيستم كه آثاري هست كه ما هنوز هم بعد از قرن‌ها از كشف دوباره و دوباره‌اش لذت مي‌بريم مثلن اين بيت سعدي: گفتم آهن‌دلي كنم چندي     دل نبندم به هيچ دل‌بندي. . . با اين طنازي و آهنگي كه لاي كلماتش است.  يا موسيقي درياچه‌ي قو وقتي آن‌طور اوج و فرود دارد. اما سپينود عزيز از من ساخته نيست كه ساكت بمانم تا اوضاع جوري شود برايم تا بتوانم شاه‌كار خلق كنم. باز مي‌گويم من مي‌نويسم و به جان مي‌خرم همه‌ي عواقبش را و به خدا حواسم هست كه هوا برم ندارد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

خب كار خيلي دارد به هم مي‌پيچد. بايد نوشت و خود را خلاص كرد از تمام آن فشارها كه گفته بودم مي‌شود خواب و كابوس و مي‌آيد سراغ آدم. در عين حال بايد حواست باشد آن چيزي را كه مي‌خواستي بگويي، گفته باشي. راستش از من كه برنمي‌آيد. يعني من وقت داستان نوشتن هم اين مشكل را دارم كه آن قدر اين شاخه و آن شاخه مي‌پرم كه اصل موضوع گم مي‌شود. پس تو حواست جمع باشد كه ما يعني در واقع تو چرا شروع كردي و به كجا قرار است برسيم. حالا به همين خاطر سعي مي‌كنم خط به خط پاسخت را بدهم. البته پاسخ كه نه چون اصولن به قول آن دوست بسيار عزيز اين‌جا خوش‌بختانه قرار نيست كسي كسي را مجاب كند، به‌تر است بگويم درباره‌ي خط به خط نوشته‌ات با تو گفتگو مي‌كنم تا ببينيم به كجا مي‌رسيم و كجا تمام مي‌شود اين حرف‌ها و اصلن شايد تمام نشده خسته شويم و رهايش كنيم. حالا. . .

مي داني؟ سپينود من يك جوري شده‌ام، يعني نوشتن باعث شده خيلي اتفاقات در من بيوفتد كه شايد لازم بود پيش از اين‌ها به آن برسم. يكيش همين شخصيت تحليل‌گرست كه روز به روز بيش‌تر در من قوت مي‌گيرد. مثلن اين جمله‌ات كه گفته بودي اگر بداني چه كسي نوشته‌ات را مي‌خواند محكم‌تر روي كي‌بردت مي‌كوبي. . . مرا خيلي به فكر برد. من حتا وقتي دارم خصوصي مي‌نويسم، حتا وقتي از خود بي‌خودم و دارم براي "ت" مي‌نويسم. در هر حالتي حواسم هست كه تاثيرم روي مخاطبم چيست. اين از طرفي خوب است و از جنبه‌اي بد. خوبيش اين است كه ذهن انسجام مي‌گيرد و ياد مي‌گيري وقت نوشتن يك موضوع را تعقيب كني و به سرانجام برساني و از طرفي يك نوع آداب مربوط به رابطه‌ي با مخاطب است كه وقت نوشتن بد نيست بدانيم، چيزي از جنس احترام راننده‌گان به حقوق عابرين كه مثلن ناگهان با تريلي از روي كسي نگذريم. و بديش مربوط به آن قسمتي است كه ناآگاهانه در ما اتفاق افتاده. يكيش همان مسئله‌ي سانسور است كه ما اين‌جايي‌ها ناجور دچارش هستيم. يعني يك نيرويي از بيرون و درون ترتيب روح‌مان را مي‌دهد. داستان‌هاي‌مان را جوري مي‌نويسيم كه بشود براي انتشارش مجوز گرفت. از اين جا به بعد خود به خود قسمتي از مخ‌مان مي‌شود فيلتر. تازه اين‌ها را اضافه كن به والدهاي درون‌مان و آقا بالاسرهايي كه هر كدام در ناخودآگاه‌مان از كودكي تا حالا در خودمان داريم. بعد مي‌ماند پديده‌ي وبلاگ نويسي كه بدجوري دارد دخل همه‌ي ما را مي‌آورد و اگر يك فكري به حالش نكنيم ممكن است تا چند سال آينده ديگر شاه‌كار كه سهل است هيچ نوشته‌ي متوسطي هم به دستمان نرسد. از ترس اين كه آشناها رد نوشته‌هاي خصوصي‌مان را (حالا نوشته‌ي خصوصي توي اينترنت چه مي‌كند، خودش داستاني است) نگيرند هزار جور جيمز باند بازي درمي‌آوريم. اين‌ها اصالت نوشته‌مان را مي‌گيرد و باعث مي‌شود وقت نوشتن مال خودمان نباشيم.

 گفتم وبلاگ ياد يك "چراي" بزرگ افتادم. جدن چرايي‌اش خيلي برايم مهم است من نمي‌دانم كجاي كار وبلاگ نوشتن مي‌لنگد كه اكبر سردوزامي پرهيز مي‌كند از نثر وبلاگي و مي‌گويد (نقل به مضمون) كه اين نوع نثر هر چه قدر خوب و شسته و رفته باشد، نثري نيست كه به درد داستان بخورد و بعد رضا قاسمي با "وردي كه. . . " آدم را به فكر مي‌برد. يادداشت رضا قاسمي را خواندي؟:

 

آشنائی من با انترنت و غوطه‌ور شدنم در اين فضای مجازی به تمام معنا يک فاجعه بود. به اين ترتيب، «وردی که بره‌ها می‌خوانند» نه دست‌‌آورد آشنائی من با انترنت که در واقع راهی بود برای فرار من از اين فضای مجازی؛ اما چه می‌دانستم که اين رمان هم به نوبه ی خود دامی می‌شود برای کشاندن من به غرقابی که پنج سال از بهترين سال‌های عمرم را به غارت برد.

 

نمي‌دانم چرا وقت خواندن اين يادداشت بغضم گرفت. آدمي با قدرت قلم رضا قاسمي از پا افتاد (افتاده بود) و اين مرا از پس از اين خودم مي‌ترساند. از طرفي تنها تريبون من است. نمي‌دانم چه اتفاقي اين جا براي آدم مي‌افتد. ببين، اين چيزي غير از آن است كه وبلاگ نويسي توهم نويسنده بودن، مهم بودن و امكان يك شبه ره صد ساله رفتن به مدد باند بازي‌هاي كودكانه را ايجاد مي‌كند. آدمي مثل قاسمي دغدغه‌ي اين چيزها را كه ندارد، پس چه چيزي اين طور او را پيچانده؟ سپينود دارم كم‌كم مي‌فهمم يك ترس به ترس‌هاي ديگرم اضافه شده و آن ترس از خود بي‌خود شدن در اين فضاست. شايد هم بايد صبر كرد. بايد فرصت بدهيم به خودمان. شايد رضا قاسمي خيلي شجاعت به خرج داده كه اولين رمان آنلاين را نوشته و اين يكي كه مي‌خواهم بگويم ديگر به نظر من "شايدي" ندارد و آن اين كه خيلي خوب كاري كرد كه اين رمان را منتشر كرد و اين طوري خودش را خلاص كرد تا به كارهاي ديگرش برسد. حالا مي‌خواهم برسم به اين پرسش تو كه : ما تا كجا حق داريم قضاوت كنيم؟ (ببينم تو چنين چيزي پرسيدي بودي؟) من خيال مي‌كنم آدم‌هايي از دسته‌ي قاسمي اين آزادي را به تو مي‌دهند تا هر جا دلت مي‌خواهد قضاوت‌شان كني. آن‌ها كار خودشان را مي‌كنند چون آگاهند. خيلي دوست دارم اين يادآوري را به خودم بكنم كه بت نسازم از كسي بي شك رضا قاسمي هم پايش مثل همه‌ي ما روي زمين است و اصلن موضوع بحث ما اين فرد نيست. من بيش‌تر اشاره‌ام به يك روش فكري است. روشي كه من حتا در خودمان هم سراغ دارم. براي هم داستان مي‌خوانيم. بعد نقد مي‌كنيم، دوباره از نو مي‌نويسيم و جاهايي را تصحيح مي‌كنيم و بعد كار يك جايي تمام مي‌شود. آن طور كه زورمان رسيده يا قبول داشتيم و من تا به حال بين خودمان نديدم كه كسي قهر كند كه چرا فلاني آن تغييري را كه من خواستم در داستانش اعمال نكرده. خب اين يعني من به تو اجازه بدهم تا هر جا دلت مي‌خواهد مرا قضاوت كني اما تصميم گيرنده خودم مي‌مانم. مي‌خواهم بگويم آن كسي كه حدود داوري را مشخص مي‌كند، انگار داور نيست بلكه موضوع مورد داوري است. اگر عقب بكشي داوران پيش مي‌آيند و اگر بماني سرجايت و به آن چيزي پناه ببري كه شاملو به آن مي‌گفت: نيروي فرزانگي خويش، خيال كنم به نتيجه مي‌رسي. من فكر مي‌كنم نتيجه هميشه شاه‌كار نيست. من مي‌شناسم كساني را كه سال‌ها به خاطر خلق شاه‌كار روي نيمكت ذخيره نشستند. سپينود، چرا يادمان مي‌رود اولين روزي كه خواستيم بنويسيم دليلش چه بود؟ در مورد من يكي كه آن روز نه دغدغه‌ي خلق اثري منحصر به فرد بود و نه حتا آرزوي نويسنده شدن. شاه‌كار خلق كردن خيلي خوب است اما به نظر من نمي‌تواند غايت مطلوب نوشتن باشد.  وقتي اين طور فكر كني، مي‌نويسي و منتشر مي‌كني و پيه همه چيز را به تنت مي‌مالي. من حتا خيال مي‌كنم اگر نتيجه‌ي كار بشود نويسنده‌ايي كه در مورد خودش دچار توهم است هم ايرادي ندارد. جدن سپينود چه عيبي دارد كسي خيال كند نويسنده‌ي خوبي است در حالي كه واقعيت غير از اين است؟ او خودش با خيال خودش حال مي‌كند. هر چه پيش‌تر مي‌روم مي‌بينم انسان چه‌قدر اختيارات متنوعي دارد و دنيا عجب جاي گل و گشادي است. كي چهارتا نويسنده‌ي متوهم جاي يكي دوتا نويسنده‌ي پر و پيمان را تنگ كرده‌اند؟ البته تو مي‌تواني غير از اين باشي. مي‌تواني احتياط كني و به ورطه‌ي ابتذال نيوفتي، مي‌تواني اثر را بدون چماق زدن توي سر خالقش داوري كني و چيزي ياد بگيري و هر كه دلش خواست چيزي از تو بياموزد. آن طرف هم خالق، حالا اين جا نويسنده، مي‌تواند خيال كند طرف مزخرف مي‌گويد، مي‌تواند در مورد كارش فكر كند، مي‌تواند با پذيرش همه‌ي كاستي‌هاي كارش به راهش ادامه دهد، مي‌تواند در جا بزند. . . هزارتا كار ديگر هم مي‌شود كرد يا نكرد. اما با همه‌ي اين‌ها من فكر مي‌كنم داوري و قضاوت كردن خيلي هم خوب است. يعني يك جور فضا براي گفتگو و بحث را ايجاد مي‌كند كه فرصت خوبي براي كشف چيزهاي جديد است.

خوب براي امشب كافي است، مي‌روم بخوابم تا شايد وقتي ديگر. . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

من هم ترس‌هاي تو را دارم سپینود. ترسي از جنس هماني كه در "وردي كه . . . " بود. ترس از ريختن برج مونپارناس. اين ترس به خصوص وقتي پدرم مي‌آيد و مدام صداي اسرائيل و آمريكا و ايران و چين و قرقيزستان و بوسني و آفريقاي جنوبي. . . پخش مي‌شود توي اتاق‌هاي خانه خيلي رنگ مي‌گيرد. من از اين صداها بي‌زارم. صداها خبرهاي بدي در خود دارند. خبر جنگ و كشتار. مي‌بيني حرف زدن درباره‌ي كشتار و حتا اعتراض به جنگ كليشه شده.  اصلن طبيعت ما آدم‌ها تغيير كرده و شده چيزي عجيب كه خواهي نخواهي بايد قبول كرد كه پديده‌اي غريب و بديع است. يعني خيال نكنم. . . نه اطمينان دارم كه طبيعت ما حتا حيواني هم نيست. حيوانات تابع طبيعتند و ما نابود كننده‌ي آن. شايد گفتنش به نظر كودكانه بيايد اما من مي‌گويم، چون مخاطبم اول تويي و بعد آن‌ ديگراني كه مي‌آيند و مي‌خوانند، پس ترسي ندارم كه بگويم من خيلي اوقات كه شبكه‌هاي تلويزيوني مثل mbc ها را نگاه مي‌كنم، وقتي آن چهره‌هاي خندان، آن رديف دندان‌هاي سفيد، آن پوست‌هاي شفاف، آن آشپزخانه‌هاي زيبا با قفسه‌هاي رنگارنگ و ليوان‌هاي بلوري پايه بلند را مي‌بينم، خيلي حسرت مي‌خورم و به خودم مي‌گويم كاش اين جا نباشم يا تصميم مي‌گيرم بروم و (باز كودكانه است مي‌دانم) خودم را تصور مي‌كنم كه در دهكده‌‌اي زندگي مي‌كنم مثل آن دهكده‌هايي كه توي سريال‌هاي كانادايي نشان مي‌دهند. جايي سرسبز با خانه‌هايي كه سقف شيرواني‌ دارد و دور تا دورش را پرچين‌هاي چوبي حصار كرده و بعد آريا و آرش را مي‌بينم كه دارند توي علف‌زارهاي اطراف خوش و خرم مي‌پلكند و آرش ناراضي نيست از اين كه وقت كلاس زيست‌شان بايد بروند نماز خانه و يا آريا سيزده به درها نمي‌رود سبزه گره بزند تا آرزويش كه اول شدن در امتحانات شهرستاني است برآورده شود. بعد ناگهان دل‌تنگ مي‌شوم، بيش‌تر از همه براي تو و براي "ت" و گريه‌ام مي‌گيرد و بعد گاهي كه تو مثل ديشب صدايت يك‌طوري مي‌شود و مي‌گويي اصلن همه چيز برايت رفته زير سئوال ترس برم مي‌دارد كه نكند سپينود  برود آن طرف‌ها و باز يادم مي‌آيد يك روز به من گفتي و خيلي هم جدي گفتي كه خيلي نامردي اگر بروي.  حالا تو هم بدان خيلي نا. . . زن يا مرد؟ ها . . . مي‌بيني آدم كه ذهنش را بگذارد روي دنده‌ي خلاص زياد هم بد نيست، ياد يك چيزهايي مي‌افتد كه همين‌جوري محال است به خاطرت بيايد يا اگر هم بيايد بعيد است بتواني به خودت جرات بدهي كه بر زبان بياوريش اما اين‌طور نوشتن، اين جور چرخ زدن در خود مثل چرخيدن توي گود زورخانه است كه از خود بي‌خودت مي‌كند (مثل اين كه من هم مي‌رسم به وردي كه. . . )  توي اين از خود بي‌خودي مي‌خواهم بگويم من هم مدتي است دارم فكر مي‌كنم به مرد درون خودم و آن تمايلاتي كه ممكن است به زن‌ها دقيقن جسم زنانه داشته باشم. اما گاهي فكر مي‌كنم يعني از آن وقت كه آن حرف‌ها شد و تو به خوب نكته‌اي اشاره كردي كه اين بايد انتخابي در شرايط آزاد باشد، پس من هم فكر مي‌كنم اين تمايل كه خيلي ته وجودم است و حتا حالا كه در موردش مي‌نويسم باز مشكوكم به بود و نبودش، نتيجه‌ي تنهايي باشد و اين كه تو خوب مي‌داني كه من معمولن كسي غير از خودم را در دسترس ندارم و حتا آن شيوه‌ي "خود به خودايي" كه تو آن طوري لب‌ها را غنچه مي‌كني و مي‌گويي و خيال مي‌كنم وقت گفتنش چال بيوفتد گوشه‌ي دهانت، نتيجه‌ي يك جور خود شيفتگي باشد و حتا خيال مي‌كنم خود شيفتگي نتيجه و البته پيامد تلخ تنهايي است. يعني آدم از تنهايي، از انزوا مي‌رسد به خودش و آن قدر پيش مي‌رود در خود كه مي‌بيند با كسي غير خودش راحت نيست و اين "خود" تمام نيازهايش را برطرف مي‌كند پس تا ابد تار مي‌بندد دور خودش. . . (البته من خودم شك دارم كه اصلن انزوا به اين معنا وجود داشته باشد حالا در ادامه مي‌گويم منظورم را)

حس مي‌كنم كم‌كم دارم به هدف اين گفتگو نزديك مي‌شوم. ببين خواهر من، اين دقيقن آن جايي ‌است كه بايد مراقب بود. يعني بايد مقاومت كرد تا اين تنهايي كه دچارش هستيم ما را در خودش نبلعد چون درست نيست. من گاهي خودم را وادار مي‌كنم بروم سفره‌ي ابوالفضل يا اين كه در مهماني فلان حاج خانم تازه از سفر آمده شركت كنم. هنرمند مصالح كارش را از مردم مي‌گيرد. اين را كه خودت مي‌داني. مگر اين كه بخواهي به كلي بكشي كنار و بگويي من اين كاره نيستم. خيلي خوب قبول. من مي‌گويم سپينود ناجيان كه يك مجموعه آماده چاپ دارد و چند تايي را هم هنوز رو نكرده اصلن نويسنده نيست. پس به من بگو چه كاره‌ايي. زن خانه‌اي؟ نه باور نمي‌كنم با آن كوه لباس‌هاي شسته كه روي تخت و زير تخت تلنبار داري. البته بايد چشم پوشي كنم از آش‌پزي معركه‌ و آن كفش پاشنه بلند و ناخن‌هاي رنگي سوهان كشيده‌ات و آن نحوه‌ي سيگار كشيدنت كه هر كار مي‌كني مردانه شود، جور در نمي‌آيد. حتا وقتي سيگار به دهن حرف مي‌زني و سيگار در فاصله‌ي لب‌هات بالا و پايين مي‌رود، باز نمي‌شود آن زنانگي پر رنگي كه در وجودت هست را ناديده گرفت. خب مي‌بيني از هر راهي برويم مي‌رسيم به همين سپينودي كه داريم. مي‌رسيم به همين پونه‌ايي كه هست. زنانگي، مردانگي، ترس، اميد، هنر، روزمره‌گي و هزار چيز ديگر در وجود ما هست كه مي‌كشدمان اين طرف و آن طرف و گاهي مثل اين روزها خسته‌ات مي‌كند، خسته‌مان مي‌كند. حالا گاهي يكي مثل من خيال مي‌كند اگر جايي غير از ايران بود و همه‌ي رفقا هم كنار هم بوديم و كسي مجبور نبود به خاطر يك لقمه نان روزي 12 ساعت توي خيابان‌ها باشد، يا جايي بوديم كه مدام زير گوشت از مزاياي انرزي هسته‌اي نمي‌گفتند، يا آدم نمي‌ترسيد كه يك شب سربازهاي بيگانه بكوبند در خانه‌اش يا هزار ترس ديگر كه حتا نمي‌شود بر زبان آورد، لابد زندگي جور ديگري بود و ديگر در آن شرايط تو تلفن نمي‌كردي تا بگويي، با آن صداي گرفته بگويي كه حالم بده پونه، حالم اون قدر بده كه مدام مي‌خندم، مي‌خندم تا گريه نكنم. اما نه، سپينود تو و من هيچ جور از اين حال بد كه مدام به حال خوب در نوسان است رهايي نداريم. تو مي‌گويي نه، اما من مي‌گويم همه همين‌طورند. حتا مادرانمان. فقط تفاوتمان در شيوه‌ي برخوردمان است. اگر مادر من سر درد مي‌گيرد اين جور وقت‌ها يا مي‌رود شش ساعت توي آشپزخانه يك لنگه پا مي‌ايستد و شام و ناهار يك هفته را مي‌پزد يا شب‌ها خواب مي‌بيند و صبحش با نگراني به من تلفن مي‌كند يا هر چند وقت يك‌بار دعوايي توي فاميل راه مي‌افتد و همه با هم قهر مي‌كنند يا اگر زني مي‌رود مي‌نشيند توي آرايشگاه و ساعت‌ها كله‌اش را مي‌كند زير آن دستگاه تا صداي مداوم ژژژييژژژ يا چنين صدايي مخش را مستهلك  كند يا مردي هي مدل گوشي موبايلش را عوض مي‌كند يا هي بچه درست مي‌كند، همه‌ي اين‌ها نمادهاي همين سرگشتگي است كه اگر نبود اصلن هستي معنا نداشت. البته موافقم كه هستي چيزي مسخره و حتا معمولن چندش‌آور است، اما خب هست و اين هستي‌اش را نمي‌شود كاري كرد و حتا خودكشي هم شيوه‌ي مناسبي نيست مگر اين كه بشود همه‌ي مردم جهان را راضي كرد تا در يك خودكشي گسترده شركت كنند و تازه آن وقت هم از كجا معلوم كه باز طبيعت يك دستي نزند و يك گياه يا يك آبزي يا جانوري تكامل پيدا نكند تا باز بشود انسان و روز از نو. . .

  ببينم تا اين جا هيچ ربطي داشت به حرف‌هاي تو؟ نمي‌دانم. اگر نداشت ببخش اما اين يكي كه مي‌خواهم بگويم خيال كنم دقيقن مربوط باشد به آن چه تو در مورد "واژه" گفتي و آن اين كه: "واژه"، كه ما داريم برايش يقه پاره مي‌كنيم چيزي حقير است و كم مي‌آيد خيلي جاها. من مي‌گويم نه و البته وقتي مي‌گويم نه انگار دارم پيش استادم زبان درازي مي‌كنم و كاسه‌ي از آش داغ‌تر مي‌شوم. اما مي‌گويم تا هم تو يادت بيايد و هم من يادم بماند كه همين واژه هست حالا، كه مي‌شود پل بين من و تو. دقيقن همان شكل نوشتاري "واژه". اگرنه ما كه اين همه تلفني با هم حرف مي‌زنيم ديگر چه نيازي براي نوشتن مي‌ماند؟ تو كابوس مي‌بيني و جرات نمي‌كني آن را به زبان بياوري حتا مي‌گويي به كلمه نمي‌آيد، نمي‌شود نوشتش و خيال مي‌كني تمام شد؟ كابوس در تو جريان دارد و تا نشود داستان، (حالا در تو اين روند را دارد و در آدم‌هاي گوناگون متفاوت است) تا نشود واژه خلاصت نمي‌كند.  گفتم اين روند در تو وجود دارد و در هر كس يك جور است اما با اين همه،"واژه" براي آن‌ها كه تنها مصرف كننده‌اش هم هستند چيزي ضروري است. وقتي كتاب مي‌خواني داري كابوس‌هاي خودت را مي‌خواني، ترس و آرزوهايت را كه ديگري نوشته. ضمير ناخودآگاه جمعي كه يادت هست. تمام اثار هنري به نظر من نتيجه‌ي همين قسمت ذهن است و براي همين مي‌شود با يك اثر كه نتيجه‌ي ذهن آدمي ديگر است ارتباط گرفت چون آبشخورش از يك جاست. "واژه" ، "كلمه" مثل آب است براي رفع عطش روح، حالا اين كه ما ناديده‌اش مي‌گيريم دليل حقارتش نيست و البته كلمات انتقام اين بي‌توجهي را از ما مي‌گيرند، نتيجه‌اش مي‌شود همين كه مي‌بينيم، همين كه خودت مي‌گويي آدم بشود حيوان مطلق. ببين سپينود عزيز الهي كه من قربان آن چشم‌هاي زيبايت بشوم. واژه خيلي چيز خوبي است! تو از همين جا بگير كه من كي مي‌توانم توي رويت تو را "عزيزم" خطاب كنم. چون خجالت مي‌كشم از تو. اما راحت اين را برايت مي‌نويسم يا اگر مي‌شد به همين راحتي براي مادرم بنويسم يا براي "م" و بگويم كه چند شب پيش در حالتي از خواب و بيداري تصويرش را ديدم كه با شلوار ورزشي (آخر "م" معمولن توي خانه از اين شلوارهاي ورزشي چسبان مي‌پوشد) و دمپايي رو فرشي ايستاده توي درگاهي خانه‌شان در ساري و مي‌خندد و بعد ديدم همه نشسته‌ايم پشت پيش‌خوان آشپزخانه‌شان و برادرم با آن هيكل فربه‌اش دارد ته ديگ‌هاي چرب و چيلي را با نوشابه پايين مي‌دهد و "ي" و "ر" دارند با اس ام اس براي هم فحش مي‌فرستند و دلم تنگ شد براي همه‌شان و حالا دارم گريه مي‌كنم به خاطر تقاصي كه كلمات از خانواده‌ام گرفتند، اگر مي‌شد اين همه را نوشت و اطمينان داشتم كه خوانده مي‌شود، ديگر جايي مي‌ماند تا اين‌ها بشود بغض و كينه و قهر؟ ديگر جايي مي‌ماند براي ناوهاي آمريكايي توي خليجي كه ما به آن مي‌گوييم فارس؟ اگر حقارت‌هاي‌مان مي‌شد داستان، مي‌شد نقاشي، اگر جنونمان مي‌شد يك بيت شعر يك قطعه موسيقي، آن وقت سپينود عزيز ديگر مجبور نبوديم نام خودمان را به عنوان ملي كننده انرژي هسته‌اي  به تاريخ بخورانيم. واژه خيلي مهم است. واژه اتفاقن همان چيزي است كه ما را گره مي‌زند به آدم‌هاي  ديگر. و ديگر اين كه گفته‌اي تا کجا می‌شود نشست و یک آدم را بالا و پایین کرد. . .  من مي‌گويم تا هيچ جا. اصلن شروعي ندارد تا پايان بپذيرد. ما خيلي داريم زور مي‌زنيم تا ديگران را قضاوت نكنيم. از يك‌ديگر فاصله بگيريم. اين به معناي پناه بردن به انزوا نيست. يعني انزوا به معناي يك رفتار دائمي و هميشه‌گي. انزوا و ميل به تنها بودن بخشي از زندگي است. مال ساعاتي از زندگي است و غير از اين را نمي‌گويم درست نيست، چون باز نمي‌خواهم كسي را قضاوت كنم اما من از پسش بر نمي‌آيم و تا آن جا كه تو را مي‌شناسم تو هم اين كاره نيستي. شايد اولين دليلش هم بودن بچه‌ها باشد كه وظايفي را به ما ديكته مي‌كنند كه گريزي از آن‌ها نيست و حتا من در تو كه بي‌تعارف مادر بي‌نظيري هستي ديده‌ام كه برخلاف من خيلي وقت‌ها لذت هم مي‌بري از انجام اين وظايف. و حتا شك دارم، البته باز مراقبم نظر قطعي ندهم و داوري نكنم اما تصورمي‌كنم منزوي‌ترين آدم‌ها هم وقتي چيزي خلق مي‌كنند مثل فيثاغورث بود . . . ارسطو بود . . . ؟ (اسامي يادم نمي‌ماند، كدام‌شان بود كه كون لخت از حمام پريد بيرون و گفت يافتم؟) حالا. . . مي‌پرد بيرون تا حسش را با ديگران تقسيم كند، لينكت مي‌كنم به آقاي قاسمي كه فاصله مي‌گيرد از بعضي رفتارهاي جمعي، اما داستانش را كه دقيقن نتيجه‌ي همان انزواست، با لطفي مثال زدني اين‌طور در اختيار اجتماع ما كه پشت ديوارهاي سانسور مانده مي‌گذارد و با شجاعت (بي‌تعارف)، منتظر مي‌ماند تا نقدش كنند. اين معنايش دوگانه‌گي نيست. هيچ جاي شك و توضيح ندارد كه افكار و عكس‌العمل‌هاي آدمي مثل رضا قاسمي ادا و اطوار روشن‌فكرانه نيست. اين‌طور آدم‌ها مراحلي را طي كرده‌اند تا رسيده‌اند اين جاي كار. اين "پارانوئيد" نيست. اين يك جور شجاعت پيامبرگونه است كه تو (حتا شايد ناخودآگاه) ببيني جايي هستي كه داري رسالتي بزرگ را بر دوش مي‌كشي و آن به ثبت رساندن كابوس‌ها و آرزوهاي يك ملت است. آن انزوايي كه تو مي‌گويي به نظر من در هيچ كدام از آدم‌هاي زنده وجود ندارد، حتا مرده‌گان هم از اين قاعده مستثنا نيستند. البته باز مراقبم كه نسبي‌نگري را فراموش نكنم و بگويم كه اين نظر شخص بنده (يادش به‌خير قاطبه) است و البته احتمالن چنين است كه هر آدم زنده و مرده‌اي را مي‌شود در گروهي قرار داد و اگر اين‌طور باشد، شايد اصلن انزوا معنا نداشته باشد. و اگر معنا نداشته باشد پس تكليف اين "واژه" چه مي‌شود؟ ببين انگار آن قدر پيچيده شد كه خودم هم سرگيجه گرفتم. پس بگذريم و همين جا تمامش كنم و فقط در پايان بگويم كه من با اجازه هر بار خودم و تو را پينگ مي‌كنم تا ديگران هم بخوانند چون خيال مي‌كنم بد نباشد ديگران هم در اين بحث شركت كنند البته اگر كسي پيدا شود تا چيزي بگويد غير از " مطلبت عالي بود به كلبه‌ي محقر من هم سر بزن"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

در اين يادداشت كه البته كاملن شخصي است سعي در مكاشفه  و كشف پاسخ چراهاي ذهنم را دارم.

 

اول: خواندم، ورد بره‌ها را ديشب يك نفس خواندم و تمام كه شد آسمان داشت روشن مي‌شد و خدا شاهد است تمام يك ساعت و نيمي كه وقت داشتم براي خواب با چشمان نيمه باز به سقف خيره مانده بودم و فكر مي‌كردم به "چراهاي" داستاني كه هنوز گرم بودم از خواندنش.

"وردي كه بره‌ها مي‌خوانند" را دوست داشتم. لابد به خاطر آن لحن غريب رضا قاسمي كه تلفيقي است از شوخي و تلخي و ترس و اميد. لابد چون مرزهاي وهم و واقعيت گم مي‌شوند در داستان‌هاي قاسمي و آدم از اول تا آخر معلق است در فضايي تيره كه ابتدا و انتهايش معلوم نيست. مثل جنين غوطه مي‌خوري در خودت و مي‌روي و مي‌روي مي‌روي و باز مي‌گردي سر جاي اولت. مي‌رسي باز نقطه‌ي آغاز. حركت دوار. اصلن اگر مي‌شد براي هر داستاني مثل ضربان قلب انسان منحني كارديوگرام ثبت كرد. نوار قلبي قصه‌هاي رضا قاسمي پر مي‌شود از خطوط دايره‌ و نيم دايره. گفتم غوطه مي‌خوردم در خود وقت خواندن ورد بره‌ها. غوطه كه بخوري، چرخ كه مي‌زني، ديگر پايت روي زمين نيست. اشكال دور و برت كش مي‌آيند از گوشه‌ي چشمت و انتهاي هريك مي‌رسد به ابتداي ديگري و آدم نمي‌فهمد چه مي‌بيند و چه مي‌شنود و كجاست. زمان و مكان از دست مي‌روند. راستي زمان حال داستان "وردي كه . . . " كجاست. ها. .. خب راوي رفته چشمش را عمل كرده و آن خاطرات همه از ذهنش گذشته، آن كودكي، جواني، آدم‌ها و "حالا" يعني دقيقن كي؟ يعني  از بيمارستان درآمده و الان دارد آن خاطره‌ها را كه از ذهنش گذشته مي‌نويسد؟ نه نه هيچ جا اشاره نداشته كه حالا نشسته‌ام و دارد آن هذيان‌ها را مي‌نويسم. نه. زمان حال از توي بيمارستان شروع شده، بله خودش است. زمان حال از روي تخت بيمارستان شروع شد و ادامه داشته تا لب پنجره‌ي اتاق راوي و تصوير برج مونپارناس كه در اين رمان شده نماد ترس و عدم امنيت. برجي كه هر لحظه احتمال فرو ريزي‌اش است و اگر چنين شود انگشت اتهام تمام جهان نوك دماغ راوي "ورد بره‌ها" را نشانه گرفته.

 

دوم: نگاه می‌کنم به شاخ و برگ درختان، به حاشيه‌ی آسفالت باغ بيمارستان، به رديف ماشين‌هايی که خاموش و غمزده پارک شده‌اند! انگار به فکرهای اينها هم اهميت داده شده. انگار اينها هم منتظر‌ند. مثل من که حالا منتظرم. اين هشتمين بار است. هر بار يک جای تنم را بريدهاند. بار اول تکه‌ای از پوست شومبولم. . .

 زبان رضا قاسمي مال خودش است. لحنش مال خودش است. ادا و اطوار ندارد. آهنگ دارد. در فواصل مشخص تلخ و شيرين مي‌شود. حوصله‌ات را سر نمي‌برد. زبان كسي ديگر در كام آدم‌هاي داستانش نمي‌جنبد. قاسمي نمي‌خواهد با زبان بازي كند يا قصد قدرت نمايي ندارد با زبان آوري. براي همين لحنش صميمي است و به دل مي‌نشيند. خيال مي‌كنم شاهد اين حرف‌ها هم اين باشد كه از آوردن كلمه‌اي مثل "شومبول" در ميان آن صف كلماتي كه فضايي شاعرانه مي‌سازند، باكي ندارد. اين كلمه هم كه مي‌آيد، بيرون نمي‌زند از كار. مي‌رود گره مي‌خورد لاي تارو پودهاي ديگر. از اين دست كلمات خيلي هست، من بي‌هيچ منظوري اين يكي يادم ماند.

 

سوم: راستش، اگر زنده‌ام هنوز، اگر گه‌گاه به نظر می‌رسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بی‌جربزهگی‌ست. می‌دانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بی‌صدا.

نوعي مرگ‌انديشي بر فضاي اين رمان حاكم است كه مرا ياد آثار هدايت مي‌اندازد. به خصوص اين چند خط بالا "زنده به گور"ش را به خاطرم مي‌آورد. "وردي كه بره‌ها مي‌خوانند" سر و تهش پر است از آدم‌هايي كه مي‌ميرند، كه كشته مي‌شوند، كه خودكشي مي‌كنند، كه ذره ذره مثله مي‌شوند و مي‌روند تا مرگ. اصلن چه زن باشي و چه مرد همان دم كه از توي زهدان، آن جاي امن، پرتاپ شوي بيرون شروع مي‌كنند به تكه تكه كردنت. آدم‌هاي رضا قاسمي به دنيا مي‌آيند تا بميرند.

 

چهارم: چرا می‌نويسم اين ها را؟ من می‌خواستم از چهلمين پله بگويم؛ از آن سه‌تار جادويی. خب، وقتی بگويند «تو راه نرو جيگر، همينطور دراز بکش و فکر کن»، معلوم است ديگر، فکرهای آدم هم اينطوری می‌شوند...

رضا قاسمي اين رمان را بداهه نوشته. يعني چه؟ خودش پايان كار در چند صفحه پشت صحنه‌ي خلقت را نوشته. بخوانيد متوجه مي‌شويد. داستان شكل گرفته از رشته‌اي خاطرات پراكنده كه همه بايد جايي به هم برسند تا بشود ريسماني محكم كه بشود به آن چنگ زد و كشيد بالا. كدام بالا؟ بالاي "قله‌ي دانستن". يا اين كه انگار من خواننده ابتداي كار مي‌افتم ته يك چاه عميق و تاريك كه دستمال و كورمال سر اين رشته را پيدا مي‌كنم و خودم را مي‌كشم بالا تا روشنايي بيرون چاه. حالا نويسنده چه‌قدر موفق بوده در هدايت من و كجاها خودش هم حتا گيج زده، تا آن جا كه من فهميدم مي‌گويم. اما قبل از آن مي‌خواهم بگويم با يك جمله كه اين بالا آورده‌ام و مال ابتداي داستان است (صفحه‌ي پانزده) نويسنده تكليف من و خودش را روشن كرده. يعني تا مي‌آيي از خودت بپرسي كه چرا؟ كه چه؟ اصلن اين همه رفت و برگشت زماني كه راوي دچارش است چرا بايد حالا اتفاق بيافتد؟ نويسنده جوابش را از آستين بيرون مي‌كشد و اول كار سنگش را وا مي‌كند. اين خوب است. خيلي خوب است. اما كافي نيست. يعني چرايي اتفاقات درست از آب درآمده اما چه‌گونگي آن، نه. مي‌خواهم بگويم اگر آدم‌هاي داستان را عاملي بدانيم براي اين كه اتفاقي را چه‌گونه راه بيندازيم. يعني آدم‌ها باشند مهره‌هايي كه چيده مي‌شوند توسط ما تا يك حادثه جور در بيايد، بايد گفت اين داستان پر است از آدم‌هايي (مهره‌هايي) كه به درد داستان نمي‌خورند. خانم "س" كه به قول راوي در شكل و شمايل به خانم "ش" مي‌ماند و فقط چيزكي كم دارد از او (چيزي به قدر همان چند نقطه‌ي ناچيز انگار) اصلن بود و نبودش علي‌السويه است. همسر راوي كه تا آخر مرا منتظر گذاشت تا غير از آن يكي دو جمله كه قربان‌صدقه‌ي شوهرش مي‌رفت و آن يك جمله‌ي "مرتيكه خجالت نمي‌كشي. . . " كه تلفني مرحمت فرمودند، حركتي از خودش بروز دهد، خواهران و برادرهاي راوي كه چيزي در حد سايه هم نبودند در داستان. از آن تكه‌هاي اضافي بود كه نويسنده بايد مي‌بريد و مي‌انداخت‌شان دور، حتا اگر در واقعيت زندگي قاسمي وجود داشتند. اصلن چيزي كه باعث مي‌شود آدم شك كند به اين كه اين رمان را مي‌شود به عنوان اثري قائم به ذات در نظر گرفت، همين است.  من خيال مي‌كنم (شايد خيالم راهش را اشتباه رفته باشد) كه اين رمان بسيار تكيه دارد بر دانسته‌هاي من از رضا قاسمي كه به واسطه‌ي خواندن دو رمان ديگرش، الواح شيشه‌اي‌اش، مصاحبه‌هايش، سايتش و حتا لينك‌هايي كه در سايتش مي‌گذارد، به دست آورده‌ام. يعني اين اثر بدون مولفش . . . نمي‌دانم. بايد بروم ذهنم را بشورم از هرچه از رضا قاسمي خوانده‌ام تا حالا و ببينم آن وقت مي‌شود به خودم بقبولانم كه نويسنده وقت نوشتن اثر با خودش فاصله گرفته يا نه. و اگر غير از اين باشد و نويسنده نيمي از داستان را درون خودش زندگي كرده باشد، من از اين بيرون آدم‌هايي را مي‌بينم كه دليل بودن‌شان برايم معلوم نيست.

 

پنجم: اين شايد تكرار قسمت قبل باشد اما مي‌گويم تا يادم بماند. شيوه‌اي كه رضا قاسمي داشته در اين رمان تا آن خاطرات پراكنده به انسجام برسند، روشي بوده كه من به غريزه تصور مي‌كنم در موسيقي هم مورد استفاده قرار مي‌گيرد. يعني يك تم اصلي است كه كش و قوس دارد و زير و بم و بالا و پايين و نوايي ديگر مدام در فواصل معين تكرار مي‌شود بين آن قسمت اصلي. در اين رمان هم من چنين رفتاري ديدم. مثلن موتيف ساختن ساز چهلم مدام در داستان تكرار مي‌شد و روايت حول همين محور مي‌چرخيد. تقريبن مي‌شود گفت ماجرايي (نه شخصيتي) در داستان نبود كه اضافه به نظر بيايد جز بعضي رفتارهاي خانم "ش" كه با منطق داستاني‌اش جور نبود. يعني شخصيتي كه راوي از او مي سازد براي ما دختر بيست و يك ساله‌اي است كه رفتار چهل ساله‌ها را دارد حالا اين آدم چطور يك‌هو كم‌ مي‌آورد و شروع مي‌كند از اين شاخه به آن شاخه پريدن و بعد آن ماجراي عمل سينه‌ها و اتفاقي كه روي تخت کينه‌زو‌تراپ مي‌افتد با منطق دنياي "ش" جور نيست. در فرانسه كه ترس تيغ و اسيد نبود چه مزاحمتي از طرف چه كسي بود كه باعث شد راوي و دخترك بگذرند از هم؟  ديگر، چرايي جدايي راوي از هم‌سرش است كه هيچ جاي داستان اشاره‌اي به آن نشده و روي هوا ول مانده. باز كه فكر مي‌كنم مي‌بينم يك چرخ رابطه‌ي راوي و "ش" هم لنگ مي‌زد. اين را شايد بشود در قسمت ششم بگويم.

 

ششم: همينطور که حرف می‌زد مرا که دائم دور و برش بودم بغل می‌کرد، می‌بوسيد و سرم را، انگار فروکند در بالش، فرو می‌کرد توی چارزانوش. گاه که از روی نرمی ران‌های گوشتالود سرم سُر می‌خورد درست وسطِ پا بوی ناشناسی به مشامم می‌خورد که انگار تعلق داشت به يک صندوقچه‌ی قديمی رازآميز، و من هروقت صحبت بهشت می‌شد ياد اين بوی دل‌انگيز می‌افتادم.  

مثل هر رمان ديگري "وردي كه بره‌ها مي‌خوانند" هم چند تا شخصيت اصلي داشت و چند شخصيت فرعي كه بعضي به حد كافي پرداخت شده بودند و بعضي هم كه . . . اما اگر اصلي‌ترين شخصيت داستان را خود راوي بگيريم مي‌شود گفت (خيلي دوست دارم بگويم از ديدگاه يونگي بررسي‌اش كردم اين آدم را) يك كودك به تمام معناست. كودكي كه بند نافش را كه بريدند، يك‌باره از زهدان مادر پرت مي‌شود ميان دنيايي كه بي‌امنيتي محض است و از لحظه‌ي تولد بايد مدام "از دست بدهد." كودك درون راوي مدام در مرحله‌ي "باور مشكل" مي‌ماند. او تلخي‌ها را مي‌بيند و بعدها كه نوازنده مي‌شود يا مي‌نويسد مي‌تواند رنجش را بيان كند اما يك گام بيش‌تر از اين نمي‌رود. او مثل كودكي يتيم است كه ماتم گرفته و منتظر مادري است تا برايش آغوش بگشايد. شايد بشود گفت غيراز "پروين" تمام زن‌هايي كه در زندگي راوي مي‌آيند به نوعي مادرش هستند يا راوي به اصرار مي‌خواهد آن‌ها را مادر خود بكند. مادر تني كه رفتاري حمايت كننده در برابر خشونت پدر دارد. هلنا كه نماد آرامش و سكوت و سكون است. همان چيزي كه راوي كم دارد در زندگي‌اش. خانم عبادي علاوه بر جذابيت‌هاي زنانه راه‌بر و راه گشاست. ننه دوشنبه كه مادر تمام جهان بود و حتا "ش" كه جاي دختر راوي است، وقتي مي‌شود معشوقش طبق قراري ناگفته بايد حواسش به سلامت مرد، خورد و خوراكش، سر و وضعش، موقعيت اجتماعي‌اش و . . . باشد. رفتاري كه شايد بشود از يك مادر در قبال فرزندش انتظار داشت.  "س" هم كه مي‌آيد مي‌نشيند جاي "ش" تا جبران چهره‌ي نه خيلي زيبايش را بكند. اين رفتار از راوي كم‌كم موجودي مي‌سازد سربار كه وقت دردسر پناه مي‌گيرد توي لاك خودش. مثلن وقتي دخترك بيست و يك ساله از مردي هم‌سن پدرش (كه البته عقل حكم مي‌كند حواسش بيش از اين‌ها جمع باشد) باردار مي‌شود، حضور مرد  براي هم‌راهي دختر تا دم در بيمارستاني كه قرار است سقط جنين انجام شود در حد تعارفي خشك و خالي است كه آن هم با امتناع كم‌رنگ دختر پا پس مي‌كشد. از آن كش‌مكشي كه به طور منطقي دختري در اين سن و سال بعد از چنين اتفاقي دچارش مي‌شود ما هيچ تصويري نداريم در حالي كه نيمي از رمان در مورد تحمل ترس و درد قبل و بعد از عمل جراحي راوي است. نمي‌دانم اين از زنانه‌گي من است يا ضعف شخصيت راوي كه من خيال مي‌كنم عجب مرد خودخواه لوسي! البته شايد نشود اين را به پاي ضعف كار نوشت، چرا كه قرار نیست آدم‌هاي داستان اسطوره باشند. اما باز اين لوس بازي‌ها (به زعم من البته) با آن تلاش براي رسيدن تا ساز چهلم و آن دست و پا زدن براي پيدا كردن نام اعظم، آن جراحات روح و جسم به خاطر يافتن، جور در نمي‌آيد. راستي تا يادم نرفته "ش" در پايان داستان رفتاري از خودش بروز مي‌دهد كه من متوجه نشدم اصلن نمايش چنين چيزي چه لزومي داشت و مي‌خواست چه وجهي از شخصيت دخترك را نشان دهد.

يک شب، همينطور که دراز کشيده بوديم کنارِ هم و داشتم نامه‌های پدرش را می‌خواندم. ناگهان زدم روی دست‌اش: «خجالت بکش دختر

ـ چرااا؟

ـ آخر، تو همين حالا...!

ـ خب دست خودم نيست.

ـ چرا؟

ـ عادت است. وقتی جدا شدند از هم، پدرم مرا برد پيش مادربزرگ‌ام. خودش دائم يا سفر بود يا دنبال کار پس‌گرفتن اموال مصادره شده‌اش. تمام مدت من بودم و يک پيرزن شصت ساله که يک کلمه فارسی بلد نبود. خب، من هم حوصله‌ام سر می‌رفت. يک روز مادربزرگ انبر داغ را از توی منقل آتش بيرون آورد و گذاشت رو اينجام. با اين حال از سرم نيفتاد. خب تقصير من چه بود؟ توی خانه حوصله‌ام سر می‌رفت، بيرون هم که نمی‌گذاشتند بروم.

 

يعني فقط محض سرگرمي؟ خب كه چه؟

 

هفتم: پرسش: چرا آلت تناسلي مردان چيزي است جدا از ديگر اجزاي وجودشان؟ يعني آن راه خودش را مي‌رود و صاحبش يك ور ديگر؟ تمام مدتي كه رمان را مي‌خواندم اين فكر مثل شب‌پره توي ذهنم پرپر مي‌زد.

 

هشتم: مردان از نگاه راوي اين داستان در جبهه‌ي مخالف زنان قرار مي‌گيرند. مردان وقتي صاحب قدرتند. پدر، گنده لات‌ها، بلده كارها، گاه ماموران دولت معمولن ديكتاتور و مذهبي متعصب، بزن بهادر، ترياكي، دائم‌الخمر، بچه‌باز و يا شكنجه‌گر هستند. اين به نقش مادرانه زنان و رفتار پناه جويانه‌ي راوي بيش‌تر دامن مي‌زند.

 

نهم: ديدن اتفاقي آدم‌ها كه تا آن جا كه يادم مانده سه بار و دقيقن دو تايش را با جزييات به خاطر دارم (ملاقات اتفاقي ننه‌شنبه و هلنا) با منطق داستان جور در‌نمي‌آيد و خيلي ناگهاني اتفاق مي‌افتد و هيچ جاي تعجبي هم براي راوي نمي‌گذارد. يعني راوي آن قدر عادي مي‌گذرد از اين ماجرا كه من خواننده خجالت مي‌كشم تعجب كنم چطور در اين دنياي دراندردشت، بي هيچ تلاشي آدم مدام آدم‌هاي گذشته‌ي دور زندگي‌اش را ببيند.

 

دهم: وقتي داستان را نه روي نسخه‌ي پي‌دي‌اف كه در قالب وورد  (word) مي‌خوانم انگار مي‌كنم دست خط خود نويسنده باشد. با خودم فكر مي‌كنم نكند اين همان متني است كه يك سره تايپ شده تا بشود داستان. انگار چك نويس نويسنده‌اي را بخواني و بخواهي از خط خورده‌گي‌هايش درس بگيري، گرچه اين يكي خط خورده‌گي ندارد اما انگار شريك حسش باشي همان حس دم نوشتن كه توي همه‌ي نويسنده‌گان يكي است. حالا خواه رضا قاسمي باشي يا گلشيري يا صادق هدايت يا حتا كسي مثل من كه سر دوراهي مانده، حسش براي همه‌ي‌ "ماها" كه مي‌نويسيم به خدا يكي است آن دم، آن لحظه.

 

يازدهم: هيچ باكي ندارم ‌بگويم "ماها"، هيچ ترسي ندارم از آوردن اسم خودم كنار آدم بزرگ‌ها. كيف مي‌كنم از تخيلش.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

خوابي سپينود؟

چيزي نمي‌گويي، پس خوابي. لابد ديشب تا دير وقت نشسته بودي پاي كامپيوتر و ورد مي‌خواندي؟ ها؟ من نه. ديشب يك صفحه خواندم و بعد ولو شدم جلوي شومينه. بيرون باران مي‌باريد. حالا آفتاب است. ديروز سرد بود. امروز شومينه را خاموش كرديم و در و پنجره‌ها را باز گذاشتيم و احساس‌مان دارد حسابي هوا مي‌خورد. ديشب نمي‌دانم تا ساعت چند داشتم بهرام مرادي را مي‌خواندم. همان كه عكس روي جلدش مرديست كه آن طرف خيابان ايستاده زير درخت. "آن ور خيابان؟" ياد آن مستي افتادم كه دائم از اين طرف خيابان مي‌رفت آن طرف و مي‌پرسيد از عابران كه آن ور خيابان كجاست و مدام حواله‌اش مي‌دادند آن طرف ديگر و لابد همين‌طور كه مي‌پرسيده و مي‌رفته، سكندري هم مي‌خورده و سكسكه هم مي‌كرده. حالا شده حكايت من كه خواب ديده بودم توي راه‌روهاي آپارتماني هستم حیران پشت درهای بسته. فقط  يك در نيمه بازبود يا نه كاملن باز كه مي‌شد از آن‌جا ديد گلشيري با آن رفيق نجيب‌مان نشسته روي تختي كه مثل تخت‌هاي رستوران‌هاي تابستاني فرح‌زاد فرش شده و دارد به من اشاره مي‌كند كه در خروجي آن طرف است. و خيال كنم همان وقت‌ها بود كه ماجراي آن داستان بلند كه هنوز همين‌طور دست به دست مي‌گردد و رفت حتا تا كپنهاك و باز برگشت و حالا جايي در غرب تهران سرگردان است، آغاز شد. آن‌وقت‌ها يونگ مونگ حاليم نبود اما حالا مي‌دانم كه آن خوابم معنايش اين است كه داستان بايد محوريت داشته باشد. شوخي نمي‌كنم آن خواب و آن اشاره‌ي هوشنگ‌خان معنايش اين بود كه بايد چيزي را كه راوي دارد به خاطرش روايت مي‌كند، يعني بهانه‌‌اي كه به واسطه‌ي آن كلمات مي‌نشينند كنار هم تا داستاني، داستان شود، بايد جا به جا هي تكرار شود توي داستان. مثل موتيف. مثل همين ورد رضا قاسمي كه بهانه‌اش رفتن تا پله‌ي سي و نهم است و چند تا داستان ديگر هم  به موازات ماجراي اصلي در حركتند كه البته همه با هم در ارتباطند مثل رودهاي موازي كه به يك دريا مي‌ريزند.

يادت هست سپينود به تو گفته بودم، به آزاده هم و به آن رفيق‌مان هم گفتم، يادم هست كه گوشي تلفن را چسبانده بودم به گوشم راه مي‌رفتم و با نوك انگشت‌هاي‌ پايم همين‌طور كه حرف مي‌زدم گوشه‌ي پتو را بلند كردم و گوشي را نگه داشتم بين گوش و شانه‌ام و بالشت را گذاشتم توي كمد رخت‌خواب‌ها و همين وقت بود انگار كه گفتم من آن ايرادي را كه شما مي‌گوييد، نمي‌بينم. حالا اما ديدم. خب خدارو شكر بعد از چهار، پنج سال گدايي كردن راه و رسم شب جمعه‌ها را ياد گرفتم، حالا گيريم شب جمعه‌ي ما با شب جمعه‌ي آدم حسابي‌ها تومني صنار توفير داشته باشد، مهم نيست. مهم محوريت داستان است كه من فهميدم چيست و گفته بودم كه اگر بفهمم يعني چه و اين ايراد را ببينم در كارم مي‌شود درستش كنم. حالا با خواندن اوراد رضا قاسمي و قدم زن كنارخيابان‌هاي برلن و نشستن زير سايه‌ي درختانش، دارد نرم نرم حاليم مي‌شود ماجرا از چه قرار است. حالا اين‌ها را بگذار كنار اين‌ كه "نشسته باشي لب پنجره و از اول فروردين تا حالا، دو تا كلاغ زاغي را چوب بزني و خيره شوي كه چطور خار و خاشاك را به منقار مي‌گيرند و مي‌روند و مي‌آيند و هي خاشاك از لاي منقارشان سر مي‌خورد و مي‌افتد و يا آن بالا كه رسيدند باد مي‌آيد لانه‌ي نيمه ساخته را با خودش مي‌برد" و يا مسيج، ببخشيد پيام‌هاي كوتاه كه با اين جمله شروع مي‌شود: خوابي؟ و ختم مي‌شود به تلفن‌هاي شبانه و گاه بامدادي و شخم زدن حاشيه‌ي ادبيات و خود ادبيات و اين ور ادبيات و اون ور ادبيات و وسط ادبيات و . . . و بعد هم اضافه كن به همه‌ي اين‌ها يك صداي خش‌دار دهه‌ي چهلي كه خودت هم با تمام دوستي كه با هم داريم يك‌بار خيلي شيطاني گفتي عجب صدايي! و يك چنين صدايي هر روز صبح زير گوشت باشد و بگويد مزخرف نگو و جهان آن‌جورها هم كه تو مي‌گويي ناجور نيست و تازه شب قبل ‌از امروز صبح‌اش هم گفته باشد:  بيا زير اين نامه‌ي حمايت از زنان را امضاء كن و تو گفته باشي من مي‌ترسم و اصلن من چه خيري ديده‌ام از زنانه‌گي‌ام كه حالا بخواهم مدافعش باشم و آن صداي خش‌دار گفته باشد مگر بد گذشت آن شب؟ و تو داغ شوي از اين حرف‌ها . . . خب هر گلابي غير از من هم بود با اين همه خط و ربط بايد مي‌فهميد اين محوريت داستان چيست.

ببينم هنوز خوابي سپينود؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

مكان در آثار فرخ‌فال كاركردي كليدي دارد. توصيف مغازه‌ها، كافه‌هاي تعطيل شده، كتاب‌فروشي خلوت، كوچه‌ها، پارك‌ها همه حالتي تيپيك به عنصر مكان مي‌دهد. يعني مكان‌ها و نمايش حركت قهرمان داستان كه معمولن خود راوي است در اين فضا، پيام داستان يا حرفي را كه نويسنده سعي دارد بگويد يا حسي را كه مي‌خواهد بيدار كند، به خواننده مي‌رساند. خلاصه اين كه در شيوه‌ي روايت فرخ‌فال "فضا" نقشي هم پاي شخصيت‌هاي داستان را دارد.

قبلن گفتم كه راوي داستان‌هاي فرخ‌فال اول شخص است و اين داستان را مي‌برد به سمت تك‌گويي و ذهني نگري و در نهايت باعث مي‌شود خواننده دقت و تمركز زيادي روي موضوع داستان پيدا كند. اگرچه معمولن موضوع خاصي در كار نيست و فقط ما درگير نگاه ويژه‌ي نويسنده به اشياء هستيم به طور مثال در داستان "برجي براي خاموشي" ما اتفاق يا حتا خط روايتي نداريم، تنها شكل ظاهري برجي قديمي است كه توصيف مي‌شود يا در داستان "همه از يك خون" يا "كوهنوردان" كه باز ماجرايي در كار نيست.

اما اتفاقي كه در داستان‌هاي فرخ‌فال مي‌افتد جاي ديگري است، در زبان. بي‌قراري، غربت، سرگشتگي، ياس مفاهيمي هستند كه در زبان اين نويسنده جاري است. زبان و لحن راوي با فضا و زماني كه آن را روايت مي‌كند چنان در هم تنيده‌اند كه نبود هر كدام از اين فاكتورها داستان را فلج مي‌كند. داستان "آه استانبول" نمونه‌ي روشن و كاملي است از اين قدرت نويسنده. فضاي داستان به تمامي در رنگي خاكستري حل شده و بعد توصيف خيابان‌ها و مغازه‌ها، آدم‌ها و گفتگوي بين‌شان همه در خدمت نقل روايت آدم‌هايي است كه دچار گريزي ناگزيرند. ذهني‌گويي‌هاي راوي در اين داستان نشان از روحي سرگردان دارد كه بي تعلق به هيچ زمان و مكاني معلق مانده و اين شايد مفهوم غربت محض باشد. اين حالت سرگرداني و بي‌تعلقي در داستان "گردش‌هاي عصرانه" هم نمود دارد. كابوس ميان مرگ و زندگي و برزخي كه آدم‌هاي داستان به آن دچارند در خودگويي‌هاي راوي كاملن نمايان است. داستان‌هاي فرخ‌فال به شدت ذهني است. اين روايات نتيجه‌ي ذهني شكسته و دوپاره شده است. ذهني درگير "اين‌جا" كه به طور كلي مايوس كننده است و "آن‌جايي" كه چشم‌اندازي گنگ، غريبه و ناشناس دارد. ذهني كه درگير زمان "حال" است، حالي به قول براهني "تحميل شده و ناسازگار" و ذهني كه در "گذشته" مانده و خاطره نشخوار مي‌كند.

به نظر من زبان اتفاقي بزرگ در داستان‌هاي فرخ‌فال است، چرا كه زبان در آثار اين نويسنده وسيله‌اي براي بيان احساسات نيست كه خود به تنهايي حسي است كه گاه آشنا و گاه  بيگانه و نو است براي ما. اين قدرت نويسنده در زبان گاه آن‌قدر برجسته مي‌شود كه جنبه‌ي نمايشي پيدا مي‌كند و خود عاملي باز دارنده و كند كننده مي‌شود. اين حالت به خصوص در داستاني مثل "قلعه‌ي خاموش" كه ماجرا و اتفاقي خاص در روايت داستان نداريم مشخص‌تر است. خواننده در داستان‌هاي فرخ‌فال با زباني مواجه است كه ذره ذره تصوير مي‌سازد و خود مثل يكي از شخصيت‌هاي داستان، روايت را پيش مي‌برد. 

آدم‌هاي فرخ‌فال غريبه‌اند، چه در سرزمين مادري و چه در غربت كه هيچ ريشه ندارند. ريشه‌ي اين آدم‌ها انگار در جايي دور است، در زماني دور دور.

 

منابع:

روش طبخ داستان‌هاي پست مدرني- حسن محمودي- روزنامه شرق

مقدمه‌اي بر جريان كافه نشيني و ادبيات داستاني- مهدي يزدان‌خرم- شرق

شعري هست كه مي‌آيد- رضا فرخ‌فال

آه استانبول- رضا فرخ‌فال- انتشارات اسپرك- 1368

مصاحبه با رضا براهني (؟)

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

در گام نخست چيزي كه بيش از همه در آثار فرخ‌فال (لااقل آن چه من از ايشان خواندم) برجسته است لحن جاري در داستان است كه خواننده را به اين نتيجه مي‌رساند كه اين خود نويسنده است كه دارد حرف مي‌زند. يعني برخلاف اكثر آثار ادبي كه نويسنده سعي مي‌كند با خودش فاصله بگيرد، اتفاقن فرخ‌فال معمولن بي‌واسطه و مستقيمن خواننده را مخاطب عقايد و افكار خود قرار مي‌دهد. راوي فرخ‌فال اول شخص است. "مني" كه همه چيز از نظرگاه او روايت مي‌شود و اگرچه سعي دارد نگاهي سرد و لحني گزارشي داشته باشد اما وقتي گفته‌ها و ناگفته‌هايش را كنار هم قرار دهيم مي‌توانيم از ايده و روش فكري‌اش آگاه شويم. راوي فرخ‌فال داستان نمي‌گويد. واقعه‌ايي را تعريف نمي‌كند بلكه با ساختن تصوير و جزيي‌پردازي خواننده را ميان اتفاقي مي‌برد كه ظاهرن حادثه‌ي مهمي هم نيست. راوي با خودگويي مدام كم‌كم به شبهات و تصوراتش شكل مي‌دهد و داستان را در زمان حال پيش مي‌برد و خواننده را لحظه لحظه هم‌راه خود مي‌كند.  "من" راوي در تمام داستان‌هاي اين نويسنده لحني يك‌سان دارد و خواننده را به اين نتيجه مي‌رساند كه تمام قصه‌ها را يك نفر روايت مي‌كند. روشن‌فكري كه تحت تاثير تغييرات اجتماعي سال‌هاي پس از انقلاب دچار ياس و سرخورده‌گي است. البته در مجموعه داستان "آه استانبول" مي‌شود سراغ راوي‌هاي ديگري را هم گرفت. دختري كه از خانواده‌اش مي‌گويد، يا كوه‌نوردي كه شرح گردش‌هاي دست‌جمعي‌شان را مي‌دهد. اما در همه‌ي اين روايات‌ چيزي كه مشترك است فضاي خاكستري، وهم‌آلود، غم‌انگيز و گاه ترس‌آور داستان است.

در داستان "آه استانبول" نويسنده صريحن به فضاي سال‌هاي پس از انقلاب و مهاجرت‌هاي اجباري اشاره مي‌كند. نمي‌دانم مي‌شود اين داستان را در گروه داستان‌هاي سياسي قرار داد يا نه اما اگر چنين باشد بايد گفت اين شكل از سياسي نويسي در مقايسه با روشي كه مثلن گلشيري در پيش گرفته بود، موفق‌تر است.  چرا كه كسي مانند گلشيري در آثاري كه وجه سياسي‌اش پر رنگ بود گاه به ورطه‌ي شعار دادن مي‌افتاد. انگار نويسنده آن‌قدر از چيزي رنجيده باشد كه ناگهان توجه‌اش از ادبيت داستان معطوف اعتراضات سياسي بشود و تا آن‌جا پيش برود كه جاي داستان مقاله بنويسد (البته در مورد آثار گلشيري به اين شدت نبوده). به خيال من اين از ارزش ادبي داستان كم مي‌كند و علاوه بر آن باعث مي‌شود داستان تاريخ مصرف پيدا كند. يعني سال‌هاي بعد كه زهر آن چه بر مردم گذشته بود گرفته شود يا آن همه ناكامي‌ها از خاطر تاريخ برود، ما با داستاني مواجه‌ايم پر از شعار و گاه حتا نك و ناله كه چنگي به دل نمي‌زند. ادبيات سياسي معمولن چيزي را گفته كه مردم خود بر آن آگاهند. شايد نويسنده‌گان اين نوع آثار بايد بيش‌تر به "چگونه" گفتن توجه كنند تا "چه" گفتن. اما نتيجه‌ي كاري كه فرخ‌فال در "آه استانبول" كرده اثري قائم به ذات است. روايتي پر از تصاويري كه قضاوت نمي‌كند بلكه تنها نمايش مي‌دهد. نمي‌گويد مردم مايوس و ترس‌خورده‌اند كه اين نااميدي و بيم را در ديوار و در خانه‌ها و پيچ كوچه‌ها نشان مي‌دهد. در آثار فرخ‌فال اگرچه اجتماع و روابط آن پايه‌ي اصلي و در واقع بهانه‌ي روايت است اما وضعيت اجتماعي به رخ كشيده نمي‌شود، بلكه فضايي كه  داستان در آن اتفاق مي‌افتد خود مايه‌ي اصلي داستان را در دل دارد.  

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |