بين خواب و بيداري تقلا ميكنم. پتو را ميكشم سرم. خيال ميكنم تن توست كه كشيده شده روي تنم، روي پوستم. خواب ميبينم. خواب ميبينم؟ نشستهاي روي صندلي، تكيه دادهاي چنان كه از تمام خستهگيها ميخواهي همين دم خلاص شوي. چهار انگشتت روي لبهاست. كت مخمل پوشيدهايي. ميگويم كت سياه مخمل پوشيده بودي. ميگويي قهوه اي پر رنگ است. ميگويي كور رنگي داري؟ كورم. نگاهت خوني است. چرا چشمانت هميشه خون دارد؟ موهاي خاكستريات چرا آن قدر كلفت است كه مرا وسوسه ميكند تا بنشينم با صبر دانه دانهشان را كنار هم بگذارم؟ اين طرف، بعد دوباره بچينمشان آن طرف. خوابشان را عوض كنم. مثل خواب فرش. خطهاي حاشيهي فرش موازياند. مثل خطهاي مخملي كتت. خطها را ميشمارم. خطهاي موازي به هم كه نميرسند. خطهاي مخملي موازي توي صورتت به هم ميرسند. همديگر را ميشكنند، مثل خطهاي روي تخته سنگها و صورتت به جاده ميماند، كه دره دارد و بوي خاك ميدهد.
از تمامي حاميان حقوق بشر و آزادي بيان خواهشمنديم تا با امضاي اين پتيشن در جهت رفع فيلترينگ از سايت محبوب جوانان ايراني "سپينود"، گامي موثر بردارند. امضاء با نام مستعار و ايميل جعلي و حتا بدون نام و نشان هم قبول ميكنيم.
در ضمن در صورت تمايل عزيزان داخل ايران ميتوانند كمكهاي نقدي خود را به حساب 007 بانك ملي شعبه سيدخندان و دوستان مقيم خارج هم به حساب ارزي 11366 بانك سپه واريز نمايند.
ملت هميشه در صحنهي وبلاگستان- فعالان جنبش زنان- انجمن حمايت از ادبيات زنانه- دوستداران نويسندهگان دههي چهل- نويسندهگان نسل اول تا چهارم- نويسندهگان نسل پنجم- جمعي ديگر از نويسندهگان- جمعي از خيرين مدرسه ساز- انجمن حمايت از مردان تنهاي روشنفكر ترجيحن نويسنده مقيم يكي از شهرستانهاي شمالي باشد بهتر است. كارم نكرد، نكرد. متولدين سالهاي 1305 تا 1340 اولويت دارند. -
ادبيات ايران در خطر است
براي نجات هر چه سريعتر سپينود دست بجنبانيد
طبق آخرين اخبار سپينود در اعتراض به فيلتر شدن سايتش در اقدامي غيرقابل پيشبيني وبلاگي با نام "بز" راه اندازي كرده. اين قرباني فيلترينگ تصميم دارد ادبيات را كنار گذاشته و تنها در مورد مسائل پيش پا افتادهايي مانند سكس بنويسد. پروفسور بالتازار كارشناس آسيب شناسي سانسور، بر اين اعتقاد است كه چنين عكسالعملي اگرچه نشان از حالت غير طبيعي سپينود دارد اما قابل پيشبيني بوده. در همين راستا خانمي با نام "زهرا" در بخش كامنت اين وبلاگ تازه كار، شعري از فروغ فرخزاد را نوشته كه اين عمل ميتواند سبب فيلتر شدن دوبارهي سپينود شود.
سپينود در اغماء
يك منبع خبري كه نخواسته نامش فاش شود در مورد وضعيت روحي سپينود اين گونه گزارش ميدهد:
امروز صبح حوالي ساعت 7:30 با منزل سپينود تماس گرفتم. در منزل نبود، خيلي نگران شدم و خيال كردم حتمن دستگير شده بعد يادم آمد كه طبق معمول رفته تا دخترش را به مدرسه برساند براي همين با تلفن همراهش تماس گرفتم. نفس نفس ميزد و صدايش جوري منعكس ميشد كه انگار داشتند او را در راهرويي طولاني كشان كشان ميبردند. گفتم سپينود دستگير شدي؟ گفت برو بابا دارم از پلههاي آپارتمان ميرم پايين. بعد گفتم خبر داري؟ من براي تعطيلات عيد با مامانم اينا ميرم دبي... دلت آب! بعد سپينود ساكت شد. فهميدم اين بار ديگر حتمن در ادامهي قتلهاي زنجيرهايي ترورش كردهاند. گفتم الو... سپينود مردي؟ گفت بعد از فيلتر شدنم اين بزرگترين ضربهايي بود كه در زندگيام خوردم. اين را گفت و خاموش شد!
يك منبع اطلاعاتي ديگر كه اتفاقن خيلي اصرار داشت نامش گفته شود اما چون ارزشش را ندارد ما نامي از او نميبريم در رد گزارش قبلي ميگويد:
حدود ساعت 8 صبح سپينود از تلفن همراهش با من تماس گرفت و با صدايي كه نشان از شعفي عميق داشت گفت از طرف سازمان مبارزه با سانسور در گينهبيسائو براي سخنراني دعوت شدم. گفتم صبارم ميبري. گفت وا! پس بچهرو كجا بذارم؟ اين بگفت و خاموش شد.
اخبار مرتبط: در اعتراض به برخورد اخير سانسورچيها اسماعيل فصيح نويسنده ي شهير ايراني تصميم دارد رماني ديگر با نام "سپينود در اغماء" را راهي بازار چاپ و نشر كند.
دستها
دستهاي من شبيه دستهاي عروسك بود. گوشتالود با انگشتهاي كوتاه و چالههايي پاي هر انگشت. تابستانها به خارش ميافتاد و پوستش سرخ و خشك ميشد، زمستانها هم از سرما سياه ميشد. دختر عمو حوريه اما دستهاي قشنگي داشت. اين را وقتي ايستاده بود توي درگاهي فهميدم. توي يك دستاش دستمالي مچاله بود و با دست ديگرش گوشي تلفن بيسيم را نگه داشته بود. انگشتهايش مثل خطي باريك و شكننده بودند كه وقتي روي هم قرار ميگرفتند شكل قطرهاي درشت و شفاف ميشدند. آن وقت هنوز نميدانست. آن لحظه كه پشت كرده بود به چند نفري كه توي هال نشسته بودند و داشت با تلفن حرف ميزد خبر نداشت. من محو زيبايي خطي بودم كه براثر خم شدن انگشت كوچكش، كف دستش ايجاد شده بود. آن طرف خط يكي از برادرهاياش بود. هفت تا برادر داشت كه همهشان مهندس بودند و يكيشان دكتر. عمو رحمت كه حرف پسرهاياش را ميزد عادت داشت آنها را با نام شغلهايشان صدا كند. اين زياد خوب نبود. چون وقتي ميگفت مهندس، نميفهميدي دقيقن كدامشان را ميگويد. فقط اگر ميگفت دكتر، ميدانستي آن برادر دومي كه قدي متوسط داشت و معمولن كت و شلوار خاكستري ميپوشيد و زماني زنش يك خانم دكتر اهل بهبهان بود را ميگويد. حالا اما پشت خط، دكتر نبود. اين را از حركت دستهاي حوريه ميشد فهميد. وقتي با برادرهاي بزرگش حرف ميزد شستش را روي چهار انگشت ديگرش فشار ميداد و صدايي شبيه شكستن از بين مفاصل انگشتهايش درميآورد. حالا حتمي يوسف بود كه آخرين بچهي خانواده بود و حوري يكي دو سالي بزرگتر بود از او. حوري كه گوشي را داد دست عمو رحمت، همان جا تكيه داد به چهار چوب در. شانههاياش مثل اين كه چيزي سنگين دست گرفته باشد، پايين افتاده بودند و دستهاياش همينطور از دو طرفاش آويزان بود.
عمو رحمت نميدانست با دست بيكارش چه كند. يعني دستاش با يك فاصلهاي از خط كمرش آويخته بود و ميشد عبور نور را از لاي انگشتهاي باز ماندهاش ديد. انگشتهاي عمو هم مثل حوري باريك بود و آن سفيدي نور مانند را كه حالتي مقدس به دستهاي دختر ميداد ميشد كف دست پدر هم ديد. حالا اما كوچك و چروكيده به نظر ميرسيد. مثل چيزي نارس، مثل جنين سرخ و جمع شده در خود. بعد خيال كردم اتفاقي افتاد، يك چيزي كه تصوير دستها را تغيير داد. انگار شكلي محو كمكم بزرگ و برجسته شود. ناگهان صداي عمو بالا رفت. گفت دروغ ميگي، يوسف دروغ ميگي، پدرسگ تو داري به من دروغ ميگي. . .
بعد دستش، همان دست آويزانش را مشت كرد. چند بار مشت كرد و باز كرد انگار چيزي را ورز بدهد. بار آخر مشت كه كرد همان طور دستش را بالا آورد و كوبيد توي سرش. اگر خواهرم نميرسيد، يقين، عمو همانجا وا ميرفت. ميترا زير بال عمو را گرفت و كشان كشان بردش تا گوشهي هال. عمو زياد سنگين نبود ولي دستهاي ميترا هم جان نداشت. زياد ازشان كار گرفته بود. دستهاي ميترا را وقتي پشت قابلمهها را با سيم ميسابيد نگاه كرده بودم. این وقت ها به نازكي ميزد، يعني ظاهرش طوري ميشد كه انگار آب زير پوست دستش جريان دارد. آن روز كه زن عمو آنطور شد، ميترا تازه عصب سياتيكاش را عمل كرده بود و باند سفيد چرك مردي، كه پيچيده بود دور مچ و تا سر انگشتاناش بالا آمده بود توي ذوق ميزد. ميترا گفت كه آب بياورم. دستم زير شير آب ميلرزيد و اين لرزش ميرفت تا تمام وجودم. ليوان را تا كمر پر از قند كردم و لب به لب آب ريختم و دادم دست عمو. عمو ليوان را با همان دستاش كه كوبيده بود توي سرش پس ميزد. باز ليوان را بردم نزديك دهان عمو. ليوان هم لبپر ميزد از اين كشمكش و آب شيرين سرريز ميشد. بعد ديگر دست كشيدم و ليوان را گذاشتم لب پيشخوان آشپزخانه. حالا ميترا داشت شانههاي عمو را ميماليد. سرانگشتهايش را ميگذاشت توي گودي ترقوه عمو و فشار ميداد. عمو باز ميخواست بكوبد توي سرش، اين بار دو تا دستاش را بالا برده بود اما من كه برخلاف خواهرم مچهايي قوي دارم، دستهاي عمو را توي هوا گرفتم و با فشار آوردم پايين. عمو فرياد ميكشيد كه ربابه الهي من پيش مرگات ميشدم. ديگه من براي چي موندم؟
ميترا سرش پايين بود و ريزههاي دستمال كاغذي را از روي زانوياش ميتكاند. من مشتام را شل گرفته بودم كه عمو دو دستاش را بالا آورد و صورتاش را كف دستهاياش پنهان كرد و همانطور چهار زانو كه نشسته بود به دو طرف تاب ميخورد.
از آشپزخانه صداي حوريه ميآمد. زانو زده بود جلوي قفسهي ظرفها و كف دستهايش را روي زمين تكيه داده بود. حالت كسي را گرفته بود كه ميخواهد به كمك دستها از زمين بلند شود ولي در ميانهي راه كمرش گرفته و خشكش زده. صداي ضجهي حوريه كه بلند شد، بقيهي زنها هم شروع كردند. دستها مشت ميشد و به سينه كوبيده ميشد. دستها ميآمد و ميماند لب پيشانيها. دستها جعبههاي دستمال كاغذي و سيني چاي و خرما را ميچرخاند.
رقيه انگار بخواهد چيزي را از جلوي صورتاش كنار بزند دستاش را توي هوا تكان ميداد و ميخواند:
آنكه قرارش نگرفتي و خواب
تا گل و نسرين نفشاندي نخست
گردش گيتي گل رويش بريخت
خار بنان بر سر خاكش برست
انگشتهاياش شبيه شاخههاي گياه مو بود، گره گره و پر پيچ و خم. انگشتها را روي صورتاش ميكشيد و صدا ميزد: چيشد؟ چطو شد؟ خواهر من چيشد؟ خواهر بيزبون من چيشد؟ خواهر مظلوم من چيشد؟
عمو گفت: مرد.
وقتي اين را گفت آرنجهايش روي دو زانوش بود و سرانگشتانش به سمت زمين اشاره ميكرد. دستهاي رقيه توي هوا مكثي كرد و بعد نشانه شد طرف جمعيت. حالا ميشد آن انگشتهاي كج و معوج و كشيده را كه مثل شاخههاي ترد درختان كهنسال بودند بهتر ديد: چاقو بيارين من فرو كنم تو شكمم، اي خدا. . . و دستهايش مانند شاخهاي شكسته كه باد با خودش ببرد، توي هوا حيران بود. عمو رحمت از هوش رفته بود. دستهايش مثل تكه گوشتهايي بيفايده، سنگين افتاده بودند كنارش. سرانگشتهام را ميزدم توي كاسهي آب و ميريختم به سر و روي عمو. پسرها كه از بيمارستان رسيدند، داخل نيامدند. همانجا دم در با سرهاي آويخته و دستهايي كه جلوشان گره خورده بود، ايستادند. تنها يوسف بود كه دوان دوان آمد ايستاد ميان مجلس زنانه و خم شد و دستش را به كمرش گرفت و مادرش را صدا زد. بعد هم حوريه را كه ديد گفت كمرم شكست حوري. و دستهايش را گرفت دو طرف صورت خواهر و نوك بينياش را چسباند به پيشاني حوري. دستهاي يوسف را كمتر ديده بودم. يعني هروقت ميديدمش، دستش توي جيبش بود. فقط يكبار توي عروسي برادرش بود انگار، كه با هم دو طرف ميزي را گرفته بوديم و جا به جا ميكرديم، آن وقت نگاهم افتاد به انگشتهاي سفيد و ناخنهاي از ته گرفته و سوهان كشيدهاش.
كسي از گوشهاي گفت فاتحهالصلوات. دستها زير چادرها پنهان شد.
حوري را كه صدا كردند از بالاي سر پدر بلند شد. توي حياط تشت بزرگ مسي را روي گاز تك شعله گذاشته بودند. هوا بوي آرد برشته ميداد. كبرا خانم كف دستاش را چسبانده بود پهلوياش و با دست ديگر كفگير بزرگي را گرفته بود. حوري كه كفگير را ميگرفت نگاهم افتاد به حلقهي زردي كه دور انگشت يكي مانده به كوچك زن بود. كبرا خانم ميگفت هر وقت كه اين انگشتر توي انگشتش راحت نچرخد يعني فشارش بالا رفته. حالا هم دستش را گرفته بود طرف من و انگشت انگشترياش را نشانم ميداد. من حواسم به چروكهاي دستش بود.
دستها را بالا برد و دنبالهي چادرش را گره زد پشت گردنش. گفت: خيال كردم دختر بخواهد حلواي مادرش را هم بزند. حوري نشست روي چهارپايهي نزديك گاز و كفگير را كشيد ته تشت. كبرا خانم گفت سه كيلو آرد براي خونه و مسجد بسه. دو مثقالم زعفرون خريدم. حوريه كفگير را داد دست ديگرش و باز آردها را هم زد. گفت: سنگين ميكشه. كبرا خانم گفت: دو تا قالب كره بريزم درست ميشه. اين را كه ميگفت داشت دستش را با گوشهي چادرش خشك ميكرد.
رقيه از پلهها پايين ميآمد و ميخواند. وقت خواندن دستها را در هوا تكان ميداد. لاي انگشت شصتش يك تكه دستمال مچاله بود. انگشتهاي ديگرش از هم باز بودند و توي فضا كه ميچرخيدند خطوطي نامنظم ايجاد ميكردند.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
كه دل برداشتن كاريست مشكل
وقتي رسيد بالاي سر حوريه دستها را چند بار به هم زد و نوك انگشتهايش را گذاشت روي لبها. حوري كفگير را رها كرده بود و سرش را ميان دستهايش گرفته بود. شانههايش ميلرزيد.
ميترا از اتاق بيرون پريد، بالاي ايوان ايستاد و صدا زد: پسرعمو رو خبر كنين. دكترو خبر كنين. عمو نفسش بالا نمياد. و دستهاياش را محكم كوبيد روي رانها و دامنش را چنگ گرفت. ادامهي باند سفيدش آويزان مانده بود.
يوسف سر پدر را روي زانو داشت. دستهاي عمو رحمت مثل صليب باز مانده بود دو طرفش. زنها را برده بودند توي اتاق ديگر و هال را خالي كرده بودند. يقهي عمو باز بود و سينهي لختش نمايان شده بود. دكتر كه رسيد، همه نيم خيز شدند. يوسف خواست بلند شود اما سر پدر كه تاب خورد باز نشست سرجايش. دكتر را كم ميديدم. اصلن بعد از آن اتفاق ديگر كمتر سر و كلهاش توي فاميل پيدا ميشد. آخرين بار پارسال عيد بود. خانهي عمو ديدمش. نشسته بود روي زمين و تكيه داده بود به پشتي. پاهاي بيجورابش با آن كت و شلوار خاكستري كه تنش بود هماهنگي نداشت. داشت خط مينوشت، براي يكي از بچهها، با همان پاهاي بيجوراب. دو زانو نشسته بوديم رو به رويش، من و چند تايي ديگر. يادم نيست چه مينوشت، فقط به خاطرم مانده كه در آن خطوط سياه به هم پيچيده دو كلمه برجسته مينمود: الفت و مفارقت.
دكتر كه نشست، گوشش را چسباند به سينهي پدر. به يوسف گفت تا پلكهاش را با انگشت از هم باز كند. حوريه دستهاي عمو را در دست داشت و بابا، بابا ميگفت. رقيه بالا سر عمو نشسته بود و مثل اين كه بخواهد بادش بزند دستش را تكان ميداد. دست ديگرش هم روي زانو مانده بود، چروكيده. دكتر گفت تا حوري دستگاه فشار سنج را بياورد. يوسف توپ سياه فشارسنج را توي مشتش بسته و باز ميكرد. بعد نوار پهن دستگاه را از دور بازوي عريان عمو باز كرد. دكتر نگاهي به عقربهي فشارسنج انداخت. رقيه گفت: اي خدا كرمتو شكر، يه ديس پلوي زعفروني ميدي يه مارمولكم مياندازي وسطش. اين پسر مثل دستهي گل، زن داشت مثل ماه شب چارده، كاكل زري داشت گل سرسبد. يه لحظه روتو برگردوندي ازشون، ماشين پشتك زد و ايدل غافل،
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است
دكتر بلند شد. توي صورتش حالتي از لبخند بود يا شايد من از آن پايين اينطور ميديدم. وقتي بلند ميشد فشاري به زانوهايش آورد و لحظهاي مثل كشتي بيلنگر كج شد و باز خودش را نگه داشت. پشتش صاف بود و به نظرم بلندتر و باريكتر از هميشه ميآمد. به يوسف كه پايين پايش نشسته بود نگاه كرد و گفت: چيزي نيست. قرص زير زبونيشو بديد، چيز مهمي نيست. بعد راهش را كشيد و رفت. وقت رفتن آستينهاي خالياش توي باد ميرقصيد.
مرتبط: خرقه پوشي در كاروان حجاز همراه ما بود. . .
باب پنجم گلستان سعدي در عشق و جواني