تبليغاتX
كتاب در خانه

چند کلمه با حسین جاوید

ختم كلام

خب حسين جان اين هم آخر كار. راستش ديگر حوصله‌ام سر رفت. امشب با خودم فكر كردم زيادي دارد لفت پيدا مي‌كند. داستان نيمه كاره‌ام را بايد هرچه زودتر تمام كنم. يك چيزكي هم مي‌خواهم روي كتاب رضا فرخفال بنويسم. بيش از اين ديگر وقت تلف كردن است. پس همين‌جا قال فضيه را مي‌كنم. راستي مي‌خواستم  چيزي هم بگويم. گفته بودم دردي هست كه بايد نوشته شود، آن را مي‌گذارم براي جايي ديگر. يعني نگه‌اش مي‌دارم درون خودم تا مثل ميوه برسد و بشود داستان. مدام فكر مي‌كنم داستاني مي‌شود با اين شروع:

زن كه از پله‌ها سرازير شد . . .

و باقي‌اش را هنوز نمي‌دانم. و در آخر اين كه گفتم خوابگرد شخص نيست و يك جريان فكري است. منظورم اين است كه خيال نكنم كسي شخصن با رضا‌شكراللهي به عنوان شخصيتي حقيقي مشكلي داشته باشد. چيزي كه ناراحت كننده است آن خوابگرد با آن طرز نگرشش به آدم‌ها و دسته‌بندي خودي و غير خوديست. خوابگردي كه در دنياي واقعي هر چه بگردي يك نقد يا مقاله يا داستان يا نظريه درست و حسابي از او پيدا نمي‌كني و در عوض توي مجازستان تا بخواهي موثر است. اين به چه معناست؟ ما كجا رسيده‌ايم؟ آيا چون هر نوشته‌اي امكانش را دارد تا در فضاي نت منتشر شود و جلوي چشمان مخاطبينش قرار گيرد مي‌تواند ما را دچار اين توهم كند كه منتقد يا نويسنده ‌يا مصلح اجتماعي هستيم و اصلن اين جمعيت سايت و وبلاگ‌ باز چند درصد آدم‌هاي اهل فرهنگ را تشكيل مي‌دهند تا بشود روي نظر كارشناسي آن‌ها به عنوان داور يا منتقد حساب كرد؟

سكوت رضا شكر‌اللهي بي‌معناست يا به‌تر بگويم تنها معنايي كه ندارد بزرگواري است. چرا كه روشن است  اين اعتراضات كوچك منجر مي‌شود به بايكوت كردن بيش از پيش معترضين و اين عين استبداد است. من حتا خيال مي‌كنم . . . بگذار راحت بگويم البته نمي‌خواهم تو را به چيزي تحريك كنم اما حدس مي‌زنم همين روزها متن عذرخواهي حسين جاويد را هم ببينيم و اگر اين‌طور شود يعني سنبه خيلي پر زور است.

در آخر اين كه اعتراف مي‌كنم زياد اهل علمي حرف زدن نيستم. البته اين جهالت مايه‌ي افتخارم نيست ولي هميشه احساساتم بر اطلاعات ناچيزم چربيده، با اين همه تصور مي‌كنم رضا شكراللهي با منشي كه پيش گرفته اگر قرار بود وزير فرهنگ بشود بايد مي‌گفتيم اين روزها روزهاي خوب‌مان است.

 

مراقب خودت باش و خدانگه دارت 

 

این هم مشتی نشانه ی خروار:

 

وقتي اهرم قدرت دست بر و بچه‌هاي خودمان باشد

 

جوان بيست ساله يي که جايگاهش را نمي شناسد، خود را هم رديف نويسنده يي چون رضا قاسمي بداند و به خيالش برجاي او بنشيند و اي کاش به همين جا ختم شود و کار به آنجا نکشد که کسي به جست وجوي صراحت در نقد و جسارت، بي آنکه يادداشتش دربرگيرنده ذره يي ارزش ادبي باشد، لمپنيسم ادبي را تبليغ کند و طلايه دار نقد ادبي در فضاي وب شود.

 

بد نيست نگاهي به ليست وبلاگ‌ها و سايت‌هاي ادبي كه آقاي رضايي‌زاده به صف كرده‌اند، بيندازيم. در اين ميان به راحتي مي‌شد حتا دوات را هم قلم گرفت. به قول شاعر مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه است!

 

پاسخ به یک ایمیل:

پونه بریرانی عزیز:

من کم و بیش وبلاگ شما را از قدیم دنبال می‌کردم. حالا هم که دردِ دل‌های شما را با جاوید خواندم.

شما پست مرا درباره ابتذالِ خوابگردی خوانده بودید؟

بد نیست نگاهی به این پست بیاندازید..

http://surrealist.blogfa.com/post-29.aspx

 با احترام

صادق عسکری

سورئالیست

http://Surrealist.Blogfa.com

جناب آقای صادق عسگری علیک سلام.

بنده هم وبلاگ شما را کم و بیش تعقیب می کنم. مطلب شما را هم قبلن خوانده بودم و با توجه به این که چیز جدیدی به آن اضافه نشده خیال نکنم لازم به خواندن مجدد آن باشد. فقط این که ابتذال هرجورش بد است. هیچ ابتذالی هم به نام خوابگرد ثبت نشده. این نفس ابتذال است که کثیف است و منزجر می کند. حالا اگر توی این دنیای مجازی کسی سر ثبت کثافت کاری به نام خودش دعوا دارد آن دیگر به من مربوط نمی شود.

با احترام

پونه بریرانی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

چند کلمه با حسین جاوید

قسمت دوم

 

گفته بودم مي‌خواهم درد دل كنم، حالا با تو يا با چند نفري كه مي‌آيند و مي‌خوانند يا اصلن شايد دارم بلند بلند با خودم حرف مي زنم. به هرحال چيزهايي مانده سر گلويم، بغض شده و گره انداخته توي صدايم كه بايد اين‌جا بنويسم‌شان. مي‌نويسم تا خلاص شوم. يك چيز ديگر هم هست مي‌نويسم تا شايد بشود كساني را از خواب بيدار كرد. اگرچه بيدار كردن كسي كه خودش را به خواب زده چندان آسان به نظر نمي‌آيد. و راستي نمي‌دانم از اين همه نوشته چه قدرش مربوط به ماجراي اخير باشد. چندان هم مهم نيست. من توي ذهنم چيزهايي دارم، اتفاقاتي كه خيال مي‌كنم همه‌شان يك جاي كار به هم مي‌رسند. حالا من مي‌نويسم شما بخوان ببين چه‌قدرش درست است.

 

اول: شيادي در هر حرفه‌ايي و هر قشري از اجتماع ممكن است. من همين ديشب گير یکی از اين شيادان افتاده بودم. اول بگويم، تا به حال از اين آدم‌ها ديده‌ايي كه با سر و وضع آشفته و نسخه‌اي در دست جلوي پايت سبز مي‌شوند كه شهرستاني هستم و غريب و مريض دارم و بي پولي امانم را بريده و چسب مي‌شوند تا چيزي بسلفند از تو؟ اين تصوير را داشته باش توي ذهنت تا ماجراي ديشب را بگويم.

ديشب وقتي براي خريد از خانه بيرون رفته بودم، توي شلوغي خيابان تصويري نظرم را جلب كرد. جنب يكي از پاساژهاي پر رفت وآمد شهر عده‌ايي آدم ايستاده بودند و كتابي را با هم دست به دست مي‌كردند. كنجكاو شدم و تا ببينم ماجرا چيست نزديك رفتم، ديدم مردي با سر و وضع مرتب و بسيار موقر نشسته روي سكويي و از توي كيفي چرمي كتاب‌هايي را بيرون مي‌آورد. دقيق كه شدم فهميدم اين كتاب‌ها غزليات خود آقايي است كه گوشه‌ي پياده‌رو چمباتمه زده و دارد از سرما مي‌لرزد. متاثر شدم يا به‌تر بگويم بسيار جو گير شدم و از لاي جمعيت خودم را رساندم به مرد شاعر و گفتم خيلي متاسفم كه شما بايد اين‌طوري كتاب‌تان را به مخاطبين برسانيد. ايشان هم كه به چشم پدري پيرمرد خوش سيمايي بودند با لحني بسيار شيوا گفتند مهم نيست و چيزي كه براي‌شان اهميت دارد اين است كه مردم اشعارش را بخوانند. يك كتاب هم برايم امضاء كردند و جايش يك اسكناس دو هزار تومني از من گرفتند و من را تا دقايقي دچار اين احساس نمودند كه آدم روشن‌فكري هستم كه هيچ موقعيتي را براي نجات فرهنگ اين مرز و بوم از كف نمي‌دهم. البته اين شور و شعف زياد طول نكشيد. وقتي رسيدم خانه و كتاب را باز كردم در همان نگاه اول خورد توي ذوقم. يك اتوبيوگرافي سه صفحه‌اي با نثري وحشتناك كه نويسنده در آن نام و نام خانوادگي مرغ و خروس همسايه‌شان را هم ذكر كرده بود.  به خود اميد دادم كه حتمن شعرها جبران اين پيش درآمد ناشيانه را مي‌كند. شعرها را هم خواندم. نظري نمي‌دهم. فقط چند بيت از يكي از غزليات آن جناب را برايت مي‌نويسم تا اگر موفق شدي بخواني، خيال كنم براي تغيير ذائقه‌ات بد نباشد: 

حسيني محو درياي كمالي

حسيني روح من روح ننالي

بود با رسم طالب سرفرازي

ره دنياي كس گردد تعالي

چو گفتم سيد دانا سئوالم

كليد درس خود گفتي چو خالي

محمد گر بخواهد بار ديگر

بگويد حال خود آقا چه حالي

 

خوش‌حال مي‌شوم اگر كسي چيزي از اين ابيات سر درآورد، به من هم خبري بدهد و مرا از نگراني رها كند.

راستي شمارگان اين كتاب آن‌طور كه توي شناسنامه‌اش آمده 3000 جلد بوده كه چاپ ششم آن در پاييز 1385 منتشر شده! در ضمن اين چند خط مقدمه هم نكات جالبي در خود دارد:

 

. . .اولين اثرم را با عنوان مجموعه اشعار صد غزل بر وزن هجايي سرودم كه در بهار 1381 با شمارگان 5000 جلد چاپ گرديد و در اختيار همگان قرار گرفت.

 

حالا اين‌ها كه گفتم تو را ياد چيزي نمي‌اندازد؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

چند کلمه با حسین جاوید

قسمت اول

 

حسین جان سلام. آرزو می‌کنم حالت خوب باشد. حقیقت این است به خودم قول داده بودم وارد این ماجرای اخیر که بین تو و جناح خوابگرد پیش آمده نشوم. این که می‌گویم «جناح» از این بابت است که خیال می‌کنم خوابگرد یک شخص نیست بلکه کم‌کم تبدیل شده به یک جریان فکری و البته جای تاسف دارد. اما این که چرا متاسفم از این ماجرا چیزیست که سعی می‌کنم در این نوشته بگنجانم. اما قبل از آن می‌خواهم بگویم که اگر تو یا چند تا خواننده‌ی ثابت و گاه‌گاهی این‌جا، آمدید و مطلبم را خواندید یک چیز را از من باور کنید و آن این که از صمیم قلب بی‌زارم از محیطی که در آن می‌نویسم و حقیقتن از بد حادثه این جا گیر افتاده‌ام. از این جمله می‌خواهم نتیجه بگیرم قصدم از نوشتن این مطلب نه جلب توجه مشتریان گرامی است و نه گدایی لینک و نه یارگیری و نه دامن زدن به آشوب و گل‌آلود کردن آبی که از تعفن خصلت لجن را یافته. تنها یک دلیل دارد. نه، فکر که می‌کنم می‌بینم خیلی چیزها می‌تواند دخیل باشد در نوشتن این مطلب، اما بیش از همه دینی است که نسبت به تو حس می‌کنم. نمی‌دانم، راستش من جوری بزرگ شده‌ام که زیاد نمی‌توانم به خودم اعتماد کنم. البته از این بابت ناراضی هم نیستم. دیگر عادت کرده‌ام به این نوع برخورد با خودم و این شده یک خصوصیت من که مدام خودم از خودم حیرت می‌کنم و در حالت تعجبی مدام به سر می‌برم. پس درست نمی‌دانم مدیونت هستم یا نه، اما تقریبن اطمینان دارم که باید بابت لینک‌هایی که در هفتان به مطالبم می‌دادی از تو تشکر کنم و این درست در زمانی بود که بسیاری از سایت‌های ادبی که سر درشان زده بودند نگاه ادبی و هنری و از این چیزهای دهان پر کن، به بهانه‌ی جشن تولد و ختنه سوران و چه می‌دانم خیلی چیزها که هیچ جایش به ادبیات و هنر مربوط نبود راه به راه لینک می‌دادند به سایت‌های مثل خودشان. پس تو کاری می‌کردی که کسانی مثل من که به هیچ جایی آویزان نیستند، دیده شوند. پس یک تشکر و کمی بیش‌تر از یک تشکر ساده بدهکارم به تو.

 دلیل دوم که برایت می‌نویسم این است که حالت را می‌فهمم. یادم هست زمانی که بچه‌های نوشی با پدرشان رفته بودند ددر و وبلاگستان فریاد «ای داد بی‌داد» سر داده بود، من که نوشی را از نزدیک می‌شناختم و می‌دانستم ماجرا چیست، طاقتم طاق شد و تصمیم گرفتم یک تنه (البته ما دو نفر بودیم و حالا من فقط دارم از جانب خودم حرف می‌زنم) بایستم مقابل این خلق پرشکایت گریان. خب نتیجه همان شد که پیش‌بینی‌اش را می‌کردم. خیل فحش و بد و بی‌راه  و کامنت‌های بی‌نام و نشانی که سعی می‌کردند له‌ات کنند، سرازیر شد سمت من. حالا بماند که آن یکی دیگر دچار چه دردسرهایی شد به خاطر ناپدید شدن یک باره‌ی نوشی. حالا، امروز نوشی از یادها رفته. تنها اثری که از او مانده سایتی است که هر سال پولش به حساب جاری مربوطه‌اش واریز می‌شود و لینک‌هایی که هربار دست‌کاری و به روز می‌شود. و البته مردم همیشه در صحنه‌ی وبلاگستان آماده‌اند تا مشت محکم دیگری نصیب دهان یاوه‌گویانی کنند که باورها‌یشان را  می‌لرزانند. ظاهرن و تا دی‌روز قرعه به نام تو بود و البته من نمی‌دانم این لحظه که دارم می‌نویسم رهبری دنیای مجازی دست کی افتاده و کی قرار است عذر خواهی کند یا چه کسی می‌خواهد اعتراض کند و یا کی می‌خواهد سکوت بزرگمنشانه از خودش ابراز کند.

دلیل سوم که برایت می‌نویسم این است که می‌خواهم با تو درد دل کنم. من خیلی اهل درد دل کردن هستم. آدم که حرف بزند سبک می‌شود و من این روزها به شدت سنگینم از بودن در سرزمینی که مزد گورکنش از آزادی آدمی بیش‌تر است و این شعر نیست که عین عین حقیقت است، وقتی برایت نوشتم می‌فهمی چه می‌گویم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

از سايت كلمات (اكبر سردوزامي):

روز سپاسگزاری از فیلترشکن سازها (پیشنهاد به وبلاگ‌ها و سایت‌ها)

 

دیروز وقتی داشتم نامه‌ی یکی از دوستان را می‌خواندم، دیدم کاری که فیلترشکن‌سازها می‌کنند، تا جایی که به ایرانی مربوط می‌شود، بزرگ‌ترین خدمت فرهنگی، سیاسی، اجتماعی است. بعد فکر کردم چه خوب است یک روز سال را به روز سپاسگزاری از این دوستان که ممکن است ایرانی باشند یا نباشند اختصاص دهیم، و یک لوگوی زیبا هم برایش درست کنیم و بگذاریم روی وبلاگ‌ها و سایت‌ها.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

یا آتشی که گلستان نشد

برای   م. ر

 

 

همه چیز از آن خانه‌ی کلنگی در خیابان باغچه بیدی شروع شد. باید از میدان ژاله می‌گذشتیم و آن‌جا خطی‌های باغچه‌بیدی را سوار می‌شدیم. یادم هست اولین زن مسافرکش را آن‌جا دیدم. به نظرم عجیب می‌آمد. آن زن برای من که هشت نه سالم بیش‌تر نبود مجموعه‌ای از فاحشگی و شجاعت و "استیصال" بود. البته آن وقت‌ها من نمی‌دانستم "استیصال" یعنی درمانده‌گی. اصلاً واژه‌ی به این بزرگی را بلد نبودم. فقط با خودم گفتم عجب زن بیچاره‌ای و باز از نگاه‌های مادرم نتیجه گرفتم که زنی که این‌طور با مردهای راننده دهن به دهن شود فاحشه است. به جای فاحشه هم آن‌وقت‌ها واژه‌ی دیگری در ذهن داشتم. توی فکرم می‌گفتم جنده. یک بار از مادرم پرسیده بودم جنده یعنی چه؟ و مادرم لبش را گزیده بود و گفته بود یعنی کسی که لباس تنش نمی‌کند. و من فکر کرده بودم جنده چیزی هم وزن فقیر باشد. چون فقرا هم همیشه توی فیلم‌ها و داستان‌ها نیمه عریان بودند. اما یادم هست تا نه سالگی فهمیدم این عبارت چیز دیگریست و تا حالا هم به خیلی از بارهای معنایی کلمات پی برده‌ام. مثلاً خوب می‌دانم هر کلمه فقط خودش نیست. یعنی هر واژه را که در نظر بگیری در خودش قسمتی از تاریخ و فرهنگ و رسوم را دارد که معنای آن را تحت تاثیر قرار می‌دهد. حتا حال خود آدم هم تاثیر می‌گذارد روی مفهوم کلمات.. خلاصه، یادم هست که من فقط یک‌بار سوار ماشین آن شیرزن بدبخت جنده شدم و بعد از آن دیگر هیچ وقت ندیدمش. همان روز می‌گفت که خیلی اذیتش می‌کنند. این آزار از طرف راننده‌های خط نبود، انگار بیش‌تر از پلیس شاکی بود که مدام می‌خواهند نانش را آجر کنند.

از میدان ژاله هم تنها چیزی که یادم هست یک لاله‌ی بزرگ از جنس فایبرگلس بود که ساقه‌های فلزی داشت. بیش‌تر شبیه گیاه گوشتخواری بود که در فیلم "آدلا هنوز شام نخورده" دیده بودم. فیلم را دیده بودم و عاشق آن کارآگاه جوان و شوخ و شنگ بودم تا نمی‌دانم کی که رفتم تئاتر و نمایش "بازرس" گوگول را دیدم و به هنرپیشه‌ی نقش بازرس دل باختم.

از میدان ژاله یک چیز دیگر هم یادم آمد و آن تابلوی بزرگ کیلومتر شماری بود که وقت جنگ آن‌جا کاشتند. روی تابلو نشان می‌داد که از این میدان تا کربلا چند کیلومتر راه است. یادم نیست چه‌قدر بود اما انگار زیاد دور نبود یا شاید هم بود. به هرحال آن‌وقت‌ها ارقام برای من معنایی نداشتند. یعنی اگر عددی بیش از هزار بود دیگر در ذهنم جا نمی‌گرفت. البته حالا که فکر می‌کنم می‌بینم یک بچه‌ی نه ساله شاید باید بیش ‌از این‌ها فراست داشته باشد و لابد من استثناء بودم.

بعد از این چند خیابان که از میدان عشرت آباد تا باغچه‌بیدی کشیده شده بود، خانه‌ی کلنگی عمو باقر بود. عمو باقر صورت قرمز داشت و پشت لبش خطی نازک از موهای سفید بود. زیاد سیگار می‌کشید و وقت رانندگی صندلی ماشین را آن‌قدر می‌داد جلو که سینه‌‌اش می‌چسبید به فرمان. دخترعموها هم بودند و زن عمو که همیشه می‌خندید. وقتی می‌خندید او هم سرخ می‌شد. بین دخترعموها آن‌که از همه بیش‌تر توی یادم مانده "سین" بود. "سین" اخلاق مردانه داشت. موهایش را از بیخ می‌تراشید و همیشه تنش بوی سیگار می‌داد. یک پسر عمو هم داشتم. موهایش نارنجی بود و صورت کک و مکی داشت. خیلی شوخ بود. یعنی در حد مرگ می‌توانست آدم را بخنداند. یادم هست پنج، شش سالم بود، یک بار لج کردم که من چس فیل می‌خواهم. آن وقت‌ها نمی‌گفتند پاپ‌کورن، یا شاید هم می‌گفتند و ما آن قدر فرهنگش را نداشتیم، همین‌طور لری‌اش را می‌گفتیم. با هم می‌رفتیم انزلی. یعنی خانواده‌ی ما بود و عمو این‌ها و من یک ریز توی اتوبوس می‌گفتم چس فیل می‌خواهم. پسر عمو که این‌جا می‌گویمش "یاک"، مرا نشاند روی پایش و گفت: تو منو بیش‌تر دوست داری یا فیل رو؟ گفتم: تو رو. گفت: پس چطور چس منو نمی‌خوری اما چس فیلو می‌خوری؟ دیدم راست می‌گوید و دیگر ساکت شدم.

آن خانه‌ی باغچه بیدی یک حوض هم داشت. اولین حوضی بود که توی زندگی‌ام می‌دیدم. پر از ماهی بود و تا کمرش خزه‌های سبز روییده بود. بعدها که شعر "کسی به فکر گل‌ها نیست" فروغ را خواندم شک نداشتم منظور از باغچه و ماهی‌های حوض دقیقاً همان چیزی است که من در خانه‌ی عمو دیده‌ بودم.

بعد از حیاط راه پله‌ها بود. پله‌هایی بلند که جای نرده دیواری آجری که رنگ روغن آبی براق خورده بود، حافظش بود. از آن پله‌ها به بعد دنیای دیگری بود. آن‌جا توی آن اتاق‌های بالایی بود که فرهاد و داریوش را شناختم. اولین تلخی بعد از سیگار را آن جا مزه کردم و کلماتی مثل "هیپنوتیزم" و "احضار روح" را از دهان دختر عموها شنیدم. حتا اولین درخشش شهاب را از پشت‌بام همین خانه دیدم؛ شب‌هایی که من و "سین" رو به آسمان می‌خوابیدیم و "سین" برایم داستان فیلم‌هایی را که دیده بود تعریف می‌کرد. گاهی هم دوربین می‌انداختیم توی خانه‌ی همسایه‌ی رو به رویی که زن و شوهری جوان بودند و نتیجه‌ی این مشاهدات بعدها خیلی به دردم خورد. 

"سین" آن‌وقت‌ها هنرستان می‌رفت. گرافیک می‌خواند و یادم هست خیلی تلاش کرد تا از تاثیر اسم عموی بزرگ‌مان که نقاشی معروف بود خلاص شود، نفهمیدم موفق شد یا نه. همین‌قدر می‌دانم که حالا مجسمه‌ساز شده و چند جای دنیا نمایشگاه راه انداخته. گاهی اوقات "سین" خانه نبود. یعنی ما که می‌رفتیم، مثلاً اگر وسط هفته می‌رفتیم، "سین" هنرستان بود یا گاهی تابستان‌ها من چند روزی آن‌جا می‌ماندم و "سین" مشغول خودش بود. حق داشت لابد حوصله‌اش سر می‌رفت که مدام دختربچه‌ای نه، ده ساله توی دست و پایش باشد. من اما سرم را گرم می‌کردم. گاهی با "سیاست" بازی می‌کردم. "سیاست" اسم گربه‌ی سیاه براق خانه‌ی عمو بود. یک دست سیاه بود و فقط یک خال سفید بین دو چشمش داشت. می‌نشست بغلم و من که دست می‌کشیدم روی سرش خرخر می‌کرد و می‌شد لرزش‌های تنش را حس کرد. بعدها خیال کردم،   نکند این لرزش تن  به همان دلیلی باشد که وقتی پسرخاله‌ام، شب آتش‌سوزی پارچه فروشی "حبیب" که همه ریخته بودند سر کوچه، توی تاریکی دست کشید به سینه‌هایم و من لرزیدم. برای همین از "سیاست" بدم آمد. به همان شدت که از خودم بدم می‌آمد وقتی لرزم می‌گرفت. بعد گربه بازی را ول کردم. حوض ماهی هم چندش‌آور شده بود برایم از وقتی که خواب دیدم دارم آب داخل پوست هندوانه‌ای را سر می‌کشم که تویش یک ماهی قرمز با فلس‌های درشت دم می‌زند. حالا باید قفسه‌های اتاق‌های بالا را کشف می‌کردم. گنجه‌های پر از کتاب و مجلات. اولین بار "پلی‌بوی" را آن‌جا دیدم. کمی ترسیدم و زیاد هم خوشم آمد. حسودی هم کردم. یعنی به آن زن‌های توی مجله که آن‌قدرخوشگل بودند حسودی‌ام می‌شد. دوست داشتم مثل آن‌ها باشم. خیال می‌کردم مردها اینجوری عاشقم می‌شوند. این فکر خیلی در من ریشه داشت تا همین دو سال پیش که فهمیدم برای این که کسی عاشق آدم بشود شرایط دیگری لازم است.

"پلی‌بوی" که تابویش شکست چیزهای دیگری جلوه‌گر شد. کتاب‌های شعر و داستان. شعر‌ها مال فروغ بودند و داستان‌ها بیش‌تر رمان‌های باب آن روزها. "خرمگس" و "جان شیفته" و "چگونه فولاد آبدیده شد" و این جور چیزها. کتاب‌های پرویز شاپور هم بود. با آن طرح‌های گربه و سنجاق قفلی. این‌ها را بیش‌تر دوست داشتم. آن خطوط لرزان نازک را. اما از همه بیش‌تر، بیش‌تر از چس فیل، بیش‌تر از حوض‌ ماهی، بیش‌تر از گربه سیاهه، بیش‌تر از تلخی سیگار اول، بیش‌تر از انفجار شهاب و دیدن محو شدن نور نقره‌ای توی رنگ بنقش شب، بیش‌تر از دیدن همآغوشی دو تا آدم غریبه، اصلاً بیش‌تر از همه جای زندگی  لذت یک چیز در من ماندگار شد و آن حظی بود که از دیدن اول بار "کتاب هفته" نصیبم شد. توی آن ورق‌های شکننده که دور و برش به زردی می‌زد همه‌ چیز با هم بود. تمام آرزوها، ترس‌ها، چیزهای ممنوعه، خیالات و اوهام همه آن جا بود، لای آن خطوط و نقش‌ها و کلمات. یا شاید هم نبود و تنها خاطره و تصوری کودکانه است که از آن روزها مانده. من که دیگر ندیدم. دیگر هیچ وقت جز همان سال‌ها که اتاق بالای خانه‌ی عمو غار تنهایی‌های من بود، دیگر دستم به آن کتاب‌ها نرسید. آن برگ‌های خشک خوراک خوبی برای آتش بودند. سوزانده شدند. همه در یک شب. وقتی قرار باشد بسوزانند خشک و تر با هم دود می‌شوند. "یاک" رفته بود آلمان بی آن که شب رفتنش کسی را بخنداند. دختر عموها هم باید می‌رفتند. مثل بازی قایم باشک بود. فقط "سین" مانده بود. موهای بغل گوشش به سفیدی می‌زد. سیگار می‌کشید. عمو هم سرخ بود. دکترها گفتند فشار خونش بالاست بعد زن عمو دیگر نخندید و عمو همان شب که کتاب‌ها را سوزاندند سکته کرد.

در بعضی جاهای دنیا مردگان را می‌سوزانند. خاکسترش را به باد می‌دهند. زن عمو هم خاکسترها را جارو کرد و ریخت توی راه آب حیاط. بعضی‌شان هم لابد شناور شدند و رفتند توی پاشویه‌ی حوض و از آن‌جا به دریاها پیوستند. راستی کسی می‌داند آب‌های فاضلاب از کجا سر در می‌آورند؟

من نبودم. شبی که همه را ریختند وسط حیاط و چهارشنبه سوری‌شان را پیش پیش گرفتند من نبودم. شاید اگر می‌دیدم، می‌پریدم وسط آتش و می‌کشیدمشان بیرون. آن همه اسم. مرتضی ممیز را من از آن جا شناختم. داستان کوتاه را اول بار توی همان کتاب‌های کوچک لاغر خواندم. احمد شاملو که حالا اخ شده آن‌وقت‌ها آن جا می‌نوشت. توی آن کتاب‌ها که دود شد. قیمت کتاب‌های هفته چه فدر بود؟ ارزان باختیم.

حالا از آن آدم‌ها خیلی‌ها رفته‌اند. بعضی‌هم مانده‌اند. پراکنده. چیزی از یوسف علیخانی این جاخواندم. آن اسم‌ها که گفته بود مرا برد تا خانه‌ی باغچه‌بیدی. یادم آمد که من در آرزوی نویسنده شدنم چیزی را جستجو می‌کنم. چیزی که آن شب در نبود من آتش گرفت، سوخت و دود شد و رفت به هوا.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |