بیراه نیست که هنرمندان آثارشان را مانند فرزندانشان میدانند. اثر هنری مثل جگرگوشهی آدم، بخشی از وجود خالقاش است. چرا که هر هنرمندی قسمتی از روحاش، زندگیاش، حال و گذشتهاش را در آثارش دارد. ونگوگ تابلوهایاش را قبل از کشیدن، زندگی کرده. رودن اندامی را میساخته که دیده، آثار بتهون حاصل کامیابیها و ناکامیهای او در زندگیاش است و هر کس که «زندهام تا روایت کنم» را خوانده، میگوید حتا موجودی با خیالپردازی مارکز هم «صد سال تنهایی» را بر اساس خاطرات کودکیاش نوشته. اما در هر کدام از این آثار چه قدر میشود رد پای نویسنده را پیدا کرد؟ یک اثر هنری چه قدر میتواند قائم به ذات باشد و ما به عنوان مصرف کنندهی آن بدون شناخت خالقش از آن لذت ببریم؟
این روزها داستانهای زیادی میخوانم که نویسندهاش در تمام کوچه پس کوچههای داستان با چماق دنبالم میافتد تا حضورش را از یاد نبرم. این امر به خصوص در مورد آنها که از نزدیک دیدمشان بیشتر صدق میکند. نویسندگانی که لحن و لهجه و زبان و اتفاقات و حتا نوع پوشششان همان است که در فلان مهمانی و فلان کافه دیده بودم. اتفاقات هم حول همان محور و آدمهای دور و برشان میچرخد. چیزی به نام خلاقیت مفهومی ندارد و این است که ماحصل کار ادبی میشود خاطرهای یا حداکثر یادداشتی در حد طرح و اسکیسی. بی شک این شکل از نوشتن آسان به نظر میآید. مثل این است که دست دراز کنی و هر آنچه دم دستت باشد برداری و نشان دیگران بدهی. اما یک ایراد بزرگ این میان است.
چندی پیش داشتم برای دوستی نویسنده در مورد بازنویسی دوم رمانم صحبت میکردم. گفتم فکر میکنم بود ونبود فلان شخصیت داستانم چندان توفیری ندارد، باید او را از این حالت تخت دربیاورم و در گیر و دار ماجراها به او اصالت بدهم. دوست نویسنده گفت چرا میخواهی این کار را بکنی؟ چرا حذفش نمیکنی؟ اصلن چرا باید باشد؟ گفتم وقتی میتوانم بپرورانمش چرا پاکش کنم؟ رفیق نویسنده به نکتهای اشاره کرد که من شاید بارها شنیده و خوانده بودم اما تا به آن روز ذهنم آمادهی پذیرش آن نبود انگار. ایشان گفت تو باید عمدن این کار را بکنی. یعنی بیایی و چند فاکتور از یک ماجرای واقعی را حذف کنی و خودت دلایل و حواشی نویی برای واقعیت جدید بتراشی. باید بند نافت را از واقعیت بیرون داستان ببری و خود را خلاص کنی. این نه تنها به خاطر پر رنگ کردن عنصر خلاقیت در داستان است، که دلیل مهم دیگری هم دارد. و آن این که وقتی تو کسی یا چیزی را که در واقعیت زندگیات داری، تعریف میکنی، چون آن پدیده را از نزدیک دیدهای و از آن تاثیر گرفتهای، برای خودت کاملن قابل لمس و باور است. از این جهت خیال میکنی همه چیز درست از آب درآمده. تصور میکنی شخصیت داستانی شکل گرفته و رابطهی علت و معلولی وقایع درست است. در حالی که این از زاویهی نگاه توست و هیچ معلوم نیست خواننده هم چنین نظری داشته باشد. نگاه پایبند به واقعیت عینی، باعث میشود نویسنده اثری را خلق کند که آدمها و ماجراهایاش نیمی در داستان است و نیم دیگرش هنوز در ذهن نویسنده جا مانده و این روایتی ناقص است. این همه داستان نچسبی هم که این روزها نوشته میشود حاصل همین نگرش به داستان نویسی است.
با خودم فکر کردم درست میگوید. شاید برای همین داستانهایمان دارد مثل هم میشود. چرا که آدمهای امروز شبیه هم اند. روزها سر کار میرویم یا درچهار دیواریمان به کارهایی مشترک میپردازیم. شبها در خانههای شبیه به هم جلو تلویزیونهایمان برنامههای مشترک میبینیم. جهان هم با آن بزرگیاش حالا شده دهکدهای که میشود سر و تهاش را به بهای یک اشتراک اینترنت، طی کرد. وقتی هم بیاییم مدام خودمان را بنویسیم، داستان میشود این که حالا هست، ادعا نامهای در مورد خودمان و دیگر هیچ.