آمدم اینجا تا بنویسم. آمدم تا بنویسم، انگار چیزی گم کردهام. دهانم قفل شده و لبهام شبیه خطی منحی به سمت پایین است. ذهنم به غاری تاریک میماند که سالهاست حتا خفاشی در آن جیغ نکشیده. دلتنگ و غمگینم. میترسم. از هجوم سر و صدای بچهها که یکهو روی سرم هوار میشوند می ترسم. اعصابم به شدت صعیف و آسیبپذیر شده و وقتی دقیق میشوم روی اطرافیانم میبینم هیچ کس جز خودم نمیتواند به من کمک کند. من خانوادهی گرفتاری دارم انگار، یا این که همهی مردم همینند این روزها. قرضی را که به سپینود دارم بدهم دیگر خیالم از هر جهت راحت میشود. مینویسم و پاک میکنم. صدای تلویزیون را بلند کردهام تا مثل گذشته باشد. مثل وقتی که مادر و پدرم بودند. دارم فکر میکنم اینها بمیرند عجب اوضاعی میشود و من چطور میتوانم خودم را جمع و جور کنم؟ دارم فکر میکنم من چهقدر توانایی دارم تا ازشان پرستاری کنم؟ دارم فکر میکنم دینی که من به آنها دارم آنقدر سنگین است که اصلن نمیتوانم بپردازمش. کارم خیلی سخت شده. هربار که میآیند و میروند سختتر میشود و این اندوه که من دچارش هستم انگار نه از دلتنگی است که در نبود آنها میشود بخوانم و بنویسم، نه به خاطر بدهیام به سپینود است که آنهم تا هفتهی آینده میپردازم، بلکه به خاطر سنگینی بدهی دائمی است که به خانوادهام دارم و هر لحظه این بدهی سنگینتر میشود و نمیدانم باید چطور بارم را سبک کنم. بد عادت شدهام. گاهی فکر میکنم خیلی لوس و ولخرجم و سنگینی مخارج ولوس بازیهایم را روی دوش خانوادهام انداختهام. باز فکر میکنم شاید در مقایسه با دیگران اینطور نباشم. شاید من نخواسته باشم و آنها خودشان . . . نمیدانم دیگر یادم نیست که من از آنها خواستهام که این همه پول برای خورد و خوراک و سر و وضع من و بچهها بریزند زیر دست و بالم یا این که با تمایل خودشان بوده.
احساس دوری میکنم. باید متمرکز شوم روی زندگی، زندگی خودم. زندگی ازآن نوع که من میپسندم. خواندن،نوشتن، فکر کردن، بازی کردن، قدم زدن. . .
همه چیز رو به راه است اگر تو هم بمانی کنارم. حالا گیریم همینقدر دور و بعید، من راضیام به همین دیدارهای گاه و بیگاه. سعی میکنم مثل تو باشم و یاد بگیرم خودم و تو را و زندگیام را همانطور که هست بپذیرم و مدام نق نزنم و بیشتر نخواهم. راستی من درست فکر میکنم که تو اینطوری هستی؟ تصمیم دارم برایت بنویسم، لحظه به لحظه. باز مینویسم برایت. حالا نزدیک آمدن بچههاست و من دوست ندارم افکارم با صدای زنگ در به هم بریزد. تا بعد . .
پالتو، بارانی. نمیدانم اسمش پالتوست یا بارانی. چیزی است ما بین این دو. پالتو که میگویم، یاد لباسی میافتم از جنس پشم یا پوست، که مثلن قهوهای رنگ است با یقهای بزرگ که تا سر شانهها میآید و بلند است با دکمههای درشت فشنگی. بارانی هم نیست، این که حالا انداختهام روی شانههای صندلی. بارانی انگار باید جنسش از چیزی مشمایی باشد، پارچهای که زیر باران و برف خیس نشود. «این» اما از کتان است. پارچهای کلفت و درشت بافت به رنگ خاک. خاکی که به سبزی بزند، مثل خاک حاشیهی دیوارهای شمال که توی نم و رطوبت، کمکماک سبز میشود و گاه گیاهاکی کوچک به ظرافت از دلش میزند بیرون. «این» که میگویم، یعنی روپوشی که روزهای سرد میپوشم. همین لباس کتانی که یقه و آستینش از خز یشمی رنگ است. این را که میپوشم حسی عجیب دارم. حسی از غم و راحتی. مثل آدمی که در بستر نقاهت خوابیده. مثل بچهای تبدار که روز مدرسه زیر پتو خزیده و مادرش قاشق، قاشق سوپ میریزد توی حلقش. از آن سوپهای زرد بدون رب که طعم مرغ و جعفری میدهد. آن تب و کسالت و تن درد را دوست دارم. باعث میشود آدم خلاص از همه چیز به درد خودش پناه ببرد و دیگران بیآن که چیزی از تو بپرسند، فقط نوازشت کنند.
روپوش کتانی خاکیام را انداختم روی صندلی. یعنی نینداختم، یک جوری شانههایش را آویختم از شانههای صندلی. انگار که صندلی کت مرا پوشیده باشد. حالا دارم نگاهش میکنم. توی تاریکی. چراغ اتاقم خاموش است و در بسته. نور از صفحهی کامپیوتر میخورد توی صورتم و میپاشد به اطراف و هرچه که دور میشود، رنگ میبازد. زندگی سخت شده. این جا توی کشور من همه چیز گران است. ببخشید که از این جملات دم دستی استفاده میکنم. قصد خبر رسانی ندارم. حتا نمیخواهم نق بزنم. حتا انتظار تغییر و تحولی هم نیست. همینطور یک جمله است. مثل این که بگویم: نشستهام روی صندلی. یا این که بگویم: یک پیراهن کاموایی زرشکی با شلوار جین پوشیدهام. همیشه از این نوع جملههای کوتاه توصیفی خوشم میآید. یعنی ممکن است کسی به خاطر این علاقهی من، وبلاگم را فیلتر کند؟ یعنی ممکن است دو ماه دیگر که خواستم برای اینجا مجوز بگیرم، بگویند چون گفتهای گوجه فرنگی کیلویی نهصد تومان است، به تو مجوز نمیدهیم؟ تازه من که نگفتم. من که چیزی نگفتم. من فقط یک نویسندهام. شما بخوانید من آدمی هستم که آرزو میکند نویسنده باشد. اما من میگویم که نویسندهام. دلم اینطوری خوش میشود. اگرچه وقتی خودم را با نویسندههای واقعی مقایسه میکنم خجالت میکشم. حواسم هست. میدانم. جایم را میشناسم. اما دوست دارم بگویم نویسندهام. داشتم میگفتم. «چس ناله» نمیکنم به خدا. فقط جملات کوتاه توصیفی است. این روزها زندگی سخت شده. آرش زیر بغلش مو درآورده. دیگر جلوی من لباسش را عوض نمیکند. صدایش گاهی ، توی صدایش گاهی جوری بغض حس میکنم که باعث میشود صدایش بپیچد و مثل جیغ بشود. زیاد میخوابد و هر شب با ولع اخبار همهی کانالها را میبیند. انگار پدرش باشد. با عینک شاخی مینشیند جلوی تلویزیون، سرشانههای لاغرش را میدهد جلو و با چشم و گوش گشاد شده زل میزند. نمیدانم دنبال چه میگردد؟ من که اخبار گوش میدهم، افسرده میشوم. خودم را سرگرم میکنم. تا کمر میروم توی گنجهی ظرفها و قابلمهها را جا به جا میکنم تا سر و صدایش خلاصم کند از شر خبرها. آریا هم توپ پلاستیکیاش را میکوبد زمین. زندگی سخت شده این روزها. میروم مینشینم جلوی دکتر روانشناسم. میگوید شما اولین بیمار من هستید که اینطور با دقت گزارش زندگیاش را برایم مینویسد. نمیخواند. صفحات تایپ شده، صفحات با دقت تایپ شده، صاف و شق و رق را میگیرد توی دستش و یک ریز حرف میزند. میگوید پیشرفت کردهایی. دارد تکنیکهای غلبه بر خشم را یادم میدهد. میگوید دلیل خشم ربطی به عوامل بیرونی ندارد. میگوید توی خود آدمهاست. من میگویم «چشم» و سرم را تکان میدهم. روزها دلم برای آرش تنگ میشود. دوست دارم تلفن کنم به مدرسه و صدایش را بشنوم. دلم میسوزد برایش وقتی میبینم فرو رفته توی مبل و دارد مسئلههای چگالی را حل میکند. تنها هستم. این جا دوستی ندارم. یک عده از زنهای فامیل هستند که دور هم جمع میشوند، من هم مثل آدمی که موج جمعیت هلش میدهد، میروم توی دار و دستهشان. مینشینم کنارشان. میخندم و با همه احوال پرسی میکنم. قرآن میخوانم. کلمههای عربی پر از کسره و فتحه و سرکش و عین و غین است. این جا تنها هستم. مثل کسی که توی جزیرهای گیر افتاده. شاید هم بد نباشد. دورم از هیاهو. از جلسات داستانخوانی، از کافههای تاریک روشن، از سینما عصر جدید، . .. شاید هم بد نباشد.
این روزها زندگی یک جوری شده. خیلی سخت، اما من دیگر داد نمیزنم. سرم را به میز نمیکوبم. حتا دندانهایم روی هم قفل نمیشود.
بیراه نیست که هنرمندان آثارشان را مانند فرزندانشان میدانند. اثر هنری مثل جگرگوشهی آدم، بخشی از وجود خالقاش است. چرا که هر هنرمندی قسمتی از روحاش، زندگیاش، حال و گذشتهاش را در آثارش دارد. ونگوگ تابلوهایاش را قبل از کشیدن، زندگی کرده. رودن اندامی را میساخته که دیده، آثار بتهون حاصل کامیابیها و ناکامیهای او در زندگیاش است و هر کس که «زندهام تا روایت کنم» را خوانده، میگوید حتا موجودی با خیالپردازی مارکز هم «صد سال تنهایی» را بر اساس خاطرات کودکیاش نوشته. اما در هر کدام از این آثار چه قدر میشود رد پای نویسنده را پیدا کرد؟ یک اثر هنری چه قدر میتواند قائم به ذات باشد و ما به عنوان مصرف کنندهی آن بدون شناخت خالقش از آن لذت ببریم؟
این روزها داستانهای زیادی میخوانم که نویسندهاش در تمام کوچه پس کوچههای داستان با چماق دنبالم میافتد تا حضورش را از یاد نبرم. این امر به خصوص در مورد آنها که از نزدیک دیدمشان بیشتر صدق میکند. نویسندگانی که لحن و لهجه و زبان و اتفاقات و حتا نوع پوشششان همان است که در فلان مهمانی و فلان کافه دیده بودم. اتفاقات هم حول همان محور و آدمهای دور و برشان میچرخد. چیزی به نام خلاقیت مفهومی ندارد و این است که ماحصل کار ادبی میشود خاطرهای یا حداکثر یادداشتی در حد طرح و اسکیسی. بی شک این شکل از نوشتن آسان به نظر میآید. مثل این است که دست دراز کنی و هر آنچه دم دستت باشد برداری و نشان دیگران بدهی. اما یک ایراد بزرگ این میان است.
چندی پیش داشتم برای دوستی نویسنده در مورد بازنویسی دوم رمانم صحبت میکردم. گفتم فکر میکنم بود ونبود فلان شخصیت داستانم چندان توفیری ندارد، باید او را از این حالت تخت دربیاورم و در گیر و دار ماجراها به او اصالت بدهم. دوست نویسنده گفت چرا میخواهی این کار را بکنی؟ چرا حذفش نمیکنی؟ اصلن چرا باید باشد؟ گفتم وقتی میتوانم بپرورانمش چرا پاکش کنم؟ رفیق نویسنده به نکتهای اشاره کرد که من شاید بارها شنیده و خوانده بودم اما تا به آن روز ذهنم آمادهی پذیرش آن نبود انگار. ایشان گفت تو باید عمدن این کار را بکنی. یعنی بیایی و چند فاکتور از یک ماجرای واقعی را حذف کنی و خودت دلایل و حواشی نویی برای واقعیت جدید بتراشی. باید بند نافت را از واقعیت بیرون داستان ببری و خود را خلاص کنی. این نه تنها به خاطر پر رنگ کردن عنصر خلاقیت در داستان است، که دلیل مهم دیگری هم دارد. و آن این که وقتی تو کسی یا چیزی را که در واقعیت زندگیات داری، تعریف میکنی، چون آن پدیده را از نزدیک دیدهای و از آن تاثیر گرفتهای، برای خودت کاملن قابل لمس و باور است. از این جهت خیال میکنی همه چیز درست از آب درآمده. تصور میکنی شخصیت داستانی شکل گرفته و رابطهی علت و معلولی وقایع درست است. در حالی که این از زاویهی نگاه توست و هیچ معلوم نیست خواننده هم چنین نظری داشته باشد. نگاه پایبند به واقعیت عینی، باعث میشود نویسنده اثری را خلق کند که آدمها و ماجراهایاش نیمی در داستان است و نیم دیگرش هنوز در ذهن نویسنده جا مانده و این روایتی ناقص است. این همه داستان نچسبی هم که این روزها نوشته میشود حاصل همین نگرش به داستان نویسی است.
با خودم فکر کردم درست میگوید. شاید برای همین داستانهایمان دارد مثل هم میشود. چرا که آدمهای امروز شبیه هم اند. روزها سر کار میرویم یا درچهار دیواریمان به کارهایی مشترک میپردازیم. شبها در خانههای شبیه به هم جلو تلویزیونهایمان برنامههای مشترک میبینیم. جهان هم با آن بزرگیاش حالا شده دهکدهای که میشود سر و تهاش را به بهای یک اشتراک اینترنت، طی کرد. وقتی هم بیاییم مدام خودمان را بنویسیم، داستان میشود این که حالا هست، ادعا نامهای در مورد خودمان و دیگر هیچ.