تبليغاتX
كتاب در خانه

توضیحی در این باره:

 

من نمی‌دانم بلایی که نشر شیرین سر رمان خانم پارسی‌پور آورده و حسابی قیچی قیچی‌اش کرده با رضایت نویسنده بوده یا نه واگر نبوده آیا خانم پارسی‌پور اعتراضی به این کار ناشرشان داشته‌‌اند؟ اما به عقیده‌ی من، (تاکید می‌کنم این نظر شخصی من است) در جایی مثل ایران که دسترسی به کتاب‌های بدون سانسور تقریبن غیر ممکن است، (دربعضی شهرستان‌ها که محال است.) شاید همین کتاب مثله شده غنیمتی باشد. شما را به خدا اهالی آن ور آب داد و فریاد راه نیندازند، به خدا وضع ما این‌جایی‌ها خیلی فرق دارد، آن قدر فرق دارد که من حتا نمی‌توانم لینک سایت «گویا» را در مورد بلایی که نشر شیرین سر کتاب خانم پارسی‌پور آورده، این جا بگذارم. پس در این فشار که از همه طرف دچارش هستیم، همین کتاب‌های دست‌مالی شده و پاره پاره هم ارزش پیدا می‌کند. اما یک توضیح که من نمی‌فهمم اسم اصلی این رمان «ماجراهای ساده و کوچک روح درخت» چه ایرادی داشت و کجایش چینی ارزش‌های مقدس ما را لب‌ پر می‌کرد که این رمان تغییر نام داد به «مردان در برابر زنان»

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:57 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

آغشته‌ام به سکوت. خودم و خانه‌ام در لایه‌ای از سکوت پیچیده شده‌ایم. صداهای بیرون جریان دارد. ماشین‌ها می‌گذرند و دخترکان مدرسه‌ی پشت خانه مثل هر روز یا مهدی ادرکنی را جیغ می‌کشند اما صداها توی گوشم نمی‌مانند. حافظه‌ی صوتی‌ام پاک شده. صداها مرا با خود نمی‌برند. حتا اول صبح، زنگ در و بعد ضربه‌ی کلید به در آهنی و بعدتر مشت و لگدی که نثار در بسته شد، مرا از جایم تکان نداد. خزیده‌ بودم زیر لحاف کنار آتش شومینه. شومینه گازی که باشد بی‌مزه است. بوی هیمه نمی‌دهد، فقط بخاری سکرآور از گاز می‌پیچد توی سرت. شاید این گم و گیجی امروز از گاز باشد. در زدند، از جایم تکان نخوردم. همین‌طور یله داده به بالشت‌های زیر شانه‌ام ماندم و خرمالوی لهیده را مثل ماده‌ای ژلاتینی هورت کشیدم. بعد دست‌های چسبانم را مالیدم به شلوارم. مراقب بودم که لحاف و تشک را آلوده نکنم، اما تعمدی بود در کثیف کردن سر و وضع خودم. از آن روزهاست که دستشویی هم بروم می‌خواهم درش را باز بگذارم. اصرار در وحشی بودن دارم. لابد روح اسلافم در من حلول کرده. انسان غار نشینی هستم که مقابل تلویزیون نشسته. صدای تلویزیون را تا آخر کم کردم. تصاویر می‌آیند و می‌روند. زنی با موهای لخت و بدنی باریک، مثل خطی صاف نشسته روی سکویی، پا روی پا انداخته و نشسته روی سکویی سفید که خطوطش قاتی شده با سفیدی زمینه ودارد لب‌هایش را می‌جنباند. تکان نمی‌خورد، دستش را حرکت نمی‌دهد یا پنجه‌ی پایش، را آن‌طور که من عادت دارم وقتی روی صندلی پا روی پا انداخته می‌نشینم، حول محوری نامرئی بچرخانم. مثل تصاویر نیمه متحرک‌ ژاپنی می‌ماند که وقت حرف زدن تمام بدن‌شان ثابت است و فقط دهان مثل عضوی مجزا باز و بسته می‌شود. یا مثل ماهی، نه ماهی هم روی آب که می‌آید تا حباب‌های هوا را ببلعد خودش را تکان می‌دهد. حالا گیریم خیلی تند نه، اما تکان می‌خورد، بدنش را عمود نگه می‌دارد توی آب و آرام دم می‌جنباند. آرام و نرم دم می‌جنباند و همان وقت است که نگاهش، آن نگاه ثابتش تغییر می‌کند. یعنی حالتش تغییر می‌کند و انگار در آن سکوت که دچارش است همیشه، دارد به یک چیزی فکر می‌کند. یا گاه که زیر آب است. مثلن ماهی قرمز کوچک که ته تنگ مثل شی‌ء‌ای ته نشین شده می‌ماند، همان وقت مثل گربه‌ای است که کمین کرده باشد و بخواهد ناگهان حمله‌ور شود. ماهی هم با آن کوچکی و معصومیتش کمین می‌کند، توی همان شفافیت آب و در آن تنگ کوچک که همه چیزش پیداست و هیچ فضای خصوصی برای ماهی نگذاشته، کمین می‌کند. یعنی ماهی خودش را پشت آن حالت بی‌تفاوتش و آن آغشتگی به سکوت پنهان می‌کند و بعد نه آهسته که خیلی تند و ناگهانی می‌جهد و دانه‌ی لهیده‌ی برنج یا خمیر نان یا تکه‌ای از مدفوع دراز سیاه‌ رنگش یا چیزی را که چند دقیقه پیش‌تر جویده بود و داده بود بیرون، می‌بلعد. حالا این کار ماهی‌های کوچک است. کوسه‌ها جور دیگری رفتار می‌کنند و چیزهای مهم‌تری را زیر دندان می‌گیرند.

شماره‌ی سپینود را هم که تا نیمه گرفتم، صدای جارو برقی را هم که درآوردم و تق‌تق این کی‌برد و این چند خط هم حتا رهایم نکرده از این سکوت سنگین که رفتارم را مثل زنی غار نشین کرده که شب‌ها جای آن‌که کنار مردش بخوابد، پاورچین پاورچین سایه‌اش را با خودش می‌کشد تا از سنگ‌ها بالا ‌برود و سر صخره‌ای که مثلن بام خانه‌اش است ‌بنشیند و به آسمان نگاه کند.

 

چیزی نگو. اول هفته که شد و آمدی اداره. پشت آن میز و مقابل پنجره‌هایی که با نوارهای عمودی پوشانده شده نشستی و فرو رفتی در آن خاکستری اطرافت و گوشی تلفن را برداشتی تا صدایت را بگذرانی از این همه راه و جاده و برسانی تا آین جا توی این خیسی باران و سرمای آخر پاییز، نگو و نپرس. خودم برایت می‌گویم. باز که غافلگیرم کردی؟ مثل همیشه. مثل همان روز که نشسته بودی روی نیمکت پارک و دود خاکستری را دور سرت می‌رقصاندی.

سکوت امروز را پستچی شکست. انگار آدامس جویده‌‌ای را چسبانده بود روی زنگ.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

«مردان در برابر زنان» نام رمانی ازشهرنوش پارسی‌پور است که در سال 1384 به چاپ دوم رسید. این رمان ماجرای دو زن و چند مرد را بیان می‌کند که در سال‌های اواخرچهل و آغاز پنجاه زندگی می‌کنند. زمانی که فضای روشن‌فکری زیر فشار اختناق ساواک و تیغ سانسور بود و از طرفی نوعی نو‌اندیشی و مدرن‌گرایی بین آدم‌های قشر متوسط جامعه شکل می‌گرفت.

«مردان در برابر زنان» این‌طور که از نامش برمی‌آید، می‌توانست رمانی باشد ضد مرد و پر ازشعارهای فمنیستی. در مورد این که پارسی‌پور خودش به کدام جریان فکری بستگی دارد، بحثی ندارم. چرا که نویسنده با پرداخت بی‌طرفانه‌ی آدم‌هایش این آزادی را به خواننده می‌دهد تا خودش در مورد داستان تصمیم بگیرد. یعنی پارسی‌پور به عنوان تولید کننده‌ی یک محصول فکری هیچ اصراری در قبولاندن عقایدش ندارد. او در این رمان با حرکتی هوشیارانه، راوی مردی را انتخاب کرده که بالحنی سرد، یک‌نواخت و معمولن از همه‌جا بی‌خبر زندگی خود و اطرافیانش را گزارش می‌کند. یعنی ما در فضای رمان در نگاه اول اتفاقن مردان را نه در برابر زنان بلکه در کنار آن‌ها می‌بینیم. حتا آوردن شخصیتی مانند «حسین» که در پایان به شکلی معصومانه کشته می‌شود، نشان دهنده‌ی نگاه عاری از شعارهای برتری‌ جویانه‌ی جنسیتی است.  این نگاه سنجیده است که حساب پارسی‌پور را از اغلب نویسندگان ادبیات زنانه جدا می‌کند. البته شاید مقایسه‌ی درستی نباشد اما اگر بخواهم یک مثال دم‌دستی بزنم، می شود از رمان پرخواننده‌ی «سهم من» نام برد که راوی نگاهی کاملن زنانه به ماجراها دارد و با این نگاه گویی از آغاز به خواننده می‌گوید که کدام طرفی است و تکلیف داستان از ابتدا مشخص است و در ادامه تا پایان ما دیگر با غم‌نامه‌‌ی زنی مواجه‌ایم که قربانی ازلی و ابدی است. اما زنان پارسی‌پور نه تنها قربانی نیستند بلکه به موقع خودشان را رها می‌کنند. اگرچه این گریز نه در قالبی پرطمطراق که بسیار آرام و بی‌سر و صدا اتفاق می‌افتد تا آن‌جا که انگارحتا راوی مرد داستان هم باور ندارد. داستان از آن‌جا شروع می‌شود که مردی به نام احمد یک آپارتمان دو خوابه می‌خرد و همین اتفاق دلیل آغاز فصلی جدید در زندگی‌اش می‌شود.  احمد که شخصیتی درونگراست و آدم‌های اطرافش محدود می‌شوند به چند هم‌کار و «شمسی» که نقش معشوقه و هم‌سر و مادر و خواهر را یک تنه ایفا می‌کند، با خرید خانه ابتدا از سر اجبار و رفته رفته به اختیار روابط دوستانه‌ی قدیمی‌اش را تازه می‌کند و آدم‌های جدیدی وارد زندگی‌اش می‌شوند. شخصیت کلیدی دیگری که در داستان است «چیچینی» دختر نوزده ساله‌‌ای است که به لحاظ شخصیتی نقطه‌ی مقابل شمسی است. شمسی زنی آرام که وجه مادرانه‌ی پر رنگی دارد و چیچینی دختری پر سر و صدا و سرشار از زندگی. شاید شمسی و چیچینی در واقع دو وجه شخصیتی یک زن را نشان بد‌هند. یعنی هر زن در خود هم آن مادر فداکار و رنج‌کشیده را دارد و هم آن دخترکی که می‌خواهد سبک‌سرانه همه چیزی رابیازماید. من خیال می‌کنم این دو رکن تا همیشه در زن باقی می‌ماند و مرور زمان تنها باعث می‌شود زن در گیر و دار زندگی آن را فراموش کند. زن پارسی‌پور زنی اجتماعی و مبارز است. و این سرکشی نه در کلام که در عمل خودش را نشان می‌دهد. ماجرای چاقو خوردن «حسین» و برخورد شمسی با این قضیه و روح جستجوگر چیچینی که در سئوالات بی‌پایانش ‌متبلور می‌شود، نشان از همین امر دارد. اما در مقابل این دو زن ما راوی را می‌بینیم که شخصیتی محتاط و فرصت طلب دارد. در طول داستان و با ماجراهایی که احمد برای ما بازگو می‌کند، می‌فهمیم او هر ارتباطی را با یک برنامه‌ریزی قبلی و در واقع با در نظر گرفتن منافع شخصی‌اش شروع می‌کند. تنها در مورد رابطه‌اش با حسین است که همیشه مغلوب است و تمایلش برای فاصله گرفتن از او هم به همین دلیل است. حتا آغاز ارتباطش با چیچینی هم تحت تاثیر جوانی و زیبایی او و رفته رفته برای فرار از تنهایی غریبی که دچارش است، می‌باشد. یعنی احمد همیشه گیرنده است و نه دهنده. نکته‌ی درخشان این رمان به حاشیه رفتن آرام آرام شمسی با آمدن چیچینی است که بسیار با منطق وقایع داستان جور درمی‌آید.

پارسی‌پور در این رمان کم‌تر درگیر مسئله‌ی زبان است. او که در «طوبا و معنای شب» نگاهی ویژه به زبان دارد، در این رمان برخوردی متفاوت از خود نشان می‌دهد و این شاید به دلیل فضای داستان است که به لحاظ زمانی و مکانی زبانی متفاوت را می‌طلبید.

 

نثر روايتي مشکل و با تعقييد، کوشش در بيان حالت‌هاي روحي به مدد مکالمات تکه تکه، به اين معنا، که بخشي از حرف را در اينجا مي‌شنويم، و بخشي ديگر را در دو صفحه بعد، بالاخره گاهي اين‌جا و گاهي آنجا، و هنگامي که به انتهاي داستان مي‌رسيم فضاي مبهمي در ذهن ما شکل مي‌گيرد، که کم و بيش آن را فهميده، و يا نفهميده ايم. در نتيجه، از آن‌جايي که وقتي به انتهاي داستان مي‌رسيم متوجه مي‌شويم با مسئله جالبي برخورد کرده ايم، چاره اي نداريم تا دوباره برگرديم، و دوباره بخوانيم. اما متأسفانه وقت نيست. بايد حدود يک ساعت و نيم اي ميل هايمان را چک کنيم، مقاله اي هم بنويسيم، به کلاس ورزش هم برويم، با شاگردي بر سر چيزي کار کنيم، کتاب‌هاي ديگر نيز ما را تماشا مي‌کنند، چون مي‌خواهند خوانده شوند. خودمان هم بايد بالاخره بنويسيم. تازه اين وضع من است. زني که کارگر يا کارمند است، و مردي که از صبح جان مي‌کند و عرق مي‌ريزد، به راستي چه‌قدر وقت دارد تا صرف يک کتاب بکند؟ من اين جمله را به عنوان اخطار به اين نويسنده بسيار با قريحه که داراي انديشه سرشاري‌ست مي‌گويم. دنياي امروز دنياي عجيبي‌ست. آن‌قدر عرضه زياد است که کسي نمي‌تواند بنشيند و تمام وقتش را صرف فقط دو سه نفر بکند. به راستي نمي‌شود.

نگاهي به "حناي سوخته" مجموعه داستان شهلا پروين روح، از مجموعه شهرزاد، شهرنوش پارسي‌پور


 پارسی‌پور در بیش‌تر گفتگوهایش به این نکته اشاره کرده که با پیچیدن ماجرا در لایه‌های مختلف و گسست‌های زمانی چندان موافق نیست. به اعتقاد او چنین روندی فاصله‌ی بین خواننده و نویسنده را زیاد می‌کند و نویسنده را به مبهم گویی می‌کشاند. شاید فرم ساده‌ی روایت و ساختار ساده‌ی زبان هم دلیل همین اعتقاد نویسنده باشد. البته نمی‌شود گفت دراین رمان از فرم خبری نیست. به هرحال همین انتخاب راوی مرد و تعیین منظر داستان خود شکلی از روایت است، اما پارسی‌پور بیش‌ از این خودش را گرفتار نمی‌کند و ترجیح می‌دهد با بیانی ساده داستانش را بگوید. این کار محاسن و معایبی دارد. حسنش شاید این باشد که مردان در برابر زنان رمانی می‌شود که طیف خواننده‌اش گسترده است. یعنی با این که در زمره‌ی ادبیات خاص قرار می‌گیرد اما خواننده‌ی عام هم دارد و این نکته‌ی درخشانی است. فکر می‌کنم جای چنین آثاری در ادبیات ما خالی است. چون ما معمولن ازآن‌ طرف بام می‌افتیم یا آن‌قدر ماجرا را می‌پیچانیم که به سختی می‌شود خطی از داستان پیدا کرد یا این که آن‌قدر کار را سهل می‌انگاریم که نتیجه‌اش می‌شود اثری که فقط به درد خواندن در اوقات فراغت می‌خورد. اما رمان پارسی‌پور داستان دارد و خوب هم دارد و پر رنگ است ماجرایش و خواننده را یک نفس می‌کشد دنبال خودش. ولی انتخاب این شیوه‌ی ساده‌ یک مشکلی هم ایجاد کرده و آن اختلال در ریتم داستان است. داستان با چنان سرعت سرسام آوری شروع می‌شود و ادامه پیدا می‌کند که آدم حس کسی را پیدا می‌کند که دارد دنبال سرویس اداره‌اش می‌دود. این ریتم سریع باعث می‌شود خواننده از خواندن و کشف لحظات خاص داستان و توصیفات گاه‌گاه نویسنده لذت نبرد. به طور مثال چند خط آغاز داستان این‌طور است:

 

نشستن روی مبل، تکیه دادن به مبل، خیره شدن به زیلو، توجه داشتن به سوختگی موکت زیر پتو، بلاهت تمام این حرکت‌ها در روز و شب.

 

این ریتم آهسته مثل آهنگی مکرر و غم‌آلود در فضای داستان جاری می‌شود و خواننده را در برمی‌گیرد، اما ناگهان وقتی راوی شروع می‌کند از «محمدزاده‌» و ماجرای خرید خانه ‌بگوید، سرعت داستان آن‌قدر زیاد می‌شود که خواننده جا می‌ماند از ماجرا و اشاره به آن «سوختگی روی موکت» که مثل موتیف در جایی دیگر از داستان هم تکرار می‌شود و آن وسواس راوی به تمیزی و لک نشدن موکت خانه‌اش و نشان دادن شخصیت سرگردان راوی که مدام می‌خواهد زخم‌ها و سوختگی‌ها و ننگ‌ها را پس بزند و پنهان کند، همه ارزشش را از دست می‌دهد چرا که گم می‌شود در آن سرعت بگیر و ببند خانه خریدن. فضاها هم گاه در این سرعت رنگ می‌بازند. مثلن خانه‌ی راوی که یک آپارتمان چند طبقه است. این را نویسنده به ما می‌گوید یعنی احمد تعریف می‌کند که یک آپارتمان خریده ودر آن زندگی می‌کند. اما من تصویری از این آپارتمان ندارم. از این چند طبقه بودن ساختمان، از چشم‌اندازش، از رفت وآمد همسایه‌ها و آن روال معمول در آپارتمان که باید گفته شود تا فضا ملموس شود برای خواننده.

پارسی‌پور از نویسندگانی‌است که معتقد است، کتاب نخوانده زیاد است و وقت کم و به همین جهت باید بدون اتلاف زمان رفت سر اصل مطلب. این نگاه باعث می‌شود نویسنده‌‌ای مثل او خودش دست خودش را ببندد در حالی که او بسیار توان دارد در شخصیت پردازی و فضا سازی و این قدرت خود را در ساختن کافه‌ها و مهمانی‌ها و آدم‌هایی که می‌روند و می‌آیند در این رمان به زیبایی نشان داده، اما همان‌طور که گفتم این تعجیل در قصه‌گویی حالت کسی را به نویسنده داده که می‌خواهد با سرعت صد و بیست کنار شالیزارهای شمال براند، بی‌شک مسافران چنین راننده‌ای چیزی از زیبایی جاده نصیب‌شان نمی‌شود.

«مردان در برابر زنان» رمانی پر دیالوگ است. دیالوگ‌ها گاهی توی ذوق می‌زنند و چندان وجه‌ی باورپذیری از شخصیت داستان به ما نمی‌دهند. مثلن در فصل آشنایی احمد با شمسی، گفتگوی رد و بدل شده خیلی کلیشه‌ای به نظر می‌آید.

 

-     واقعن همین است که می‌گویند بچه پدر لازم دارد. ملاحظه می‌فرمایید! من چطوری می‌توانم این مسایل مهم را برای بچه‌ها تعریف کنم؟ این چیزها سواد حسابی لازم دارد.

 

این گویش بیش‌تر آدم را یاد دیالوگ‌های دم دستی فیلم‌های فارسی می‌اندازد که زن مینی‌ژوپ پوش، چادرش را پیش ملک مطیعی باز و بسته می‌کرد ودرد دلش را سر می‌داد. در حالی که ما در رفتار شمسی چیزی غیر از این می‌بینیم. شمسی اگرچه مشتری فیلم‌های هندی است اما کتاب هم می‌خواند و راوی مدام می‌گوید در نگاهش نوعی هوشیاری است و این که می‌داند دنیا دچار مضحکه‌ا‌ی بزرگ است، چیزی که راوی نمی‌داند یا می‌داند و باور ندارد و این ناباوری را وقتی می‌بینیم که اسباب و اثاثیه‌ی نو خانه‌اش به خون حسین آغشته شده و اودست‌پاچه و حیران مانده است، در حالی که شمسی به موقع و درست وارد عمل می‌شود. اما گفتگوی ابتدای آشنایی مرد و زن چنان تکراری است و این اتفاق چنان سریع می‌افتد که به دل آدم نمی‌چسبد. البته ممکن است یک جای این دنیا زن و مردی هم باشند که همین‌طوری با همین دیالوگ‌ها، رابطه‌ای را آغاز کنند اما پس تکلیف خواننده‌ای که انتظار چیزی متفاوت، لحظه‌ای خاص و به یاد ماندنی را دارد چه می‌شود؟ من نمی‌دانم چه‌طور اما خیال می‌کنم اگر هم نویسنده می‌خواست به ساده‌لوحی شمسی اشاره کند (که البته جایی برای این نیست) باز این نوع دیالوگ نچسب و کلیشه‌ای بود. گفتگوها وقتی بین دیگر شخصیت‌ها هم جریان دارد کش‌دار و خسته کننده هستند. تمام بحث‌های توی کافه که بین مردان رد و بدل می‌شود، گیر «تجلی» به خورده‌بورژواها، پرسش و پاسخ چیچینی و حسین، همگی گاه حالتی خسته کننده و گاه مثل بیانیه‌ی نویسنده، خارج از داستان و آزار دهنده است. تصور می‌کنم اگر پارسی‌پور زیاد نگران این نبود که خوانندگان داستانش از خواندن کتاب‌های دیگر عقب بمانند، می‌شد بسیاری از این همه دیالوگ‌ را که برای شناساندن فضا و شخصیت‌ها نوشته شده، حذف کند و در ازای آن روش‌هایی به کار ببرد تا آدم‌هایش به خواننده شناسانده شوند. شیوه‌ای مثل آن‌چه خودش به کار برده، برگشت احمد به گذشته‌اش و ساختن تصاویری از آغاز رابطه‌اش با حسین.

نگاه پارسی‌پور به اشیاء نگاهی ویژه است. او از اجسام در روایت داستان همان قدر استفاده‌ می‌کند که از اشخاص. خانه، مبلمان، کمد، کتاب‌خانه، ظروف، موکت، گلدان. . . همه برای بیان منظوری در داستان می‌آیند و هریک حرفی برای گفتن دارند. دکوراسیون منزل جدید احمد طوری توصیف شده که او را احاطه می‌کند و دقیقن شرایطی است که این شخصیت در زندگی‌اش دارد، یعنی تسلط محیط و اشخاص بر او. موکت و جای سوختگی و لکه‌های خون بر آن، خواننده را یاد همان زخم‌های خوره‌ مانند صادق هدایتی می‌اندازد که از دستش رهایی نیست. گلدان به عنوان یک نشانه در سراسر داستان حضور دارد. گلدانی که یادگاری از گذشته است، در جریان دگر دیسی احمد می‌شکند و تا آخر داستان هم لنگه‌اش پیدا نمی‌شود. به موازات آن کم‌رنگ شدن نقش شمسی، آمدن چیچینی و رفتن هر دو این‌ها را داریم. و آن تکه‌ای گم شده که در وجود مرد هست.

خلاصه و در پایان می‌شود گفت مردان در برابرزنان رمانی است ساده و روان، روایتی ساده از اجتماع آدم‌ها.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

نمی‌شود، هر کار می‌کنم نمی‌شود. می‌روم روی علامت پوشه‌ی زرد رنگ. کلیک، صفحه باز می‌شود. نگاه می‌کنم، مثل غریبه‌ها، مثل آدمی تازه وارد به کلماتم خیره می‌شوم. انگار مال من نیستند. آدم‌ها، شهناز، ضیایی، هما، اطلسی. . . بیگانه‌اییم با هم. انگار هزار سوزن از یخ فرو می‌کنند توی قلبم. این تشبیه را از بهمن فرسی یاد گرفته‌ام.

می‌گفت شاید باور نکنی یا بگویی خصلت بورژوایی دارم، اما گاهی  چیزهایی ساده مثل گودالی که در آسفالت زیر پل سید خندان درست شده و هر روز ماشین‌ها و آدم‌ها می‌افتند تویش، مرا به فکر می‌برد. اصلن چیزی بیش‌تر از فکر، اندوهگینم می‌کند.

پشت تلفن این‌ها را می‌گفت و من خیال می‌کردم حالا دارد کف دستش را می‌مالد به پس کله‌اش. مثل وقتی که از سردردها و تب‌هایش می‌گوید. چشمانش را تنگ می‌کند و حالتی به صدایش می‌دهد که آدم را می‌ترساند. نه از چیزی وحشتناک‌ که از پدیده‌ای ناشناخته، حیرتی که با ترس هم‌راه است. می‌گفت همه چیز یک جوری انگولک شده تا از حالت طبیعی‌اش هر چه که بود و ما عادت کرده بودیم به آن، خارج شود.

و من به آزمایش‌گاهی فکر می‌کردم که در آن دیوانه‌ترین محققان دارند ژن انسانی را دستکاری می‌کنند تا موجودی عجیب و غریب از آن بسازند. موجودی با سری متورم که زیر پوستش آبی زرد رنگ جریان دارد و چشم‌های برآمده‌اش، دریده در چشم‌خانه می‌گردد.

بعد گفت می‌دانی ماجرای زهرا امیر ابراهیمی را؟

گفتم نه. نمی‌دانستم. تعجب کرد. گفت که میلیون‌ها آدم می‌دانند. گفت که هفتاد میلیون آدم مثل پادشاهان رومی نشسته‌اند و دارند به این گلادیاتور رو به احتضار نگاه می‌کنند و لذت می‌برند. و این لذت البته جنسش با آن کیف حیوانی که از دیدن نعش و خون نصیب شاهان می‌شد فرق دارد. این یک جور دیگر است. انگار مردی با آن آلت مردانگی‌اش به جسد زنی تجاوز کند. تجاوز به آدم مرده. تجاوز به جسمی که جسم نیست و به شی‌ءوارگی رسیده. اما لذتش به همین است. به این که به زور وارد حریمی بشوی. حالا حریم در و دیوارش شکسته هم باشد مهم نیست، نفس تهاجم است که کیفور می‌کند. آن‌جاست که خوشی فوران می‌کند و می‌پاشد توی صورت جسد و متجاوز همین‌طور که می‌خندد و شلوارش را بالا می‌کشد، می‌گوید حقش است. جسد یعنی نجاست. به مرده که دست بزنی غسل دارد. مرده را باید اول ترتیبش را داد و بعد انداخت توی گور.

و من به آدم‌هایی فکر می‌کنم که هر شب مقابل تلویزیون‌های‌شان دراز می‌کشیدند و دست‌های‌شان جایی بین پای‌شان می‌گشت. تصویر زشتی است، اما دور از ذهن نیست. خوب مالی بوده و البته حالا که لختش را هم حراج کرده‌اند. چهار هزار و پانصد تومان ارزشش را دارد. کارمان که تمام شد  دست بسته تا گلو توی خاک فرو می‌کنیمش، حالا آماده است. خونینش کنید. سرش را متلاشی کنید. حقش است کثافت حرامزاده. تا او باشد که توی چهار دیواری خودش لخت نگردد.    

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

گاهی اوقات مردم نمی‌فهمن آدم چی داره می‌گه، اینو می‌گن عدم درک متقابل. بعضی وقتا هم خود آدم نمی‌فهمه داره چی می‌گه، اینم می‌گن عدم خود درکی!

این‌جا و این‌جارم ببینید شاید بیش‌تر متوجه منظورم بشین.  

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

«در باره 

   «در باره اين شعرها بايد بگويم كه همگى را صبح زود ؛ صبح هايى كه آسمان داشت آبى مى شد؛ تقريبن قبل از اين‌كه بچه‌هايم گريه كنند و قبل از اين‌كه صداى شيشه‌هاى مرد شيرفروش بيايد نوشته‌ام.»         از یادداشت‌های پلات

 

 

رمان کوتاه «شیشه» را خواندم. زود تمام شد. تازه گرم خواندنش شده بودم. خودم را می‌دیدم که در نیویورک هستم و بعد در بوستون و آن آسایشگاه. خیال می‌کردم «استر» هستم با این فرض که راوی «شیشه» خود «سیلویا پلات» است، با آن زندگی عجیب و غریبش، با آن حرکت پاندولی بین مادر بودن و نویسنده بودن، بین هم‌سر بودن و شاعر ماندن. حتمن همین است، همین دوگانگی است که مرا به آدمی مثل پلات نزدیک می‌کند. برای همین دوستش دارم. برای همین خودم را در نوشته‌های او می‌بینم. میان کلماتش و در هیاهوی سرگردانی‌هایش. اصلن شاید هر زنی همین باشد. نمی‌خواهم و بی‌زارم از داد و بی‌دادهای فمنیستی، حرف خودم است. چیزی که دچارش بودم و حالا هر روز که بچه‌ها بزرگ‌تر می شوند و پسرها به مردانگی می‌رسند باز دارم درگیرش می‌شوم. نسیان زنانه. دچارش بودم. باید این‌طور باشد اگرنه نظم جهان به هم می‌ریزد. باید از یاد می‌بردم چه هستم و چه می خواستم باشم و چه در توانم بود. غیر از این نمی شود، جور در نمی‌آید. هم‌سر مرد نویسنده هم که باشی باید خانه را ساکت نگه داری تا شوهرت آرامش فکری داشته باشد. نمی‌دانم، زمان من که این‌طور بود. شاید امروزی‌ها، نسل حالا زن و مردهایش فرق کنند با دوره‌ی ما.

 

از «شیشه» لذت بردم اگرچه کاستی‌هایی داشت. مثلن قسمت اول داستان که در نیویورک می‌گذرد و حال هوایش شبیه ماجراهایی است که در مدارس شبانه روزی دخترانه اتفاق می‌افتد و مرا یاد داستان‌هایی مثل «بابا لنگ دراز» می‌انداخت، به کلی جدا بود از فصلی که در بوستون آغاز می‌شد. یعنی «استر» نیویورک یک دختر سر به هوا و حتا سطحی  با لحنی طنزآلود است، اما ناگهان همین آدم پایش که به بوستون می‌رسد می‌شود آدمی حساس با روحیه‌ای تحلیل‌گر و درگیر و دار فلسفه و هنر. دیگر این که هیچ معلوم نیست در نیویورک چه اتفاقی می‌افتد که «استر» یک شبه و بدون مقدمه به خانه که می‌رسد یک دیوانه‌ی تمام عیار آماده برای خودکشی است. برای من جای تعجب است که چطور پلات این خلاء را نادیده گرفته. شاید هم این رمان بیش‌تر یک «نوشتن درمانی» است. یعنی سیلویا پلات با آن اوضاع وخیم روحی‌اش با رمان شیشه تنها خواسته خودش را خلاص کند از همه‌ی آن چیزی که آزارش می‌داده، چرا که رمان شیشه در واقع مجموعه‌ای از خاطرات زندگی شخصی سیلویا پلات است. اما باز هرچه فکر می‌کنم می‌بینم این دلیل قانع کننده‌ای نیست، برای این همه  سوراخ و سنبه‌ای که در داستان است. مثلن معلوم نیست زمان حال روایت داستان چه وقت است. متن این رمان روز نوشت است؟ مونولوگ است؟ اصلن بهانه‌ی روایتش چیست؟ یعنی چه چیزی راوی را وادار کرده تا لحظات زندگی‌اش را بازگو کند. با این همه شخصیت «استر» و آن حالت کودکانه‌اش و آدم‌هایی که کم‌کم وارد داستان می شوند آن‌قدر جذاب است و پلات آن‌قدر شیوه‌ی روان و سهلی را دارد برای ساختن آدم‌هایش که خواننده را تشویق به تعقیب داستان می‌کند. و دیگر آن سایه‌ی مرگ که همه‌جای داستان گسترده شده و هر چه به پایان نزدیک‌تر می‌شویم سایه تیره‌تر و پررنگ‌تر می‌شود تا جایی که بزنگاه داستان نه خودکشی «استر» که بهبود اوضاع روحی‌اش است. خبر اعدام دو جاسوس در اوایل داستان و بعد مشغولیت ذهنی راوی درباره‌ی خودکشی و امتحان راه‌های مختلف خلاص کردن خود، همه نشان از مرگ اندیشی پلات دارد. اما نمی شود گفت سیلویا پلات از این حالت جنون و افسردگی لذت می برده. نوشتن رمان شیشه آن‌هم به صورتی که نویسنده‌اش هیچ ابایی نداشته تا خوانندگانش او را با شخصیت اصلی داستانش یکی بگیرند، گواه این ماجراست. سیلویا همین‌طور که در کتاب خاطراتش اشاره کرده، بسیار می‌خواسته دوست داشته شود و این شاید برمی‌گردد به دوران کودکی و نوع رابطه‌ی با مادرش. نوشتن رمان «شیشه» و آن همه اصرار بر جنون راوی، می‌تواند راهی باشد که سیلویا برای جلب محبت دیگران گزیده بود. از طرفی پایان تقریبن خوش رمان، نشان می‌دهد پلات امیدوار بود و آرزو می‌کرد راهی غیر از خودکشی هم برایش باشد.

 

 

از یادداشت‌های پلات: زنجيره‌ی ترس - منطق من به اين صورت بافته مى‌شود: مي‌خواهم شعر، قصه و رمان بنويسم و هم‌سر «تد» باشم و مادر بچه‌هايمان - دلم مي‌خواهد «تد» هرچه دوست دارد بنويسد و هر جا دوست دارد زندگى كند و هم‌سر من باشد و پدر بچه‌هاى من.

 

نام مطلب را ازاین جا قرض گرفتم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

فقط پاها را می‌شد دید. پاهایی که می رفتند، می‌گذشتند و جا می‌گذاشتند.  و زن همان‌طور مثل همه‌ی روزهای دیگر نشسته بود. چادر چیت خاکستری به سرش و شال سفید پیچیده دور تا دور صورتش. مرغ‌های کوچکش هم مثل همیشه با همان حالت هر روزه توی قفس پا به پا می‌کردند. این هم از بخت‌یاری این زبان بسته‌هاست که باید بین این همه مرغ عشق سبز و زرد و آبی و سفید، این سه تا بیوفتند توی قفس تنگ و یاد بگیرند که زن تا خرخره‌شان را فشار داد، منقار  کج و کوله‌شان را باز کنند و یک کاغذ از میان کاغذهای تا شده‌ی توی سبد بکشند بیرون تا صاحبان آن پاها که می‌آیند و می‌روند و می‌گذرند، بدانند مهمانی در راه است یا سفری دارند یا پولی دستشان می‌رسد. اصلن همه چیز این دنیا بسته است به پیشانی نوشت آدم‌ها. این که روز اول نطفه‌ات کجا بسته می‌شود و کی و کجا آن توده‌ی خون و آب را می‌شکافی و مثل هسته‌ای رسیده از بدنی که تو را در خود داشته بیرون می‌آیی.                                        

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

سپینود، سپینود عزیز دارم از هیجان می‌میرم. آن‌قدر پرم از نوشتن که نمی‌توانم روی صندلی بند شوم. کاش می‌شد در حالتی دیگر نوشت، حالتی غیر از این که بنشینم و یک انگشتی تایپ کنم و هر از گاهی نگاهم باشد به این صفحه‌ای سفید تا غلط و غلوطی در کار نباشد. کاش می‌شد در حالت دویدن یا لی‌ لی کردن یا پشتک زدن، در حالی که بالانس زده‌ام و روی سرم ایستاده‌ام، آن‌طور که تو آن روز سر و ته شده بودی توی خانه‌ی ما و آرش و آریا همین‌طور ماتشان برده بود از این ژانگولر بازی خاله سپینود، کاشکی می‌شد آن‌طوری نوشت. قربان دهان پر قصه‌ی رضا قاسمی بروم (به بار اروتیک جمله کار نداشته باش‌ها، این لحن شاگردی است که قربان استادش می‌رود!) وقتی می‌گوید «قیامتی است این ملت». به جان عزیز تو نباشد به مرگ خودم وقتی ماجرای سخنرانی نویسنده‌ی برجسته‌ی بعد از انقلاب جناب آقای ناصر غیاثی را خواندم و پشت بندش حرف‌های خسرو ناقد را در ایسنا دیدم، دود از کله‌ام بلند شد. البته این توصیفی دم دستی است، اصلن یک حال دیگری شدم و ذوق زده رفتم باز این شاهکار آقای غیاثی را خواندم و کلی لب‌ریز شدم از حس نوشتن. تازه تصمیم گرفتم یک خودآموز زبان آلمانی هم بخرم تا از همین فردا شروع کنم به نوشتن داستان‌های آلمانی. به خدا قسم اگر می‌شد از حیرت و هیجان شاخ در آورد حالا من هزاران شاخ داشتم برای سرشاخ شدن با این مجموعه‌ی عجیب و غریب که معلوم نیست حرف‌های‌شان را از کجا درمی‌آورند و این دار و دسته‌ی شهره و مهره که همیشه‌ی خدا کف می‌کنند و کف می‌زنند. خدا سایه‌ی صفار هرندی را از سر اهالی ادب کم نکند، که اگر دست غیاثیان باشد، مجبورمان می‌کنند همه به زبان آلمانی و دست بالا انگلیسی داستان بگوییم تا بالاخره ادبیات‌مان جهانی شود. به خدا قسم مطلب غیاثی را که خواندم همه چیز از سرم پرید. خودکشی و کفش‌های واکس خورده‌ی دکتر روان‌شناس و نگاه‌های مکش مرگ مای پشت عینک و صدای مخملی وقتی می‌پرسد: اجازه دارم شما را با نام کوچک صدا کنم؟ . . . و حتا ماجرای لغزیدن و لیز خوردن و سریدن و ته نشین شدن که خودت می‌دانی و مهم‌تر از آن نمره‌های دیکته‌ی آریا که دست بالا می‌شود هجده، همه از خاطرم پرید. نمی‌دانم چرا، اصلن افاضات استاد غیاثی چه ربطی به این ماجراها داشت. اما انگار ناگهان همه چیز دود شد و رقصید و رفت هوا و فقط من ماندم و تو و بچه‌های‌مان و ماه با آن گیج بازی‌هایش که البته عمرن به پای گاگول بازی‌های من برسد و آن دوست نجیب که الهی من بمیرم برای نجابتش و همین‌طور ذره ذره قربان آن لبخند مهربانش بروم.  

خلاصه کنم سپینود جان، تو خوب خوانده بودی دست این مجموعه را. در آن مصاحبه‌ی تلفنی من با خودت هم! هشدار دادی که می‌خواهند عادت کنیم به سهل انگاری. می‌دانی گاهی فکر می‌کنم چه‌قدر خوب شد که هدایت خودکشی کرد و گلشیری آن‌قدر زود رفت و محمود دولت آبادی کتاب‌هایش هیچ مجوز نمی‌گیرد و دارند زورشان را می‌زنند تا فراموش شود، اگرنه آیا باز هم جایی بود برای آدم‌هایی که نام داستان نویس را می‌کشند و جز مجموعه‌ای از طرح و خاطره در کارنامه‌شان ندارند؟ یادت هست دوست نجیب‌مان چه می‌گفت درباره‌ی گلشیری و نگاه موشکافانه‌اش به داستان و این که تا بود انگار هر کسی جرات نمی‌کرد هرزگی قلمش را به نمایش بگذارد؟ و حالا که نیستند آن‌ها، دوره بازی به نام این وری‌ها افتاده؟ یا نه اصلن شاید هم این‌ها راست می‌گویند، یعنی باید هدایت را از قبر کشید بیرون و گفت فلان فلان شده تو چرا بوف کور را نوشتی و نیامدی قصه‌ی عشقت به دختر همسایه را تعریف کنی یا اگر هم از عشق گفتی به زبان آدمیزاد نگفتی تا هر ننه قمری بفهمد؟ اصلن این همه بازی زبانی که مندنی‌پور و اسدی و فرسی و شهدادی و غیره از خودشان در‌آوردند باعث شد ادبیات ما جهانی نشود. اصلن حافظ هم غلط کرده این همه ادا و اصول درآورده و همین‌طور یک راست نرفته سر اصل مطلب که بشود جای آن همه غر و غمزه بازی شاهد و ساقی یک fuck نوشت و قال قضیه را کند؟ این‌طوری ادبیات ما پیش از این‌ها جهانی شده بود.

می‌دانم و می‌دانی که بهرام مرادی با آقای غیاثی دوستی نزدیک دارد، من مانده‌ام این چه دوستی است که آقای مرادی یک شبی، نیمه شبی رفیقش را از میان جمعیت به‌به و چه‌چه گو، نمی‌کشد کنار و زیر گوشش آرام نمی‌گوید که ریفیق این افاضات که می‌کنی آبرویت را به باد می‌دهد و مجبور نیستی اگر پاسخ پرسشی را نمی‌دانی این همه اراجایف سر هم کنی.

قربان دوستی خودمان بروم که هرجا سوتی دادم، گوشی تلفن را برداشتی و اگر حرف آدم حالیم می‌شده با نوازشی و اگرنه شده به دشنام حالی‌ام کردی که چه ماستی خورده‌ام.

و در آخر این دو کلمه! بگویم که «امیرا» را (چه‌قدر «را») نمی‌دانم اما در مورد خودم باید بگویم من کم‌تر آن چیزی که نشان می‌دهم هستم. پس نه جسورم نه خیلی مهربان و نه خیلی چیزهای دیگر که اطرافیانم خیال می‌کنند. یک چیزی هم بگویم و بروم و آن این که خیلی دوست داشتم خیلی از چیزهایی را که تو داری، داشته باشم، نمی‌گویم چه چیزهایی تا نگویی با این حرف‌ها آبروریزی می‌کنی.

 

آخیش! حالا که این‌ها را نوشتم کمی آرام شدم.

 

راستی شاهد هم از غیب رسید (لینک از طریق هفتان)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

توی یک زمینه‌ی سیاه، تصویر مرد خاکستری را گذاشتم. تصویر را مایل چسباندم. سمت راست، جوری که گوشه‌ی چپش کمی به سمت بالا تمایل داشته باشد. مرد خاکستری توی عکس دارد می خندد. مثل وقتی که خوابش را دیدم و او داشت راه پله‌ها را نشانم می‌داد. این‌جا توی عکس هم دارد می‌خندد. عکسش خاکستری است. خاکستری تیره و روشن وگمان کنم کت آبی خیلی روشن پوشیده باشد. یعنی آن‌جا که خاکستری‌ها روشن است لابد رنگی روشن وجود داشته که توی عکس سیاه و سفید این‌طور افتاده. می‌گویم سیاه و سفید اما هیچ سیاهی در کار نیست. فقط خاکستری است و سفید. نه سفید خالص، یک جور رنگ سفید که خاکستری هم دارد در خودش. سفید کمی روی شقیقه‌هایش است و بیش‌تر روی چانه‌اش پخش شده. روی موهای چانه‌اش که مثل موهای سرش مجعد نیست. موهای چانه‌اش ، ریشش را می‌گویم صاف و مرتب است، یعتی رد شانه را می‌شود دید که مثل خطوط عمودی افتاده بین موهای ضخیم جانه و پشت لبش. لبش که به خنده باز شده، نه یک‌وری که دو طرفش به آهستگی گشوده شده و کمی، خیلی کم انحنا دارد به بالا و دو خط مثل عدد هشت گوشه‌ی بینی‌اش نمایان شده که گونه‌هایش را برجسته‌تر نشان می‌دهد. بعد چشمانش است. که یک طوری است. انگار، یعنی درستش این است که یا بگویم «یک طور» یا بگویم «طوری»، «یک طوری» درست نیست، اما من می‌خواهم بگویم یک طوری است که آدم را گم‌راه می‌کند، یعنی از راه به در می‌کند که آدم گول مهربانی‌اش را بخورد و آن قدر این نگاه صمیمی است که حالا هم که دارم این کلمات را می‌نویسم باورم نمی‌شود این آدم مثل آهوی گریز پاست و هیچ به نگاهش اعتمادی نیست. بعد دستش و سیگاری که بین انگشتانش می‌سوزد و چند انگشت دیگرتکیه داده به  پیشانی که بلند و وسیع است و ادامه‌اش از عکس بیرون زده و این‌ها همه یک طرف، آن چند خط چین زیر غبغب غوغایی است و آن هلال یقه که گردن را در آغوش گرفته، مثل دستی که دور گردنی حلقه زده باشد. عکس مرد خاکستری توی زمینه‌ی سیاه همین‌طور  کج مانده و من هر بار که نگاهش می‌کنم، چشمانم روی آن چند خط چین ثابت می‌ماند.

 

 

 

حالا پنجره و نوری که اریب می‌تابد توی اتاقم. روی میزم وکاغذها که پراکنده‌اند همه جا وکتابم که نیمه باز مانده روی میز، مثل کسی که با دهان باز خوابش برده و خط‌های عمودی پرده و سایه‌های هفت و هشت چین‌های دورش و میله‌های حفاظ پنجره که ای کاش نبود. وصداها، صداهای پنجره. ماشین‌ها که می‌گذرند و موتوری که ترتر می‌کند و بعد آدمی که دارد تنهایی قدم می‌زند و پاهایش را لخ لخ روی زمین می‌کشد.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 5:55 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

راه‌شو بلدن. بلدن چطوری برن اون ور آب. ما همه دیوانه‌اییم. ما همه بی‌عرضه‌ایم. مردم راه شو بلدن.

دوست داشتم کسی چیزی نمی‌گفت. دوست داشتم دستمامو می‌کردم تو جیبم و یه سر بالایی سبزو می‌رفتم، تا سر یه تپه. دستا تو جیب گوشی تو گوشم. هیچ صدایی رو نمی‌شنفتم جز اونی که می‌خوام. دوست داشتم بالای تپه تنها بودم. هیچ کس نبود حتا تو. دوست داشتم هوا یه کمی خنک باشه. یه کمی سرد باشه. کلاه بادگیر آبیمو می‌کشیدم رو سرم. زانوهامو بغل می‌کردم و می‌شستم اون بالا. اون بالای بالا. اون لبه. جوری که هر وقت اراده کردم غل بخورم تا پایین. همین‌طور غل بخورم، غل بخورم تا همیشه. اون قدر که گیج بشم. نه، غل بخورم تا لب یه دریاچه. از اون حوضای آب سرد که تو دامنه‌ی تپه‌های سبز هست. بعد بیوفتم تو آب. باز غل بخورم. نه تو آب غل نمی‌خورن، غوطه می‌خورن. معلق باشم تو آب. این کارو بلدم. میترا یادم داده. می‌گفت نفس بگیر، بعد برو پایین، زیر آب، مثل جنین خودتو تو خودت جمع کن. نفستو کم‌کم بده بیرون. بعد سبک می‌شی، می‌آی بالا. اومدم بالا. یه کمی از پشتم بیرون آب بود. صورتم تو آب. کف آبی استخرو می‌دیدم. خیال کردم اگه بمیرم هم همین‌طور می‌شم. این‌جوری با چشم باز زیر آب. همه چیزو می‌بینم. مثه داستان سپینود که یارو از اون زیر از ته آب به مردم نگا می‌کرد.‌ من اما نمی‌خوام آدما رو ببینم. دوس دارم صورتم تو آب باشه به سمت کف دریاچه. به ماهیا نگا کنم. به رقص آروم خزه‌ها. اون‌جا مرجانم داره؟ تو یه دریاچه‌ی کوچیک مرجانم داره؟ هیچ کدوم از اینا که می‌خوام نمی‌شه. سنگینم مثل کسی که تو جیبش پاره آجر انداخته.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

بهمن فرسی نویسنده‌ای است که همواره اززمان خود پیش‌تر بوده. در سال چهل و سه که مجموعه‌ی زیر دندان سگ منتشر شد، تا سال‌ها بعد از آن حتا یک نقد در مورد این کتاب درروزنامه‌ها نوشته نشد، چرا که فرسی هم‌چنان از نویسندگان معاصرش فراتر بود. فرسی «شب یک، شب دو» را وقتی در قالب نامه نگاری نوشت که قبل از آن این شیوه تجربه نشده بود و وقتی از ادبیات اعتراض می‌گوییم، نمی‌توان نگارش و نگرش فرسی را در نظر نیاورد و بعد از آن یعنی حدود سی سال بعد هرمز شهدادی با «شب هول» از چنین قالبی در لحن استفاده می‌کند(حسین نوش‌آذر- با شما نیستم).

گفتم تصور من این است که آدم‌های فرسی پیوسته در حال گریزند، مانند خود فرسی. البته فرار فرسی و نویسندگان دهه‌ی چهل و پنجاه از جریان ادبی قبل و بعد از خود از جنس دیگری است. این «جریان گریزی» شاید نوعی اعتراض باشد به کمبودهای موجود در ادبیات معاصرشان. با کمی جستجو در اسامی نویسندگان دهه‌ی چهل و پنجاه و تعداد آثارشان می‌شود فهمید یک نوع کناره‌ گیری عمدی و آگاهانه بین نویسندگان این دوره رایج است. بهمن شعله‌ور، هرمز شهدادی، شمیم بهار، عباس نعلبندیان، بهمن فرسی و بسیاری دیگر از نویسندگان دهه‌ی چهل و پنجاه اگرچه هرکدام سرآغاز حرکتی ادبی بوده‌اند و فصلی نو را در ادبیات ایران پایه‌ گذاری کردند، اما در بحبوحه‌ی انقلاب و تحولات اجتماعی و سیاسی و از طرفی در تراکم متوسط نویس‌ها نادیده گرفته شدند. در سال‌های بعد هم که موقعیت کشور به حالت پایداری رسید، بسیاری از این آثار شامل سانسور شدند و این در حالی بود که تقریبن همه‌ی این نویسندگان ایران را ترک کرده بودند.  همه‌ی این‌ها از یک سو، چیزی که مانند قوزی روییده بر قوز دیگر بود، این که عملن نام بردن از این گروه از نویسندگان ممنوع بود (هست) .یعنی ما در کمتر جریده‌ای می توانیم نقدی از کتاب‌های نوشته شده در آن سال‌ها بخوانیم. از طرفی آثار این نویسندگان دیگر مجوز چاپ نگرفت پس می‌ماند نسخه‌های افست یا کتاب‌های دست دوم که هر کسی هم به آن‌ها دسترسی ندارد.  این چنین است که فصلی درخشان در ادبیات ایران فراموش می‌شود. نسل مانده از آن دوران یا در سکوتی قهر آلود فرو رفته‌اند یا به زبان خارجی می‌نویسند و یا کارهای‌شان را به ناشران خارج از کشور می‌سپارند.  پیامد این ماجرا می‌شود ادبیاتی با بنیه‌ی ضعیف، چرا که آثار ادبی که در گذشته نوشته شده، هر یک قسمتی از بدنه‌ی ادبیات فارسی را تشکیل می‌دهد و بدون آن‌ها ادبیات داستانی ما مانند کودک ناقص‌الخلقه‌ای است که هیچ معجزه‌ای شفایش نمی‌دهد. راستی نویسندگان امروزبدون آن میراث و آن تجربه‌ها و اندوخته‌ها  کجای کارند؟ یعنی امروز باید از نو تجربه کرد؟ باز آزمون و باز خطا و باز این راه به انتها نرسیده را باید برگشت و مکرر و مکرر طی کرد؟

 

 

 

 

دانلود شب یک شب دو و زیر دندان سگ

http://lib.khushe.ir/index.php?page=book&id=107  شب یک شب دو

http://lib.khushe.ir/index.php?page=book&id=105 زیر دندان سگ

 

 

 

منابع:

بهمن فرسی /زندگی نامه/ داستان ها / نمایشنامه ها / رمان ها/اشعارـ    سایت دیگران

  حسین نوش آذرـ با شما نیستم   http://www.hylit.net/ba/more/1912_0_2_0

زیر دندان سگـ ـ بهمن فرسی

مقاله ادبیات داستانی- میرعابدینی

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

 

 

کتاب‌شناسی بهمن فرسی   :

نبیره هاى بابا آدم  مجموعه‌اى از نثر آهنگین تاریخ انتشار(؟)

    زیر دندان سگ   مجموعه‌ی یازده داستان کوتاه 1343 / در آغاز دهه‌ی چهل مجموعه‌ داستان‌های «گلدان»، «با هو»، «چوب زیر بغل» را نیز منتشر کرد

شب یک، شب دو    رمان   سازمان چاپ و پخش 51 - تهران 1353     

سقوط آزاد   مجموعه نمایشنامه   نشر خاک - لندن 1370    

سفر دولاب   رمان   نشر خاک - لندن 1370    

دوازدهمی   مجموعه‌ی 7 داستان کوتاه    نشر خاک - لندن 1370    

با شما نبودم   یادداشت‌ها و قلم اندازها، طنز و مقاله    نشر خاک - لندن 1371    

خود رنگ   مجموعه شعر    نشر خاک - لندن 1372    

آوا در کاواک   مجموعه شعر    نشر خاک - لندن 1372    

پنج داستان از شاهنامه‌ی فردوسی   رستم وسهراب/کیخسرو/سیاوش/فرود/شغاد    

 

اولین داستان مجموعه‌ی «زیر دندان سگ» سوزن نام دارد. در این داستان نیز مانند دیگر داستان‌های این مجموعه موضوعی که دستمایه و به قول رضا قاسمی ماده‌ی خام کار ادبی است، مسئله‌ای ساده است. اتفاقی نه چندان پیچیده که شاید بتوان گفت حتا درزمان خودش بارها در موردش گفته شده. ماجرای کثافت‌کاری مالی در رده‌های بالا و آموزش آن به پایین دستی‌ها. آدم‌های زالو صفت که هریک با رعایت سلسله مراتب هم‌دیگر را می‌دوشند. اما چیزی که کار فرسی را متمایز می‌کند از آثار دیگران، نحوه‌ی گفتن است. آن حالت بی‌تفاوت و از همه جا بی‌خبر سرباز و وقاحت آشکار فرمانده، چنان برجسته می‌نمایاند که آدم (یعنی دقیقن خود من، شاید دیگران نظری غیر از این داشتند) خیال می‌کند اول بار است که با چنین واقعه‌ای برخورد می‌کند. کاری که فرسی انجام می‌دهد شبیه کاری است که یک محقق علوم آزمایشگاهی می‌کند، برشی ریز از یک بافت سرطانی را زیر میکروسکوپی با قدرت بزرگ‌نمایی زیاد مقابل ما می‌گذارد و این طور از رشد ناموزون اجتماع پرده بر می‌دارد. او برای بیان گند و کثافات محیطش سراغ فجایع بزرگ انسانی نمی‌رود. چیز آزار دهنده، بیماری، فقرو همه‌ی درها و زخم‌ها در خود آدم‌هاست و آن‌ها این همه را با خود این طرف و آن‌طرف می‌برند. آن‌جا که راوی اول شخص است، مانند داستانit was better than noting  ما با ذهنیات راوی مواجه می‌شویم. افکاری که انعکاسش همان رفتارهای اجتماعی است که آدم‌های دیگر داستان‌های فرسی (در این مجموعه) دارند. همان تلخی که با زبانی معترض و کینه‌جو بیان می‌شود. به طور کلی زبان در آثار فرسی  نقشی برجسته دارد. از آن‌جا که شخصیت‌های این مجموعه داستان آدم‌هایی متوسط و از عوام هستند، دانستن زبان عامیانه لازم است. از طرفی قرار دادن این زبان کنار آن شیوه‌ی مدرن روایت، کاری ساده به نظر نمی‌آید. حتا من تصور می‌کنم وقتی نویسنده بخواهد دشواری‌ها، تلخی‌ها، تنهایی بزرگ آدم‌هایی که کنار هم هستند و خیلی از فجایعی که انسان دچارش هست را در قالب یک شخصیت روشن‌فکر بیاورد و از زبان او بازگو کند بسیار ساده‌تراست. چرا که ما انگار عادت داریم روشن‌فکر جماعت معترض باشد یا انتقاد کند یا حتا نق بزند. اما وقتی می‌خواهیم این همه را از زبان آدمی معمولی، افسر وظیفه ، کارگر بی‌کار، اصلن مردی که توی اتاقش نشسته و دارد نقاشی کشیدن برادر کوچکش را نگاه می‌کند، بیان کنیم و آن‌ها را در موقعیت‌هایی بسیار ساده و نه بغرنج و پیچیده قرار دهیم و بخواهیم در چنین چهارچوبی دردی بزرگ را تعریف کنیم کاری دشوار است، خصوصن این که در این قالب نخواهیم شعار بدهیم و آدم‌ها را به دو گروه پول‌دار بد و بی‌پول خوب تقسیم کنیم، به ویژه اگر بخواهیم لحنی بی‌طرف و گزارشی داشته باشیم.

آدم‌های فرسی پیوسته در حال فرارند. اما این گریز آدم‌های فرسی از چیست؟ آیا این هم نوعی اعتراض است. انتقاد از آن‌چه جریان دارد؟ و جا گذاشتن آن و رفتن به سمتی دیگر؟ یا بی‌اعتنایی؟ شانه بالا انداختن و فاصله گرفتن؟ یا فرار از واقعیت جاری و پناه بردن به دنیایی خیالی، جایی که همه چیزش غیر از آن‌چه باشد که هست؟

 

شخصیت‌های فرسی ناباورند و این ناباوری حالتی از امید را در آن‌ها ایجاد می‌کند اما این امیدواری نه به خاطر آرزوی فردایی به‌تر که در واقع یک جور خود فریبی است و در نظر نگرفتن آن‌چه حالا در حال وقوع است. در داستان «سوزن» افسر وظیفه بی‌خبر است و آن‌جا هم که به فساد فرمانده‌اش واقف می‌شود انگار باور ندارد یا باز می‌خواهد خودش را به بی‌خبری بزند تا شریک جرم نباشد. در داستان «سایه‌ی زنده» هم دزدی که به کاهدان زده باور ندارد به پست کسی خورده که از خودش هم بی‌چیزتر است. وقتی هم می‌فهمد با شنیدن صدایی می‌گریزد. در «استخوان سوخته‌ها» پدر مدام بشارت فردایی آسوده را به پسرش می‌دهد و پسر که آیینه‌ی تمام نمای پدر است و انگار بخشی از ذهن هنوز بیدار اوست، در سکوت دندان قروچه می‌رود و چنین فردایی را باور ندارد. پدر تا آخر داستان می‌گوید که وضع به‌تر می‌شود و از واقعیت گریزان است. داستان «پات» هم ماجرای آدمی است که می‌خواهد در لاک تنهایی خودش باشد. در خانه‌اش را می‌زنند و او به خیال این که یکی از رفقایش باشد، در را باز نمی‌کند. آدمی محبوس در خانه از بیرون بی‌خبر است و واقعیت جاری را نمی‌داند. در پایان داستان معلوم می‌شود کسی که پشت در بوده برادر بزرگ‌تر وی است. در آخر داستان باز با گریز راوی مواجه‌ایم. این‌بار او به زیر ملافه می‌خزد و خودش را به خواب می‌زند.

خیال می‌کنم اگرچه لحن داستان‌های فرسی لحنی معترض است و آدم‌هایش گاه برخوردی تند و عصبی از خود نشان می‌دهند چنان که نظیرش را در «سنگ رنگی» یا «درسوگ بستری که برچیده شد» می‌بینیم و حتا فراوان با جملاتی برمی‌خوریم که اشاره‌ی مستقیم به حالت خشم دارند، اما در نهایت همین افراد پایش که بیوفتد مثل لاک پشت در خودشان فرو می‌روند و انگار در ته وجودشان هیچ امیدی به تغییر ندارند.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

در قسمت اول این مقاله اشاره کردم به قدرت فرسی در پرداخت فضا و شخصیت ایرانی. دوستی (البته اگر افتخار دوستی بدهند به ما) لطف کردند و در ایمیلی پرسیده بودند:

 

 اين قضيۀ ايراني بودن فضا و شخصيت‌هاي فرسي كه نهايت قدرت و خلاقيت او را نشان مي‌دهد، واقعاً باور شماست يا صرفاً يك عكس‌العملِ شتابزده است در قبالِ ـ در قبالِ چي؟    

ايراني بودن در روح و شخصيتِ آدم‌هايش وجود دارد يعني چي؟ يك‌بار به معني اين جمله فكر كرده ايد؟

 

راستش من درست نفهمیدم ایشان از کدام عکس‌العمل شتابزده و کدام جریان که قرار است در «قبالش» واکنشی نشان بدهم، حرف زده‌اند. من بارها گفته‌ام منتقد نیستم و این‌ها که می‌نویسم نقد نیست، کما این که بالای هیچ کدام از این مطالب ننوشته‌ام نقد و این عمدی است و در کمال «هوشیاری» و البته باور هم دارم که این دلیل نمی‌شود که این‌جا را بکنم منبری برای حرف‌های «کیلویی». اما سخت معتقدم حتا نقد و چه برسد به این یادداشت که مروری است تنها، تا حدود زیادی بر پایه‌ی سلایق شخصی استوار است. در مورد فرسی هم باید بگویم ایرانی ساختن فضا و شخصیت‌ها جوری که خواننده حس کند این بیچارگی فقط ممکن است گریبان یک ایرانی را بگیرد و هیچ جای دنیا هیچ آدمی چون در سیستمی مثل ایران نیست، دچار چنین مضحکه‌ای نمی‌شود، به عقیده‌ی من خلاقیت می‌خواهد. اگرنه ایرانی ساختن یک داستان نه فقط به توصیف حوض و گل و بته و نقش و نگار قالی است و نه فقط با بازی زبانی و واژه سازی ممکن می‌شود. به طور مثال داستان «پات» در این مجموعه، یک رابطه‌ی کاملن ایرانی را نشان می‌دهد، در غیر این صورت اگر این آدم‌ها در آمریکا بودند یا منش آمریکایی داشتند، می‌شد یکی از دیگری به خاطر تجاوز به فضای خصوصی‌اش به پلیس شکایت کند.  می‌خواهم بگویم قضیه به همین سادگی و پیچیدگی است. پیچیده از این رو که نویسنده‌ای آن قدر کشوهای ذهنی مردمش را بشناسد که دست بگذارد روی ریزترین آن‌ها و ساده از آن جهت که خواننده‌ای مثل من آن را بخواند و خودش را بشناسد و لذت ببرد از این هم‌ذاتی.

البته این دوست امضا محفوظ به نکاتی دیگر هم اشاره کرده‌اند که بعضی‌هاشان جدن قضیه‌ی حرف حساب بی‌جواب است، اما من تا آن‌جا که زورم برسد توضیح می‌دهم و توجیه! می‌کنم بعضی‌شان را. مثلن جایی پرسیده‌اند:

 

بيان دردهاي اجتماعي در قالب سمبوليك و اسطوره‌اي چي يعني؟ اين تعبيرها از كجاست؟

ملكوت كجاش بيان دردهاي اجتماعي در قالبِ سمبوليك است؟

سمبوليك يعني چي؟

يعني چي داستان اسطوره‌اي؟

 

راستش با کمال افتخار باید عرض کنم بنده یک مرضی دارم که همانندش را یکی از شخصیت‌های رمان ،هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» داشت و آن هم نسیان است. نسیان در مواجه با کلمات، طوری که من می‌خواهم چیزی بگویم و بعد آن چیز را از خاطر می‌برم و هیچ اطمینان ندارم این که گفتم همان باشد که در ذهن داشتم. اما در این مورد خاص تا آن‌جا که یادم می‌آید می‌خواستم بگویم از دهه‌ی چهل و پنجاه (البته اگر از فضای انقلابی سال‌های پایانی پنجاه فاکتور بگیریم) نویسندگان از دسته‌بندی آدم‌ها به خوب و بد و ظالم و مظلوم و ساواکی و زندانی سیاسی دست کشیدند و ترجیح دادند حرف‌های‌شان را بیش‌تر در قالب ایما و اشاره و سمبل و نشانه بگویند. حالا این هم به خاطر ماجرای بیست و هشت مرداد بود که عده‌ای را سرخورده کرد از سیاست و هم به دلیل تیغ سانسور بود که نویسنده را وادار می‌کرد حرفش را در لایه‌های زیرین داستان بگوید و مستقیم نرود سر اصل مطلب. این شد که در ادبیات ما که البته بسیار تحت تاثیر ادبیات غرب هم بود و خب آدمی مثل جویس همان وقت‌ها اسطوره و نماد و نشانه را در حد اعلایش به کار گرفته بود، جریانی شکل گرفت از نویسندگانی که حرف‌شان را در قالب نشانه‌های اسطوره‌ای، دینی و یا نمادهای سنتی می‌گفتند. البته در مقاله‌ی ادبیات داستانی ایران حسن میرعابدینی خیلی دقیق به این نکته اشاره شده که بنده در آخر مرورم حتمن به عنوان یکی از منابع یاداشتم از این مقاله نام می‌برم.

اما در مورد مثالی که زدهام باید بگویم حرف استاد امضا محفوظ تا حدود زیادی درست است و من که خودم «ملکوت» را نخوانده‌ام نباید چنین مثالی بیاورم. پس به جای نام بردن از این کتاب، کتابی دیگر را شاهد می‌آورم و آن هم «شب هول» شهدادی است که اصلن بنایش همین اسطوره‌های دینی است.