تبليغاتX
كتاب در خانه

دارم تو یه جای سبز سبز راه می‌رم. تا شونه‌هام علف سبز. آسمون بالا سرمه. آسمون دوره. وسیعه. مثه سقف زیارتگاه‌ها که بلنده. مثه شاه‌چراغ که تو شیرازه. با مامان بودم و پیمان. مامان می‌گه مهرانم بود. اما من یادم نیس. یادمه تومسجد خوابیدیم. سقف بلند بود. پر از آیینه. دیوارا همه از طلا. چلچراغا از اون بالای بالا آویزون بود. دوست دارم بمیرم و برم اون‌جا. تو اون مسجده که بوی مهر و گلاب می‌داد. یا این که بیوفتم تو حوض ماهی حافظیه. دیگه‌ام در نیام. خفه بشم و جسمم که خالی شد سبک بشم وبیام رو آب. دستام از هم باز باشه. به حالت صلیب. دو تا قوزک پامم چسبیده باشه به هم. می‌دونی چیه؟ دیگه نمی‌تونم خالص بنویسم. وقتی دارم می‌نویسم مدام تو رو می‌بینم و خودم و سپینود و تمام کسایی که میان این‌جارو می‌خونن. تو حالا بگو باز رخت چرکاتو پهن کردی جلوی چشم مردم. نه، تو نمی‌گی رخت چرک تو یه چیز دیگه می‌گی، یه چیز بدتر. اما من ناراحت نمی‌شم. خودم می‌دونم چی کار دارم می‌کنم. دارم خودمو درمان می‌کنم. با نشون دادن خودم. اگه کسی بیاد این‌جا بنویسه به‌به چه خوب نوشتی حالم بهتر می شه. می‌دونم اینا باید داستان بشه. نباید این جوری جلو چشم همه لخت و عور بشم. اما من این‌جوری‌ام. نمی‌دونم چرا. اصلن نمی خوام بدونم چرا. حالم خوب نیس. احساس مرگ دارم. نه، آرزوی مرگ دارم. مردن تو حوض ماهی. یا غوطه خوردن تو آسمون. خب حالا تو فرض کن اینا همه داستانه. اصلن از کجا معلوم که من همه‌رو سرکار نذاشته باشم. اصلن تو بگیر اینا قراره بشه یه قسمتی از اون رمانه. باید بنویسم. نه برای تو. برا خودم. حالم که بد باشه بیشتر می‌خوام بنویسم. الانم حالم خوش نیس. لابد هر سال پاییز این جوری می‌شم. نمی‌دونم یادم نیس. فقط می‌دونم هر وقت این‌جوری می‌نویسم حالم بده. تا حالا چند بار این‌جوری نوشتم. دوس دارم زنگ بزنم به سپینود. بگم سپینود من دوست دارم هر چی تو مخمه بریزم رو وبلاگم. اه از این اسم چندشم می‌گیره. این کلمه مثه یه گل درشت می‌زنه بیرون. می ره تو چشمم. مثه یه انگشت با ناخنای دراز. اصلن اینا هیچی نیس. یه مشت کلمه‌اس. همه‌اش داستانه. خب؟ من دارم قصه می‌گم. برا خودم. دوس دارم این جوری بگم. خودم برا خودم. نمی‌تونم بنویسم. بس که می‌ترسم. چه قدر دوس دارم غریبه باشم. کسی منو نشناسه. من کسی رو نشناسم. این بالا ننوشته باشم یادداشت‌های یه فلان فلان شده در باب کتاب و کتاب‌خوانی. از این کلمه‌ی «باب» بدم میاد. بس که عربیه. دوست دارم واسه خودم باشم. سپینود تو بگو چه کنم. سپینود چرا من لعنتی الاغ . . . بالاخره نفهمیدم الاغ با غینه یا قاف. . . چرا من الاغ یا الاق اصلن من خر چرا نمی تونم برا خودم تصمیم بگیرم؟ چرا می‌خوام تاییدم کنن؟ چرا تو باید بگی درسته. چرا تو باید بگی درسته . . . با تو نبودم با اون یکی بودم. دوس دارم گریه کنم. خیلی آرزوشو دارم. چرا نمی‌شه این‌جا نوشت. چرا می‌خوام این‌جا بنویسم؟ من که تورو دارم تا همه چیزی رو برات بگم. تو که همه هذیانامو می‌خونی. چیزی‌ام نمی‌گی. پس دیگه چی می‌خوام؟ نمی دونم. الانم زنگ می‌زنم از سپینود می‌پرسم. ازش می‌پرسم چرا این قدر می‌خوام این‌جا بنویسم.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

اینک دوران جمهوری اسلامی است و اسلام راستین آزادی مغز و قلب و بیان واقعیت و حقیقت را بشارت داده است و این آرزو نه بر جوانان که حتی بر پیران هم عیب نیست که منتظر خرمن خرمن گل‌های رنگارنگ و متنوعی باشند که در باغ اندیشه‌ی این سرزمین بشکفد و موجب آگاهی و هوشیاری و بیداری مردم ایران بشود. اما این شک همواره وجود دارد که هنر در دوران تسلط توده‌ها و با برنامه‌های از پیش ساخته شده و در چهارچوب آیه‌های زمینی رهبران، آن‌طور که شاید و باید رشد نکرده و نخواهد کرد.

 

سیمین دانشور- مقدمه‌ای بر شهری چون بهشت- چاپ سوم خرداد 1359

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

الهی شکر سومین دوره‌ی جشنواره‌ی اصفهان هم به خیری و خوشی برگزار شد. نتایج هم اعلام شد و مجموعه داستان‌های برگزیده در کتابی چاپ و منتشرگردید. در این میان اما چیزی که قابل توجه است کیفیت برگزاری چنین جشنواره‌ای است. همان‌طور که می دانید جشنواره اصفهان یکی از (وشاید تنها) جشنواره‌ی دولتی است که از اعتبار ویژه‌ای برخوردار است (بود!). این خصلت شاید به دلیل گروه برگزار کننده‌ی این مسابقه‌ی ادبی بوده که اغلب‌شان از اهالی جریان ادبی اصفهان و یا کار کشته‌های ادبیات ایران یا حداقل از کسانی بودند که دغدغه‌شان ادبیات ناب بوده و معمولن به هیچ دار و دسته‌ای آویزان نبودند. همین امر باعث می‌شد برگزیدگان جشنواره‌ی اصفهان طیف وسیعی از علاقه‌مندان داستان نویسی را در برگیرد ونتیجه انتخاب آثاری باشد که چیزی درخور ادبیات دارند و لاغیر. این سنت دو سال متمادی اجرا شد. سال ۸۴ هم دوره‌ی سوم با اندکی تغییرات به پایان رسید و ویژه‌نامه و مجموعه آثار برگزیده و فرم شرکت در دوره‌ی چهارم توسط پست برای شرکت کنندگان دوره‌ی قبل ارسال شد.

اما غرض از نوشتن این چند خط مقایسه‌ی آخرین دوره‌ی مسابقه‌ی ادبی اصفهان با دوره‌های پیش از خود است. اولین جایزه‌ی ادبی اصفهان پاییز 82 از 22 تا 24 آذر برگزار شد. دو روز افسانه‌ای که به گفته‌ی آن‌ها که شرکت داشتند، روزگاری بوده که اصلن نباید به حساب عمر گذاشته شود. لحظاتی آغشته به ادبیات و نشست و برخاست با آن‌ها که تا به حال فقط نام‌شان را دیده بودی و کلام‌شان را خوانده‌ بودی، شاید رویای هر نویسنده‌ی نوپایی باشد.  هم‌زمان با برگزاري دوره‌ی اول، ویژه ‌نامه‌‌ی «نامه فرهنگ و هنر» که حاوی مطالبی در مورد جریان ادبی اصفهان، ادبیات جنوب، چند مقاله‌ی ارزشمند  درباره‌ی داستان نویسی و ده داستان کوتاه از نویسندگان مطرح ایرانی و یک داستان از بارتلمی با ترجمه‌ی صفدر تقی‌زاده بوده در 135  صفحه با قیمت 1000 تومان توسط اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد استان اصفهان به چاپ رسید. در همین دوره بروشوری با طراحی گرافیکی درخور چنین جشنواره‌ای منتشر شد که در آن به معرفی هیئت داوران و برگزیدگان جشنواره پرداخته شد. این معرفی شامل عکس و بیوگرافی و توضیح سابقه‌ی هنری داوران و شرکت‌کنندگان هر بخش می‌شود. قابل ذکر است که دوره‌ی اول جشنواره در سه بخش تک داستان کوتاه، رمان و مجموعه داستان داوری شد.

دوره‌ی دوم هم با همین شیوه و منش در همان تاریخ سال پیش برگزار شد. در همین دوره هم نامه‌ی فرهنگ و هنر به سردبیری علی خدایی ویژه‌نامه‌ای وزین چاپ و منتشر کرد. در این شماره خانم اولیایی نیا در مقاله‌ای مفصل به نقد وبررسی آثار منتخب سال پیش پرداخته‌اند. همین‌طور مقالاتی از حسن میرعابدینی، محمد ایوبی، یونس تراکمه، مصطفی مستور، احمد اخوت، احمد بیگدلی، صفدر تقی‌زاده، رحیم اخوت، و . . . در آن شماره موجود است. برگزارکنندگان این دوره امیدوار بودند با توجه به فرصت مغتنمی که دوره‌ی اول مسابقه‌ی ادبی با چاپ و انتشار  23 داستان کوتاه در مجموعه‌ای به نام داستان‌های برگزیده اصفهان، برای نویسندگان جوان ایجاد کرد،  در گام دوم جشنواره هم بتوانند استعدادهای نورس را شناسایی و حمایت کنند.

اما گام سوم که آخرین دوره‌ی جشنواره‌ی ادبی اصفهان بود با شکل و شمایلی جدید شروع به کار کرد. اولین قدم در دگرگونی شیوه‌ی گذشته، تغییر در تاریخ برگزاری جشنواره بود. بعد از آن که زمزمه‌ی انحلال جشنواره پایان گرفت و ما فهمیدیم که به میمنتی جشنواره‌ی اصفهان سرنوشتی غیر از جشنواره‌ی تبریز دارد، مراسم نه در آذر ماه که طی 19 تا 21 دی‌ماه  برگزار شد.  تفاوت دیگر دوره‌ی سوم با دو دوره‌ی قبل از خود دسته‌بندی موضوعات مسابقه بود. داوری سومین جایزه‌ی ادبی اصفهان در 5 بخش کودک و نوجوان، مجموعه داستان، داستان کوتاه، کوتاهه‌های ادبی و ادبیات ایثار و مقاومت صورت گرفت. در روزهای جشنواره، 6 جلسه‌ی سخنرانی با موضوعات زیر برگزار شد:

جهانی شدن ادبیات داستانی ایران- تصویرگری در کتاب کودک- ادبیات ایثار و شهادت- آسیب‌شناسی ادبیات دفاع مقدس- کوتاهه‌های ادبی، ادبیات اهل بیت- انطباق ادبیات مهاجرت با ادبیات دفاع مقدس

اما در مورد داستان‌های برگزیده‌ی اصفهان:

در بخش داستان کوتاه در گروه کودک و نوجوان، آثار اول تا پنجم معرفی شدند، قابل ذکر است که در این بخش سه نفر مشترکن عنوان رتبه‌ی اول را گرفتند. در گروه بزرگ‌سال هم 5 اثر که سه تا از آن‌ها مشترکن به عنوان رتبه‌ی اول شناخته شدند! به عنوان مقام اول تا سوم معرفی شدند. در صفحه‌ی 27 ویژه‌نامه سومین دوره‌ی جشنواره آمده:

 

آثار اول تا سی‌ام بخش داستان کوتاه، اول تا پنجم بخش کودک و نوجوان در مجموعه‌ای به نام داستان‌های برگزیده اصفهان به چاپ خواهد رسید. امید است تلاش‌های همه‌ی عزیزان و بزرگواران، دست‌اندرکاران این جشنواره که امسال به نام اهل بیت (ع) و ایثار و شهادت نیز بوده است مرضی حضرت سبحان جل جلاله قرار گیرد.

ولله‌الحمد و علیه‌التکلان (مطلب از ویژه‌نامه كلمه به كلمه تایپ شده و لازم به ذکر است بنده چندان ملتفت محتوی آن نشدم.)

 

با خواندن مطلب بالا و یک حساب سرانگشتی می‌شود فهمید که کتاب مجموعه داستان‌های برگزیده باید شامل حداقل 35 داستان کوتاه باشد. (اگر حساب كنيم در گروه كودك و نوجوان سه اثرمشتركن اول شده‌اند و باز كارها ازاول تا پنجم دسته‌بندي شده پس تعداد آثار اين گروه حداقل بايد چيزي حدود 7 عدد باشد!) اما وقتی کتاب را باز می‌کنیم با این جمله مواجه می‌شویم:

داستان‌های برگزیده‌ی اصفهان/ مجموعه‌ی 28 داستان

می‌گویند بنده خدایی رفته بود جواب آزمایشش را بگیرد، متصدی آزامایشگاه گفت شرمنده نمونه‌ی شما را گم کرده‌ایم، اگر ممکن است دوباره لطف بفرمایید و ظرف یک‌بار مصرف را داده بود دست مراجعه کننده. فرد مذکور هم عصبانی شده و رو به دیگران گفته بروید مردم، خبر ندارید این‌جا چه بخور بخوری است!

حالا حکایت این‌جاست! 7 داستان که از هزار فیلتر گذشته تا پای چاپ برسد غیب شده. داستان‌های دیگر هم که چاپ شده آن‌قدر غلط املایی و تایپی و ویراستاری دارد که کار خواندن را دشوار می‌کند. سعی کنید این جملات را بخوانید:

 

گفت: سلام چه پیرهن خوشگلی داری مسافر کوچولو که حالا دهانش از فرط تعجب کاملا باز شده بود، گفت شما از کجا می‌دونید که لباس من خوشگله دلقک پیر گفت ذهن من زیبایی‌ها را خیلی خوب درک می‌کنه، مسافر کوچولو که ذوق زده شده بود گفت بگیرینش مال شما اولین کسی هستید که تونستید زیبایی لباس من رو درک کنید بعد لباس توری دوزش رو از تنش درآورد....

 

در این داستان و در تمام داستان‌های دیگر، آن‌قدر در گذاشتن علامات سجاوندی خست شده که گاه حتا مفاهیم جملات تغییر کرده‌اند.

نکته‌ی دیگر در مورد انتخاب آثار بوده:

 اول: این که آثاری که در بخش کودکان و نوجوانان آمده با چه شرایطی در این گروه قرار گرفته؟ یعنی نویسندگان اثر نوجوان و کودک بوده‌اند یا اثر در مورد این گروه سنی است؟ اگر گزینه‌ی دوم صحیح باشد که داستانی مانند «ترکه‌ی انار» هم بدون شک باید در همین گروه داوری می‌شد و جای خود را به یک داستان کوتاه دیگر می‌داد. 

دوم: گزینش آثار برچه مبنایی بوده؟ مطالعه‌ی آثار برگزیده، آدم را به این فکر می‌برد که دستاورد این جشنواره نوعی خط ونشان کشیدن و معلوم کردن مرزهای «باید و نباید»، است. غیر از چند داستان مانند «مرض حیوان» پیمان اسماعیلی، «وقتی سالامانکا گل دوم را زد» هادی کیکاووسی، «تمام جاهای خوب» وحید ابراهیم‌زاده، «پاسگاه رستم‌آباد» ساسان ناطق، «سفر کوتاه» شهین محب‌زاده ماکویی، که یا به لحاظ موضوع یا شیوه‌ی روایت یا هردو، درخور توجه بودند، داستان‌های دیگر با نثر شلخته‌ای که داشتند آشکار می‌کردند که خالقشان حتا یک‌بار راضی به بازنویسی نبوده. مضامین بیشتر داستان‌های این مجموعه آدم را یاد سریال‌های تلویزیونی ماه رضان می‌اندازد که خیلی رک و پوست کنده می‌خواهند درس اخلاق بدهند. این نوع گزینش در واقع مشخص کردن مسیر ادبیات کشور است. این که بگویند این نوع ادبیات خوب، متعهد و باب طبع سلیقه‌‌ای است که قرار است برای نویسندگان تصمیم بگیرد.

نکته‌ی سوم: این که ما هیچ بیوگرافی و گزارشی از سابقه‌ی کار نویسندگانی که آثارشان را می‌خوانیم نداریم. بی‌شک دانستن این که خالق یک داستان چند ساله است و اهل کجاست و چه‌قدر سابقه‌ی فعالیت ادبی دارد، بسیار در نقد یک اثر کمک می‌کند. در حالی که ما در کتاب داستان‌های برگزیده. . . تنها با گروهی اسم سر و کار داریم که نه آن‌قدر سرشناسند که خودمان چیزی درموردشان بدانیم و نه ناشر هیچ اطلاعاتی در این مورد به ما داده.

در پایان این که امیدوارم جشنواره‌ی اصفهان در سال آینده به شیوه‌ای که درخور نامش است برگزار شود تا حداقل تن خیلی‌ از اهالی ادبیات کم‌تر در گور بلرزد و ما هم اگر عمری بود و زنده ماندیم به عنوان خواننده‌ی آثار منتخب کیفی ببریم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

کارکرد کلمات

 

-                    بعضی‌ها در تنهایی می‌میرند و بعضی‌ها از تنهایی.

 

 

 

احوال‌پرسی

 

-                    من که همان‌طورم، شما چطورید؟

-                    منم هم ‌این‌طور!

 

 

 

همین‌طوری!

 

-                    گوش چپم بدجوری درد می‌کنه.

-                    اتفاقن منم گوش راستم درد می‌کنه.

-                    پس بیا گوشامونو با هم عوض کنیم!

 

 

فلسفه

 

اپیکور می‌گوید: دلیلی ندارد از مرگ بهراسیم. چون وقتی مرگ هست ما نیستم و وقتی ما هستیم مرگ نیست.

لابد برای همین هیچ مرده‌ای از مرگش غمگین نمی شود.

 

 

مهر فرزندی

 

-         هیچ می‌دانی نهایت ارزش آدم به سه تا « اِ» بستگی دارد؟

-         چطور؟

-     یعنی مثلن بشنوی فلانی مرد. اگر بود ونبود متوفی برایت فرقی نداشته باشد، بعد از شنیدن خبر می‌گویی: مرد؟. . . اِ. اگر نه، سلام و علیکی با طرف داشتی و حالا از مرگش پکر شدی، می‌گویی: . . . اِ. . . اِ. اگه آشنایی‌تان به دوستی تبدیل شده بود و از شنیدن خبر مرگش خیلی تو هم بروی می‌گویی: مرد؟ . . . اِ. . . اِ. . . اِ.

-         پس حالا که این‌طور شد می‌خواستم بگویم پدرت مرد.

-         اِ؟

-         آره.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

تهران/ خيابان انقلاب/ تابستان 1385

 تهران/خيابان انقلاب/تابستان۱۳۸۵

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

مکان هرکسی در خانه‌ی خودش

زمان دوازده نیمه شب پنج‌شنبه

موقعیت: من زیر پتو، خانم ناجیان احتمالن در حال «چزاندن» یک سیگار، فرو رفته در مبل کنار پیشخوان آشپزخانه

موضوع بحث: ادبیات متفاوت یا بعد از مرگ مارلون براندو چه کسی نقش پدر خوانده را بازی خواهد کرد، قربان؟

 

دررررینگ. . . درررینگ. . . دررینگ. . .

من در تاریکی دست‌مال، گوشی تلفن را پیدا می‌کنم.

ن: خواب بودی؟

م: نه، خودم را به خواب زده بودم.

ن: چطوری؟

م: خودت چطوری؟

ن: هی...

م: منم هی هی! یادداشتت را درباره‌ی «رمادی» خواندم.

ن: پونه، من جدن رمادی را با صدای بلند می‌خواندم. صبا را که می‌بردم کلاس، می‌نشستم توی ماشین، شیشه را پایین می‌دادم، آن طرف‌ها کوچه‌ها خلوت و پر از دار و درختند. کتاب را با صدای بلند می‌خواندم، مثل کتاب دعا بود.

م: یعنی چه می‌خواهند ما را سهل خوان کنند؟

ن: جدن دارند این کار را می‌کنند. انگار در همه‌ی عرصه‌ها باشد. تو خودت موسیقی شجریان را ترجیح می‌دهی یا ترانه‌های گروه بلک کت را؟

م: شجریان را

ن: اما اعتراف کن که حاضر نیستی صبح تا شب یک ریزبه آن گوش کنی.

م: اگر گوش نمی‌دهم به این خاطر نیست که آن را نمی‌فهم یا دوستش ندارم. دلایل دیگری دارد. مثلن اندوهی که در موسیقی اصیل است آدم را خسته می‌کند و تکرارش باعث دلزدگی می‌شود. البته حالا که فکر می‌کنم می‌بینم راست می‌گویی. مثلن من موسیقی کلاسیک را هم دوست دارم. بسیاری از قطعات موسیقی کلاسیک شاد و سبک و قابل هضم است برای آدمی مثل من، ولی می‌بینم باز پایش بیوفتد حاضرم صبح تا شب «آی خانوم کجا. . . کجا» را گوش بدهم. شاید چون به این یکی عادت کرده‌ام.

ن: این حالت را من اول در سینما حس کردم. آثاری که تاثیرش ماندگار است. آدم باهاش زندگی می‌کند و در مقابلش سینمای سرگرم کننده.

م: اما خیلی‌ها نظری غیر از این دارند. مثلن حتا بسیاری از نویسندگان هم معتقدند این قدر پیچیده نویسی لزومی ندارد، وقتی این همه کتاب نخوانده است و از طرفی هم هر روز کلی اثر ادبی دارد تولید می‌شود، دیگر چه لزومی دارد آدم وقتش را بگذارد برای خواندن چندین و چند باره‌ی کتابی تا آن را بفهمد.

ن: من این حرف را قبول ندارم. این یک نوع برخورد مکانیکی با ادبیات است. در حالی که داستان یک اثر هنری است. اصلن چه ضرورتی دارد من همه‌ی کتاب‌های عالم را بخوانم. من ممکن است ماه‌ها نشئه‌ی داستانی باشم یا سال‌ها زندگی کنم با کتابی. مثلن «شرق بنفشه» کتابی است که برای من مثل کتاب مقدس است  و می‌توانم بارها و بارها بخوانمش و لذت ببرم. اصلن همین جستجو و اکتشاف است که به من خواننده لذت می‌دهد. ببین، وقت خواندن «رمادی» جدن باید یک لغت نامه‌ی دهخدا کنار دستت باشد تا کلماتی را که از خاطر رفته‌اند باز بشناسی. این یعنی ادبیات ناب. این‌طور کتاب خواندن مثل عشق‌بازی است.

م: درست، اما همه که نباید مثل هم بنویسند. هر نویسنده‌ای روش خودش را دارد. نمی‌شود انواع دیگر ادبیات را حذف کرد.

ن: چرا حذف؟ باید باشد. اصلن من فکر می‌کنم ادبیات عامه پسند هم باید باشد. اما نویسنده‌ی هر اثرتکلیفش با خودش و خوانده‌اش روشن باشد. نویسنده‌ی امروز نخواهد با مبهم نویسی و ادا و اصول درآوردن، خواننده را گول بزند که دارد اثر متفاوت عرضه می‌کند و آخر کار هم نتیجه چیزی بشود که شبیه هر چیزی هست غیر از داستان و هیچ سر و ته‌اش معلوم نیست. کار متفاوت، متفاوت است و آثار دیگر هم هرکدام جای خود را دارند.

م: حالا تو خیال می‌کنی چه کسانی می‌خواهند ما را این‌طور سهل انگار نگه دارند؟

ن: تصور می‌کنم جریانی هست بین خود نویسند‌گان و منتقدین، چیزی مثل نان قرض دادن و هوای دوستان را داشتن. آدم فکری می‌شود وقتی می‌بیند فلان کتاب دوست و رفیق یک جناب منتقد مورد تحلیل و توجه قرار می‌گیرد و بعد کتاب‌هایی از این دست، انگار فقط چون نویسنده‌اش به هیچ جریانی متصل نیست، مهجور می‌مانند. متاسفانه فضای ادبیات ما به یک نوع نگرش ژورنالیستی آغشته شده، نویسندگان ما اغلب روزنامه نگارند. خواننده‌ی ایرانی هم که اغلب کتاب‌ها را از روی مطالبی که در موردشان در روزنامه‌ها نوشته می‌شود، می‌شناسد. خب تکلیف معلوم است.

م: پس بد نیست ما هم یکی دو تا دوست روزنامه‌نگار پیدا کنیم. خب بگو، تو چرا خودت در این مورد نمی‌نویسی. مثلن در مورد همین کتاب «رمادی»، چرا فقط یه یک یادداشت حسی اکتفا کردی، در حالی که می‌دانم حرف‌های زیادی برای گفتن داری.

ن: من دغدغه‌ی داستان نوشتن دارم. منتقد نیستم. نقد نوشتن باعث می‌شود نگاهم به داستان مکانیکی شود و حس و حالم را از دست بدهم.

م: درست می‌گویی. من هم که چندی پیش داشتم داستانم را بازنویسی می‌کردم، ناگهان دیدم چه قدر رفتارم مکانیکی است، این نتیجه‌ی همان نگاه موشکافانه‌ی دائمی است که دچارش شده‌ام. دیگر لذت خواندن را از آدم می‌گیرد.

ن: من خیلی علاقه‌مندم به این نوع ادبیاتی که به آن می‌گویند ادبیات متفاوت. این شکل ادبیات امکاناتی جدید رادر اختیار نویسنده قرار می‌دهد. امکاناتی که هیچ چیز نمی‌تواند نویسنده را از آن محروم کند حتا تیغ برنده‌ی سانسور. یعنی این نوع نگارش آن قدر لایه لایه است که تشخیص خطوط قرمزش حتا برای مجری سانسور هم تقریبن غیر ممکن است.

م: خانم ناجیان ممنون از این که هزینه‌ی تلفن را تقبل فرمودید و وقت عزیزتان را به من دادید. شب‌خوش

ن: شب به‌خیر!

 

توضیح: با عرض معذرت از خانم ناجیان به خاطر تغییرات و جا به جایی بعضی از جملات، به دلیل نداشتن حضور ذهن برای نقل کامل گفتگوی تلفنی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

آیا تجربه های دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد ثمری برای فرهنگ ما داشته؟

 

دانه ی فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

هر دو جان‌سوزند، اما این کجا و آن کجا

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 5:1 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |