یک داستان
خسوف
هرمز شهدادى
همه اش مىگويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود. دلم نمىخواست درآورمش. بوى خاك مىداد. بوى علف و پهن مىداد. بوى پشم بزغاله. چيت
بود. گلهاى سرمهاى داشت. سرآستينهايش را بالا زده بودم. از همان روزهاى اول. ابوالقاسم خريده بود. شهر كه رفته بود. مىگفت پارچهاش خيلى دوام دارد. آب هم نمىرود. امان از اين خان داداش. يك شب توى آب نمانده نيم متر كم شد. شايد براى همين دامنش زياد گشاد نشد. من كه قبول ندارم خياطىام بد باشد. يك هفته طول كشيد تا دوختمش. زير بغلش را تنگ گرفتم.
وقتى بزغالهها را بغل مىكردم زير بغلم درد مىگرفت. گفتند درش بياور عروس مىشوى. امشب، سر چشمه نشسته بودم. دلم نمىخواست. خان داداش ماديان را سر تپه نگه داشت. فرياد زد قمر، باجى مىگويد پيراهنت را دربياور. خودم برايت باز هم مىخرم. امشب بايد رخت عروسى تن كنى. دلم نمىخواست. باجى به لپ مىزد. با انگشت لپهاش را پايين مىكشيد. زير لب مىگفت دختره خل شده. شب عروسى پيرهن كهنه تنش مىكند. آقا از اسب كهر به زير آمد. خم شد. گفت قمر مادرم راضى نمىشود. ما آبرو داريم. پيراهن حرير برايت آوردم. چرا تن نمىكنى؟ اى آقا، به دلم برات شده بود. غربتى گفته بود پيراهنت را درنياور. اى آقا، به دلم برات شده بود. حالا بگويند زدم به كوه. ابوالقاسم با ماديان دنبالم كرد. گيسم را كشيد. گفت دختر، باجى نفرينت مىكند. آبروش را بردى. خل شدى. راه بيفت. مگر نمىدانى آقا شهرى است. شهرىها رسمشان طور ديگر است. حقا كه لباس شهرى به تنت نمىبرازد. خان داداش، گل گفتى كه نمىبرازيد. گل گفتى. نمىبرازيد. حالا خواهر آقا بخندد. با خنده بگويد. از اول هم معلوم بود. دختره خل. به خدا قسم خودم ديدم. وسط حجله نشسته بود. گردپا. به دور خود مىچرخيد. سرش را به چپ و راست تكان مىداد. ناآرامى مىكرد. سعيد را وارد حجله كرديم. ما پشت در گوش تا گوش. خودم با آن همه سر و صدا شنيدم. شنيدم سعيد گفت قمر چهات شده؟ چرا اين طور مىكنى. سرش را بالا كرد. گفت آقا قربان كفشت بروم. دستت مبارك. بفرما پيراهن قمر را پس بدهند. باور كنيد تا پيراهنش را نداديم نخوابيد.
اى خانم سعيده. حالا باورت شد؟ مىدانستم كه پيراهنم طلسم شده. آنوقت بگو قمر ديوانه شده. نه فقط شما. همه بگويند. همسايه دست چپ، دست راست. خان داداش. باجى پير. بگويند كه قمر ديوانه شده. عصرها بيخودى مىخندد. نصف شب بيدار مىشود. بافتنى مىبافد. تا مىخواهى دستش بزنى فرار مىكند. خانهاش را كه چهار اتاق دارد جارو نمىكند. باغچهاش را كه تخم بابونه در آن كاشته آب نمىدهد. آب حوض را كه گنديده عوض نمىكند. بچههاش را تر و خشك نمىكند. چهار پسر و سه دخترش. حتى غلام هفت ساله را كتك زده. بگويند. ديگر نمىتوانم. استخوانهام پيداست. آفتاب مغزشان را مىپزد. باد پوستشان را مىخراشد. به تنم گوشت نيست. نيست.
به باجى اول گفتم. باجى آمده بود سرى بزند برود. گفت قمر خيالاتى شده اى. اين حرفها چيست مىزنى. ماشاالله پسرهات بزرگند. مهدى روزى هفده تومان كاسب است. تقى چهارده تومان. خداى دخترها هم كريم است. چه باكى دارى از اين حرفها. دلت قرص كه خدا چهار شازده كمر بسته برات فرستاده. سه سوگل. گفتم باجى مىترسم. به خدا قسم مىترسم. دلم كه هواى نعره پلنگ مىكند مىفهمم. بايد فقط صداى نعره پلنگ بشنوم كه از ترس، ترسم تمام بشود، باجى. از عصر مىفهمم كه بىتابى مىكنم. زود از كوه برمىگردم. مىروم چشمه غسل مىكنم. منتظر مىشوم. مىخوابند. صداى زنگوله ها كم مىشود. ماه كم كم گرد مىشود. وسط آسمان. مىلرزم. پوستم مىخارد. از جا بلند مىشود. سرم را به ديوار مىكوبم. گريه مىكنم. پاورچين مىآيم دم خانه. مىدوم. لرزم تمام مىشود. خارش پوستم هم. سايه اش را مىبينم كه مىآيد. تنش را مىكشد، قوس برمىدارد. سرش بالا. نعره. ديگر بعد از باجى به كى نگفتم؟ همه گفتند خيالاتى شده اى قمر. گفتم نمىگذارم شوهرم را ببريد. گوشت تنم را. بچه هام مال شما. پسرهام دخترهام مال شما. شوهرم مال شما نيست. مال هيچ كس نيست. آقا عصبانى بود. شب دير مىآمد خانه. صبح زود مىرفت. آقا پول خرجى را مىگذاشت لب طاقچه. ديگر شب صدايم نمىزد حساب روز را وارسم. شبها مىنشستم بيايد. مىگفتم آقا چرا جوابم را نمىدهى؟ آقا فقط مىگفت خستهام قمر. قمر خستهام. گفتم آقا مىترسم. ترا كجا مىخواهند ببرند. آقا خنديد. خوابيد. صبح نتوانستم طاقت بياورم. رفتم جلوى درگاه را گرفتم. پاى آقا را بغل كردم. فرياد كردم. آقا امروز نرو. گفتى پيراهنم را درآورم درآوردم. گفتى از خانه بيرون نروم بيست سال است نرفتم. با گرسنگى و سيرىات ساختم. بچه هات را بزرگ كردم. دستهام را ببين آقا، پينه بسته. يك لك چرك بيست سال نديدى. نه روى ديوار نه روى قالى نه روى لباس. آقا فحش بده. حرفت گل. كتك بزن. چوبت گل. آقا اول قمر را بكش بعد برو. به دلم برات شده بود آقا مىرود. قمر را مىكشد. باجى گفت قمر چرا دستهات را مىخارانى؟ گفتم باجى چيزى نيست. گفت چرا زود از كوه برگشتى. گله را چرا رها كردى؟ گفتم دلم تنگ شد. هوا برم داشت. گفتم بروم آبادى، چشمه غسلى كنم. گفت ابوالقاسم مى رود امامزاده احمد. دلت نمىخواهد بروى زيارت. سر شب مىرود صبح برمىگردد. اگر بروى دلت سبك مىشود. گفتم نه باجى. نمىروم. گفت، قمر برو. دلم مىگويد بروى. برو. حيف است. از امامزاده نياز بخواه. يك روسرى شهرى دارم ببر پيشكش. نذر كن هوايى نشوى. گفتم باجى دست از سرم بردار. تنم مىخارد. مىلرزم. بروم بخوابم بهتر است .
ابوالقاسم سرشب رفت. باجى و بابا خوابيدند. صداى زنگوله كم شد. ماه درآمد. گرد شد. وسط آسمان. لرزم زياد شد. جستم از جا. پاورچين از خانه درآمدم. كوه. دشت. دره. رفتم از كمركش كتل بالا رفتم. بالاتر. بالاتر. تيغه كتل را زير پا مىديدم. روى تيزى سنگ سياه نشستم. مىلرزيدم. سايه اش را ديدم. زير و بالا مىشد. قوس برمىداشت. چشمهاش مىدرخشيدند. پيراهنم را درآوردم. به پشت روى سنگ خوابيدم. پنجههاش را روى كف دستهام گذاشت. تنه اش را روى تنه ام. سر به بالا نكرد نعره بزند. زبانش گرم بود. دندانهاش كه توى گوشتم مىرفت آتشم مىزد. خونم كه مىريخت حلال مىشدم. ظهر شد. شب شد. فردا شب آقا نيامد. رفتم سر كوچه نشستم. رفتم ميان خيابان. رفتم دم خانهها در زدم. به پسرم گفتم مرا ببر كلانترى. برد. از پاسبان پرسيدم آقا كو؟ جوابم نداد. به پسرم گفتم مرا ببر اداره آقا. راهم ندادند. به پسرم گفتم مرا ببر هر جا كه بوى آقا را مىدهد. پسرم مرا برد شهر گرداند. آقا نبود. گفتم كجاست. هيچ كس هيچ نگفت، برگشتم خانه. ديدم بچهها بازى مىكنند. مردى دستهام را گرفته مىگويد قمر منم. منم قمر. گفتم تويى قمر. قمر تويى. حالا بگويند قمر ديوانه شده. فكر خانهاش نيست. فكر بچههاش را نمىكند. مىنشيند كنار در خانه بافتنى مىبافد. مىگويد همهاش مىگويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود.
از مجموعه داستان "يك قصه قديمى" انتشارات اميركبير، چاپ اول 2535 شاهنشاهى
و یک ترجمه
برهنگی
چزاره پاوزه
ترجمه: هرمز شهدادی
الفبا
امیر کبیر
بر سر نهری برگشتم که نخستین بار زمستان پارسال دیده بودم. اکنون هوا داغ بود و، بالطبع، به فکر افتادم لباسهایم را در آورم و برهنه شوم. جز درختان و پرندگان هیچ چیز نمیتوانست مرا ببیند. نهر از صخرهای در دامنهی تپهای بیرون میزد و میان کنارههای بلند جاری میشد. هر کس اگر تنی داشته باشد، میداند که به آسمان نمایاندنش چه مطبوع است. حتی ریشههایی که از کنارههای بلند بیرون زده بودند عریان بودند.ا
در آبگیر، کاملا گسترده، غوطه خوردم، میتوانستم درست ته آن را لمس کنم. آب در اثر تماس با زمین گرم بود و بوی خاک میداد. دوباره و دوباره غوطه زدم، آنگاه خود را بر علفها فرو افکندم تا بگذارم خورشید سراپایم را، در حالی که قطرههای درخشان مثل عرق روی پوستم میچکید، بسوزاند. بالای سرم، میان نوک درختان میتوانستم آسمان را ببینم، که مثل آبگیر خالی دیگری به نظر میآمد. تا شب آنجا ماندم.ا
چند روز است که، هر بعدازظهر را برهنه در آفتاب گذرانیدهام، روی علفها یا برلبهی آبگیر پرسه زدهام. گاهی، هرچند در واقع به ندرت، وقتی خود را آب چکان و خیس بر علفها میاندازم همهی شعور بدنیم را از دست میدهم. این اصلا شبیه احساس رنجش و عجزی که معمولا در بچگی داشتم نیست، وقتی که مجبور میشدم لخت شوم و حمام کنم. اکنون لباسهایم را با حرکتی دیوانهوار بیرون میکشم، با قلبی که تند میزند مشتاق یافتن دوبارهی خویشتنم ومشتاق دوباره پدیدارشدنم. درعین حال، نگرانی خاصی داشتهام که مبادا چیزی اتفاق افتد و تنهایی مرا برهم زند، که یعنی بایست چنان رفتار کرده باشم که گویی آمادهی دیده شدن بوده ام.ا
منظورم مردم نیست. در راهم به سوی نهر از پهلوی کشتزارهایی میگذشتم که مردان و دخترانی در آنها سرگرم درو بودند، اما قابل تصور نبود که یکی از آنان در این حفرهی در زمین که گرداگردش را بوتهها و کنارههای سراشیب احاطه کردهاند، به سروقتم بیاید. جزئیترین حرکت بلدرچین یا مارمولکی را میتوانستم بشنوم و به این ترتیب همیشه به موقع آماده باشم که خود را بپوشانم. ناآرامیم از علتی دیگر ناشی میشد و آن را کاملا خالی از لطف هم نمیدیدم . وضع عریانی کامل من، هر بار که صورت میگرفت مرا گیج و حیران میکرد، گویی چیزی با اهمیت بسیار بود که من در این جا بیفکرانه به دست می آوردم. هر بار که به بیرون حفره شلنگ برمیداشتم، و به یاد داشتم که پشت گردنم را بپوشانم، میدانستم خورشید چشمهایش را بر من دوخته است و هر پارهی تنم را از سر تا پا میکاود. چه تفاوتی بین من است و سنگ، تنهی درخت یا کرم درختی خالدار، جز این فقط و فقط اضطراب ذهنی که وقتی به موقعیت میاندیشم احساس میکنم. اکنون آب و آفتاب به میل خود با من رفتار کردهاند و حجابی بر من انداختهاند. حتی در این حجاب به گمانم میفهمم که طبیعت عریانی انسان را تحمل نخواهد کرد و هر کار از دستش برآید میکند تا بدن را همان گونه جذب کند که مرده را. گاهی به سرم میزند که باید شب و روز در این مکان بمانم. آنوقت به جای آن، روزها میآیم و همهی لباسهایم را بیرون میآورم ، در برابر انگیزهی ماندن مقاومت میکنم اما در عین حال خویشتنم را، با لذت هر چه بیشتری که بتوانم، در معرض نگاه خیرهی طبیعت قرار میدهم. کنار آبگیر حفرهای است که در آن علفهای بلند میروید ، همیشه باتلاقی است، همیشه در سایه است. گاهی به آنجا میروم که سر و گوشی آب بدهم. علف تا کمرم میرسد، پاهایم در لجن است، اما من در پی خنکی نیستم. به آنجا میروم که پنهان شوم و در لحظهای نامنتظر بیرون بیایم، حتی برهن تر از آنچه که پیش از رفتن به آنجا بودم.ا
صدای تیز نغمهی پرندگان فراز سرم به من می گوید که آنها هیچگونه توجهی به من ندارند. همه چیز چنان میگذرد که گویی من اصلا اینجا نیستم. از ته این حفره که به بالا نگاه میکنم ابرهای گذران را میبینم و می بینم که نوک درختان چگونه خش خش میکنند، گویی گردابی میان من و آنهاست. ته اینجا، باد به من نمیرسد. به محض آنکه خود را فرو میاندازم شهر و حومهی شهر را از یاد میبرم. افق من تا حدود باریک آبگیر کوچک شده است. به بطالت، اما با حیرت، پروانه ای یا تنهی درختی را مینگرم و در همان حال با تنم نبضان خاکی را حس میکنم که بر آن دراز کشیدهام. طی وقفههایی سایهی ابری از رویم میگذرد و آنگاه هوا خنکتر می شود. گیاهان که در آفتاب درخشان تقریبا ناپیدا هستند به وضوح به جنگلی کوچک می مانند. آنها انعکاسهاشان را در آب میبینند، رنگهاشان ملایمتر شده است، با اینهمه به نگاه اول تشخیص دادنی است. پس، میایستم و خود را تکان میدهم. من به لختی تنه ی درختی زیر پوستهاش، به خنکی و تازگی هوای گرداگردم هستم. میبینم که آسمان پشت درختان نیز لخت است ، لخت و آرام.ا
سایهها بیشتر میشوند و من به بیشه یا آب راکد مینگرم ، اما نمیتوانم آنچه را میبینم یا میاندیشم بیان کنم. کلمههای گویا اینهاست: "علفها" ، "ریشهها"، "سنگها" ، "لجن"، شکوه اینهمه - هیچ کلمهی دیگری گویا نیست - اما تنم آنها را نمیپذیرد . تنم خواهد گفت، به درون علف، به درون سنگ فروشو، اما این کافی نیست. این حفره در زمین جادویی بینام دارد. برای اینکه کسی آن را دریابد باید در اطرافش گام بردارد، آن را حس کند،آن را لمس کند. من باید حسابی جلوی خودم را بگیرم که در ریشهها چنگ نزنم و چهار دست و پا خود را به میان بیشه، به میان بوتههای خاردار و تنههای سبز درختان، بالا نکشم و در اطراف راه نروم. به جای اینهمه، خود را با کشف کردن تمامی آنچه دربارهی تن خودم میتوانم، قانع میکنم.ا
اگر هنگامی که تازه خود را، خیس و آب چکان، فرو افکندهام، کسی سربرسد، گمان نکنم که به خود زحمت جنبیدن بدهم. من به تنبلی یک کندهی چوبم. آب و آفتاب، هر دو دست اندر کارند و هر چه بیشتر از فعالیتم می کاهند. آنها تصور میکنند میتوانند از این طریق مرا از میان بردارند، مرا بپوشانند، اما نمیدانند که به جای اینهمه مرا بیش از بیش مثل یک حیوان میسازند . آنها تنم را آن گونه سفت و سخت میکنند که قابلیت عمل کردن برای نفس خود را دارد. وقتی، سراپا پوشیده از عرق، به اینجا میرسم، محسور این فکر جنونآسا هستم که خویشتنم را پا تا به سر لجن پوش کنم. لجن را مشت میکنم و به همه جایم میمالم. بعد در آفتاب دراز میکشم تا لجن خشک شود. (این نیز روش دیگر پوشانیدن خویشتنم است.) به این ترتیب، وقتی همه ی لجنها را شستم ، به گمانم از آب برهنهتر از همیشه بیرون می آیم.ا
هر وقت آبگیر تقریبا راکد است و آب با خزه و لعاب حلزون پوشیده شده است، راضیم، برای آنکه تمیزتر بیرون آیم، شلنگ بردارم و به آب زلالتر برسم. جایی زیر سطح آب چشمهای است. آب آن گزنده و سرد است. میکوشم به پشت در گل غلتان یا مثل وزغ زیر ریشههایی که روی آب معلقاند ورجه ورجه کنان، چشمه را بیابم. لجن و لعاب خزه بلافاصله گل آلود میشود و تمام طول بعدازظهر هم کافی نیست که دوباره زلال بشود. آدم میتواند بگوید خورشید سوزانترین شعاعهایش را روی این حفره متمرکز میکند. به نظر میآید که آسمان در گرما موج برمی دارد. اکنون آب ، که تیره است، نمیتواند چیزی را منعکس کند. به هنگام بیرون آمدن هنوز حس میکنم عرق آلودم، پوشیده از قطرههای آب که از سینهام به جانب رانهایم سرازیر میشوند.ا
پس از آب تنیهایی نظیر این، بوی باتلاق و لجن تندتر است. حفرهی خفته در آفتاب میپزد. خش خشها هست، جنبشهاست، یک یا دو شلپ شلپ است، و نغمهی پرندگان. گویا از نا کجا آباد آمده اند، اما بیش از سه قدم دور از من نباید باشند. در چنین لحظهای است که از یاد می برم برهنهام. چشمهام را میبندم و همه چیز، حومهی شهر، میوهها، کنارههای شیب دار، حتی کسی که بگذرد، همه باید یکی باشند، همه از این پس شخصیت خاص خود را، هستی خود را و فضای زندهی آن سوی درختان را آشکار میکنند. همه چیز عطر خاص خود، مزهی خود، فردیت خود را داراست. اینهمه به حالی که دراز کشیدهام و در آفتاب م پزم، درون ذهنم میآید و میرود. چرا باید اگر کسی بیاید بجنبم؟ا
اما هیچ کس نمیآید. ملال میآید، گرچه، در حقیقت میآید. آفتاب را، آب را، جذب میکنم، اندکی پرسه میزنم و روی علف مینشینم ، به گرداگردم نگاه میکنم و نفس عمیق میکشم. به آب برمیگردم ، اما هیچگاه هیچ چیز اتفاق نمیافتد. اندک اندک سایهی درختی پهن میشود و جایی را که من دراز کشیدهام میپوشاند. طراوت دیگری آغاز میشود تا حفره را پر کند، لجن و مرگ بیشترمیشود. اکنون میتوانم آن را همان طوری استشمام کنم که بوی تن خودم را که بزرگتر و برهنه تر به نظر میآید. هیچ کس نمیآید، اما چرا نمیتوانم بروم؟ا
نخستین باری که این فکر وسوسه آمیز به کله ام زد احساس وحشت کردم اما به زودی از این حس به خودم خندیدم. حالا، برای رهانیدن خودم از طعم و بو، از کوره راهی که پایین آمده بودم تا به آبگیر برسم، به بالا می دوم و میان بوتههای کوتاه، جایی که علفها مسطحاند، میایستم. دیگر به هیچ مانعی میان خویشتنم و حومهی شهر آگاهی ندارم. میتوانم آن سوی درختان جلگهای را که در آن گندمزارها خفتهاند ببینم. خویشتنم را روی علفها فرو میافکنم، به پشت دراز می کشم تا رو در روی آسمان در آخرین پرتوهای خورشید در حال غروب قرار گیرم. از هیچ تماسی ، حتی با ته ساقههای گندم، نمیترسم.ا
اکنون درو تمام شده است و کشتزارها متروک شدهاند. از هر راهی که بروم، هرگز به کسی برخورد نمیکنم. آبگیر چشم به راه من است و من سوگوار روزهای رفتهام. به خطر کردنش میارزید.ا
مردمی را به نظر میآورم که در رودخانهی پو آب تنی میکنند ، مخصوصا زنانی که تصور میکنند وقتی لباسهاشان را درآوردند و لباسهایی دیگر پوشیدند، عریانند. روی سیمان یا ماسه بالا و پایین می روند، به یکدیگر علامت میدهند، به همان گستاخی زیر چشم به پشت سر نگاه میکنند و پچ پچ می کنند که گویی در اتاق پذیرایی هستند. آنگاه خودشان را به رخ خورشید میکشند، بعضی هاشان بندهای پستان بندشان را از روی شانهها به پایین میلغزانند تا یک کف دست دیگر آفتابسوختگی به دست آورند. همهشان لباس میکنند و در جستجوی دوستانشان به اطراف مینگرند، اما هیچکدامشان آنچه را در ذهن دارند به کلمه درنمیآورد – اینکه تنهاشان با تنهای سایر مردم خیلی فرق دارد. آنان شهامت گردآمدن گروه به گروه را دارند اما آن چیزی را ندارند که برای انجام دادن کاری لازم است که تمامیشان می خواهند کرده باشند.ا
طی چند روز گذشته از گلگشت زدن در کشتزارها، زیر چشمهای مردان و زنان، دروگرها و ورزوها حظ برده ام. همولایتیهای خوبی که فکرشان را به این که من به کجا میروم مشغول نمیکنند. هر لحظه یکی از آنان میتوانست به منظور شستشو یا فرونشاندن تشنگی بر سر نهر من بیاید و میان خاربوتهها تن مرا، سیاه سوخته، کشف کند. مردمی مثل اینان ، اگر به فکر آب تنی بیفتند، بیدرنگ لباسهاشان را بیرون میآورند. شاید، گرچه، آنان هیچگاه آب تنی نمیکنند مگر به صورتی که زمان بچهگی میکرده اند. من از بغل بافههای گندم گذشتم و دیدم که گوشها قهوهای سوخته بودند، و بهراستی با تن من رقابت میکردند . دروگرها را دیدم که دستهای قهوهای قویشان را دراز میکردند، پشتشان را خم می کردند، و دستمالهای قرمزشان به اهتزاز درمیآمد. همهی قسمتهای نپوشیدهی تنشان رنگ تنباکو است. پیراهنها و شلوارهاشان مثل پوست تنهی درخت خاکی است. مردمی این چنین، نیازی به عریان شدن ندارند. آنان عریان هستند، وقتی که میانشان راه میروم لباسهایی که پوشیدهام بر من سنگینی میکند. احساس سرور ورزوی را دارم که برای نمایش آراسته باشندش. ایکاش آنان میدانستند که در زیر لباسها من نیز به سیاهی ایشانم.ا
اتفاق افتاد! دست کم یک زن راز مرا میداند. برای شستن خاک چسبیده به تنم به درون آب رفته بودم. دستهایم دوسو باز به پشت شناور بودم، به آسمان شفاف مینگریستم، به هیچ چیز اصلا فکر نمیکردم. راست شدم، روی ته لجن آلود آب لغزیدم و خم شدم تا وقتی زنی از کنار حفرهی من عبور میکند خود را به آب بزنم. بلند قد بود ، زنی شوهردار با دستهای ترکههای پربرگ بسته به کمر. بیکوچکترین اثر تعجب یا توجهی به جانب من میآمد. مرا دید که دستهایم در آب، به پیش خم شدهام، آنگاه به طرف خاکریز رو کرد، و هنوز بسته اش را با خود میبرد. صدای برهم زدن آب چشمهای را شنیدم که او برهم میزد، سپس میان بوتهها ناپدید شد. پاهاش لخت بود. گردهی عضلانیش را دیدم که میان بوتهها در آفتاب دوباره پدیدار شد و بعدا صدایش را شنیدم که مشغول شاخه جمع کردن بود.ا
از کوره راهی پایین آمده بود که من وقتی به بالا میدویدم تا خود را روی علفها بیندازم از آن راه میرفتم. او باید از آن بالا مرا دیده باشد، و با این حال راهش را به آرامی ادامه داده است، بی آنکه حتی نگاهی دزدانه هم در حین عبور بکند.ا
راست در آب ایستاده، برهنه، به صدای پایش گوش دادم که در دوردست میمرد. به یقین من بیش از او تکان خورده بودم. قطرههای آب از پوستم سرازیر بودند. بیرون رفتم تا خود را خشک کنم و هنوز باور نمیکردم که واقعا اتفاق افتاده است. چگونه بود که نشنیده بودم او میآید؟ صدای پای زن با صدای پای مرد متفاوت است، اما در آن لحظه به این فکر نمیکردم. به نحوهی نگریستن او به خودم فکر میکردم، نگریستنی بدون سرخ شدن یا هر نوع کنجکاوی، گویی امری طبیعی روی میداد. اگر مکث کرده بود، یا با لبخندی با من سخن گفته بود، قضیه به کلی تفاوت میکرد. در آن صورت من میبایست خودم را میپوشاندم و شاید حتی به او دست میزدم. در هر دو صورت نباید این طور آشفته میشدم. با اینهمه او جوان بود، زیرا در این قسمت جهان، زنان شوهردار زیبائیشان را زود از دست می دهند.ا
سرمای شب میآمد و من بیش از همه احساس برهنگی میکردم. فکرم متوجه چشمهای آن زن میشد. آفتابسوخته هم بود. آیا همهی بدنش خرمایی رنگ بود؟ به یقین احتیاجی نداشت باشد. این مهم نیست. آنچه واقعا برای او مهم است سلامت بودن است و زاییدن بچههای سالم و قوی. هرچقدر آفتاب بخواهد، وقتی که در هوای آزاد راه میرود به دست می آورد. همین خورشید است که مزرعهها و میوهها را میرساند، چون اینجا همه کس شراب مینوشد. انگورها رنگ را تیره میکنند ، حتی وقتی زیر برگ پوشیده شوند. مسئلهی مهم، تشخیص دادن این است که زیر هر پوست وجودی جسمانی است.ا
او دامنی تیره رنگ روی ساقهای قویش پوشیده بود و بیاعتنا به قلوه سنگها یا ریشههای مزاحم میرفت. هنوز میتوانم او را ببینم که مصممانه به درون بیشه قدم میگذارد تا شاخههای درختان اقاقیا را جمع کند که اینقدر فراوان در اینجا میرویند. آنها از کنارههای سراشیب خاکریز معلق میشوند و ریشههاشان بیرون میزند. به نظر من آنها به جهان زیرین و به آسمان برین زل زدهاند. اینجا قسمت پنهان بیشه است که با سایههای تاریکش، با ژرفاهای مه آلودش، حواس را میطلبد. حالا زن باید از اینجا بسیار دور شده باشد. روبهرویم برآمدگی لختی از سنگی رگهدار میبینم که به من میگوید بیشه فردیت خود را داراست، همان طور که تمام حومهی شهر چنین فردیتی دارد، برهنه وحقیقی نسبت به نفس خود، با خاک پوشیده شده است که به نوبت خود با چیزهایی پوشیده شده است که میرویند، همان طور که همهی ما چنین هستیم. پوستم را که هنوز گرمای خورشید را نگه میدارد لمس میکنم و خوشحالم که زن مرا دید.ا
در راه بازگشت به خانه برای گپ زدنی سر چهارراه میایستم که تقریبا همیشه کسی با حرفی گفتنی آنجا هست. دیروز مارکینو را دیدم و به او گفتم کجا بودهام. گفت "من هم باید برای آب تنی به آنجا بیایم". مردی است با ظاهری غمگین و با ریشی به بلندی دو انگشت و چشمانی سخت، اما آنقدر مودب که از من نخواهد به همراه من بیاید.ا
به من گفت فردا می خواهد برای شنا کردن به جایی که میشناسد برود. آنجا جریان رودخانه پهن میشود و دریاچهای درست میکند و همیشه آب روان هست. گفت "اگر میخواهی بیایی؟..." من این مشکل را پیش کشیدم که هیچ لباسی نمیپوشم. جواب داد "خودت بهتر می دانی ، همراه من احتیاجی هم نیست."ا
همان شب به محلی رفتیم که او دربارهی آن برایم حرف زده بود، جایی که رودخانه تبدیل به دریاچهای میشد و ساحلهایی شنی داشت و شاخههای بید که خورشید آنها را فرو کوبانده بود. در این وقت روز جوانها همه در مزارعند. لباسهامان را بیرون آوردیم و در گوشهای سایه نهادیم، آنگاه وارد آب شدیم. آب، گرچه پر از ماسه، اما نقرهای و نوازش کننده بود. مارکینو با ضربههای نیرومند شنا میکرد، حال آنکه من در همان جا که بودم ماندم، شناور و خیره به آسمان. در آن لحظات من هنوز به حومهی شهر فکر میکردم، به نوک درختان و زندگانی که در آنجا میگذرد.ا
وقتی از آب بیرون آمدیم، فرصت بهتری برای نگاه کردن به مارکینو داشتم. او باید هنگامی که در این فصل در مزرعه کار می کند نیم برهنه باشد، چون تنها پوست کم رنگی که داشت روی شکم و رانهایش بود. پرمو بود، پوشیده از موهای طلایی نرم که روزهای چلهی تابستان سفیدشان کرده بودند. وقتی روی ساحل راه میرفت و خود را تمام قد به روی ماسه می انداخت کاملا آرام بود. نگاه خیرهام را از او برگرفتم.ا
ضمن صحبت دربارهی موضوعهای گوناگون دوباره به درون آب رفتیم تا خنک شویم. مارکینو حرف زدن از این و آن را به من واگذاشت و هر بار پس از مکثی با آسودگی پاسخی میداد. گاهی او حرف میزد، درست وقتی که من دربارهی چیز دیگری فکر میکردم. من از عضلات گره خوردهی سینهاش خوشم میآمد، که حتی هنگامی که نفس عمیق میکشید حرکت نمیکردند.ا
گفت که من باید مدت زیادی را صرف حمام آفتاب کرده باشم که اینقدر تیرهام، تقریبا سیاه. جواب دادم "این رنگ را موقع کارکردن به دست نیاوردهام، ترجیح میدادم تو باشم تا خودم و به ترتیبی که تو از نور آفتاب رنگ گرفتهای، میگرفتم. مهم این است که همه جای بدن سوخته رنگ باشد . وگرنه بعضی وقتها آدم چه شکل مضحکی پیدا میکند!" به بطالت حرف میزدیم و گردنهامان را روی پشتههای کوچک ماسه تکیه داده بودیم. پس از لحظهای او حرف مرا پذیرفت و جنبهی مضحک قضیه را دید. یک دودقیقه ای دیگر فکر کرد و ادامه داد "وقتی آنان به این نکته میرسند ، این آفتابسوختگی ما نیست که دربارهاش فکر میکنند."ا
در چشم ذهنم زن را که از میان جنگل میآمد میپائیدم. این فکر به سرم زد که مارکینو جفت مطلوبی برای او خواهد بود. حس کردم خیلی دلم میخواهد به او بگویم، اما چگونه میتوانستم؟ مارکینو نخواهد فهمید. مشخصهی او است که دربارهی چیزهایی نظیر این فکر نکند.ا
به حفرهام نزدیک میشدم که به میان درختان بالای خاکریز در غبار گرم رسیدم، کوره راهی را که زن از آن رفته بود پیش گرفتم و محتاطانه به راه افتادم. هر نوع حومهی شهر بسی دوراز ساده بودن است. فقط فکر کن چند آدم باید از این راه آمده باشند تا چنین مسیری را ایجاد کنند. هر کنارهی نهر، هر نقطهای در بیشه، باید چیزی دیده باشند. هر مکانی نام خاص خود را دارد.ا
از درون شکافهای برگها، مثل پنجرههای کوچک، به آسمان نگاه میکنم. زیر آن تپه و زمین مسطح، هر دو با فرش کشتزار خود قرار دارند. لطف ملایم آنها اشارتی به کار و عرق ریزی دربردارد، فضایی دارد که تمامی بیشه و گوشههای کشت نشدهی آن را در خود میگیرد، برهنگیشان را آشکار می کند. در اینجاست، در مکانهای مشجری نظیر این، که اغلب با درختزار یا سنگی خاص مشخص شده است، که زمین برهنه خفته است و هویداست.ا
لحظهای بر حاشیهی درختان مکث میکنم . اینجا کشت شروع میشود و کار دشواری که مستلزم آن است. چند درخت اقاقیا و توسه، معلق برصخرهای که نهر از آن سرچشمه میگیرد، به منظره فضایی وحشی و دست نخورده می دهد. بیش از این نمیتوانم جلو بروم، زیرا برهنهام. این بار میفهمم که چرا برای لباس درآوردن آدم باید به زمین کوچک صاف کنار نهر برود، و هم میفهمم که چرا همولایتیها وقتی برای کار و پوشانیدن مزرعه میروند، لباس میپوشند.ا
به این علت است که آن زن این اندازه آرام به من نگریست. میدانست من پنهان شدهام، شیئی تزیینی در نفس خود. دیدن تن من بیشتر مثل دیدن تن خودش بود. نمیدانست من به فکر رفتن به جانب مزرعه بودم. هر چیزی در روستا نامی دارد، اما نامی برای عملی مثل عمل من نیست. و نه او و نه مارکینو ، اهمیتی به آن نمیدادند.ا
این بار خورشید، حتی در اینجا، در حال غروب کردن بود. میشنوم که علفهای اطراف موج برمی دارند، صدای خش خش ایجاد میکنند. پرندگان از کنارم میپرند، زمزمهای عمیقتر زمین و آسمان را خاموش میکند. زمین لخت به نظر میآید، اما نیست. در همه جا مه برپا میشود. بوی عرق را فرومیپوشاند و پناه میدهد. متحیرم که کجا در سراسر جهان، حفرهای، ساحلی، تکه زمینی کوچک هست که هنوز زیر و رو نشده است و با دستها شکلی دوباره نگرفته است. همه چیزبرچسب مشاهدهی بشری، زبان بشری را برخود دارد. باد از