تبليغاتX
كتاب در خانه

عمو یونای عزیز سلام. دلم برایت تنگ شده، خیلی زیاد، آن‌قدر که دیشب تا ساعت سه نیمه شب در تاریکی به سقف خیره مانده بودم و به تو فکر‌کردم. به تو، سپینود، شون کانری و زیباترین مغروق. شب خوبی بود. برای من که خیلی خوب بود. و عجیب است که خاطرات خوب چه‌قدر دور به نظر می‌رسند. لذت‌ها مثل ماهی که سر می‌خورد از دست آدم و می‌رود ته ‌دریا، زود از نظر ناپدید می‌شوند و ازشان خاطره‌ای دور می‌ماند. می‌خواستم برایت بنویسم اما یک چیزهایی هست که حالم را خراب می‌کند. می‌دانی همیشه، همه‌ی آدم‌ها یک چیزهایی ته دلشان دارند که حالشان را بگیرد. من اما کم‌تر این چنینم چون یاد گرفته‌ام حرف بزنم. هر چه قدر هم که تلخ باشد یا آزار دهنده یا احمقانه، حرفم را می‌گویم. حرف‌هایم هم مثل نوشته‌هایم است، هذیانی و گیج کننده. حالا انگار تب داشته باشم مدام تصاویری عجیب، بی‌ربط، و . . . و نمی‌دانم چه جلوی چشمم می‌آید. مثلن میزی را می‌بینم پر از غذاهای رنگارنگ که سوسک‌ها و کرم‌های گوشت‌آلود تویش وول می‌خورند. بعد بوهای غریبی به مشامم می‌رسد و بعد می‌بینم دریا آبش مثل روغن کش می‌آید و رنگش سبز است وتکه‌های خزه رویش شناورند. بعد یاد کسی می‌افتم که دستش می‌خورد به جا سیگاری و خاک سیگارها را پخش می‌کند روی زمین و بی سر و صدا زمین را جارو می‌کشد و من که سرم روی شانه‌ی توست می‌خندم و شون کانری وسط اتاق ایستاده، یک پایش را عقب داده و به مچ دست چپش اشاره می‌کند و می‌گوید ساعتش صفحه سفید بوده و من توی دلم می‌خوانم: «تفنگ دسته نقره‌ام داد بیداد. . . » بعد تو پیپ می‌کشی و همه جا بوی شکلات می‌گیرد و من سرم از دود سنگین می‌شود و باز می‌خندم و می‌گویم: «همین بود؟ من که حالم خوب است.» و سپینود صورتش را توی بالشت فرو می‌کند.

دوست دارم برایت بنویسم که این‌جا هوا خیلی دم کرده است و من که در اتاق را بسته‌ام تنفس برایم دشوار است و چرتم می‌گیرد و نگاهم خیره می‌ماند روی دکمه‌های سیاه صفحه کلید. دوست دارم برایت بنویسم که مادر و پدرم رفتند. وقتی می‌رفتند من از لای در تا پیچ کوچه که از نظر محوشان می‌کرد نگاه‌شان می‌کردم و مثل هر بار نمی‌دانم چرا خیال می‌کردم آخرین بار است می‌بینمشان و بعد با خودم فکر می‌کنم وقتی مردند چه می‌شود و حتا بی‌تعارف بگویم  چیزهایی رذیلانه هم به ذهنم خطور می‌کند و با خودم می‌گویم انسان حیوانی است که می‌تواند گریه کند و خیال کنم این جمله را قبلن کسی گفته باشد.

باز دوست دارم برایت بنویسم یک ماه و نیم پدرم خانه‌ی ما بود و در این مدت هربار نیمه‌های شب می‌رفت اتاق بچه‌ها و من می‌دیدم نور از لای در بیرون زده و صدای ورق زدن کتاب می‌آید و باز خوابم برده بود و چشم که باز می‌کردم می‌دیدم پدرم توی حیاط دارد برای پنجاه و نمی‌دانم چندمین بار خم و راست می‌شود و برای چندمین بار توی حیاط تند تند قدم برمی‌دارد. و هر صبح به خودم می‌گفتم کتاب خواندن برای پدرم آن‌قدر درونی شده که هیچ حرفی در موردش نمی‌زند، یک عادت است مثل نفس کشیدن، کاملن طبیعی و عادی.

باز دوست دارم برایت بنویسم اما یک چیزی ناراحتم می‌کند. باید برایت بگویم اگرنه حالم را به هم می‌زند. شاید فردا برایت گفتم.

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |